حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۷- رابط نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٢

Communicator

بالاخره امتحانامون به سلامتی تموم شد ! دیگه راحت شدم . تو این قسمت می خواستم یکم در مورد دانشگامون صحبت کنم .

میدونی که توی دانشگامون پر از استادِ ، و اینم میدونی که هر استادی ( به جز موارد استثنایی‌ )‌ یه رابط داره ، که حتما میدونی کار این رابط چیه . ولی احتمال میدم که رابطای هر استادی رو  نشناسی . ولی من تقریبا همه ی رابطای فنی (۱) رو میشناسم ، البته درسته به درد خودم نمیخوره ( چون من تو فنی (۲) هستم ) ، ولی بعضی وقتا به درد دوستام میخوره . البته اینکه من از کجا اینا رو میشناسم جریانش مفصله ولی همینو بگم که کاملا اتفاقی بوده . 

خلاصه اینکه اگه استادی جسارتی کرد و خواست حال گیری کنه ، کافیه فقط با رابطش صحبت کنی ، اونوقته که کارت حله .

البته میدونی که من بعضی وقتا بی ربط حرف میزنم ، این مورد هم شاید یکی از اوناست . 

  نظرات ()
۳۶- اقتصاد یا حقوق نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢

Shirin Ebadi

فکر کنم دیگه بتونم اقتصاد یه کشور رو بگردونم ، آخه فردا امتحان اقتصاد داریم . با اینکه اصلا با درسش حال نمیکنم ولی مجبورم واسه اطلاعات عمومیمم که شده به صورت مفهومی بخونمش .

اول ترم استادمون گفت میتونین یه تحقیق اینترنتی در هر موردی که میخواین بیارین . تقریبا دو هفته به آخرای ترم مونده بود که یادم اومد میتونیم واسش تحقیق ببریم . دقیقا همون موقعی بود که خانم شیرین عبادی به خاطر مقالش جایزه ی صلح نوبل رو گرفته بود . منم از فرصت استفاده کردم و مقالشو از رو اینترنت پرینت کردم و روزی که باهاش کلاس داشتیم رفتم تو اطاق خصوصیش و تحقیقمو گذاشتم رو میزش ، گفت : این چیه ؟  گفتم : استاد این تحقیقمونه ، گفت : درباره ی چیه ؟ گفتم : مقاله ی خانم شیرین عبادی ، گفت موضوع مقالش درچه مورد ؟  گفتم : حقوق زن در جامعه ، گفت : درس ما درباره ی حقوق یا اقتصاد ؟  من که دیدم خیلی گیج بازی در آوردم ، واسه اینکه استاد به عقلمون شک نکنه  برگه ی اول تحقیق که اسم و مشخصاتم روش بود رو برداشتم و گفتم : استاد من واسه نمره گرفتن این تحقیق رو نیاوردم ، فقط به خاطر اینکه میدونستم از اینجور مطالب خوشتون میآد این کار رو کردم . یهویی دیدم قیافش مهربون شد  و با یه حالت شرمندگی  گفت : " خیلی ممنون ، حتما می خونمش ، اون برگه ای رو هم که برداشتین بذارین جاش " . منم که حدس میزدم تو رودربایستی ( یا به قول معروف تو رودرواسی ) یه همچین کاری بکنه ، برگه رو با حالت اکراه گذاشتم روی تحقیقمو بعد از تشکر از اطاق اومدم بیرون .      

خلاصه ی مطلب اینکه اقتصاد همون حقوق  .

  نظرات ()
۳۵- سالگرد ازدواج نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢

Married Ceremony

دیشب نوزدهمین سالگرد ازدواج خالم با شوهر خالم بود ( البته نه اون خالم که دربارش صحبت کردم ) ، جات خالی اینقدر کیک خوردم که برگشتنه کسی نمیشناختم . البته مجلس خودمونی بود که روم شد هی بخورم ،  وگرنه اگه تو یه مهمونی بودیم که یه تیکه ی خیلی کوچیک ( اونم به زور صاحب خونه )‌ می خوردم . راستی میدونستی من نوه ی بزرگ فامیل مامانمم  ، واسه همینه که اینقدر هوامو دارن  . احتمالا الآن فکر میکنی چه آدم لوسی هستم  ولی باید بگم جبرانش تو فامیل بابام شده چون اونجا نوه ی دهمم  .

راستی دوباره موقع امتحانا شد و شما ستاره ی سهیل شدی ؟  ولی با این درسایی که این ترم گرفتی ، منم بودم ، واسه امتحان دادنمم به زور از خونه بیرون مییومدم . ولی قول میدم واست دعا کنم که نمره های آزمایشگاههایی که گرفتی ، نمره های دیگه رو جبران کنه ، چون واقعا میدونم چه درسای سختی دارین  .

  نظرات ()
۳۴- SMS نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٢

SMS

امروز ۲ تا پیغام با حال داشتم که اگه اجازه داشتم واست میفرستادم ، ولی غصه نخور()   میذارمش رو وبلاگ . راستی به زبان اصلی مینویسم که انگلیسیم پیشرفت کنه :

BA   TAVAJOH   BE   ESTEGHBALE   POR   SHOORE   MELLATE GHAYOORE   IRAN ,   ZELZELEYE   BAM   TAMDID   SHOD

 

AGE   KHAR   MACHET   KONE   BEHTAR   AZ   INE   KE   MACH   KHARET   KONE

از این به بعد اگه پیغام با حالی به دستم رسید حتما میذارمش رو وبلاگ . 

  نظرات ()
۳۳- استاتیک نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٢

Russel Johnston

اواسط ترم بود که من یه جلسه سر همین استاتیک غایب کردم ، جلسه ی بعد که اومدم دیدم بچه ها میگن استاد عوض شده و یکی از استادای گروه مواد رو گذاشتن واسه گروه ما . 

منم دیدم یه همچین استادی رو نباید به همین راحتی از دست بدم ، واسه همین یه دو هفته ای ریشمو نزدم ( به دلایل امنیتی علتش رو در آینده میگم )  و به حالت خیلی شاکی رفتم تو گروهمون ( ریئس گروهمون تنها پشت میز نشسته بود ) .  گفتم سلامُ علیکم ، سرشو آورد بالا یه نگاهی به من کرد و گفت علیکمُ السلام بفرمایید بشینید خواهش میکنم ( اینجا بود که فهمیدم ریشا کار خودشو کرده ) . گفتم خیلی ممنون راحتم ، گفت بفرمایین کاری داشتین ، گفتم من دو هفته ی اخیر سر کلاس استاتیک نبودم ، الآن که اومدم بچه ها میگن استاد عوض شده ، آخه این درسته که یه استاد رو وسط ترم عوض کنن ؟  گفت مگه این استادی که واستون گذاشتیم مشکلی داره ، گفتم نه ولی یه لحظه خودتونو بذارین جای ما ، اونوقت میفهمین من چی میگم . یه فکری کرد گفت تقصیر منم نیست ، گفتم پس تقصیر کیه ، گفت آقای دکتر امیری گفته چون أقای فولادگر ( استاد استاتیک اولیمون ) ریئس فنی دو ِ باید تعداد گروه درسی کمی ارائه کنه . گفتم چرا اینو از اول نگفتن ، گفت اینو دیگه از خودشون بپرسین . گفتم من به شما اعتماد کردم و با این گروه گرفتم ، اگه میدونستم حذف میشه که با یه گروه دیگه میگرفتم . اینو که گفتم مثل اینکه به اعتبارش برخورده باشه یه برگه برداشت و یه چیز روش نوشت و امضاء کرد و داد به منو گفت اینو میبری تو آموزش و میگی گروهتو عوض کنن . منم با همون حالت شاکی گفتم امیدوارم دیگه از این مشکلات پیش نیاد . گفت البته میدونم تا میآین با خصوصیات یه استاد دیگه آشنا بشین طول میکشه ولی این مورد استثنایی بوده . منم واسه موافقت با تغییر گروهم تشکر کردم و اومدم بیرون ( آخه هر کدوم از دوستام که رفته بودن ، اجازه ی تغییر گروه بهشون نداده بود ) .

راستی این عکس مال کسی که کتاب استاتیک ما رو نوشته ( Russell  Johnston ) یا یکی از اونا که با نیوتون دم پل صراط جلوشونو میگیرم  . نیوتون که جرمش بیشتر . نشد ما یه کتاب بخونیم و این أقا یه قانون نداده باشه بیرون ( احتمالا قانونشو از تو کتابای معارف حذف کردن ، چون تنها جایی که حرفی ازش نیست ) .

