+ ۳۹۸- از همه جا از همه رنگ

یه چیزایی تو این چند وقت تجربه کردم که نمیدونم از کدوم شروع کنم واسه تعریف کردن! ترجیح میدم به ترتیبه زمان اتفاق تعریف کنم. اگه متن طولانی شد به بزرگواری خودتون ببخشید، ایشالا که جبران این چند وقت که نبودم بشه.

حدودا یکسال پیش پدرم با یه آقای ایرانی به خاطر مسائل کاری اینجا دوست شدند و بعد از یه مدتی این روابط خانوادگی شد و بابا مامان با این خانواده بیشتر در ارتباط بودن تا اینکه فهمیدیم که بچه هاشون تو دانشگاه ما هستن و با من دوست بودن و ما در جریان نبودیم. خلاصه این رفت و آمدهای بابا مامان ادامه داشت تا اینکه یه روز اومدن گفتن آقای فلانی رفته دکتر بهش گفتن که سرطان داری! از اون موقع دیگه بابا مامان ما ول کن این خانواده نبودن و یه جورایی تنهاشون نذاشتن چون اینجا با هیچکس به جز ما و یه خانواده ی دیگه در ارتباط نبودن. این نکته رو من بگم که اینجا تا دلتون بخواد خانواده ی ایرانی هست ، اینقدر زیادن که اگه هر هفته هرکدوم مهمونی بگیرن ، هیچ وقت تو یکسال دو بار یه جا مهمونی نمیرین ولی دلیل اینکه این خانواده با کسی رفت و آمد نداشتن رو من هنوزم نفهمیدم. این قضیه ادامه داشت تا اینکه ایشون حالشون خیلی بد شد و یه جورایی دکترا قطع امید کردن و گفتن که وقت زیادی نداره ولی خوشبختانه اینقدر روحیه شون بالا بود که بچه هارو آماده کرده بودن و خیلی بهشون روحیه میداد تا اینکه متاسفانه ایشون فوت کردند. از اونجایی که میدونستم هیچ کس رو اینجا ندارن وقتی این خبرو شنیدم با مامان رفتیم خونشون. بابا رو نبردیم چون بابا خودش ناراحتی قلبی داره گفتم خدای نکرده حالش بد میشه. وقتی رفتیم فقط ۴ نفر اونجا بودن که تازه ۲ نفرشونم این خانواده رو نمیشناختن و فقط به خاطر حس همدردی اومده بودن ( البته با جنازه میشد ۵ نفر ). زنگ زدیم به مرکز کفن و دفن مسلمونا و گفتیم بی زحمت یه دو تا نیرو بفرستین که اینجا یه مرده داریم. بعد از حدودا ۲-۳ ساعت یکی اومد دم خونه با تریپ طالبان، ریش تا زیر سینه هاش یه لباس مثل پاکستانیا پوشیده بود، از اینا که شلوارش پاچه هاش با زمین قهره و تا نزدیکای زانوشه. خدائیش یه لحظه فکر کردم عزرائیل اومده. بعد از کلی تلفن و هماهنگی بالاخره شروع کرد به پیچیدن جنازه. همینطور که میپیچیدش من داشتم با خودم فکر میکردم که این با این هیکلش عمرا نمیتونه این جنازه رو ببره بعد گقتم خوب تو این آمریکا با این همه پیشرفت مطمئنن الآن میره یه وسیله ای دستگاهی رباطی چیزی میاره که این سه طبقه رو بره پایین. کارش که تموم شد یه نگاه اطرافش کرد دید تنها مردی که اونجاست من هستم، گفت ممکنه کمک کنی؟

اونجا بود که گفتم خاک بر سر امریکا با این عقب افتاده گیش! خلاصه رفتم سر جنازه رو گرفتم و راه افتادیم. اول من سر جنازه رو گرفتم و خوب مشکلی نبود ولی یک طبقه که رقتیم پایین یهو وسط پله ها این یارو عزراییله یه چیزی به عربی گفت و ته جنازه رو گذاشت رو زمین و اومد جایی که من ایستاده بودم و گفت تو برو تهشو بگیر! منم ساده و بدبختانه رفتم تهشو گرفتم. آقا چشمتون روز بد نبینه ، چون پایین جنازه رو گرفته بودم ، هر لحظه احساس میکردم الآنه که جنازه از تو برانکارد بیاد تو حلقم. خلاصه تو دلم یه چندتا ناسزا به عربی بهش گفتم و به هر ترتیبی بود جنازه رو تا تو ماشین رسوندیم. خلاصه تو زندگیمون مرده کشی نکرده بودیم که به این افتخار هم نائل شدیم. فقط این نکته رو متذکر بشم که برای مراسم خاکسپاری و هفته، بچه های دانشگاه و خانواده هایی که میشناختیم این خانواده رو تنها نذاشتن و یه جمعیتی حدودا ۸۰-۹۰ نفر جمع شدن و مراسم خیلی آبرومندانه برگذار شد.

نزدیکای عید بود که بهمون خبر دادن که عموم تو ایران حالشون بد شده! هر شب زنگ میزدیم و خبر میگرفتیم ولی متاسفانه هر روز بدتر و بدتر میشدند تا اینکه عموهام و پدرم که اینجا بودن تصمیم گرفتن که برن ایران. بابا اینا تو هواپیما بودن که به ما خبر دادن عموم فوت کردن! ایشالا هیچوقت تجربه ش نکنین، خیلی لحظات سختی رو پشت سر گذاشتیم. دوست ندارم زیاد وارد این قضیه بشم چون هربار که یادم میافته واقعا حالم بد میشه.

امتحانای بنده همین امروز به اتمام رسید و تابستون رسما از امروز شروع شد. اگه خدا بخواد آخرین امتحانای دوره ی کارشناسی ارشدم بود و فقط طزم مونده که ایشالا ترم دیگه شروع به کار میکنم. چند روز پیش بود که از طرف دانشگاه یک ایمیل گرفتم که به زبون خودمون حاوی این بود که شما به عنوان مهندس نخبه در رشته ی مهندسی صنایع انتخاب شدین و باید در جشنی که به همین مناسبت گرفته شده شرکت کنین. اولش فکر کردم الکیه بعد رفتم از یکی از دوستام که داره دکترای صنایع میخونه پرسیدم گفت این خیلی چیزه خوبیه و حتما برو. جشن تقریبا مثل جشنای فارغ التحصیلی بود با این تفاوت که ما لباس مخصوص نداشتیم ولی اون کسایی که مراسم رو اجرا میکردن لباسای مخصوص داشتن. حدودا ۱۴-۱۵ نفر بودیم که به ترتیب چیدندمون و رفتیم وارد سالن شدیم. شخصی که قیافه ش رو مثل قاضی های دادگاه درست کرده بودن شروع کرد به صحبت و تاریخچه ی این جشن و اینکه پایه گذاراش کیا بودن، بعد گفت بلندشید بایستید و دست راستتون ببرید بالا و هرچی من میگم تکرار کنید. بعد یه قسمی خوردیم که هرچی فکر میکنم دقیقش یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های مهندس صنایع وفادار به سیستمی باشیم که بقیه ی مهندسای صنایع رو کمک میکنن. بعد یکی یکی رفتیم تو کتابی که اسممون نوشته شده بود امضا کردیم و اسممون رو با دست خط خودمون نوشتیم. اون آخر هم بهمون یه کلید طلا دادن که به سینه وصل میشه و نماد عضویت در این مجموعه هستش. همینطور مدرکی که نشون میده به عنوان مهندس صنایع ممتاز شناخته شدیم!

ما که تو این پست از هر دری حرف زدیم پس اجازه بدین از خفن ترین صحنه ی زندگیم هم براتون بگم که یکم از اون حال و هوای مرده و اینجور چیزا بیاین بیرون. قبلش بگم که این قسمت یکم مورد داره لطفا بچه های زیر سن قانونی نخونن. راستش مامان و بابا رفته بودن بیرون و چون کارشون طول میکشید به من زنگ زدن گفتن برو آتیشو روشن کن تا ما بیایم کبابو بذاریم رو آتیش! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم رو بالکن تا باربیکیو یا همون منقل خودمونو آماده کنیم. خوب مثل همیشه دوستان عزیز و گرامی کنار استخر داشتن آفتاب میگرفتن که یهو دیدم سه تا از دخترا اومدن به سمت درب ورودی استخر جایی که شمشاد کاشتن و اومدن پشت شمشاد ها. حالا پشت شمشاد ها دقیقا میشه سمت خونه ی ما و فاصله ی ما هم تا شمشاد ها یه چیزی حدودا ۱۵ الی ۲۰ متره. منم کنجکاو شدم ببینم میخوان چیکار کنن که یهو دیدم سه تاییشون با هم همون دو تیکه ای هم که پوشیده بودن، درآوردن!!! حالا نمیدونم جریان شرط بندی بود، مست کرده بودن یا اینکه دیوونه شده بودن چون این کار جرمه و پلیس با دستبند میبره. خلاصه من دچار افسردگی روحی شدم از اون موقع و احتیاج به دلداری دارم، لطفا دلداری یادتون نره.

به عنوان آخرین پاراگراف میخواستم بگم صدای آبی ها و قرمزا رو نمیشنوم!!! پیشاپیش قهرمانی سپاهان رو تبریک میگم و امیدوارم یه تیم تو لیگ برتر پیدا بشه که در حد سپاهان باشه! خسته شدیم از بس قهرمان شدیم و حریف نبود، اینطوری حال نمیده نیشخند

پ.ن: از دوستای عزیزم که لطف کردن تو این مدت اینجارو تنها نذاشتن متشکرم و دست گلشون رو به گرمی می فشارم، راستش نخواستم تو زمانی که به خاطر از دست دادن عموم عزادار بودم آپدیت کنم ، چون هرکس به اندازه ی کافی تو زندگیش مشکلات داره و دوست ندارم تازه وقتی میاد اینجا یه مطلب غم انگیز بخونه، این بود که ترجیح دادم یکم از اون حال و هوا در بیام بعد آپدیت کنم

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱




+ ۳۹۷- آشغال ۱۰۰۰ دلاری

این آب و هوای تگزاس اصلا هیچی روش ننوشته! باورتون نمیشه مثلا همین چند روز پیش نزدیکای ظهر هوا آفتابی بود با ۱۵ درجه سانتیگراد بالای صفر، شبش من تو خونه داشتم رو اینترنت میچرخیدم که دیدم دوستای دانشگام رو فیس بوک پست گذاشتن که ((برررررررررف)) اول فکر کردم دارن مسخره بازی در میارن، بعد دیدم ممکنه تکی تکی مسخره بازی در بیارن ولی هیچ وقت دسته جمعی اونم رو فیس بوک مسخره بازی در نمیارن، این بود که رفتم یه نگاه به بیرون کردم دیدم بله برررررررف! یا مثلا زمستون پارسال یه روز ظهرش ما کولر روشن کردیم، شبش بخاری نیشخند.

همه ی اینارو گفتم که توجیه کنم که چرا سرما خورده بودم! بله سرما خوردم ولی خدارو شکر خیلی شدید نبود. ماجرا از اونجایی شروع شد که بابام میخواست منو برسونه دانشگاه، سوار ماشین شدیم و طبق معمول بابا کنار مخزن زباله نگه داشت تا ... چیه انتظار دارین بگم تا خودم بپرم تو مخزن!!! نخیر ... تا آشغالامونو بندازیم توش. چون آشغالا طرف من بود ، من شیشه رو باز کردم و مخزن رو نشونه گرفتم و انداختم توش ولی متاسفانه یه بطری پلاستیکی شیر که همراه با اون پرت کردم نیافتاد تو مخزن. از اونجایی که سرما خورده بودم، این بی فرهنگی رو به جون خریدم و پیاده نشدم که برش دارم. بابا راه افتاد و مشغول حرف زدن شدیم ، حدودا یه ۱۰۰ متری دور نشده بودیم که دیدیم صدای آژیر میاد!!! یه نگاه به پشت کردیم دیدم به به آقا پلیسه!

بابا نگه داشت، پلیسه اومد کنار شیشه به بابام گفت به بغل دستیت بگو کارت شناساییشو بده! منم گواهی نامه مو دادم بهش. برد تو ماشین خودش بعد از چند دقیقه اومد گفت، میری بطری که انداختی رو برداری یا ۱۰۰۰ دلار جریمه ت کنم؟ با خودم گفتم: معلومه که میرم عزیزم اصلا هر چی بطری تو شهر هست واست جمع میکنم فقط اسم هزار دلارو نیار که قلبم ضعیفه تازه اونم دلاره ۱۹۰۰ تومن نیشخند. چنان احساس بدی بهم دست داده بود به خاطر کاری که کردم، آخه جدا من عادت ندارم آشغال تو خیابون بریزم چه برسه تو محوطه ی محل زندگیمون. ولی به خاطر این سرما خوردگی لعنتی یه همچین کار زشتی کردم. خلاصه نادم و پشیمان شدم.

نکته ی اخلاقی: آزادی نداریم اینجا، یه آشغال نمیشه انداخت بیرون نیشخند

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠




+ ۳۹۶- آستین

خوب حق بدین دیگه، بعد از اینهمه درس و کار و استرس یه مسافرت میچسبید. جاتون خالی رفتیم شهری به اسم آستین که پایتخت تگزاس محسوب میشه و کلی دانشجو داره. اونجا یه رودخونه پیدا کردم که با زاینده رود مو نمیزد، خلاصه عاشقش شدم و اگه خدا بخواد قراره سفارش بدم یه ۳۳ پل و پل خواجو روش بزنن. شهری که ما توش هستیم همونطور که قبلا گفتم کله گنده های کمپانی تویوتا به شهرداری کلی پول دادن که وسایل نقلیه ی عمومی توش نسازن تا هرکس مجبور باشه یه ماشین داشته باشه. به همین دلیل شما خیلی دیر عابر پیاده میبینین. ولی تو شهر آستین اینطور نیست و من از دیدن اونهمه عابر پیاده ذوق زده شده بودم، آخه ما ایرانیا عادت داریم وقتی میریم تو خیابون کلی آدم بیبینیم که پیاده از سر و کول خیابونا بالا میرن، خلاصه اونجا یادی از خیابونای شلوغ ایران کردیم. البته ما برای تحویل سال نوی میلادی رفته بودیم اونجا و خیلی خیلی پر هیجان تر از اوقات معمولی بود. یکی از زیباترین خیابوناشونو بسته بودن و فقط عابرین پیاده حق داشتن از توش حرکت کنن. همه لباسای نو پوشیده بودن و با کلی انرژی اومده بودن که سال نو رو جشن بگیرن. ما ساعت ۸ شب رفتیم نزدیک همون زاینده روده و اونجا یک سن گذاشته بودن و خواننده ها یکی پس از دیگری میومدن میخوندن. ساعت ۱۰ شب که شد من احساس کردم که ۲۲ بهمن شده چون آتیش بازی شروع شد با همون شور و هیجان نیشخند.نزدیکای ساعت ۱۱ شب که شد راه افتادیم به طرف همون خیابونه که بسته بودن تا لحظه ی تحویل سال رو اونجا باشیم. انواع و اقسام چهره ها و تیپ های مختلف رو تو این مسیر دیدیم، هرکس واسه خودش یه کاری میکرد، مثلا یه سری با این هلاهو ها حرکات آکروباتیک انجام میدادن، یه سری دیگه دسته جمعی میرخصیدن. همونطور که میدونین ساعت ۱۲ لحظه ی تحویل سالشونه و مثل ما نیست که هر سال یه ساعتی سال تحویل بشه. حدودا یک ربع مونده به تحویل سال بود که دیدیم همه روبروی درب یکی از بارها جمع شدن و منتظرن ما هم مثل اونا منتظر موندیم، خیابون پر از جمعیت بود، به زور میشد از لابلای آدما حرکت کرد. من و دوستام هم حدودا ۲۰ نفری میشدیم که کنار هم ایستاده بودیم و منتظر تحویل سال. تا اینکه ملت شمارش معکوس رو شروع کردن ... ۱۰  ۹  ۸  ۷  ... ۳ ۲ ۱ بووووووووووم......

یهویی همه جا پر از کاغذهای کوچیک رنگی شد و همینطور یک نوع برف شادی خاص. همه در حال هیاهو و خوشحالی بودن که من شروع کردم تولد تولد رو خوندن، بچه هام شروع کردن به همراهی کردن!!! این امریکایی های اطراف نگاه میکردن با تعجب ، احتمالا میگفتن این آهنگو تو فرهنگمون نداشتیم نیشخند. خلاصه سال که تحویل شد ملت کم کم متفرق شدن تو کلاب ها و بارهای خیابون. از همه جا صدای آهنگ میومد، منم به شدت (گلاب به روتون) احتیاج به سرویس بهداشتی داشتم و در به در دنبال یه رستورانی چیزی میگشتم که این رنگ زرد رو از جلوی چشمام دور کنم. خلاصه درب یه بار رسیدم دیدم آقایی که دمش ایستاده به نظر مهربون میاد، بهش گفتم آقا من به شدت احتیاج به دستشویی دارم، گفت نمیشه اینجا برید دستشویی! بعد از چند ثانیه زد زیر خنده و گفت شوخی کردم، سال نوتون مبارک، بفرمایید داخل. من قبلن کلاب رفته بودم ولی وقتی وارد شدم انگار با بقیه ی کلابایی که رفته بودم فرق میکرد، انگار همه زیادی مست کرده بودن و نمیدونستن دارن چیکار میکنن. منم که خودتون میدونین پسر سر به زیر، سرمو انداختم پایین و رفتم به سمت دستشویی، آقا صحنه ای که تو دستشویی دیدم باور نکردنی بود ناراحت. دو تا غمری عاشق افتاده بودن به جون هم تعجب. خلا صه بگذریم که ما با چه استرسی از سرویس بهداشتی استفاده کردیم. اون شب تا ۲ نصفه شب اونجا بودیم (البته نه تو اون کلاب که توش بی ناموسی بود نیشخند). به دلیل اینکه مسیر کلاب تا ماشین طولانی بود و هوا هم کمی تا قسمتی سرد بود بنده یه جورایی احساس سرماخوردگی کردم ( اینو داشته باشین تا اینجا).

و اما عکسهای سفر:

اول از طبیعت شروع میکنیم: ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵

اینم ساختمان مجلس و کوچیک شده ی مجسمه ی آزادی: ۱ و ۲

اونوقت که میگم اونجا خود اصفهان بود باورتون نمیشه، اینم کالسکه های میدون نقش جهان و زاینده رود: ۱ و ۲ و ۳

اینم لحظه ی تحویل سال: ۱

ایرانیه و کبابش: ۱

و اما برمیگردیم به اونجا که گفتم: "تا اینجارو داشته باشین". بنده همونجا یه سرمای خفیفی خوردم و تو مسیر برگشت از یکی از بچه ها قرص خواستم اونم گفت که از ایران یه سری قرصه آورده به اسم استاپ کولد. منم دیدم انگار چیزه بدی نیست خلاصه گرفتم خوردم. نشستیم تو ماشینه یکی از بچه های با حال، اونم صدای ضبطش تا ته بالا، منم صندلی عقب نشسته بودم و اسپیکر کاملا تو حلقم بود. ۴ نفر تو ماشین بودیم و همه گی در حال دست زدن بودیم، باورتون نمیشه، نمیدونم تو اون قرصا چی بود که من در حال دست زدن خوابم میبرد ، دستام میافتاد ، سرم که میخواست بیافته از خواب میپریدم! دوباره شروع میکردم دست زدن، دوباره خوابم میگرفت ، دستام میافتاد. دیگه عینک دودیمو گذاشتم که حداقل بچه ها چشمامو نبینن بگن این یه چیز کشیده ، آخه تو اون سر و صدا و در حال دست زدن آدم خوابش ببره خیلی جالبه. خلاصه دیگه بیخیال دست زدن شدم و تو همون سر و صدا به خواب عمیقی فرو رفتم و تا مقصد خواب بودم.

پ.ن: باید بگم سرماخوردگی بنده تا حدود خیلی زیادی بهبود پیدا کرده و اون قرصا رو هم به سرعت ریختم دور، توصیه میکنم شما هم نخرین نیشخند

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠




+ ۳۹۵- ادامه ی روند کنسرت ها

بالاخره این ترم هم تموم شد و ما تونستیم با خیال راحت و بدون عذاب وجدان برسیم خدمت دوستان عزیزمون. از راه دور دست همه ی دوستانی که لطف کردن و در نبوده من اومدن و کامنت گذاشتن رو به گرمی میفشارم بعد بغلشون میکنم کلی میبوسم نیشخند.

اول از همه من از بازتاب سرنگونی هواپیمای شیطان بزرگ توسط ایران براتون بگم و اونم اینکه الان تقریبا تو هر برنامه ی طنزی که از تلویزیونای امریکا پخش میشه، همشون امریکارو مسخره میکنن و یه جورایی نمک به زخم خودشون میپاشن که چرا اینطوری شد نیشخند. ما هم اینجا واسه همکلاسیامون کلاس میذاریم میگیم ببینین ایران چه چیزه باجالیه مژه، البته یه تعداد اندکیشون خر نمیشن و میگن پس واسه چی تشریفتو آوردی اینجا داری درس میخونی اگه چیزه با حالیه، منم خودمو میزنم به کوچه علی چپ و میندازم گردن مامان بابا و فامیل و میگم اونا مهاجرت کردن دیگه ما هم اومدیم خنثی.

و اما از بحث هواپیما که بیایم بیرون میرسیم به یکی از آرزوهای متوسط هنریم  که همین سه هفته ی پیش برآورده شد و اونم چیزی نبود به جز دیدن همشهریمون از نزدیک و گوش دادن به صدای تکرار نشدنیش. درست حدس زدین "معین". من که به شخصه عاشق بودم ولی دیگه بدجور معتادش شدم، واقعا صداش حرف نداشت. یه توفیق اجباری هم نصیبمون شد و اونم اینکه کنسرت جناب معین با کامران و هومن بود، من حقیقتش به خاطر اونا نرفتم ولی از انرژی که داشتن و هیجانی که به جمعیت میدادن خیلی خوشم اومد، جدا شور در صحنه بودن نیشخند. حدودا ۱۶۰۰ نفر جمعیت اومده بود و بلیطا مثل کنسرت داریوش ۶۰ ، ۸۰ و ۱۰۰ دلاری بود ما هم که دانشجو و مستحق ۶۰ دلاری خریده بودیم ولی ایرانی بازی در آوردم و به طور نا محسوس رفتم رو صندلی ۱۰۰ دلاریا، دقیقا من اینجا بودم معین تو حلقم بود نیشخند. اینم فیلمش. نمیشه اصفهانی باشی، کنسرت معین بری و از معین نخوای که آهنگ اصفهانشو نخونه، اینم آهنگ اصفهان. البته این آهنگ اصفهان رو از قسمت ۶۰ دلاریا گرفتم.

پ.ن: ایشالا تو این یکماه بین دو ترم بیشتر در خدمتتون هستم و تلافی این چند وقت رو در میارم

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠




+ ۳۹۴- تولد با دوستای جدید

من خودم شرمنده م که اینقدر طولانی شد، روم سیاه ناراحتولی باور کنین جدی خیلی سرم شلوغه !!!

اول از همه اینکه ثبت نام لاتاری چند وقتیه شروع شده ، هرکس که سئوالی داره لطفا برام ایمیل کنه تا جوابشو بدم، البته قبلش پست مربوط به لاتاری رو از اینجا بخونید، اگر باز هم سئوالی داشتید در خدمتتون هستم.

موضوع مهم دیگه ای که منو اینجا کشوند، تولدم بود لبخند تولدم مبارک ، باز ۲۲ مهر شد و من به دنیا اومدم . اصلا باورتون میشه که من یکساله از ایران اومدم ببرون!!! همین دیروز بود که اومدم نوشتم تولدی دیگر، چشم به هم زدیم یکسال شد، میبینین به چه سرعتی گذشت !!! امسال تصمیم گرفتم تولدمو با دوستای جدیدم جشن بگیرم، جاتون خالی خیلی خوش گذشت، البته آدم دستشو تا ته بکنه تو عسل بذاره دهن رفیق آخرش گاز میگیره. آقا ما فقط تو فیلما دیده بودیم که کیک میزنن تو صورت صاحب مجلس، ولی امسال به عینه دیدیم ناراحت. با کمال پررویی کیک رو زدن تو صورتمونو کلی هم خندیدن، البته منم خندیدم چون راه دیگه ای نداشتم ، به خاطر اینکه ۳۵ نفر آدم بودن و من قدرت مقاومت نداشتم. چندتا از عکساشو میذارم اینجا که شما هم ببینید( ۱ و ۲ و ۳ ). عکس دوم مربوط به لحظه ایه که کیک رو بچه ها داشتن روی صورت بنده قرار میدادن نیشخند.

راستی حدودا چند هفته پیش رفتیم کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی، ۶۰ دلار پول بلیط دادیم ، به اندازه ی ۵۰ دلارشو خودمون خوندیمنیشخند، میگین نه ، خودتون ببینید قضاوت کنین، اینم لینکش ( نیاین بگین اصفهانی ) نیشخند.

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠




+ ۳۹۳- برنامه ی ۹۰

اول یه مطلب در مورد یادداشت قبلی بگم : ۲ هفته ی پیش داشتم مثل همیشه برنامه ی ۹۰ رو نگاه میکردم که یهو تو قسمت دوربین نود ( که محتوی ویدئوها و عکساهائیه که مردم برای برنامه ی نود میفرستن ) این ویدئو رو دیدم و متعجب شدم از اینکه چه شکلی این ویدئو از بلاد کفر به برنامه ی نود رخنه کرده. از اونجایی که بنده در کسری از ثانیه تو فیلم هستم ( همون که شبهی قرمز رنگه ) به همین دلیل معروف شدم . منم شدم حکایت پسره که رفت به دوستاش گفت: من بازیگر شدم !  دوستاش گفتن: چه نقشی تو فیلم داری ؟ گفت : اونکه تو فیلم زنگ میزنن خونه نیست ، منم  ( خلاصه منم نقشم تو این کلیپ به همین پررنگیه خنثی ). حالا اینکه این کلیپ چه شکلی دیوار به دیوار رو فیس بوک گشته تا رسیده به دست م.س از بناب ، خدا داند.

رفته بودیم با مامانم بیمارستان برای ثبت نام که اگه خدای نکرده موردی پیش اومد ، اطلاعاتمون تو سیستمشون باشه ، وقتی وارد شدیم تقریبا صف طولانی داشت و ما یک ساعتی منتظر شدیم تا نوبتمون شد. وقتی مدارکو تحویل دادیم ، مسئول بیمارستان گفت فلان مدرکتون ناقصه و برید این فرم رو پر کنید و دوباره تشریف بیارید . منم فرم رو گرفتم و با مامان اومدیم رو صندلی های همونجا نشستیم تا یه نگاهی به فرم جدید بندازیم. همینطور که در حال خوندن فرم بودم ، ۲ تا دختر سیاه پوست اومدن جلوی من و یکیشون گفت : آقا ببخشید فامیلیه شما چیه ؟ گفتم: ق... گفت : این کیف پولی شما نیست !!! از تعجب شاخام داشت در میومد !!! گفتم : بله این مال منه ، از کجا پیداش کردین ؟ گفت: شما ماشین سورمه ای رنگ دارین ؟ گفتم : بله  گفت: کنار درب ماشین افتاده بود ! گفتم : حالا از کجا منو شناختی ؟ گفت: از روی عکس گواهی نامه تون !

نتیجه گیری اخلاقی اول اینکه هیچ وقت کیف پولیتونو به مامانتون ندین چون ممکنه بذاره تو دلش و وقتی پیاده میشه بیافته پایین ، تازه این امکان هم هست که بزنه زیرش که اصلا کیف پولی رو تحویل نگرفته ! خنثی نتیجه ی دیگری که میشه از این مطلب گرفت اینه که تو امریکا هم معجزه ممکنه اتفاق بیافته و برخلاف ازهان ( اذهان ، ازعان ، اذعان ، ازآن ، اذآن ، اذان ... ) عمومی ، آدم خوب هم داره نیشخند.

هفته ی پیش تایر ماشین پنچر شد ، و ما بعد از پنچرگیری تو این هوای گرم بردیمش آپاراتی که میخی که رفته بود تو تایرو بکشه بیرون و تعمیرش کنه. اونجا کلی به یارو دستور دادم گفتم اینو سریع درستش کن کار دارم ، بعد با کلی شرمندگی گفت که یکم طول میکشه ، گفتم باشه فقط زود درستش کن . وقتی درست کرد ، گفتم باده بقیه ی تایر هارو هم چک کن ، گفت : چشم ! گفتم خوب چقدر میشه ؟ گفت: پنچر گیری و تنظیم باد مجانیه !!! میتونین تصور کنین که صورت من تا کجا کش اومد و از اینکه چرا اینقدر بهش دستور دادم و اون اینقدر مودبانه و با احترام جواب منو داد، عرق خجالت از پشت گردنم تا تو کمرم جریان پیدا کرد ناراحت.

پ.ن: دانشگاه و درس و کلاس از دیروز شروع شد و من باز پابند شدم ، مخصوصا اینکه از طرف استادمون از بین ۱۵ نفر انتخاب شدم برای همکاری تو آزمایشگاه RFID و خدارو شکر هزینه ی تحصیلمون افتاد گردن امریکای جهانخوار نیشخند ، گفتم که خیالتون راخت باشه من پول به این امریکایی ها نمیدم چشمک. از این باب بنده خیلی خیلی درگیر هستم و مطمئنن دیر به دیر میتونم آپ کنم ، امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠




+ ۳۹۲- استادیوم از نمای نزدیک

هیچوقت فکرشو نمیکردم که دیدن بازی فوتبال از نزدیک اینقدر با حال و جذاب باشه !!! همه ش فکر میکردم دیدن بازی با دوربینایی که کل زمینو پوشش داده ، خیلی بهتره ولی دیروز کاملا نظرم عوض شد. جاتون خالی واسه ی اولین بار رفتم توی یک استادیوم فوتبال لبخند. یک بازی دوستانه بین یکی از تیمای باشگاهی امریکا و تیم بارسلونا بود. مجددا از اونجایی که دوست داشتم شما هم یه تیکه از منظره هایی که من دیدمو ببینین ، چندتا عکس با یه تیکه فیلم  گرفتم که اینجا به اشتراک میذارم.

فیلم با کیفیت بالا ( ۴۵ مگابایت )

فیلم با کیفیت متوسط ( ۱۱ مگابایت )

عکس ژاوی و انیستا در بزرگترین LCD دنیا ، نمایی از ورزشگاه ، فیلمبردار بازی 

این استادیوم Cowboys صد و ده هزار نفر گنجایش داره و یکی از بزرگترین استادیوم های دنیاست ، دمای خارج استادیوم ۴۳ درجه ی سانتی گراد بود ولی وقتی داخل استادیوم شدیم ، بعد از چند دقیقه احساس سرما میکردم در حدی که دوست داشتم یه پیرهن آستین بلند میپوشیدم. ۲ تا LCD بزرگ که همون اسکور بورد میگن ، توی این استادیوم نصب بود که بزرگترین اسکور بورد های دنیا هستن ، اندازه شون تقریبا نصف زمین فوتباله .

پ.ن: توی فیلم بازم تاکید میشه که اینجا ایرانه نیشخند

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠




+ ۳۹۱- عروسی به شیوه ی اینور آبیا

آقا جاتون خالی پریشب رفتیم عروسی ، آخه گویا اینجا هم عروسیاشونو نیمه ی شعبان میگیرن نیشخند. مراسم تو یک هتل بود ، وقتی وارد هتل شدیم ، روی یک میز پر از کارت بود و روی هر کارت اسم تمام خانواده ها با شماره ی میزشون نوشته شده بود. به خاطر اینکه عروس امریکایی بود ، مراسم به شیوه ی مسیحیا برگزار شد. وقتی وارد سالن شدیم ، صندلی ها مثل کلیسا چیده شده بود. وقتی همه ی مهمونا اومدن و نشستن ، اول پدر و مادر عروس اومدن و رفتن بالای جایگاه ایستادن بعد پدر و مادر داماد ، بعد ۴ تا دختر بچه ی کوچولو و خوشگل با لباس عروس اومدن و آخر سر هم ساقدوش های عروس و داماد که ۴ تا پسر بودن ۴ تا دختر جفت جفت اومدن و خودشونو به جایگاه رسوندن. خلاصه بعد از اینکه کشیشه کلی متن خوند به عروس گفت با داماد ازدواج میکنی ؟ عروس هم مثل بچه ی آدم همون دفعه ی اول گفت بله ! هیچکس هم واسش دست نزد و هورا نکشید ، چون اینجا احتمالا همه فهمیدن که داماد خوب دیر گیر میآد و عروس باید از خداشم باشه که بله میگه نیشخند.

به قول خودمون مراسم عقد که تموم شد عروس و داماد و بقیه ی مهمونا به همون ترتیبی که اومده بودن به همون ترتیب هم رفتن بیرون. بیرون از سالن چندتا میز بود که روش خوراکی و میوه و اینجور چیزا بود ، البته بدون صندلی ( نمیدونم چرا اینقدر رو این صندلی حساس شدم ناراحت ). حدودا یک ساعتی خوردیم و صحبت کردیم و دخترای امریکایی رو به اسلام هدایت کردیم . بعد دربهای سالن کناری باز شد و ما تازه شماره میزمون رو پیدا کردیم وخدارو شکر به اندازه ی کافی صندلی بود نیشخند. ارکستر در حال امتحان کردن سازشون بودن و همه منتظر بودن که عروس و داماد از در بیان تو. ولی قبل از اینکه اونا بیان تو دیدم یه آقایی اومد تو و داره میره به طرف گروه ارکستر ، مسیرش طوری بود که باید از کنار میز ما رد میشد ، یکم نگاش کردم دیدم چقدر چهره ش آشناست ، یخورده فکر کردم یهویی مغزم جرقه زد ! اگه گفتین کی بود ؟؟ آقا کیا از گروه BOYZ یا بچه های ایران. از اونجایی که من همیشه و همه جا دوستان وبلاگیم رو شریک لحظه به لحظه ی زندگیم کردم ، یه تیکه فیلم کوتاه واستون میذارم که رقصشو شما هم ببینین.

فایل اصلی ( با حجم ۸۸ مگابایت ) کیفیت عالی

فایل فشرده شده ( با حجم ۱۱ مگابایت ) کیفیت متوسط

فایل مخصوص موبایل ( با حجم ۱ مگابایت ) کیفیت ضعیف

قبل از اینکه کیک رو ببرن ، پدر داماد و پدر عروس پشت میکروفن از همه تشکر کردن و بعد میکروفن رو دادن دست دوست صمیمی داماد. اونم اینطوری شروع کرد: دوست خوبم ازم خواسته بود که تو عروسیش یه سخنرانی داشته باشم، میخوام از آشنایی دیوید ( داماد ) و آلیسا ( عروس ) واستون بگم. دیوید هر وقت با یه دختر دوست میشد ، اولین جمله ای که میومد واسم میگفت این بود : "پسر عجب باسنی داشت" ولی یه روز اومد گفت که با یک دختر دوست شدم که خیلی مهربونه و خیلی دوستش دارم. اونجا بود که فهمیدم یه تفاوتی بین آلیسا و بقیه ی دخترایی که دیوید باشون دوست بوده هست و این رابطه هرروز جدی تر و جدی تر میشد تا اینکه امشب ما اینجا همه دور هم جمع شدیم و عروسی بهترین دوستم رو جشن گرفتیم ، بهشون تبریک میگم و امیدوارم خوشبخت بشن.

این متن کاملا بدون شرح بود و من بی تقصیرم اگه کلمات رکیک توش به کار رفته بود ، من فقط نقل قول کردم خنثی

پ.ن:وسط فیلم میخواستم بگم "بچه های ایرانه" منتها نمیدونم چرا میگم "اینجا ایرانه" خنثی

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠




+ ۳۹۰- RFID

از وضعیت فعلیم اگه بخوام بگم ، باید بگم اول قصد داشتم که از تابستون برم سر یه کاری ، چندجا هم درخواست دادم ، مثلا یکی از جالبتریناش این بود که وقتی رفتم مصاحبه بشم ، مدیر عامله ایرانی بود نیشخند. گفت : به به سلام !!! اتفاقا خیلی هم خوشش اومد ازم ولی اون کاری نبود که من دنبالش بودم ، همینطور چند مورد دیگه که موقعیت های خوبی بودن ولی قید همشونو به یک دلیل زدم و اونم اینکه با یکی از استادای ترم قبلمون صحبت کردم و یک پروژه باهاش گرفتم که اگه از کارم خوشش بیاد هزینه ی تحصیلو زندگیمو میده. درسته که پولش به اندازه ی سرکار رفتن نیست ولی همین که محیط دانشگاهه و استاده درک میکنه که چه زمانی زمان امتحانای پایان ترمه و چه زمانی وقت آزادمه ، خودش خیلی تاثیر داره تو نمرات ترمهای آینده م. خلاصه تابستونیه دستمون بنده پروژه ی استاده. مبحثش هم مبحث جذابیه ، احتمالا کسایی که رشته شون الکترونیکه باید اسم (Radio Frequency Identification (RFID رو شنیده باشن ! برای اونایی که نمیدونن یه توضیح کوچیک بدم : حتما تا حالا تو فروشگاه هایی رفتین که به اجناس یک Tag هست که وقتی اون جنس رو میخرین ، فروشنده اون تگ رو جدا میکنه که وقتی از فروشگاه میرین بیرون ، آژیر به صدا در نیاد. یکی از کوچکترین مزیتهای Tag RFID همین دزدیده نشدن کالاها از فروشگاه هاست. کاربرد اصلیش ردیابی کالا تو سطح وسیع و کسترده ست و اینکه مثلا عمده فروش و خرده فروش و کلا زنجیره ی تامین کالا از محل کالا اطلاع داشته باشن که راحت تر بتونن برنامه ریزی کنن. این مبحث یکی از داغترین مبحثای مهندسی صنایعه که سرمایه گذاری های زیادی داره روش میشه. این Tagهای RFID قراره جای بارکد ( Barcode ) رو بگیرن.

حالا که این پست علمی شد ، بذارین یه مورد دیگه رو هم بگم اونم اینکه دیروز توی دانشکده ی فیزیک و شیمی بودم یه وزنه دیدم که وقتی میرفتی روش وزنمونو تو سیاره ها و ستاره های مختلف تخمین میزد ، مثلا من که تو کره ی زمین ۶۹ کیلو هستم تو کره ی ماه ۱۵ کیلو میشم. سبکترین وزن رو تو کره ی پلوتون داشتم با ۵ کیلو گرم و سنگین ترین وزن رو روی خورشید با ۱۹۳۰ کیلوگرم. نمیدونم چرا اینقدر آدم تو خورشید سروسنگین میشه نیشخند.

پ.ن: آقا ما قبلا تو این فیلمای هالیوودی میدیدیم که وقتی یک مهمونی رو نشون میده ، بیشتر مهمونا ایستادن ! به خودم میگفتم خوب مال اینه که تو مهمونیاشونم آزادن و از اینور به اونور میرن. ولی الان که اومدم اینجا تازه فهمیدم اینکه مهمونا بیشترشون ایستادن ماله آزادی نیست ، مال اینه که جا نیست بشینن ناراحت. باورتون نمیشه ، مثلا یه مهمونی میگیرن با ۱۵۰ تا مهمون که فقط ۲۰ تا صندلی هست نیشخند. حالا اگه پارتی دختر و پسر بود منطقی بود ، اصلا صندلی هم که نمیذاشتن میگنجید ولی آخه مهمونی رسمی ، جا نیست بشینیم نیشخند. وقتی برمیگردی خونه پا درد میمیریم ( البته شاید تو این مورد من هنوز دهاتی فکر میکنم نیشخند ).

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠




+ ۳۸۹- چشم و چالوس

حدودا دو هفته پیش وقتی که از ورزشگاه دانشگاه میخواستم برگردم ، احساس کردم که یکم چشم راستم میسوزه ، رفتم تو آینه نگاه کردم دیدم انگار پایین سیاهی چشمم یکمی سفید شده ، با خودم گفتم حتما دارم اشتباه میبینم ، بیخیالش شدم و رفتم خونه . صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم که دست و صورتمو بشورم دیدم ای داد بیداد اون سفیدیه هم کشیده تر شده هم قطورتر ناراحت تازه سفیدی چشمم هم به شدت قرمز شده بود و پر از مویرگ. با توجه به اینکه اینجا هزینه ی دکتر سرسام آوره ( مثلا برای یک سرما خوردگی ساده باید ۱۲۵ دلار بدیم ) بنده تصمیم گرفتم یه جورایی خود درمانی کنم ببینم خوب میشه یا نه ! این بود که یک روز تمام با چایی چشممو شستم ولی فایده ای نداشت ، روز بعد اصلا یک چشممو باز نکردم ولی بازم فایده ای نداشت ، دیگه روز سوم بود که مامانم گفت دیگه باید بری دکتر ، گفتم چشم ناراحت . وقت گرفتیم واسه دکتر و رفتیم پیشش ، آقای دکتر به محض اینکه نشست پشت اون ذره بینش که چشم منو ببینه ، گفت اوه اوه ! همون لحظه بود که احساس بد بختی کردم و فهمیدم که قضیه خیلی مهمه ! دکتره گفت سفیدی چشمت پاره شده و این ماده ی سفید رنگی که میبینی ، همون مایع چشمته که نفوذ کرده داخل عنبیه و باید هرچه سریعتر بخیه بخوره ، بعد گفت این از تخصص من خارجه و میفرستمت پیش فلان دکتر که معالجه ت کنه ، بعد یک قطره داد و گفت هر ۲۰ دقیقه یکبار بچکون تو چشمت که عفونت نکنه ناراحت . مسیری که از این دکتر تا اون دکتر باید طی میکردیم تقریبا نیم ساعتی میشد ، تو این مسیر به خیلی چیزا فکر کردم ، به اینکه چه صلاحی بوده که چشمم اینطوری شده ، بعد با خودم میگفتم هی تو اون وضعیت نشستی درس خوندی ، خدا هم چشماتو اینطوری کرد ! . رفتیم تو مطب دکتر بعدی و منتظر شدیم که صدامون بزنن ، بعد از ۲۰ دقیقه از تو بلندگو فامیلی منو پیج کردن و گفتن دکتر ق بیاد ق رو ببینه !!! یعنی به جای فامیله دکتره ، فامیل منو گفت ! با خودم گفتم حتما من اشتباه شنیدم ! رفتم تو اتاق نشستم و منتظر دکتر شدم که دوباره از تو بلندگو همون جمله تکرار شد. چند دقیقه بعد پرستاره دکتره اومد و یه سری اطلاعات گرفت ، وقتی میخواست بره ، گفتم فامیلیه خانم دکتر مثل فامیلیه منه ؟ گفت بله ایشونم فامیلیشون ق هستش ! گفتم ایرانی هستن ؟ گفت : نه هندی هستن ! خلاصه فهمیدیم که فامیلیمون به جز عربا به هندی ها هم میخوره نیشخند . بعد از ۱۰ دقیقه خانم دکتر تشریف آوردن و از در که وارد شد گفت : سلام علیکم لبخند ، بهش گفتم فامیلیامون عین همدیگه ست ، گفت آره من کلی ذوق داشتم بیام ببینم کدوم مریضه که فامیلیش مثل منه . بهم گفت بشین پشت دستگاه ، یکم که نگاه کرد ، گفت پاشو بیا تا یه عکس از چشمت بگیرم ، با هم رفتیم تو یه اتاق دیگه و اونجا منو نشوند پشت یه دوربین و چشممو از تو یک مانیتور خیلی خیلی بزرگ به دقت نگاه کرد و چندتا عکس گرفت . بعد دوباره برگشتیم تو همون اتاق قبلی ، بعد رو کرد به منو گفت ، تو پلک پایینت دچار یک بیماری شایعی شده که یک نوع روغنی ترشح میکنه که این روغن باعث شده که چشمت ملتهب بشه و اون سفیدی تو چشمت ایجاد بشه . بعد دو تا قطره بهم داد و گفت این قطره ها گرونه ولی من اینجا دوتاشو دارم بهت میدم ، بعد چندتا دستمال مخصوص هم داد و گفت با این دستمال های استریل چشمتو پاک میکنی ! گفتم چیزی جایی پاره نشده ؟ گفت نه ! فقط یک اتهابه که با این قطره به سرعت خوب میشه لبخند . منو میگی ، میخواستم بگیرم ماچش کنم نیشخند . بعد بهش گفتم من میخوام برم کمپینگ ، مشکلی نداره ، گفت مشکلی نداره ولی بهتره نری ( ولی من جمله ی اولشو چسبیدم و رفتم ) . و اما در مورد هزینه ها بگم خدمتتون ، دکتر اولی که رفتیم ، چون در تخصصش نبود و مارو به جای دیگه ارجاع داد ، هیچی نگرفت ، بهش گفتیم دکتر بعدی چقدر میگیره ؟ منشیش زنگ زد به مطب دکتر دومی و بعد به ما جواب داد که ورودیش ۲۵۵ دلاره و اگه چیزی تجویز کنه ۴۶۰ دلاره و میتونه بیشتر هم بشه ناراحت . وقتی تو مطب دومی میخواستیم حساب کنیم ، گفت ۱۰۱ دلار شده !!!!!! بعد فهمیدیم که خانم دکتر ق کلی بهم تخفیف داده تازه دارو هارو هم خودش بهم داد. در ضمن اینم بگم که خدارو شکر الان اون سفیدی کاملا برطرف شده و سالمه سالمم ،  و اما بشنوید از کمپینگ :

بعد از اون همه درس و اون وضعیت درس خوندن ، احتیاج به یک استراحت و یک سفر کوتاه مدت یا به قول اینجایی ها کمپینگ بود که خدارو شکر موقعیتش ایجاد شد و با چندتا از بچه های ایرانی رفتیم ایالت آرکانزاس (‌ Ouachita Lake ) . از زیباییه اونجایی که رفتیم همینقدر بگم که تقریبا نصف مسیر عین جاده ی چالوس بود ، خلاصه یادی از ایران کردیم . اونجا یک دریاچه بود که یک قایق کرایه کردیم و به گشت و گذار روی دریاچه پرداختیم. توی این دریاچه پر از جزیره های کوچیک کوچیک بود ، اگر فیلم لاست رو دیده باشید ، جزیره ها تقریبا عین فیلم لاست بود. منم اونجا شده بودم ناخدا و قایقو به هر مسیری که میخواستم میبردم نیشخند. از اونجایی که من همیشه و همه جا شمارو فراموش نمیکنم ، چندتا از عکسای سفرمون رو اینجا میذارم که شما هم توش شریک بشین. مسیر رفت (۱) ، مسیر رفت (۲) ، مسیر رفت (۳) ، جوجه کباب نیشخند ، نقشه ی گنج و غروب زیبا.

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها: خاطرات