حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۵۲- یک شب بسیار آرام نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٢

Police

امشب تا قبل از ساعت ۹ تقریبا داشتیم شب آرومی رو سپری میکردیم ، ولی دقیقا سر ساعت ۹ قضیه هیجانی شد .

امشب وقتی دوستم داشت میپیچید تو کوچمون که منو برسونه خونه ، یهویی یه صدای ترمز خیلی خفن شنیدیم و بعد دیدیم یه 206 از در عقب ماشین دارن تشریف میآرن تو ، فقط یکم بی ادب بود چون قبلش اجازه نگرفتو وارد شد ، واسه همین ما هم شاکی شدیم و با عصبانیت از ماشین پیاده شدیم که چرا بی اجازه داخل ماشین مردم میشی که دیدیم از عمد داخل نشده  و کاملا غیر عمدی بوده ؛ اون موقع بود که بخشیدیمش . 

قضیه از این قرار بود که : در حینی که ما در حال پیچیدن بودیم ،  ایشون در حال سبقت گرفتن از ما بودن .  وقتی اومدیم پایین و بهش گفتیم که چرا اینطوری کردی ؟ گفت : منم میخواستم بپیچم تو کوچه که یهو شما پیچیدین جلوم . اینو که گفت ، گفتم : خیلی عذر میخوایم که خلاف کردیم ، فقط اجازه بدین پلیس بیآد تا مقدار خصارتی رو که باید به شما بدیمو مشخص کنه . اونم گفت مساله ای نداره می ایستیم . 

حیف که پیره مرد بود و نمیشد باهاش کل کل کنی وگرنه جوابشو میدادم . آخه مردِ حسابی وقتی ۱۲-۱۳ متر خط ترمز داری چه جوری  روت میشه بگی میخواستم بپیچم که شما اومدین جلوم .

همون موقع با ۱۱۰ تماس گرفتیم و موضوع رو به اطلاعشون رسوندیم ، دمشون گرم اونام در حداقل زمان ممکن ظرف ۴۷ دقیقه خودشونو به محل تصادف رسوندن .

افسر راهنمایی رانندگی هنوز از ماشین پیاده نشده بود که گفت : " بزنین کنار ، مقصر معلومه " . وقتی از ماشین پیاده شد که مدارک طرفین رو بگیره ، به راننده ی 206  گفت : " چرا وقتی دیدی داره میپیچه سمت چپ ، بازم از سمت چپش سبقت گرفتی " .

راننده گفت : من که نمیخواستم که سبقت بگیرم که ، میخواستم بپیچم .

 مامور راهنمایی رانندگی بهش گفت : " با این سرعت میخواستی بپیچی ؟  به فرض محالم که ازت قبول کنم که میخواستی بپیچی ، چرا از رو خط ممتد پیچیدی ؟ "

پیره مرده با یه حالتی که انگار کم نیآورده گفت : خوب اونم از رو خط ممتد نپیچیده 

دوستم گفت به نظر شما این خط ممتد نیست ؟

پیره مرده گفت : اینجاهاش یکم پاک شده 

اولش فکر کردم داره شوخی میکنه ، ولی وقتی قیافشو دیدم متوجه شدم که کاملا جدی داره صحبت میکنه .

افسره رو کرد بهشو گفت : الآن که گواهینامتو سوراخ کردم ، میفهمی اینجا خط ممتدِ یا پاک شده . خلاصه قرار شد که روز جمعه ساعت ۸ صبح بریم خصارتمونو ازشون بگیریم .

ایطوری شد که امشبمون با هیجان خاصی تموم شد .                    

  نظرات ()
۵۱- اخبار روز نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٢

امشب با دوستام داشتیم از جلوی مجتمع پارک رد میشدیم که دیدیم یه جمعیتی ( تقریبا ۴۰ نفر ) دور یه نفر جمع شدن و اونم داره یه چیزایی تو بلندگو واسشون میگه ، رفتیم جلوتر که ببینیم قضیه از چه قراره که دیدیم یکی از این کاندیدای نمایندگی مجلس داره جواب سئوالای جوونایی که اونجا بودنو میده یا اگه بخوام بهتر بگم ، داره تو جواب دادن بهشون میمونه . ما هم یخورده ایستادیم ، دیدیم فایده ای نداره اومدیم . راستی استاد استاتیکمون یا ریئس فنی ۲ بود که گفته بودم کاندید شده ( یادداشت ۳۳ ) با چند نفر دیگه یه سایت واسه تبلیغاتشون زدن به این آدرس :  www.Sobheomid.com 