ای واااااااااااااااااااااااااااای مثل اینکه امروز آب گوشت داریم  . صدای گوش خراشش داره از تو آشپز خونه میآد . امیدوارم مامان یه فکری به حال من کرده باشه وگرنه گرسنگی تلف میشم   .

  نظرات ()
۳۲- برق نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٢

Elecrticite

اَه اَه اَه و بازم اَه  ، این پرشین بلاگ منو کشت . نشد ما یه سر به وبلاگ بزنیم و همه ی یادداشتا بازسازی شده باشن . بعد از ۲ روز اومدم میبینم فقط تیتر یادداشت ۳۱ هست . 

امروز امتحان مبانی برق داشتیم ، توپ توپ شد ( البته بدون تقلب ) . چه رشته ی باحالی دارینا ، من که تو طول این ترم خیلی با این درس حال کردم . البته یک دهم اونی که شما میخونین هم نمیشه ولی یه چیزای کلی از برق گفته میشه که بعدا واسمون خیلی کاربرد داره .  درستِ رشته ی  سختی ولی اگه علاقه داشته باشی همه ی واحدا راحت پاس میشه ( این یه تیکه آخرو خیلی چرت و پرت گفتم ) . فقط یه توصیه ای داشتم واسه ی اونایی که در این رشته تحصیل میکنن ، اونم اینه که سعی کنن کیف زرد همراه خودشون نبرن دانشگاه وگرنه ... آدما عاشقت میشن .

  نظرات ()
۳۱- تقلب نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٩ دی ۱۳۸٢

دیروز امتحان معارف ۲ داشتیم ، حدودا نصف سئوالا تست بود نصفش تشریحی ، همینطور که داشتم مینوشتم دیدم بغل دستیم داره صدام میزنه ، یه نیگاه به برگش کردم دیدم اصلا ۲ تا تستا رو زده ، دلم واسش سوخت . پاسخ ناممو گرفتم بالا تا از روش بزنه ، سئوال تشریحیا رم ، مطلب اصلی هر جوابو بهش میگفتم ، خودش دیگه بقیش یادش میومد . آقا وقتی امتحان تموم شد میخواست منو بخوره ، از بس تشکر کرد دیگه داشت حالم بد میشد . آخه میگفت شاغله و نرسیده بخونه . وقتی داشتم بهش تقلب میدادم یادم افتاده بود به امتحان میان ترم تئوری احتمال ، حدودا یک ماه پیش خانم قندهاری ( استاد تئوری ) ازَمون یه امتحان کزائی گرفت که هیچوقت یادم نمیره  . اینقدر برگمو با این و اون عوض کرده بودم که واقعا نمیدونستم برگه ی سئوالم پیش کیه .آخه هیچی بلد نبودم () . آخر امتحان میخواستم واسه آخرین بار برگمو با بغل دستیم عوض کنم ، وقتی برگه ی منو گرفت ، یکی از مراقبا شروع کرد اومدن به طرف ما ، دیدم اگه بیاد و ببینه که دوستم ۲ تا برگه داره ، استاد هر دوتاییمونو میندازه ، همین که رسید به ما دستمو گرفتم بالا ، تا اومد پیشم گفتم عذر میخوام ولی پشتتون خاکی شده ، بدبخت یکم خجالت زده شد و بعد یه تشکر حسابی از من کرد و دوباره راشو کشید رفت . به نظر من امتحان بدون هیجانِ تقلب ، اصلا امتحان نیست

راستی شما هنوزم از آشناهاشونین ؟  .

دروغ گفتن که بلد نیستی ، تقلب هم که میخوای بکنی اینقدر میخندی که تابلو میشی  ، پس تو چه ایرانی شدی ؟  

  نظرات ()
۳۰- فال حافظ نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٢

Hafez

هر سال شب یلدا که میشه ، تقریبا همه ی فامیل پدریم ، به نوبت خونه ی یکی از عموهام یا پدربزرگم جمع میشیم و اون شبو تا آخرش کنار همدیگه ایم . بعد از اینکه مراسم بخور بخور تموم میشه ، صاحب خونه  یه ظرف نیمه پر از آب میآره و جلوی تک تک مهمونا میگیره ، هر کسی میخواد فالش گرفته بشه یه انگشتر میندازه تو آب ( منم اونشب یه انگشتر از مامانم غرض کردم و انداختم تو آب ) . وقتی همه ی انگشترا تو آب ریخته شد ، ظرف رو با یه دیوان حافظ میدن به پدربزرگم . 

بعد از اینکه همگی واسه شادی روح حافظ یه حمد و سوره میخونن ، پدربزرگم چشماشو میبنده و دستشو میکنه تو ظرف و یکی از انگشترا رو میکشه بیرون . مال هر کی که باشه ، نیت میکنه تا واسش فال بگیرن .

امسال وقتی نوبت به من رسید ، بی اختیار به فکر شما افتادم و نیت کردم که بالاخره من باید چه کار کنم ، که این غزل اومد :

معاشران گره از زلف یار باز کنید                        شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند                و ان  یکاد  بخوانید  و  در  فراز  کنید

رباب  و  چنگ  ببانگ  بلند  می گویند                     که  گوش  هوش  به پیغام اهل راز کنید

بجان  دوست  که  غم پرده ی  شما ندرد                   گر  اعتماد  بر  الطاف  کار ساز  کنید 

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است                  چو  یار  ناز  نماید  ،  شما  نیاز  کنید

نخست موعظه ی پیز صحبت این حرفست                 که  از مصاحبت  ناجنس  احتراز  کنید

هر آنکسی که درین حلقه نیست زنده به عشق           برو  نمرده  به  فتوی  من  نماز  کنید

و گر طلبی  کند  اغلامی  از شما  حافظ                  حوالتش  به  لب  یار  دلنواز  کنید       

 

اونشب این شعرو روی کاغذ نوشتم و گذاشتمش تو جیبم ، تا دیشب که یهویی چشمم افتاد بهش و گذاشتمش رو وبلاگ . 

  نظرات ()
۲۹- طب خال نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٢

من وقتی که  به شدت هیجانی میشم  یا بیش از اندازه خوشحال میشم  یا اینکه خیلی ناراحت میشم ، یه طب خال خیلی کوچیک به لبم میزنه . نمیدونم چه اتفاقی واسم افتاده که سه جای مختلف صورتم ریخته بیرون ( لپم ، روی لبم ، بالای لبم ) . احتمالا این ۳ حالت با هم واسم پیش اومده .  حالا با ریش پرفسوری یکم ۳ شو گرفتم ، ولی اینکه رو لپم خیلی تابلو  .

تنها شانسی که دارم اینه که امتحانامون از دو سه روز دیگه شروع میشه ، تا اون موقع احتمالا یکم بهتر شده .

راستی شنیدی دیشب تو اخبار میگفت طرح جابجایی پایتخت به مجلس رفته ؟  احتمالا میخوان اصفهان رو پایتخت کنن ( هورا ، از این به بعد بهمون میگن بچه تهرونی  ) .

  نظرات ()
۲۸- فاجعه نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٢

Arge Bam

اینکه میگن فاصله ی خوشحالی و ناراحتی خیلی کم ، واقعا راست میگن . مثلا تو همین فاجعه ی بم یه سری شب حادثه تو عروسی پای بگو و بخند بودن ، ولی صبح واسه غم از دست دادن عزیزاشون گریه میکردن ( حالا چه ربطی به حرفایی که میخوام بزنم داره خودمم نمیدونم ) .

در اینکه ۲ تا پیغام رو خودِ خودت نوشتی شکی نیست ، معلومه دروغگوی خوبی نیستی ، از این به بعد سعی کن طبیعی تر دروغ بگی . ولی حالا چون شما میگی ما هم باور میکنیم ، اصلا از این به بعد واسه یکی از فامیلاتون می نویسم .

راستی الآن فهمیدم چرا اون ۳ خط بالایی رو نوشتم ، آخه دیدم این روزا همه از بم میگن ، گفتم بذار وبلاگ ما هم به روز باشه  . 

  نظرات ()
۲۷- دل به دل لوله کشی نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٢

Pipe To Pipe

من تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم که این حرفارو واسه خودم می نویسم ، ولی الآن به خودم ایمان آوردم ، چون همیشه احساس خیلی ضعیفی بهم می گفت که شما حرفامو میخونین . اینکه میگن دل به دل لوله کشی ( یه چیزی تو همین مایه ها ) راست میگن ، حدودا ساعت ۱۴:۳۰ امروز بود که اومدم رو اینترنت و دیدم که یادداشت ۲۶ بازسازی نشده . چون یادداشت رو تو کامپیوتر ذخیره نکرده بودم ، مجبور شدم که دوباره بنویسم ، وقتی تموم شد حدودا ساعت ۱۵:۲۰ بود . دیگه حس اینکه به اینترنت وصل بشم رو نداشتم ( چون صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۱:۳۰ تو دانشگاه امتحان داشتیم ، ظهر هم نخوابیده بودم ) . حدودا چند دقیقه پیش بود که اومدم رواینترنت که یادداشت رو بازسازی کنم ، که یهو دیدم ۲ تا پیام دارم !!!!!!

وقتی بازشون کردم ، داشتم از تعجب شاخ در میآوردم  . به هر حال مرصی که وبلاگ منو می خونین  ، همین که بدونم با در و دیوار حرف نمیزنم خودش خیلی خوبه . 

نظرمو که در مورد تابلوهاتون گفتم ، ولی به افتخار اینکه واسم پیغام فرستادین بازم میگم :

واقعا زیبا بود ، فقط یه مشکل اساسی داشت ، اونم اینکه من یه چند بار به این پیره مرد وسطی ِ سلام کردم ولی نامرد جوابمو نداد ، خلاصه حسابی ضایع شدم . از این به بعد یه جوری بکشین که بشه تشخیص داد که نقاشی  . 

  نظرات ()
۲۶- گالری نقاشی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۸ دی ۱۳۸٢

Sign

 

بعد از ۳ هفته ی متوالی که به دلایل مختلف مجبور شده بودم کلاس گیتارمو نرم ، دیروز رفتم سر کلاس .  هنوز سه چهار دقیقه ای از کلاس نگذشته بود که استاد عمادی گفت‌ " یکی از هنرجوآم نمایشگاه نقاشی زده ،  امشب هم شب آخر نمایشگاس ، اگه نرم ناراحت میشه " . چون میدونستم که شما چه تابلوهای زیبایی خلق میکنین ، همون موقع احتمالشو دادم که ممکنه شما باشین ( با توجه به نمایشگاهایی که تو دانشگاه زده بودین ) . ولی واسه محکم کاری ، توی راه که داشتیم مییومدیم به طرف گالری فامیلیتون رو از استاد پرسیدم ، اونجا بود که مطمئن شدم خود خودتونین . 

ولی انصافا این نقاشی ها رو گذاشتی رو صورت خود سوژه ُ  کشیدیشون نه  ؟  ولی اگه این کارم میکردی بازم به این واقعی نمیشد . 

من همیشه وقتی میرم یه نمایشگاه نقاشی ، اینقدر از شخصِِِِ طراحِ نقاشی سئوال میکنم که احتمالا پشیمون میشه که چرا این نقاشی رو کشیده . یه نقاشی تمام احساس بوجود آورندشو به وضوح نشون میده و هر خط کوچیکش واسش یه خاطره ی بزرگ ، واسه همین هم هست که تابلوهاشونو مثل بچه هاشون دوست دارن .

بزرگترین سئوالی که تو همه ی این تابلو ها واسه ی من مشترک بود و نتونستم ( یعنی روم نشد ) که بپرسم این بود چرا همه ی سوژه هاتون از افراد مسن بود . اینو میدونم که شاید کشیدن چهره ی یه جوون چنان چنگی به دل نزنه یا اینکه صورت یه پیرمرد با کوله باری از تجربه چیزای بیشتری واسه گفتن داره ، ولی آیا علت دیگه ای داره  ؟

راستش خیلی واسم جالب بود که استاد عمادی یهویی سر کلاس من بخواد بیاد نمایشگاه شما . منم همون روز تو دانشگاه  تا ساعت ۱۷ امتحان داشتم ، یعنی راه به راه از دانشگاه اومدم کلاس گیتار ، واسه همین بود که قیافم از همیشه دربه داغون تر بود . 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه