
بالاخره امتحانامون به سلامتی تموم شد ! دیگه راحت شدم . تو این قسمت می خواستم یکم در مورد دانشگامون صحبت کنم .
میدونی که توی دانشگامون پر از استادِ ، و اینم میدونی که هر استادی ( به جز موارد استثنایی ) یه رابط داره ، که حتما میدونی کار این رابط چیه . ولی احتمال میدم که رابطای هر استادی رو نشناسی . ولی من تقریبا همه ی رابطای فنی (۱) رو میشناسم ، البته درسته به درد خودم نمیخوره ( چون من تو فنی (۲) هستم ) ، ولی بعضی وقتا به درد دوستام میخوره . البته اینکه من از کجا اینا رو میشناسم جریانش مفصله ولی همینو بگم که کاملا اتفاقی بوده .
خلاصه اینکه اگه استادی جسارتی کرد و خواست حال گیری کنه ، کافیه فقط با رابطش صحبت کنی ، اونوقته که کارت حله .
البته میدونی که من بعضی وقتا بی ربط حرف میزنم ، این مورد هم شاید یکی از اوناست
.

فکر کنم دیگه بتونم اقتصاد یه کشور رو بگردونم ، آخه فردا امتحان اقتصاد داریم . با اینکه اصلا با درسش حال نمیکنم ولی مجبورم واسه اطلاعات عمومیمم که شده به صورت مفهومی بخونمش .
اول ترم استادمون گفت میتونین یه تحقیق اینترنتی در هر موردی که میخواین بیارین . تقریبا دو هفته به آخرای ترم مونده بود که یادم اومد میتونیم واسش تحقیق ببریم . دقیقا همون موقعی بود که خانم شیرین عبادی به خاطر مقالش جایزه ی صلح نوبل رو گرفته بود . منم از فرصت استفاده کردم و مقالشو از رو اینترنت پرینت کردم و روزی که باهاش کلاس داشتیم رفتم تو اطاق خصوصیش و تحقیقمو گذاشتم رو میزش ، گفت : این چیه ؟ گفتم : استاد این تحقیقمونه ، گفت : درباره ی چیه ؟ گفتم : مقاله ی خانم شیرین عبادی ، گفت موضوع مقالش درچه مورد ؟ گفتم : حقوق زن در جامعه ، گفت : درس ما درباره ی حقوق یا اقتصاد ؟ من که دیدم خیلی گیج بازی در آوردم ، واسه اینکه استاد به عقلمون شک نکنه برگه ی اول تحقیق که اسم و مشخصاتم روش بود رو برداشتم و گفتم : استاد من واسه نمره گرفتن این تحقیق رو نیاوردم ، فقط به خاطر اینکه میدونستم از اینجور مطالب خوشتون میآد این کار رو کردم . یهویی دیدم قیافش مهربون شد
و با یه حالت شرمندگی
گفت : " خیلی ممنون ، حتما می خونمش ، اون برگه ای رو هم که برداشتین بذارین جاش " . منم که حدس میزدم تو رودربایستی ( یا به قول معروف تو رودرواسی ) یه همچین کاری بکنه ، برگه رو با حالت اکراه گذاشتم روی تحقیقمو بعد از تشکر از اطاق اومدم بیرون .
خلاصه ی مطلب اینکه اقتصاد همون حقوق
.

دیشب نوزدهمین سالگرد ازدواج خالم با شوهر خالم بود ( البته نه اون خالم که دربارش صحبت کردم ) ، جات خالی اینقدر کیک خوردم که برگشتنه کسی نمیشناختم
. البته مجلس خودمونی بود که روم شد هی بخورم ، وگرنه اگه تو یه مهمونی بودیم که یه تیکه ی خیلی کوچیک ( اونم به زور صاحب خونه ) می خوردم . راستی میدونستی من نوه ی بزرگ فامیل مامانمم
، واسه همینه که اینقدر هوامو دارن
. احتمالا الآن فکر میکنی چه آدم لوسی هستم ولی باید بگم جبرانش تو فامیل بابام شده چون اونجا نوه ی دهمم
.
راستی دوباره موقع امتحانا شد و شما ستاره ی سهیل شدی ؟ ولی با این درسایی که این ترم گرفتی ، منم بودم ، واسه امتحان دادنمم به زور از خونه بیرون مییومدم . ولی قول میدم واست دعا کنم که نمره های آزمایشگاههایی که گرفتی ، نمره های دیگه رو جبران کنه ، چون واقعا میدونم چه درسای سختی دارین .

امروز ۲ تا پیغام با حال داشتم که اگه اجازه داشتم واست میفرستادم ، ولی غصه نخور(
) میذارمش رو وبلاگ . راستی به زبان اصلی مینویسم که انگلیسیم پیشرفت کنه :
BA TAVAJOH BE ESTEGHBALE POR SHOORE MELLATE GHAYOORE IRAN , ZELZELEYE BAM TAMDID SHOD
AGE KHAR MACHET KONE BEHTAR AZ INE KE MACH KHARET KONE
از این به بعد اگه پیغام با حالی به دستم رسید حتما میذارمش رو وبلاگ .

اواسط ترم بود که من یه جلسه سر همین استاتیک غایب کردم ، جلسه ی بعد که اومدم دیدم بچه ها میگن استاد عوض شده و یکی از استادای گروه مواد رو گذاشتن واسه گروه ما .
منم دیدم یه همچین استادی رو نباید به همین راحتی از دست بدم ، واسه همین یه دو هفته ای ریشمو نزدم ( به دلایل امنیتی علتش رو در آینده میگم ) و به حالت خیلی شاکی رفتم تو گروهمون ( ریئس گروهمون تنها پشت میز نشسته بود ) . گفتم سلامُ علیکم ، سرشو آورد بالا یه نگاهی به من کرد و گفت علیکمُ السلام بفرمایید بشینید خواهش میکنم ( اینجا بود که فهمیدم ریشا کار خودشو کرده ) . گفتم خیلی ممنون راحتم ، گفت بفرمایین کاری داشتین ، گفتم من دو هفته ی اخیر سر کلاس استاتیک نبودم ، الآن که اومدم بچه ها میگن استاد عوض شده ، آخه این درسته که یه استاد رو وسط ترم عوض کنن ؟ گفت مگه این استادی که واستون گذاشتیم مشکلی داره ، گفتم نه ولی یه لحظه خودتونو بذارین جای ما ، اونوقت میفهمین من چی میگم . یه فکری کرد گفت تقصیر منم نیست ، گفتم پس تقصیر کیه ، گفت آقای دکتر امیری گفته چون أقای فولادگر ( استاد استاتیک اولیمون ) ریئس فنی دو ِ باید تعداد گروه درسی کمی ارائه کنه . گفتم چرا اینو از اول نگفتن ، گفت اینو دیگه از خودشون بپرسین . گفتم من به شما اعتماد کردم و با این گروه گرفتم ، اگه میدونستم حذف میشه که با یه گروه دیگه میگرفتم . اینو که گفتم مثل اینکه به اعتبارش برخورده باشه یه برگه برداشت و یه چیز روش نوشت و امضاء کرد و داد به منو گفت اینو میبری تو آموزش و میگی گروهتو عوض کنن . منم با همون حالت شاکی گفتم امیدوارم دیگه از این مشکلات پیش نیاد . گفت البته میدونم تا میآین با خصوصیات یه استاد دیگه آشنا بشین طول میکشه ولی این مورد استثنایی بوده . منم واسه موافقت با تغییر گروهم تشکر کردم و اومدم بیرون ( آخه هر کدوم از دوستام که رفته بودن ، اجازه ی تغییر گروه بهشون نداده بود ) .
راستی این عکس مال کسی که کتاب استاتیک ما رو نوشته ( Russell Johnston ) یا یکی از اونا که با نیوتون دم پل صراط جلوشونو میگیرم
. نیوتون که جرمش بیشتر . نشد ما یه کتاب بخونیم و این أقا یه قانون نداده باشه بیرون ( احتمالا قانونشو از تو کتابای معارف حذف کردن ، چون تنها جایی که حرفی ازش نیست ) .
ای واااااااااااااااااااااااااااای مثل اینکه امروز آب گوشت داریم
. صدای گوش خراشش داره از تو آشپز خونه میآد . امیدوارم مامان یه فکری به حال من کرده باشه وگرنه گرسنگی تلف میشم
.

اَه اَه اَه و بازم اَه ، این پرشین بلاگ منو کشت . نشد ما یه سر به وبلاگ بزنیم و همه ی یادداشتا بازسازی شده باشن . بعد از ۲ روز اومدم میبینم فقط تیتر یادداشت ۳۱ هست .
امروز امتحان مبانی برق داشتیم ، توپ توپ شد ( البته بدون تقلب ) . چه رشته ی باحالی دارینا ، من که تو طول این ترم خیلی با این درس حال کردم . البته یک دهم اونی که شما میخونین هم نمیشه ولی یه چیزای کلی از برق گفته میشه که بعدا واسمون خیلی کاربرد داره . درستِ رشته ی سختی ولی اگه علاقه داشته باشی همه ی واحدا راحت پاس میشه ( این یه تیکه آخرو خیلی چرت و پرت گفتم ) . فقط یه توصیه ای داشتم واسه ی اونایی که در این رشته تحصیل میکنن ، اونم اینه که سعی کنن کیف زرد همراه خودشون نبرن دانشگاه وگرنه ... آدما عاشقت میشن .
دیروز امتحان معارف ۲ داشتیم ، حدودا نصف سئوالا تست بود نصفش تشریحی ، همینطور که داشتم مینوشتم دیدم بغل دستیم داره صدام میزنه ، یه نیگاه به برگش کردم دیدم اصلا ۲ تا تستا رو زده ، دلم واسش سوخت . پاسخ ناممو گرفتم بالا تا از روش بزنه ، سئوال تشریحیا رم ، مطلب اصلی هر جوابو بهش میگفتم ، خودش دیگه بقیش یادش میومد . آقا وقتی امتحان تموم شد میخواست منو بخوره ، از بس تشکر کرد دیگه داشت حالم بد میشد . آخه میگفت شاغله و نرسیده بخونه . وقتی داشتم بهش تقلب میدادم یادم افتاده بود به امتحان میان ترم تئوری احتمال ، حدودا یک ماه پیش خانم قندهاری ( استاد تئوری ) ازَمون یه امتحان کزائی گرفت که هیچوقت یادم نمیره . اینقدر برگمو با این و اون عوض کرده بودم که واقعا نمیدونستم برگه ی سئوالم پیش کیه .آخه هیچی بلد نبودم (
) . آخر امتحان میخواستم واسه آخرین بار برگمو با بغل دستیم عوض کنم ، وقتی برگه ی منو گرفت ، یکی از مراقبا شروع کرد اومدن به طرف ما ، دیدم اگه بیاد و ببینه که دوستم ۲ تا برگه داره ، استاد هر دوتاییمونو میندازه ، همین که رسید به ما دستمو گرفتم بالا ، تا اومد پیشم گفتم عذر میخوام ولی پشتتون خاکی شده ، بدبخت یکم خجالت زده شد و بعد یه تشکر حسابی از من کرد و دوباره راشو کشید رفت . به نظر من امتحان بدون هیجانِ تقلب ، اصلا امتحان نیست
.
راستی شما هنوزم از آشناهاشونین ؟
.
دروغ گفتن که بلد نیستی ، تقلب هم که میخوای بکنی اینقدر میخندی که تابلو میشی ، پس تو چه ایرانی شدی ؟

هر سال شب یلدا که میشه ، تقریبا همه ی فامیل پدریم ، به نوبت خونه ی یکی از عموهام یا پدربزرگم جمع میشیم و اون شبو تا آخرش کنار همدیگه ایم . بعد از اینکه مراسم بخور بخور تموم میشه ، صاحب خونه یه ظرف نیمه پر از آب میآره و جلوی تک تک مهمونا میگیره ، هر کسی میخواد فالش گرفته بشه یه انگشتر میندازه تو آب ( منم اونشب یه انگشتر از مامانم غرض کردم و انداختم تو آب ) . وقتی همه ی انگشترا تو آب ریخته شد ، ظرف رو با یه دیوان حافظ میدن به پدربزرگم .
بعد از اینکه همگی واسه شادی روح حافظ یه حمد و سوره میخونن ، پدربزرگم چشماشو میبنده و دستشو میکنه تو ظرف و یکی از انگشترا رو میکشه بیرون . مال هر کی که باشه ، نیت میکنه تا واسش فال بگیرن .
امسال وقتی نوبت به من رسید ، بی اختیار به فکر شما افتادم و نیت کردم که بالاخره من باید چه کار کنم ، که این غزل اومد :
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ ببانگ بلند می گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
بجان دوست که غم پرده ی شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید ، شما نیاز کنید
نخست موعظه ی پیز صحبت این حرفست که از مصاحبت ناجنس احتراز کنید
هر آنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق برو نمرده به فتوی من نماز کنید
و گر طلبی کند اغلامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید
اونشب این شعرو روی کاغذ نوشتم و گذاشتمش تو جیبم ، تا دیشب که یهویی چشمم افتاد بهش و گذاشتمش رو وبلاگ .
من وقتی که به شدت هیجانی میشم یا بیش از اندازه خوشحال میشم یا اینکه خیلی ناراحت میشم ، یه طب خال خیلی کوچیک به لبم میزنه . نمیدونم چه اتفاقی واسم افتاده که سه جای مختلف صورتم ریخته بیرون ( لپم ، روی لبم ، بالای لبم ) . احتمالا این ۳ حالت با هم واسم پیش اومده
. حالا با ریش پرفسوری یکم ۳ شو گرفتم ، ولی اینکه رو لپم خیلی تابلو
.
تنها شانسی که دارم اینه که امتحانامون از دو سه روز دیگه شروع میشه ، تا اون موقع احتمالا یکم بهتر شده .
راستی شنیدی دیشب تو اخبار میگفت طرح جابجایی پایتخت به مجلس رفته ؟ احتمالا میخوان اصفهان رو پایتخت کنن ( هورا ، از این به بعد بهمون میگن بچه تهرونی
) .

اینکه میگن فاصله ی خوشحالی و ناراحتی خیلی کم ، واقعا راست میگن . مثلا تو همین فاجعه ی بم یه سری شب حادثه تو عروسی پای بگو و بخند بودن ، ولی صبح واسه غم از دست دادن عزیزاشون گریه میکردن ( حالا چه ربطی به حرفایی که میخوام بزنم داره خودمم نمیدونم ) .
در اینکه ۲ تا پیغام رو خودِ خودت نوشتی شکی نیست ، معلومه دروغگوی خوبی نیستی ، از این به بعد سعی کن طبیعی تر دروغ بگی . ولی حالا چون شما میگی ما هم باور میکنیم ، اصلا از این به بعد واسه یکی از فامیلاتون می نویسم .
راستی الآن فهمیدم چرا اون ۳ خط بالایی رو نوشتم ، آخه دیدم این روزا همه از بم میگن ، گفتم بذار وبلاگ ما هم به روز باشه
.

من تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم که این حرفارو واسه خودم می نویسم ، ولی الآن به خودم ایمان آوردم ، چون همیشه احساس خیلی ضعیفی بهم می گفت که شما حرفامو میخونین . اینکه میگن دل به دل لوله کشی ( یه چیزی تو همین مایه ها ) راست میگن ، حدودا ساعت ۱۴:۳۰ امروز بود که اومدم رو اینترنت و دیدم که یادداشت ۲۶ بازسازی نشده . چون یادداشت رو تو کامپیوتر ذخیره نکرده بودم ، مجبور شدم که دوباره بنویسم ، وقتی تموم شد حدودا ساعت ۱۵:۲۰ بود . دیگه حس اینکه به اینترنت وصل بشم رو نداشتم ( چون صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۱:۳۰ تو دانشگاه امتحان داشتیم ، ظهر هم نخوابیده بودم ) . حدودا چند دقیقه پیش بود که اومدم رواینترنت که یادداشت رو بازسازی کنم ، که یهو دیدم ۲ تا پیام دارم !!!!!!
وقتی بازشون کردم ، داشتم از تعجب شاخ در میآوردم
. به هر حال مرصی که وبلاگ منو می خونین ، همین که بدونم با در و دیوار حرف نمیزنم خودش خیلی خوبه .
نظرمو که در مورد تابلوهاتون گفتم ، ولی به افتخار اینکه واسم پیغام فرستادین بازم میگم :
واقعا زیبا بود ، فقط یه مشکل اساسی داشت ، اونم اینکه من یه چند بار به این پیره مرد وسطی ِ سلام کردم ولی نامرد جوابمو نداد ، خلاصه حسابی ضایع شدم . از این به بعد یه جوری بکشین که بشه تشخیص داد که نقاشی
.

بعد از ۳ هفته ی متوالی که به دلایل مختلف مجبور شده بودم کلاس گیتارمو نرم ، دیروز رفتم سر کلاس . هنوز سه چهار دقیقه ای از کلاس نگذشته بود که استاد عمادی گفت " یکی از هنرجوآم نمایشگاه نقاشی زده ، امشب هم شب آخر نمایشگاس ، اگه نرم ناراحت میشه " . چون میدونستم که شما چه تابلوهای زیبایی خلق میکنین ، همون موقع احتمالشو دادم که ممکنه شما باشین ( با توجه به نمایشگاهایی که تو دانشگاه زده بودین ) . ولی واسه محکم کاری ، توی راه که داشتیم مییومدیم به طرف گالری فامیلیتون رو از استاد پرسیدم ، اونجا بود که مطمئن شدم خود خودتونین .
ولی انصافا این نقاشی ها رو گذاشتی رو صورت خود سوژه ُ کشیدیشون نه
؟ ولی اگه این کارم میکردی بازم به این واقعی نمیشد .
من همیشه وقتی میرم یه نمایشگاه نقاشی ، اینقدر از شخصِِِِ طراحِ نقاشی سئوال میکنم که احتمالا پشیمون میشه که چرا این نقاشی رو کشیده . یه نقاشی تمام احساس بوجود آورندشو به وضوح نشون میده و هر خط کوچیکش واسش یه خاطره ی بزرگ ، واسه همین هم هست که تابلوهاشونو مثل بچه هاشون دوست دارن .
بزرگترین سئوالی که تو همه ی این تابلو ها واسه ی من مشترک بود و نتونستم ( یعنی روم نشد ) که بپرسم این بود چرا همه ی سوژه هاتون از افراد مسن بود . اینو میدونم که شاید کشیدن چهره ی یه جوون چنان چنگی به دل نزنه یا اینکه صورت یه پیرمرد با کوله باری از تجربه چیزای بیشتری واسه گفتن داره ، ولی آیا علت دیگه ای داره ؟
راستش خیلی واسم جالب بود که استاد عمادی یهویی سر کلاس من بخواد بیاد نمایشگاه شما . منم همون روز تو دانشگاه تا ساعت ۱۷ امتحان داشتم ، یعنی راه به راه از دانشگاه اومدم کلاس گیتار ، واسه همین بود که قیافم از همیشه دربه داغون تر بود .