یه خبر تازه اینکه سن رای دادن بازم اومد پایین ، قرار شده از نوزادانی که ۵۳ ثانیه از عمرشون میگذره هم اخذ رای به عمل بیآد به شرطی که به محض اینکه شناسنامشونو گرفتن بیان تا مهر توش بزنن ، وگرنه تا سه ماه از شیر مادر خبری نیست .

به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید :  نوزادانی که کمتر از ۵۳ ثانیه از عمرشان میگذرد و خواهان آنند که در سرنوشت کشور خویش دخیل باشند می توانند رای بدهند با این تفاوت که به جای اثر انگشت اشاره ، از اثر کف دست خویش استفاده کنند .   

                                                                                      با تشکر ایرنا 

 

SMS

بازم از اینجور پیغاما داریم

Mesle gole anary az door del bar aary , nazdik boo nadary 

 

Avalesh oonghadr dooset dashtam ke delam mikhast bokhoramet , hala pashimoonam ke chera nakhordamet

 

Be hameye zaban haye donya doostat daram

این پیغامارو من از خودم نساختما ، اینا  ISO 14000 از وبلاگ پرپرونکا داره .

 

  نظرات ()
۵۰- Valentine نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٢

Will U Be My Valentine

روزی که واسه اولین بار شمارو دیدم دقیقا یادم نمیآد چندم بود ، فقط یادم که نزدیکای روز ۲۵ بهمن (یعنی یه چیزی بین بیستم تا بیست و پنجم ) بود . ولی واسه اینکه یه روز دقیق برای این رویداد تاریخی تعیین بشه ، میذاریمش روز ۲۵ بهمن ، البته اگه بری تو تقویم نگاه کنی میبینی پارسال بیست و پنجم جمعه بوده  . ولی مهم نیست ، واسه این اینروزو انتخاب کردم چون ۲۵ بهمن پارسال مصادف بوده با 14 February  یعنی روز Valentine  . پس سالگرد آشناییمونو تبریک میگم ، البته اگه مطمئن بودم که قبول میکنین ، یه هدیه ی نا قابل پیش کشتون میکردم ، ولی حیف که جرأت نمیکنم از ۳ کیلومتریتون رد بشم  ( این یکیو شوخی کردم ) .     

  

  نظرات ()
۴۹- سیم (( ر )) نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٤ بهمن ۱۳۸٢

امروز صبح تو اوج خواب بودم که یهو با صدای (( دینگ )) از خواب بیدار شدم ، وقتی دور و ورمو نیگاه  کردم که ببینم صدا از چی بوده ، دیدم سیم (( ر )) گیتارم در رفته  . تو این مدتی که من گیتار میزنم فقط همین یه سیم  هی پاره میشه . علتشو هم فهمیدم ، احتمالا چون اول اسم شماست میخواد منو اذیت کنه ، ولی منم کم نیاوردم ، از اونجا که پاره شده بود چیدمشو دوباره نصبش کردم  . 

یادم میآد یه بار که می خواستیم بریم مسافرت ، روی گیتارمو یه پارچه انداختم و رفتیم ، موقعی که برگشتیم ، وقتی داشتم پارچه رو برمیداشتم ، چشمام چیزی رو که میدید باور نمیکرد ، یعنی فکر میکردم دارم خواب میبینم . اون یه تکه چوبی که اون پایین همه ی سیما بهش وصلن ، کنده شده بود و همه ی سیما به صورت  پر و پخش دورش حلقه زده بودن ، همین باعث شده بود قیافه ی گیتار از صد تا غول بیابونی زشت تر بشه .    

SMS

از اینجور SMS ها هم داریم :

 Cheshmane man toee vali emshab mara nakhab , pahaye man toee vali az pishe man naro  

Be dashtanat ke na , be SMS at ghaneam

In message khali nabood , por az boose haye man bood

 

  نظرات ()
۴۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٢

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها حمال کتابند،

بعضی‌ها بقال کتابند،

بعضی‌ها انباردارکتابند،

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان  به حساب بانکی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،

بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.

بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.

بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.

بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.

بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.

هیچکس بی‌درجه نیست.

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.

بعضی از آدمها فاصلة پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر، بعضی به اندازه کرة زمین و بعضی  به وسعت کل هستی.

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ.   

عظیم محمودزاده

  نظرات ()
۴۷- بازگشت از عراق نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢

تا همین نیم ساعت پیش داشتم به ۵۰ نفر سرویس میدادم  . آخه به خاطر برگشتن بابام از عراق امشب همه ی فامیل خونه ی ما دعوت بودن . جات خالی تا ساعت ۱:۳۰ داشتیم میزدیم و میرقصیدیم  ولی چشمت روز بد نبینه ، همین طور که در حال رقصیدن بودیم یهو دیدم ضبط خاموش شد ، رومو که برگردوندم دیدم ۲-۳ تا از دخترعمو پسرعموهام  گیتارمو دادن دستمو گفتن به افتخار حمید یه دست محکم  ، حالا جلو این همه آدم که نمیشد بگی نه نمیزنم . خلاصه دیگه هر جوری بود با آهنگ (( قصر صدف )) عارف شروع کردم به زدن . دلم می خواست داد بزنم و بگم  من یه ذوج هنری میخوام که اسمش ر..... ص....  باشه ، ولی حیف که نمیشد . 

راستی عیدت مبارک ، چون الآن دو ساعت و نیم از عید ، یا بهتر بگم ، از شب میگذره ولی من هنوز نخوابیدم . اینقدر خوابم میآد که فکر میکنم همه ی آدمای روی کره ی زمین خوابن به جز من . احتمال داره در حین نوشتن خوابم بب... 

  نظرات ()
۴۶- تراول نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٢

خدا رو شکر هنوز زنده ایم  ، تو اخبار گفت شدت زلزله ۴.۳ در مقیاس ریشتر بوده .  تازه فهمیدم که چقدر این دنیا بی وفاست ، در عرض چند ثانیه میتونست یه فاجعه ی دیگه به بار بیاره ولی از بیخ گوشمون رد شد ، خلاصه ی حرفام اینه که ارزششو نداره  تو این دنیا دل کسی رو بشکنیم  .

راستی از دانشگاه چه خبر ؟ ما رو نمیبینی خوشته ؟  البته میدونم که کلاسا از بعد عید رسمیت پیدا میکنه ولی همین غیر رسمیشم از بیکار بودن بهتره . چند وقت پیش (‌ آخرای ترم پیش ) با پسر عموم ( نوید ) داشتیم از زاه پله های فنی ۱ بالا میرفتیم ، که یهو دم راه پله های طبقه ی ۲ یه تراول ۵۰۰ تومنی دیدم ، به نوید گفتم اینو ببین ، گفت خوب برشدار تا ببریم تحویل بدیم ، همین که اومدم دولا بشم  انگار یکی زد پس گردنم و گفت یه نگاه به دور و برت بنداز .  وقتی نگاه کردم دیدم ۸-۹ تا چشم داره ما رو میبینه ، از یکیشون پرسیدم قضیه از چه قراره  ،‌ گفت بیا خودت ببین . آقا هر دختری که میومد از اونجا رد بشه ناخود آگاه توجهش به تراول جلب میشد و وقتی میخواست برش داره یکی از پسرا میگفت : خانم بذار سر جاش  ، تو همین حین همه ی پسرا بهش میخندیدن . این کارم فقط با دخترا میکردن . اینو گفتم که اگه یهو یه تراول رو زمین دیدی ، آدامستو دربیآری و بچسبونی کف کفشتو ، به صورت کاملا نا آگاهانه از روش رد بشی ، اونوقت اونان که سر کار میرن .  

  نظرات ()
۴۵- زلزله نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٧ بهمن ۱۳۸٢

Earthquake

همین الآن ( حدودا ساعت ۲۳:۲۰ )  که داشتم  یادداشت ۴۴ رو Upload  میکردم ، یهویی دیدم داره میز کامپیوترم میلرزه  ، پریدم بیرون اتاق و گفتم مامان زلزله ، گفت کجا ؟  گفتم همین الآن گفت فکر میکنی ، از بس پشت کامپیوتر نشستی خیالتی شدی . من که دیگه رنگ به رو نداشتم ، یکم نمک خوردم و دوبار اومدم پشت کامپیوتر ، یه چند دقیقه بعد عموم زنگ زد گفت شمام زلزله رو فهمیدین ؟

گفتم آره ، گفت الآن با ۱۱۰ تماس گرفتم ، گفته ساعت ۱۱ شب شهرضا زلزله اومده ، تو اصفهان هم طبقه های دوم به بالا یه لرزش کوتاه مدت احساس شده  . اونجا بود که فهمیدم خودم یه پا زلزله نگار بودمو نمیدونستم  .

خلاصه اگر بار گران بودیم و رفتیم ، اگر نا مهربان بودیم و رفتیم . اگه تا صبح زنده بودم که هیچ ولی اگه نبودم بهش بگین (( خیلی دوسش داشتم )) . 

  نظرات ()
۴۴- عراق نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢

Iraq

الآن که داشتم یه نگاه کلی به وبلاگ میکردم ، دیدم یه موضوعی رو از هفته ی پیش از قلم انداختم ، اونم اینکه پنجشنبه ی هفته ی پیش پدرمو جوِ معنویت گرفت و همین باعث شد که بره عراق . هر چی گفتم پدرِ من اونجا خطرناکِ ، امنیت درست حسابی نداره ،  به خرجشون نرفت که نرفت . ولی خدارو شکر دیشب تماس گرفتن ، حالشون خوب بود ، فقط از یه چیز می نالید ، اونم گداهای سامره  بود  . 

میخوام پنجشنبه هارو اختصاص بدم به گلچین مطالب وبلاگای دیگه ، یا هر مطلبی که جای دیگه خوندم و به نظرم جالب اومد ، البته با ذکر منبع و ماخذ . چیزی که واسه این هفته در نظر گرفتم اینه :

هرگاه  دفتر خاطراتت را ورق زدی

هرگاه در زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی

هرگاه در میان ستارگان تک ستاره ای خاموش دیدی

برای یک بار در گوشه ی ذهنت ، نه بر زبان

در ته قلبت بگو یادت بخیر .

                                                                  دفتر خاطرات

  نظرات ()
۴۳- سورپرایز نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢

Surprise

حسابی به خودم تبریک میگم ، واسه اینکه قبل از شروع ترم چشمم به جمال یار روشن شد  .  تموم خستگی هایی که سر انتخاب واحدم کشیده بودم ، در عرض چند ثانیه از تنم بیرون رفت .

دوستم گفت : میخوای سورپرایزت کنم ؟  منم که از سورپرایز کردن خاطره ی خوشی ندارم ،  گفتم نه .  گفت : پس سمت راستتو نگاه کن ، وقتی نگاه کردم دیدم شما اونجا ایستادین ، اونجا بود که دوباره از کلمه ی سورپرایز خوشم اومد .

حالا علت اینکه از این کلمه خاطره ی خوشی ندارم اینه :     

حدودا از یک هفته مونده به اینکه امتحانامون تموم بشه ( همین ترم ) ، مامانم بهم میگفت امتحاناتو که دادی یه سورپرایز واست دارم ، منم خوشحال از اینکه چه سورپرایزی میتونه باشه ، امتحانامو با شور و هیجان خاصی میدادمو لحظه شماری میکردم که تموم بشن . وقتی که بعد از آخرین امتحانم اومدم خونه ، به مامانم گفتم : سورپرایزی که واسم داشتی چیه ؟     مامانم گفت : از امروز بیشتر تو کارای خونه سهیم میشی . گفتم :  یعنی چی ؟  گفت : " مثلا از این به بعد لباساتو خودت اتو میکنی ،‌ هفته ای دو سه بار باید ظرفارو بشوری ، تازه میخوام طرز غذا درست کردنم بهت یاد بدم " . گفتم : این کارا واسه چیه ؟  گفت : واسه اینکه یاد بگیری تو خونه ی خودتم از این کارا بکنی . گفتم : قول میدم اونجا از این کارا بکنم ولی الآنو بی خیال ، گفت : اگه از الآن این کارا رو نکنی مطمئن باش بعدا هم نمیکنی . خلاصه هر چی کلنجار رفتیم فایده ای نداشت . آخر کار که دیگه نا امید شده بودم  گفتم : این کجاش سورپرایز بود ، گفت : بعدا میفهمی . 

خلاصه با تجربیاتی که روز به روز دارم کسب میکنم  تا یه دو سه هفته دیگه میتونم شوهر کنم .

  نظرات ()
۴۲- Rock نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٢

 

Metallica 

من خودمم از این که مینویسن ادامه دارد بدم میآد ، ولی چاره ای نداشتم ، همون موقع داشتیم میرفتیم بیرون ، البته ممکنه تعجب کنی که چرا ۱۱ شب میرفتیم بیرون ، چون همون موقع خونه ی خالم دعوت شده بودیم .

ادامه

وقتی وارد سایت شدمو دیدم که سایت بدی نیست و جای پیشرفت داره فرداش با دوستم ( علی ) تماس گرفتمو اعلام آمادگی کردم . 

مسلما وقتی می خوای یه سایتو طراحی کنی باید بدونی که مطالب اون سایت درباره ی چیه .  به من گفته بودن که قسمت Music  فقط اختصاص داره به سبک Rock  . منم تا اون موقع از خواننده های سبک Rock فقط Metallica  رو میشناختم ، اونم چند تا دونه از آهنگاشونو ( تازه اینم استاد عمادی با گیتار خودم زده بود  ) . در نظر بگیر بخوای صفحه ای رو طراحی کنی که هیچ اطلاعاتی دربارش نداری .  درسته که مطالبی که روی سایت میرفت از من نبود ولی باید بین مطالب و شکل و شمایل سایت یه هماهنگی باشه  . تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که متوصل بشم به اینترنت و یه سری از دوستام که عشق Rock  داشتن .

خلاصه بعد از حدود یک هفته کار ،  یه چیزایی طراحی کردم . نمیدونم خوب شده یا نه ، اینو دیگه شما باید نظر بدین ، البته اگه کارام مورد قبول واقع شد ، حتما آدرس سایتو  بهت میدم .

ادامه ندارد

  نظرات ()
۴۱- طراحی یک سایت نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٢

Photoshop

وای که چقدر دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود ( همینطور واسه ی U ) . گفتیم امتحانامون که تموم   بشه ، یه نفس راحتی میکشیم ولی نفس راحت که نکشیدیم هیچ ، نفس ناراحت هم نذاشتن بکشیم .

روز آخری که واسه امتحانا میومدم دانشگاه ، برگشتنه توی اتوبوس با چند تا از دوستام بحث از سایتای اینترنتی شد و اینکه با چه برنامه ای زیباتر میشه یه سایت رو طراحی کرد . تا اینکه از دهنم در اومد و گفتم : " با Photoshop  هم طراحی های جالبی میشه واسه سایتا کرد " . یهویی یکی از دوستام گفت مگه بلدی با Photoshop  کار کنی ؟  گفتم : اِی  یه چیزایی بلدم ، گفت : نه ((یه چیزایی بلدم)) به درد ما نمیخوره ، اگه کامل بلدی بگو !  منم یه خالی ِ خیلی کوچیک بستم و گفتم : کامل کامل بلدم . گفت : شنبه ( ۴ بهمن ) ساعت ۱۸ میآی دم ۴۰ پنجره . گفتم : واسه چی ؟ گفت : یه جلسه ی معارفی . گفتم : معرفی کیا ؟ گفت تو بیا خودت می فهمی . 

خلاصه ما ساعت ۶ روز شنبه پاشدیم رفتیم ۴۰ پنجره . دوستم با یه پنج ، شش نفر ( که من نمیشناختمشون ) نشسته بودن دور یکی از میزا . بعد از اینکه دوستم شروع کرد به معرفی کردن  من واسه بقیه ، تازه فهمیدم که چه نقشه ای واسم کشیده . گفت : ایشون ( که من باشم ) طراحی قسمت Music رو به عهده گرفتن . من که اصلا آدرس سایتی که باید روش کار میکردمو بلد نبودم ، یه جوری قیافه گرفتم که انگار از همه چیز با خبرم ( فقط به خاطر اینکه دوستم ضایع نشه ) . بعد از اینکه جلسه تموم شد ، دوستمو تنهایی گیر کشیدم و گفتم : خوب بود جلو همه ضایعت میکردم ؟ گفت :  " من شرمندتم ، ترسیدم یهو همکاری نکنی " . گفتم الآن هم زیاد معلوم نیست همکاری کنم ، باید اول سایت رو ببینم . بعد آدرسو ازش گرفتمو شبش رفتم تو سایت .

ادامه دارد...

  نظرات ()
۴۰- I'll never forget U نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٢

این یادداشتو فقط واسه این میذارم که فکر نکنین به یاد وبلاگ نیستم . آخه تو این هفته خیلی سرم شلوغه و ممکنه نتونم تا آخر هفته یادداشتی تو وبلاگ بذارم . حتما واست مینویسم که چی شده . 

 

  نظرات ()
۳۹- علی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢

Ali

جات خالی ، امشب تولد پسرخالم ( محمد ) بود ، حسابی خوش گذشت .

اینم عکس علی ( همون که تو یادداشت ۲۴ دربارش صحبت کردم ) داداش محمد ِ .

SMS

Shabahate beine pesaro 2khtare sar be zir ba daynasor dar ine ke nasle har 2  gorooh mongharez shode

 

. Missing opportunities is getting sorrows

  نظرات ()
۳۸- بچه ها نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢

Children

چقدر دنیا از دید بچه ها زیباست ، همه چیزو همونی که هست میبینن ، بی شیله پیله ، صاف و صادق .

دیشب عموم با داماداشون اومده بودن خونه ی ما . دختر عموم یه دختر کوچیک ( به اسم نگین‌ ) داره که تازه میره مهد کودک . من همینطور که نشسته بودم پیش مهمونا دیدم اومد دستمو گرفت و گفت :  حمید بیا !   منم که سرم درد میکنه واسه سر و کله زدن با بچه ها ، پا شدم دنبالش رفتم . منو برد توی اتاقم و گفت : اجازه هست به این ( گیتار) دست بزنم . گفتم : آره عزیزم ، بعد گیتارو از جاش برداشتمو گذاشتمش تو دلش . اینقدر کوچیک که پشت گیتار گم شد . بعد شروع کرد به تکون دادن سیمای گیتار ، یخورده که زد گفت : حالا تو بزن ، گیتارو ازش گرفتم و آهنگ قد و بالای ویگن ( رحمت الله علیه‌ ) رو شروع کردم به زدن ، خیلی از آهنگ خوشش اومد ، بعد پرسید : چرا دستتو میذاری رو سیما ؟  گفتم واسه اینکه صداش تغییر کنه .

خلاصه حسابی سئوال پیچم کرد ، منم به تموم سئوالاش جواب دادم . بعد شروع کرد از خوابهایی که تا حالا دیده بود واسم گفت . میگفت یه بار خواب دیده واسش خواستگار اومده ( اینو که گفت دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم ) .  یه بارم با خالش تو آسانسور خونشون گیر میکنه ، که مجبور میشن آژیر خطرو به صدا در بیارن ( البته این یکی دیگه خواب نبوده ) .

بهش گفتم : همسایه هاتونم تا حالا تو آسانسور گیر کردن ؟  گفت : " آره یکی از همسایه هامون دکمه های توی آسانسورو بلد نیست ، اونوقت تا میره تو آسانسور ، همشو فشار میده ، خوب معلومه که تو هر طبقه آسانسور می ایسته ،‌ بعد فکر میکنه آسانسور خراب شده ، بعد زنگ خطرو میزنه " . ازش پرسیدم اسم همسایتونو بلدی ؟ گفت : " یاسمن "  . گفتم شوهر داره ؟  گفت آره ۲ تا شوهر داره ، با یه حالت تعجب گفتم چرا ۲ تا ؟  گفت آخه یکیشونو طلاق داده .

بعد شروع کرد از کارایی که روزا تو خونه میکنه تعریف کردن . میگفت : " من هر روز با یه آهنگ تمرین رقص میکنم " ( راستی یادم رفت که بگم رقصش حرف نداره ) . اینقدر میخ حرف زدنش شده بودم که نفهمیدم زمان چه شکلی گذشت . آخر کارم گرفتم حسابی بوسش کردم  ()و هی واسش زدم به تخته .

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه