حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۴۱۶- Krakow نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

میدونم خیلی وقته که ننوشتم ولی نمیشه گفت به خاطر تنبلی بوده چون اینقدر با کامنتا و ایمیلای محبت آمیزتون بهم انرژی دادید که جایی برای تنبلی نمیمونه. بیشتر میتونم بگم دل دماغ نوشتن نداشتم. حتی نتونستم مطلب قبلی رو تکمیل کنم. به همین سرعت یکسال از پرواز پدرم گذشت ولی حتی یه ذره هم از غم از دست دادنش کم نشده. اتفاقای زیادی تو این مدت افتاد که هر کدوم واسه ی خودش شنیدنیه ، سعی میکنم اگه بتونم همه شو تعریف کنم.

بریم سراغ مهمتریناش:

اول از همه: سپاهان بازم قهرمان شد! تبریک به همه ی هوادارا به خصوص همشهری های خودم.

تو پست ۴۱۴ اشاره کرده بودم که تو یک گروهی شروع به کار کردن شدم که همه شون تو لهستان هستن. ۳ ماه پیش مدیرم گفت کاراتو بکن باید بری لهستان! با اجازه تون ماه پیش مارو فرستادن لهستان به مدت ۳ هفته. میتونم به راحتی بگم یکی از بهترین سفرهایی بود که رفته بودم. شهری که من رفته بودم اسمش هست Krakow. شهر خیلی خیلی زیبا با مردمی خیلی خاکی و مهمون نواز. من شنیده بودم که تو اروپا نژاد پرستی خیلی زیاده ولی در مورد لهستان و حداقل این شهری که من بودم صادق نبود. البته لهستان جزو اروپای شرقی حساب میشه و یه سری اون قسمتو جزو اروپا نمیدونن نیشخند.

یکی از مهمترین دلایلی که با این شر من ارتباط زیادی برقرار کردم این بود که یه رودخونه از وسطش رد میشه و کنار رودخونه پارک های خیلی خوشگل. یه میدون داره به اسم مسدون اصلی Main Square که میتونم با میدون نقش جهان مقایسه کنم. دور تا دورش پر از رستوران های شیک و جذاب. هرشب هم وسط این میدون یه برنامه ای بود. توریستا میتونستن تو کالسکه بشینن و دور تا دور میدون و خیابون های اطراف رو بگردن. خلاصه خیلی شبیه اصفهان بود.

بار اولی که وارد میدون شدم دیدم چندتا دختر هر کدوم با چتر آبی ایستادن. تعجب کردم گفتم ۸-۹ شب کی چتر میگیره رو سرش. تو این فکرا بودم که یهو اینا منو دیدن. همه شون اومدن سمت من. قیافه ی منو میتونین تصور کنین تو اون لحظه (من و اینهمه خوشبختی مهاله مهاله). خیلی مودبانه سلام کردن و دعوتم کردن به استریپ کلاب خنده. بهشون گفتم پس قضیه ی این چترها واسه همینه؟ هر کی چتر آبی داره یعنی این کاره ست! گفتن آره واسه اینکه جلب توچه کنه. گفتم ممنون من کار دارم باید برم بی زحمت. کلی اصرار میکردن که ورودی مجانیه و بیا و اگه دوست نداشتی برو بیرون. ولی با توچه به تجربه ای که تو ترکیه داشتم میدونستم چه بلایی ممکنه سر آدم بیاد اگه وارد اینجور کلاب ها بشه. یادم نمیاد ماجرای ترکیه رو تعریف کرده باشم ولی اگه نگفتم بگین تا اونو تعریف کنم.

شهر بسیار زنده ای بود، هر ساعتی از شب که میومدی بیرون کلی آدم تو خیابون بود و اصلا احساس ناامنی نمیکردی. من خودم معمولا ۸-۹ شب میرفتم بیرون ۱-۲ نصفه شب بر میگشتم خونه. اونجا کلن ۹ تا ایرانی داشت که تو این مدت بیشتر با اونا میرفتم بیرون.

یه چیز خیلی با حالی که داشت این بود که به محض اینکه میفمیدن از امریکا اومدی تا زانو واست خم میشدن و هرکاری میخواستی واست میکردن. آقا ما هم بی جنبه از این موقعیت سو استفاده میکردیم خنثی. ولی من خداییش نمیدونستم این قصیه رو، این رفیقای ناباب ایرانی بهم گفتن. ولی خیلی کاربرد داشت مخصوصا تو رستورانها. تو امریکا حقوق گارسونا دست مشتریه (انعام) ولی اونجا حقوقشون دست کارفرماست (مثل ایران) واسه همین زیاد بهت نمیرسن.  منم به محض اینکه میرفتم تو یه رستوران همون اولش میگفتم کارت بانکی American Express قبول میکنن یا نه؟ به محض اینکه اینو میگفتم یارو دیگه سنگ تموم میذاشت واسمون. ولی خوب منم خداییش بهشون انعام خوبی میدادم.

شهر بسیار تاریخی و با تمدنی بود. هرچند دیدی که اروپایی ها نسبت به لهستانی ها دارن مثل دید یه سری ایرانی هاست نسبت به افغانی های عزیز. یه پرانتز من اینجا باز کنم یه چیزی بگم در مورد افغان های عزیز. من حقیقتش تو ایران هم که بودم همیشه با احترام با سرایدارمون صحبت میکردم و هیچوقت اسمشو بدون آقا صدا نمیکردم ولی میدیدم که بعضی از هموطنامون چه رفتار زشتی با افغان ها دارن. وقتی اومدم امریکا و دیدم چقدر زیبا همه ی مردم از هر قوم و ملیتی به همدیگه احترام میذارن کلی افسوس خوردم که چرا ما اینقدر ادعای ضد نژاد پرستی داریم ولی خوردمون اینطوری به نژادهای دیگه بی احترامی میکنیم. بگذریم، قصد نصیحت یا پند ندارم فقط در حد یه درد دل بود :)

راستی اونجا پر از کلیسا بود، کلیسا های خیلی بزرگ و قدیمی که تبدیل به موزه شون کرده بودن. تو یکی از این کلیسا ها که رفتیم دیدیم دم یکی از اتاقا یه جمعیتی تو صف ایستادن، گفتیم حتما چیز با حالی باید باشه. ما هم ایستادیم تو صف ( دقیقا عین ایرانیا که وقتی صف میبینن، سریع وایمستن تو صف و کاری ندارن صف چی هست) به درب اون اتاق که نزدیک شدیم متوجه شدیم که دستشوییه!

سرتونو درد نیارم، بعد از سه هفته، دلم نمیخواست برگردم، به مدیرم گفتم نمیشه من بیشتر اینجا بمونم، تازه عادت کردم به میدون اصلی! گفت نگران نباش، شاید واسه ی پاییز دوباره برگردی. خلاصه دعا کنین دوباره برگردم.

  نظرات ()
۴۱۵- در سوگ تو (۱) نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

اینجا مینویسم که شاید بخونی و بدونی که بی تو چقدر زندگی سخته. اینجا مینویسم چون حرف دلم رو به هیچ کس نمیتونم بزنم، نمیتونم بگم دارم آتیش میگیرم و چاره ای جز سوختن و ساختن ندارم. میخوام براتون (شما که مخاطب این پست هستین)‌ یه کابوس تعریف کنم و بعد از خدا خواهش کنم که ازین خواب لعنتی بیدار بشم و همه چیز دوباره مثل قبل بشه.

هیچوقت تماس تلفنی که باهام گرفتی رو فراموش نمیکنم. دقیقا سه روز به عید نوروز مونده بود که باهام تماس گرفتی و گفتی که توی بیمارستان بستریت کردن ولی چیز خاصی نیست. همه ش نگران مامان بودی، گفتی به اون چیزی نگم که دلواپس نشه. ولی مامان حسش خیلی قوی تر از این حرفا بود و همین که گوشی رو قطع کردم، فهمید که چی شده. با سرعت اومدیم پیشت، به ظاهر خوب بودی و مثل همیشه با روحیه. چقدر خوش مزه اون پلو مرغی که برات آوردیمو خوردی. منتظر شدم تا دکترت بیاد، باهاش که صحبت کردم گفت پلاکت خونت خیل اومده پایین، دارن آزمایش میکنن که علتشو بفهمن و تا اون موقع باید بستری باشی.

اون شب نفهمیدم چه شکلی صبح شد، کل اینترنتو زیر و رو کردم که دلیل بیماری ت رو پیدا کنم. هرچقدر بیشتر میگشتم بیشتر تو دلم خالی میشد. نمیدونی اون ۳ روزی که منتظر جواب آزمایشا بودیم چه بهمون گذشت.

از سر کار یه راست اومدم بیمارستان تا ببینم نتیجه ی آزمایشا چی بوده. دنیارو رو سرم خراب شد وقتی فهمیدم همون چیزیه که حدسشو میزدم. تو چشمام نگاه کردی و گفتی: مرد باش، بسپارش دست خدا!

دکتر منو کنار کشید و بهم گفت سرطان خونه، اگه شیمی درمانی بشه حداکثر ۳ سال و اگه نشه حداکثر ۳ ماه فرصت برای زندگی داری. بهم گفت چون ناراحتی قلبی داری نمیتونن شیمی درمانی رو با حداکثر توان شروع کنن. مجبورن یک هفته داروهای قلبتو تغییر بدن تا بتونن درمان رو شروع کنن.

تو این یک هفته بدنت خیلی ضعیف شد و سینه پهلو کردی، اونقدر نفس کشیدنت سخت شد که بیهوشت کردن و دستگاه تنفس بهت وصل کردن. یک هفته به همین صورت گذشت، یکی از ریه هات کاملا بسته شده بود از مایع و اون یکی همف فقط ۴۰ درصد کار میکرد. طوری شده بود که خون به سختی به مغز میرسید. وصلت کردن به یه دستگاه که ۳۶۰ درجه میچرخید که بتونه مایع درون ریه هاتو خارج کنه.

یک هفته تو اون دستگاه بودی، هر روز بعد از کار میومدم تا دیروقت پیشت میموندم باهات حرف میزدم واست قرآن میخوندم، تو خلوت خودم گریه میکردم. کلیه هات هم از کار افتاد و دکترا مجبور شدن دیالیز رو شروع کنن. ۳ روز به دستگاه دیالیز وصل بودی ولی کلیه ها جواب نمیداد. دکترا بهمون گفتن دیگه امیدی نیست و باید دستگاه هارو ازش قطع کنیم. ولی منو مامان اجازه ندادیم، گفتیم ما همچین اجازه ای نمیدیم، تا وقتی نفس میکشی باهات هستیم.

چون ازت قطع امید کرده بودن، داروهای بیهوشی رو قطع کردن. یه روز که اومدم پیشت گوشه ی چشم چپت رو باز کردی. تنها جایی که میتونستی تکون بدی چشمت بود. وقتی منو دیدی یه قطره اشک از چشمت اومد که داغونم کرد بابا. دکترا میگفتم حافظه ت به صورت طبیعی کار نمیکنه ولی من ایمان داشتم که مارو میشناختی و دنیای اطرافت رو میفهمیدی.

یه روز که سر کار بودم مامان زنگ زد و با خوشحالی وصف نشدنی گفت که دستتو تکون دادی و سرت رو به طرفش برگردوندی. اصلا نفهمیدم چه شکلی از سر کار اومدم بیمارستان. بهم نگاه کردی و با حرکت لبهات بهم گفتی آب میخوای. الهی بمیرم پدرم، اون لوله ی تنفس لعنتی تو گلوت بود نمیتونستم بهت آب بدم.

دیگه طوری شده بود که تقریبا همه جاتو میتونستی تکون بدی. منتظر بودیم اون لوله رو از دهنت در بیارن که باهامون حرف بزنی. ولی یه روز وقتی اومدیم دیدیم تب شدیدی کردی! تب ۴۴ درجه. از تو چشمات خوندم که دیگه از این دنیا خسته شدی! میخوای بری!

فردا صبحش تبت قطع شد ولی فشارت بالا نمیومد، ساعت ۷:۳۹ بعداز ظهر تلخ دوشنبه ۲۱ آوریل بود که روحت پر کشید و رفت. بقیه شو میدونم که خودت دیدی و میدونی چی شد ولی بذار یه بارم از زبون من بشنوی ...

  نظرات ()
۴۱۴- چشم و نظر نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢

آقا به چشم و نظر اعتقاد دارین؟

من خودمو چشم کردم. تو پست قبلی اومدم تولد ۱۰ سالگی رو جشن گرفتم بعد یهویی اینهمه وقت رفتم پیدام نشد. خوب دیگه این طبیعی نیست نیشخند. اتفاقات خوبی تو این چند وقت افتاد که تیتروار براتون میگم.

سومین اپلیکیشنم حدودا ۳ ماه پیش اومد بیرون. اپلیکیشن مربوط به آژانس های مسافرتیه، میتونن باهاش پرواز، هتل و ماشین رزرو کنن.

وقتی پروژه ی این اپلیکیشن تموم شد منو گذاشتن تو یه گروه دیگه، یه تیم ۲۰ نفره هستیم که ۱۹ نفر تو کشور لهستان هستن، یه نفر هم منم که تو امریکا باهاشون همکاری میکنم. اپلیکیشن های قبلیم همه واسه ی اپل بود، این پروژه واسه ی اندروید دارم برنامه نویسی میکنم.

حدودا ۴ ماه پیش مدیرعامل این کمپانی خودمون عوض شد و خوب از اونجایی که استراتژی هاش با مدیر قبلی فرق میکرد، تصمیم به حدف یه سری از بخشهای کمپانی شد و سرمایه گذاری تو بخش های دیگه. خلاصه طوری شده بود که از دم درو میکردن، هر ماه یه سری رو اخراج میکردن ولی خدارو شکر تیرشون سمت ما نیومد لبخند.

محسن نامجو تو دانشگاهمون اومد یه کنسرت گذاشت، جاتون خالی رفتیم کلی خندیدیم. یه جور با حالی میخونه قیافه ش خنده دار میشه. بعضی وقتا اینقدر زور میزد که صورتش سرخ میشد نیشخند. رفتیم باهاش یه عکس دسته جمعی بگیریم یهو منو دید گفت تو چقدر شبیه آلپاچینو هستی!!! بهش گفتم گرفتی مارو؟ گفت نه به خدا من یکی از طرفدارای آلپاچینو هستم و تو خیلی شبیه اون هستی!

دقیقا هفته ی پیش همین موقع کنسرت گوگوش بود اینجا، جاتون خالی رفتیم خیلی خوش گذشت. ماشاالله بانو گوگوش صداش دست نخورده، چنان با صداش اوج میگرفت که فکر میکردی ۲۰ سالشه.

اوایل که اومده بودم اینجا مهمونی ها همه به مناسبت تولد بود بعد بچه ها جفت جفت شدن و از سال پیش مهمونی ها همه به مناسبت نامزدی شد. امسال همه ی مهمونی ها به ماسبت جشن عقد یا عروسی بود. فکر کنم سال دیگه مهمونی ها به مناسبت قدم نو رسیده باشه نیشخند. ولی کیف میده که هم فامیلای عروس باشی هم فامیلای داماد.

  نظرات ()
۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢

همونطور که از موضوع این مطلب پیداست، وبلاگم ۱۰ ساله شد!

خیلی اتفاق ها تو این ۱۰ سال افتاد، خیلی تغییرات هم در من و هم در مطالب این وبلاگ بوجود اومد ولی تو هر موقعیت و تو هر شرایطی که بودم سعی کردم ترکش نکنم و همیشه به عنوان یه سرمایه بهش نگاه کردم. سرمایه ای که ممکنه به درد کسی نخوره ولی برای من خیلی ارزش داره.

معتقدم هر اتفاقی که تو این دنیا میافته دلیل داره، بعضی هاشو دلیلشو میفهمیم و خیلی هاشو نه! دلیل بوجود اومدن این وبلاگ رومینا بود ولی دلیل ماندگاریش نه! خوشحالم که باعث شد تا من شروع به ثبت کردن لحظه های تلخ و شیرین زندگیم بکنم.

وقتی برمیگردم به ۱۰ سال پیش یادم میاد وقتی که روی اینترنت دنبال یه فضای مجانی میگشتم که بتونم یه سری نوشته آپلود کنم. خیلی گشتم تا بالاخره پرشین بلاگ رو پیدا کردم. اون موقع اصلا نمیدونستم وبلاگ چی هست! حتی اسمش واسم عجیب بود. فقط دیدم وقتی آپلود میکنم نوشته هام راحت میآد روی یک وبسایت. اون موقع پرشین بلاگ داشت ۲ سالش میشد، یه سری از امکانات امروز رو نداشت ولی خوب دریچه ای شد تا من حرفامو یه جا بزنم.

فکرشو که میکنم از خودم میپرسم اگه مثلا ۱۰ سال پیش رومینا به من جواب مثبت داده بود، یا مثلا من از خواسته ی خودم کنار نمیکشیدم الآن زندگیم چه شکلی بود!!! رومینا به من جواب منفی داد و من سعی کردم تو این مورد بیشتر از عقلم کمک بگیرم تا احساسم. خیلی وقت پیش وقتی که علت عقب نشینیم از عشقمو تو وبلاگ گفتم، یه نفر اومده بود کامنت گذاشته بود که اگه عاشق بودی عقلت اجازه نمیداد راهی به غیر از رومینا انتخاب کنی!

اون دوست خوبمون حق داشت یه همچین فکری بکنه چون من به اندازه ی کافی در مورد هدف هام تو زندگی حرف نزده بودم. من اهدافی رو برای خودم تعیین کرده بودم که باید بهشون میرسیدم. برای رسیدن به این هدف ها باید از خیلی چیزا میگذشتم. یکی از ارزشمندترین هاش رومینا بود که به خاطر هدف هایی که تو سرم داشتم ازش گذشتم.

اون موقع اگه اهدافم رو میگفتم ، چون هنوز بهشون نرسیده بودم ممکن بود همه بهم بخندن ولی الان به جرات میتونم بگم به بیشتر از ۷۰ درصدشون رسیدم و خیلی خیلی خوشحالم که اون موقع تصمیم درست رو گرفتم و قید عشقمو زدم. نمیگم با رومینا نمیشد ولی ممکن بود وقتی به اهدافم برسم که دیگه نتونم لذتشو ببرم.

همیشه از خدا ممنونم که با نشانه هایی که سر راهم میذاره خودش هنوز هوامو داره و این نشانه ها تصمیم گیری تو شرایط سخت رو برام آسون میکنه. از همه ی دوستای عزیزی که توی این ۱۰ سال همراه من بودن تشکر میکنم و دست گلشون رو میبوسم که با کامنتای گرمشون بهم امید دادن.

  نظرات ()
۴۱۲- فلوریدا (۲) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

از فرودگاه یه ماشین کرایه کردیم و رفتیم به سمت نمایشگاه. نمایشگاه خیلی بزرگی بود، بزرگترین نمایشگاه RFID دنیا حساب میشه. از همه ی کشورهای دنیا اومده بودن. تا ساعت تقریبا هفت شب اونجا بودیم و بعد رفتیم رستوران شام بخوریم. من به گمان خودم استیک سفارش دادم. ولی بعد از یه ۱۵ دقیقه دیدم گارسونه با یک پیشبند یکبار مصرف اومد. بهم گفت قربان اگه اجازه بدین این پیشبند رو ببندم بهتون چون ممکنه به لباستون بریزه. با خودم گفتم من قبلا خیلی جاها استیک خوردم هیچ کدومشون از این کارا نکردن! پیشبند رو برام بست و رفت غذارو بیاره، از اون دور که میومد احساس کردم چقدر ارتفاع غذام زیاده! وقتی اومد دیدم تریپ شیشلیکه که گوشت به استخوانه و باید با دست به نیش بکشی!

حالا اینو بگم که مدیرمون گیاه خواره بعد تصور کنین من جلوش یه همچین چیزی میخواستم بخورم. همین که شروع کردم به خوردن، دیدم گوشی شو در آورد و گفت میخوام یه عکس ازت بگیرم!!! اتفاقا عکس باحالی شد. با سر بریده عکسو این پایین میبینین.

رفتیم هتل شرایتون، من دهاتی فکر میکردم دو تامون تو یه اتاقیم. ولی ۲ تا اتاق جدا گرفته بود. اتاقش خیلی بزرگ و قشنگ بود. جناب مدیر گفت فردا ساعت ۹ و نیم خوبه بیدار بشیم؟ گفتم آره عالیه. گفت پس تو لابی هتل میبینمت. رو تخت هتل دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم که کی فرصت میکنم برم یکم بگردم! تاریخ برگشتمون فردا ساعت ۵ بعد از ظهر بود. با خودم گفتم باید نصفه شب بزنم بیرون برم به سمت ساحل. حیفه این همه راه تا کنار اقیانوس اطلس اومده باشی و نری ببینی. زنگ زدم به یکی از این کمپانی هایی که ماشین کرایه میدن و یه ماشین واسه ۴ صبح کرایه کردم. کمپانی ماشیناش تو فرودگاه بود. با هتلداره صحبت کردم که یه ماشین برام ۴ صبح بگیرن که منو برسونه فرودگاه.

 

۳ و نیم بیدار شدم و کارامو کردم و زدم بیرون ، اومدم پایین دیدم ماشین آماده ست. منو رسوند تا فرودگاه. اونجا رفتم تو کمپانی کرایه ی ماشین و یه فورد کرایه کردم و به راه افتادم. نزدیکترین ساحل تا فرودگاه حدودا ۵۰ دقیقه فاصله داشت. اگه تو Google maps ای آدرس رو جستجو کنین (528, Orlando, Orange, Florida) این دقیقا اتوبانیه که من افتادم توش تا برسم به ساحل. بارون میومد شدید، همه جا هم تاریک!

با خودم میگفتم دیوونه چرا این کارو کردی! اگه مدیر بفهمه چی میگه با خودش!!! ولی بالاخره نزدیکای ۵ و نیم بود که رسیدم به آب. آفتاب هنوز طلوع نکرده بود. ماشین رو به سمت طلوع آفتاب پارک کردم و منتظر شدم تا طلوع کنه. احساس اینکه این آبهای اقیانوس اطلس به خلیج فارس راه داره احساس خوبی بود. به خاطر اینکه هوا ابری بود زیاد طلوع پیدا نبود ولی هرچقدر هوا روشنتر میشد تازه میفهمدم چقدر زیباست.

رفتم یه چند تا عکس از خودم گرفتم و بعد از حدودا ۲ ساعت لذت از منظره ها برگشتم به سمت فرودگاه تا ماشینو پس بدم. زنگ زدم هتل تا یه ماشین بیاد دنبالم تو فرودگاه. مسیر برگشت چون هوا روشن بود تازه فهمیدم چقدر جاده ش قشنگ و سبز بوده. وقتی رسیدم هتل یه دوش گرفتم و اومدم بقیه ی غذاهای دیشب رو خوردم، آخه اینقدر زیاد بود که نتونستم همه شو بخورم. حین خوردن بودم که دیدم مدیر داره میزنگه. بعد از سلام علیک گفت خوب خوابیدی؟ گفتم : بلللللللله !!!

رفتیم بقیه ی نمایشگاه رو دیدیم و از همونجا رفتیم به سمت فرودگاه. سفر ۲ روزه ی خوبی بود.

  نظرات ()
۴۱۱- فلوریدا (۱) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

آقا من اعتراف میکنم که تو تعریف وقایعی که واسم اتفاق افتاده خیلی عقبم. الآن میخوام ماجرای تقریبا ۳ ماه پیش رو تعریف کنم.

کار قبلی که داشتم، تو یکی از پروژه ها باید از تکنولوژی RFID استفاده میکردیم. وقتی که تقریبا پروژه به مراحل پایانی نزدیک میشد، مدیرم یه روز صدام زد و گفت اوایل اپریل ( آوریل) وقتشو داری یه سفر با هم بریم؟ منم گفتم بله! گفت جزئیاتشو منشی بهت میده. منشی بهم اطلاعات سفر رو داد. باید میرفتیم ایالت فلوریدا.

روز سفر فرا رسید و قرار شد تو فرودگاه قرار بذاریم. من گیت ( دروازه نیشخند) رو پیدا کردم و منتظر شدم تا مدیر بیاد. همینطور که نشسته بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره، دیدم جناب مدیره، بهم گفت من یکم دیر ممکنه برسم تو برو سوار شو من میام. گیت (یا همون دروازه ) که باز شد این مسئول اونجا گفت: اینایی که فرست کلاس هستن اول بیان! بعد دیدم یه عده بلند شدن رفتن. با خودم گفتم ایول فرست کلاس، خوش به حالشون. بعد رسید نوبت رسید به بقیه و ما هم رفتیم که سوار بشیم. 

صندلیم رو پیدا کردم، رفتم نشستم. هنوز جناب مدیر نیومده بود. وقتی نشستم رو صندلی دیدم چقدر صندلیش راحته! بعد دقت کردم دیدم فقط یه صندلی کنار منه! معمولا سه یا چهار تا صندلی تو هر ردیفه. تو این فکرا بودم که جناب مدیر اومدن. سلام علیک کردیم و بعد گرم حرف زدن شدیم که هواپیما راه افتاد. هنوز چیزی نگذشته بود که خانم مهماندار اومد گفت، نوشیدنی چی میل دارین؟

تو پرانتز اینو داشته باشین که پروازهای اینجا واسه همه چیز پولشو میگیرن، یادمه یه پرواز گفتم یه لیوان آب هست؟ گفت شیشه ی آب داریم که ۲ دلاره خنثی. خلاصه اینکه کسی تعارف نمیکنه، میان میگن چیزی میخواین سفارش بدین یا نه؟ واسه همین من تعجب کردم.

من یه نگاه به مدیر کردم و با خودم گفتم هر کاری اون کرد منم میکنم. رو مدیر کردم و گفتم شما اول! مدیرم هم یه نوشیدنی سفارش داد. منم به تبعیت از مدیر یه آبمیوه گفتم بیاره. همچنان داشتم فکر میکردم که این چه پروازیه که اینقدر دست و دلبازن!!!! یهو اون مغز تعطیلم جرقه زد!!! فهمیدم ما تو قسمت فرست کلاس هستیم!!! من همینجا اعتراف میکنم که این اولین باری بود که تو قسمت فرست کلاس یه هوائیما مینشستم.

به محض اینکه لیوانمون خالی میشد میومد میگفت نو شیدنی چی میخورین! وقت نهار شد، یه منو آورد گفت کدومو میخورین؟ یکی از غذاهای باحاشو انتخاب کردم. غذارو که خوردیم ۲ دقیقه یکبار دستشوییم میگرفت، از بس آبمیوه خورده بودم. خلاصه جلو مدیر هی تو مسیر دستشویی بودیم نیشخند.

پ.ن: دیگه عادت کردم دو قسمتیش کنم، فکر کنم کم کم اگه ۲ خط هم بنویسم، ۲ تا پستش میکنم.

 

  نظرات ()
۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢

پارسال تقریبا یک هفته به عید مونده یه مراسمی رفتیم در یکی از دانشگاه های نزدیک خودمون که حدودا ۲۰۰۰ نفر ایرانی شرکت کرده بودن و مراسم خیلی زیبایی بود. با اینکه این برنامه تو دانشگاه SMU اجرا میشد ولی از همه ی دانشگاه های اطراف باهاشون همکاری میشد. با خودم فکر کردم سال دیگه اگه خدا بخواد باهاشون همکاری میکنم. امسال حدودا ۳-۴ ماه به مراسم مونده با مسئول برنامه هاشون تماس گرفتم و گفتم که میخوام یه برنامه اجرا کنم. مسئول برنامه ها جناب علی آقا گفتش که اول یه تست باید بدید بعد هیئت داوری تصمیم میگیرن که میتونیم باهاتون همکاری کنیم یا نه!

خلاصه روز تست که حدودا دو ماه قبل از عید بود فرا رسید و بنده رفتم جلوی هیئت داوری. آهنگ ((تو با منی)) رضا صادقی رو انتخاب کرده بودم که با گیتار براشون زدم. وقتی تموم شد، دیدم مثل مه و مات ها نگام میکنن!!! بعد یهویی شروع کردن دست زدن!!! یکی از داورا گفت: میشه یه بار دیگه بخونی؟ بعد بقیه گفتن: آره یه بار دیگه، یه بار دیگه! منم خوب یه بار دیگه خوندم. وقتی تموم شد کلی برام دست زدن و گفتن که قبول شدی.

اگه پست قبلی رو خونده باشید در جریان هستید که گفته بودم شادمهر عقیلی تو دالاس کنسرت داشت. وقتی محل کنسرت و زمان کنسرت شادمهر رو فهمیدم اصلا باورم نمیشد. آخه محل کنسرت شادمهر همونجایی بود که من باید اجرا میکردم. فکرشو بکنین من همونجایی باید میرفتم بالای سن برنامه اجرا میکردم که ابی و شادمهر هفته ی فبلش رفته بودن!!!!

واقعا از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم که چنین موقعیت و فرصتی نصیبم شده که برم برای حدودا ۲۰۰۰ تا ایرانی عزیز بخونم. بالاخره روز کنسرت فرا رسید و بنده به گیتارم رفتم به سمت سالن. کسایی که برنامه داشتن حدودا ۳-۴ ساعت قبل از برنامه باید میومدن که صدای سالن رو تنظیم کنن واسشون. واسم جالب بود که از تونل پشت سالن وارد شدم، جایی که به پشت صحنه ی سالن میخورد.

بچه ها به نوبت میومدن برنامه شون رو تمرین میکردن و میرفتن، تا اینکه نوبت من شد و رفتم یه بار اجرا کردم و صدا رو تنظیم کردن. وقتی همه ی تمرین ها تموم شد درب سالن هارو برای مردم باز کردن و مردم شروع به اومدن کردن. سالن پر شده بود از جمعیت. از پشت پرده ما میتونستیم ببینیمشون.

مجری برنامه که همین علی خان باشن رفت رو سن و شروع به خوش آمد گویی کرد. بعد هم اعلام برنامه. من نفر دومی بودم که اجرا داشتم. رفتم پشت سن نشستم تا نوبتم بشه. وقتی نوبتم شد، سریع رفتم روی صندلی که برام گذاشته بودن نشستم و آماده شدم تا پرده باز بشه!!!

وقتی پرده باز شد!!! به قول مهران مدیری، اینهمه آدم یکجا ندیده بودم، اینهمه آدم هم منو یکجا ندیده بود. جمعیت شروع کردن برام دست زدن، بلند شدم تعظیم کردم به سمت جمعیت و دوباره نشستم. متاسفانه صدا تا ثانیه ی ۱۵ تنظیم نبود ولی بعدش خوب شد. وقتی تموم شد مجددا بلند شدم و به نشانه ی احترام به سمت جمعیت تعظیم کردم.

پ.ن: سرتون درد میآد وگرنه واسه شما هم میخوندم نیشخند

  نظرات ()
۴۰۹- واشنگتن نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

به قول ارسلان تو مجموعه ی پایتخت اینقدر کنسرت منو تحت تاثیر قرار داد که اگه جاهای دیدنیه واشنگتن رو هم ندیده بر میگشتم اصلا ناراحت نبودم نیشخند. ولی اینطور نشد و با اجازه تون رفتیم دم خونه ی آقا. بچه ها التماس دعا داشتن، یکی ویزاشو نگرفته بود، اون یکی دنبال کار میگشت، خلاصه ما هم رفتیم به میله های کاخ سفید دخیل بستیم شاید آقا نظر لطفی بکنه و حاجت بچه هارو بده.

موزه های خیلی بزرگ و با حالی داشت، همون موقع که ما اونجا بودیم منشور کوروش رو آورده بودن تو موزه. میخواستم با چک و لگد بگیرم ازشون بی ناموسارو ولی دوستم نذاشت. یه جایی هم بود که لباسای عروسی همسرای رئیس جمهورای امریکارو نگه داری میکردن، از لباس عروس میشل اوباما همسر اوباما عکس گرفتم.

اینم یه تیکه از ستون برجهی دوقلو که از حادثه ی یازده سپتامبر به جا مونده

آرامگاه و مقبره ی آبراهام لینکون یکی از تاثیرگذار ترین رئیس جمهور های امریکا

اینجا هم که مشرف حضورتون هست، روزی ۴۰ بار تو اخبار نشون میده که جای بدیه :)

در ضمن رفتیم در دفتر حافظ منافع ایران جهت تجدید پاسپورت و بسیار مشعوف شدیم از طرز برخورد دوستان گرامی که یادآور وطن عزیزمون شدن. اینقدر بی ادب بودن که واقعا متاسف شدم واسشون که حتی اینجا هم چنین برخوردایی میکنن. بعد با خودم فکر کردم گفتم اگه تو ایران بودم یه همچین برخوردایی کاملا واسم عادی بود!

پ.ن: هم اکنون ساعت اینجا یک نصفه شبه و من به عشق شما دوستان دارم تند تند آپ میکنم که جبران اون متن رمزگذاری شده بشه

  نظرات ()
۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

کنسرت ساعت ۹ شروع میشد و من از ساعت ۶:۳۰ شروع به آماده شدن کردیم که یهو دیر نرسیم! دوستمم کاراشو میکرد ولی نمیدونم چرا احساس میکردم یکم رو دور کند قرار داره، ولی با خودم میگفتم وقت به اندازه ی کافی داریم نگران نباش! چون چندتا دیگه از دوستای این رفیقمون هم بلیت داشتن، به رفیقم زنگ زدن گفتن که ما میایم دنبالت و تو نمیخواد ماشین بیاری.

چشمتون روز بد نبینه که ساعت ۸ شده بود و دوستاش نیومده بودن دنبالمون، حالا تا محل کنسرت هم ۴۵ دقیقه راه بود. من تو دلم شور میزد مثل چی! دیگه طاقت نیاوردم و شاکی شدم گفتم به این دوستات یه زنگ بزن ببین کجان اصلا میخوان بیان! زنگ زد دیدیم تو راهن. ساعت ۸:۳۰ بود که رسیدن دم خونه، سریع راه افتادیم به سمت کنسرت. خوشبختانه راننده دست فرمونش حرف نداشت و از اون لحاظ آدمو حرس نمیداد. یه لحظه که شتاب میگرفت کله م مثل وقتایی که هواپیما میخواد از زمین بلند بشه، میچسبید به پشت سری صندلی.

ساعت تقریبا ۹:۱۵ دقیقه بود که رسیدیم دم درب ورودی، من از همه عذرخواهی کردم و گفتم من با اجازه تون میدوم به سمت کنسرت. از پارکینگ تا سالن دویدم، وقتی رسیدم دیدیم یه جا همه جمع شدن، به سختی خودمو رسوندم به میز و گفتم من بلیطمو از تگزاس خریدم و عکسشو نشون دادم. یه نامه بهم داد و گفت خوش اومدین. شروع کردم به دویدن به سمت سالن، همینطور که میدویدم نامه رو باز کردم، و بلیتو در آوردم. کنسرت ۳ طبقه بود و هر طبقه ۳-۴ تا درب ورودی داشت من تنها کاری که میکردم این بود که میدویدم به سمت این مسئولای راهنمای کنسرت و اونا هم با اشاره میگفتن مثلا سمت چپ ، دوباره میدویدم تا برسم به بعدی و این چرخه ادامه داشت تا اینکه رسیدم به یه درب خیلی بزرگ و از لحاظ ارتفاع. درو که باز کردم اصلا خشکم زد!!!!!

جایی که من ایستاده بودم ، اگه دو قدم میزدم میرسیدم به شادمهر! همون وقت شروع کرد به خوندن و من اصلا حالمو نمیفهمیدم، همونطور ایستاده بودم و نگاش میکردم!!! آهنگ آتیش بازی رو داشت میخوند. یکم که به خودم اومدم دیدم این مسئولی که اونجا بود داره بال بال میزنه که منو برسونه به صندلیم. صندلی من ردیف ۶ بود، اینقدر جای خوبی بود که اصلا باورم نمیشد. تنها کاری کردم این بود که دوربینمو روشن کردم و شروع کردم به لذت بردن از آهنگای زیباش.

همه ی آهنگاشو رو کانال یوتیوبم گذاشتم ، میتونید برید لذت ببرید البته اگه این فیل ت رها اجازه بده. شادمهر بعد از ۶-۷ تا آهنگ رفت و ابی اومد!!! اصلا باورتون نمیشه که این بشر چقدر انرژی داشت. ماشاالله، چقدر زیبا میخونه چقدر دوست داشتنیه. واقعا لذت بردم. من بیشتر برای شادمهر رفته بودم ولی ابی کولاک کرد و همینو بگم که زبانم قاصره از توصیفش، باید ببینید. بعد شادمهر مجددا اومد و با ابی چندتا آهنگ خوند. بعد شادمهر خداحافظی کرد و از سن خارج شد.

من که به شدت دلم میخواست باهاش عکس بگیرم، صندلیمو ترک کردم و رفتم به طرف نزدیکترین دری که شادمهر ازش خارج شد. وقتی اومدم بیرون دیدم یه سری ملت بیرون ایستادن، از من میپرسیدن تموم شد کنسرت؟ از سئوالاشون فهمیدم که اینا اصلا بلیط نداشتن و من با خارج شدن از سالن در واقع دیگه راه برگشتی ندارم. همینطور که به این چیزا فکر میکردم یهو میون جمعیت یکی از نوازنده های شادمهر رو دیدم که داشت میرفت، خودمو رسوندم بهش و گفتم من شمارو میشناسم سیاوش خان و میدونم که الآن دارین میرین کنار شادمهر، میشه منو ببرین پیشش من یه عکس باهاش بگیرم؟ گفت نه آقا نمیشه! بلیتمو در آوردم و گفتم من تا همین الآن تو کنسرت بودم و وقتی دیدم شادمهر کنسرتو ترک کرد اومدم بیرون که باهاش عکس بگیرم، بعد گواهینامه ی رانندگیمو در آوردم و گفتم من از تگزاس میام و همیشه دلم میخواسته با شادمهر یه عکس بگیرم، ازت خواهشم میکنم منو ببر پیشش.

یه نگاهی به من کرد و گفت بیا دنبالم. رفتم دنبالش، باورتون نمیشه ۳ تا درب رد کردیم که جلوی هرکدوم ۲ تا غول تشن ایستاده بودن که کسی نره تو. رسیدیم به درب آخر که کسی جلو نبود. درو که باز کرد، دیدم شادمهر نشسته رو مبل!!!!! من بودم و سیاوش و شادمهر عقیلی!!! لحظه ای بود که به جرات میتونم بگم یکی از آرزوهام در زندگی بود. اصلا باورم نمیشه. وقتی رفتم جلوی پام بلند شد. رفتم بغلش کردم و محکم فشارش دادم و بهش گفتم که چقدر صداشو دوست دارم چقدر از کاراش لذت میبرم. بهش گفتم که چقدر منتظر این لحظه بودم. حدودا ۳-۴ دقیقه ای خصوصی کلی باهاش حال کردم. ۲ تا عکس باهاش گرفتم و بعد با سیاوش اومدم بیرون. از سیاوش کلی تشکر کردم و گفتم ممنون.

از اتاق رفتم بیرون و هنوز تو شوک بودم که دارم خواب میبینم یا بیدارم. همینطور که داشتم مسیر برگشت رو طی میکردم، یهو به ذهنم رسید که الآن ابی هم میاد همینجا! این بود که اون گوشه موشه ها قایم شدم که اگه سیاوش اومد منو نبینه و منتظر شدم که ابی بیاد. بعد از چند دقیقه دیدم دو نفر همراه ابی اومدن تو!!!

یواش پشت سرشون راه افتادم تا اینکه رسیدن به یه اتاق و رفتن تو اتاق ولی دربو نبستن. بعد یه چندتا خانم هم از درب ورودی وارد شدن و اونا هم رفتن تو اتاق. با خودم گفتم اینارو کی راه میده! رفتم به سمت اتاق دیدم ابی انگار همه شونو میشناسه. رفتم تو و نزدیک ابی شدم و گفتم میشه باهاتون یه عکس بگیرم؟ گفت بله عزیزم، ایستادیم و یه عکس گرفتم.

از تو حرفاشون فهمیدم که پسر ابی و همسرش اونجا هستن. یه لحظه به ذهنم رسید که چه با حال میشه که با ابی ، پسر و همسرش یه عکس بگیرم. ولی با خودم گفتم به طور مستقیم اگه این درخواستو بکنم مطمئنن با تیپایی میندازنم بیرون. این بود که رفتم پیش پسر ابی و گفتم قربان میشه من با شما یه عکس بگیرم؟ آقا پسرشو میگی، اینقدر خوشحال شد که من میخواستم باهاش عکس تکی بندازم. بعد از اینکه ازش عکس گرفتم اینقدر با من مهربون شد که نگو. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم میشه من یه عکس خانوادگی با شما بگیرم؟ پسرش گفت صبر کن الان به بابا و مامان میگم.

خلاصه بعد از ۲-۳ دقیقه من ابی، همسر و پسرش یه عکس گرفتیم در حالی که ابی دستش رو شونه ی منه و چنان صمیمی ایستاده که هرکی ندونه فکر میکنه من پسر کوچیکه ی ابی هستم. از زمانی که این عکسو گذاشتم رو صفحه ی فیس بوکم تا الآن که حدودا ۲-۳ ماهه میگذره بچه ها همچنان دارن کف بالا میآرن که من چطوری این عکسو گرفتم. یکیشون میگفت میخوام یه عکس از خودم با خودت بذارم، بعد اون عکستم با خانواده ی ابی بذارم پایینش و بعد تو توضیحات عکس بگم : ببینید من با چه دوستای خفنی میگردم نیشخند.

  نظرات ()
۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱) نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

اول من یه توضیحی بدم در مورد پست قبلی: حقیقتش من خودمم خوشم نمیآد از این جنگولک بازی ها که رمز میذارن و ملت رو کنجکاو میکنن ولی مورد قبلی رو خدائیش مجبور بودم. ولی قول میدم، قول شرف که تا ۴-۵ ماه دیگه رمز رو کلن بردارم. وقتی که رمز رو برداشتم حتما خبرتون میکنم که رمز برداشته شده. از همین الآن بگم چیز خاصی نیست، وقتی خوندین احتمالا به خودتون میگین چرا رمز گذاشته بود!!!!

آقا ما وقتی خیالمون از بابت کار پیدا کردن راحت شد، گفتیم بذار قبلش یه سفر بریم یکم عشق و حال کنیم که بعدش دیگه همه ش کار و زندگی میشه. از بین ایالتها گفتیم کجا بریم کجا نریم، که بالاخره تصمیم گرفتیم بریم یه سر با آقا بزینم. این بود که واشنگتن رو انتخاب کردیم. یکی از دوستام که اینجا تو دانشگاه خودمون فوق گرفته بود برای دکترا رفته بود واشنگتن. باهاش تماس گرفتم و گفتم من دارم میام. خلاصه یه بلیت خوش قیمت هم گیرم اومد و همه چیز واسه ی رفتن آماده شد.

تقریبا ۲ هفته به رفتنم خبر دادن که شادمهر و ابی دارن میاد تگزاس دالاس، من از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و همینطور بالا و پایین میپریدم. رفتم آنلاین که بلیت رو بخرم که دیدم تاریخش دقیقا وسط زمانیه که من واشنگتن هستمناراحت. صورتم تا زیر مچ پام کش اومد. اینقدر ناراحت بودم که نگو. آخه من خیلی شادمهر رو دوست دارم، دیگه ابی هم که همراهش بود اصلا یه پکیج رویایی میشد. تاریخ کنسرت ۹ مارچ ۲۰۱۳ بود و من ۶ مارچ از تگزاس حرکت داشتم به به سمت واشنگتن. بالاخره تصمیممو گرفتم و با خودم گفتم سفر رو بی خیال میشم و میرم کنسرت.

زنگ زدم به شماره تلفن این کنسرت دونیه ولی رفت رو پیغامگیر. منم پیغام گذاشتم که بلیت میخوام و به من یه زنگ بزنین لطفا. یکی از دوستام که پایه ی کنسرته بهش زنگ زدم که هم خبر بدم که کنسرت شادمهر و ابیه و هم ببینم میآد یا نه. وقتی بهش گفتم، گفت آره من بلیت خریدم و حتما میام. بهش گفتم من میخوام پروازمو کنسل کنم و بیام کنسرت. گفت کجا داشتی میرفتی؟ گفتم واشنگتن! گفت ابی و شادمهر شب قبل از تگزاس تو واشنگتن کنسرت دارن!!!!!!!!!!!!!

فکر کردم داره مسخره بازی در میاره، گفتم جدی میگی؟ گفت آره به خدا!!!! اصلا دیگه نفهمیدم چطوری خدافظی کردم و رفتم آنلاین ببینم چطوری میتونم بلیط بخرم. یه شماره تلفن گیر آوردم و زنگ زدم پیغام گذاشتم. بعد به دوستم که واشتگتن بود زنگ زدم گفتم میتونی برام بلیت جور کنی؟ گفت بلیتاش از ۱ ماه پیش تموم شده و منم میخواستم بخرم نبوده! بازم صورتم در همون حد اومد پایین و با خودم گفتم خوب دیگه تو تگزاس موندنی شدیم.

شب با همون صورت کشیده خوابیدم و صبح روز شنبه که تعطیل بود با دوستم رفتیم بیرون یکم بگردیم که از اون حال و هوا در بیام. نزدیکای ظهر بود که دیدم گوشیم زنگ میخوره، شماره ش از واشنگتن افتاده بود! گوشی رو برداشتم، یه آقایی سلام علیک کرد و گفت: شما بلیت میخواستین؟ گفتم بله بله! گفت چندتا؟ گفتم یک دونه! گفت خیلی شانس آوردی چون بلیتا همه از یکماه قبل تموم شده و این بلیتایی که الآن داریم میفروشیم رو خود کمپانی که سالن رو بهمون اجاره داده Hold گذاشته بوده ولی وقتی دیده که از یکماه قبل بلیتا تموم شده یه سری از اون صندلی هارو آزاد کرده.

گفتم نزدیکترین صندلی که به سن موجوده رو میخوام! گفت صبر کن، بعد از چند دقیقه گفت عجب صندلی ای برات پیدا کردم، شماره و مشخصاتشو گفت و بعد شماره حسابشو داد و گفت وقتی پول رو ریختی برام رسیدشو بفرست تا عکس بلیتتو واست بفرستم.کلی ازش تشکر کردم و قطع کردم. دیگه از خوشحالی سر از پا نمیشناختم، هم به سفرم میرسیدم هم کنسرت. خلاصه بهترین حالت ممکن میخواست اتفاق بیافته.

سرتونو درد نیارم، وقت سفر شد و راه افتادیم به سمت پایتخت شیطان بزرگ، آمریکای جهانخار. وقتی رسیدم داشت برف میومد، منظره ی خیلی زیبایی بود وقتی که بالای ابرا بودیم و هوا آفتابی و وقتی هواپیما یکم اومد پایین رفتیم تو ابرا و بعد برف. دوستم اومد فرودگاه دنبالم و همونشب رفتیم یکی از بندرهای اطراف و جاتون خالی خوش گذروندیم.

فردای اون روز رفتیم یکم گشتیم تو دانشگاهشون و یه غذای باحال ایرانی خوردیم، جالب بود که تو دانشگاهشون یه رستوران بود که غذاهای ایرانی سرو میکرد. کباب و جوجه و قرمه سبزی همه با هم ۸ دلار! شب هم یه برنامه ایرانی های اونجا گرفته بودن ما هم رفتیم و به مانند شب قبل حال کردیم. و اما فردای اون روز که میشد صبح کنسرت، من به یکی دیگه از دوستام که ایالت ویرجینیا زندگی میکرد زنگ زدم و گفتم که من واشنگتن هستم. باید اینو متذکر بشم که از ویرجینیا تا واشنگتن فقط ۳۰ دقیقه رانندگیه. بهم گفت قرار بذار ببینمت و منم گفتم که شب دارم میرم کنسرت، گفت اتفاقا منم بلیت دارم و میتونیم با هم بریم.

پ.ن:منتظر چندتا پست پشت سر هم باشید

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه