حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۶۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢

جدیدترین کشــور جهان: بدن !!

هر عضــوی از بدن نماینده یک بخشــی از اون کشــوره...

باخـودم گفــتم راســت میگه ها! اگه ”بدن“ رو یه کشــور واحـد درنظــر بگیریم:

پا میشــه “وزارت راه و ترابری!”،‌

مداشــتم رادیو گوش میدادم،‌ میگفـت سـیســـتم بدن مثل یه کشــور کار میکــنه و غــز میشـه ”سـتاد فرماندهی کل قــوا“! ،

گلاب به روتون، روده بزرگ میشــه ”وزارت دارائی!“،

قلـب میشــه ”دفــتر ریاسـت جمهــوری!“ ،‌

دهن میشــه “وزارت شـعار!!”،

دسـت میشــه “جهاد سازندگی“‌ ،

نخاع میشــه “دفـتر تشــخیص مصلحـت نظام!!“،‌

رگها میشــن اتوبان ها و مــردم بدبخـت هم گلوبولهای قرمز و سـفـید خون هســتن که واســه یه لقمه نون باید از صبح تا شـب اینور و اونور بدوند و.......

 

                                                                         چرندیات ( آقا پیام )

 

کوکب خانم

کوکب خانم، مادر عـباس، زن پاکیزه و با سـلیقه ای بود. او سـطل شـیر را همیشــه درجای خنک نگه میداشـت. روی سطـل پارچه ای می انداخت تا گرد وخاک بر آن نشـیند و پاکیزه بماند. کوکب خانم هر روز از شیر چیزی درسـت میکــرد. گاهی به آن مایه پنــیر میزد و پـنیر درسـت میکرد. گاهی مایه ماسـت میزد و ماسـت می بسـت . گاهی از ماسـت کره میگرفـت.

اما یازده ســال پیش وقـتی اسـم عـباس و مادرش در قرعه کشـی گرین کارت دراومـد و به لوس آنجـلس آمدند،‌ همه چیز به کلی عوض شــد. کوکب خانوم که حالا دوسـت های آمریکائی اش "KOKI JOON" صـداش میزنن!‌‌، هنوز که هنوزه زن باسـلیقه ای است. هیچ لباسی نمیخــره مگر اینکه مارکش DKNY، Nike، Versace، Puma  ویا Gucci باشــه ! دیگه هم از سـطل مطل و این چیزا خـبری نیسـت. این روزها هروقـت KoKi Joon شـیر و ماسـت وخاویار و پینات باتر و پیتــزا میخـواد، یا کاتولوک اش رو از روی اینترنت سـفارش میده براش بفـرسـتن، یا زنگ میزنه که براش ”دلی وری“ کنن! صـبح تا شب هم جلوی تلویزیون نشـسـته و Remote به دسـت،‌ مثل نردبون، از کانال 1 میره بالا تا کانال 153 و برمیگرده پائین، و غـر میزنه که : ”مرده شــور برده ها همش تبلیغ پخـش میکـنن!!“.... از دیروز هم با عـباس قهـر کرده که همه در . همـسایه ها SUV دارن، تو چـرا برای من از این تویوتا کریسیـدا ها گرفـتی که هرکی تو سـرش بزنی یکی داره؟!

                                                                           چرندیات ( آقا پیام )

 

زوج ایرانی:
- عزیزم من درسهام این ترم تموم میشه. خونه هم که خدا رو شکر دارم. ماشین هم که تو نوبتم. فکر نمیکنی الان موقع شه که با هم عروسی کنیم؟

زوج آمریکایی:
- عزیزم. پسرمون سال دیگه میره دانشگاه، . دخترمون هم که دیگه با دوست پسرش رفته یه ایالت دیگه. فکر نمیکنی الان موقع شه که با هم عروسی کنیم؟            

 

                                                                              چرندیات ( آقا پیام )

 

آقا این آمریکا هم مملکت جالبیه ها! شرکتهای تولید کننده محصولات مختلف بخاطر یک سری آدمهای خل و چل و شاید هم از ترس اینکه یه موقع از طرف یکی از مشتری های ناخلفشون Sue نشن مجبور میشن روی جعبه های محصولاتشون نکته های هشدار دهنده ای رو تذکر بدن که بعضی هاشون خیلی خنده داره! مثلا شنیدم یه خانومی گربه اش رو شسته بوده و تمیز و خوشگل کرده بوده و میخواسته طفلکی رو خشکش کنه ، گربه بیچاره رو میذاره توی مایکروویو!!!! بعدش هم که صدای جلینگ مایکروویو در میاد که یعنی غذاتون، ببخشید گربه تون(!)‌ آماده اس،‌این خانوم محترم میبینه که اوا خاک عالم! من که گربه ام یه ربع بیش سفید بود و میو میو میکرد! الان چرا سیاهه و دود دود میکنه ؟؟؟؟
بعدش هم اون کمپانی بیچاره سازنده مایکروویو رو به دادگاه کشوند که چرا روی این خراب شده ننوشتین که گربه‌نباید توش گذاشت ؟؟ از اون به بعد هم کمپانی بیچاره مجبور شد این اخطار احمقانه رو روی جعبه محصولاتش اضافه کنه که:

"Caution: Do Not Dry Your Pet in This. "
هشدار: از خشک کردن حیوانات خود در این خودداری کنید!!!!

 

اینو که گفتم مقدمه ای بود برای این چندتا جمله مسخره و خنده داری که روی بعضی محصولات دیده شده:

- روی جعبه سشوار: از استفاده در هنگام خواب جدا خودداری کنید!
- روی جعبه چیپس: شانس خود را برای برنده شدن بیازمایید. احتیاجی به خرید نیست. جزییات در داخل جعبه میباشد!!
- روی جعبه یکی از غذاهای فریزری: پیشنهاد میشود درحالت غیر منجمد صرف نمایید!!!
- "زیر" جعبه پیتزا: لطفا جعبه را سر و ته نکنید!!!
- روی قوطی سوپ آماده: تذکر: محتویات بعد از حرارت دادن گرم خواهد بود!!
- روی جعبه اتوی برقی: لباس ها را قبل از اتو کردن از تن در آورید!
- روی جعبه قرص سرماخوردگی "کودکان": برای اطفال زیر 12 سال، بعد ازاستفاده از قرص، از رانندگی پرهیزکنید!!
- روی جعبه قرص خواب: استفاده از این قرص با حالت خواب آلودگی توام خواهد بود!!
- روی جعبه چراغهای کریسمس: فقط در داخل یا خارج از خانه استفاده شود!!
- روی جعبه چرخ گوشت: از استفاده در موارد دیگر خودداری کنید!!
- روی بسته آجیل: قبل از استفاده، بسته را باز کنید!!!
- روی بسته بندی لباس سوپرمن برای بچه ها: هشدار:‌این لباس توانایی پرواز ندارد!!
- روی جعبه دستگاه چمن‌زنی: اخطار: وقتی دستگاه روشن است ،‌تیغه چمنزنی حرکت میکند!!!
- ته قوطی نوشابه: لطفا از طرف دیگر قوطی آنرا باز کنید!!
- روی قوطی اسپری رنگ: از اسپری کردن به روی صورت خودداری کنید!!
- روی قوطی فندک: محتوی مواد محترقه !!
- دوخته شده به گوشه پتو: لطفا در هنگام گردباد از این پتو عنوان پناهگاه استفاده نکنید!!
- روی قوطی مواد پاک کننده: لطفا قبل از استفاده، ‌موضع را به خوبی تمیز کنید!!

                                                                              چرندیات ( آقا پیام )


   
          
                 
  نظرات ()
۶۷- چهارشنبه سوری نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٢

 chahar shanbe soori

جات خالی دیشب رفتیم باغ دایی مامانم که چهارشنبه مونو سوریش کنیم . باغبون ِ اونجا به اندازه ی یه جنگل ، چوب جمع کرده بود . چوبارو تیکه به تیکه پشتِ سر ِ هم گذاشتیمُ با یه ۴ لیتری بنزین آتیششون زدیم ، وای که چه حالی میده وقتی از رو آتیش به ارتفاع بالا میپری ولی خدا نکنه یهو در حال ِ پریدن بخوری زمین . یخورده که آتیشا شعلشون کم شد ، همه رو یکی کردیم و یه مقدارِ زیادی بنزین روش ریختیم ، یه آتیش ِ خیلی توپی شده بود با ارتفاع تقریبا ۳.۵ متر . پسرداییم(مسعود)  گفت حالا هرکی مرده از رو این بپره ، دوستِ ما رو هم جو گرفت و کاپشنشو در آورد و آماده ی پریدن شد ( راستی یادم رفته بود که بگم (داوود و محسن) دو تا از دوستامم برده بودم ) . خلاصه محسن دور خیز گرفتو از رو آتیش پرید ولی متاسفانه پاهاش باهاش همکاری نکرد و گرفت به چوبا و اون طرفِ آتیش با دست اومد رو زمین  . در نظر بگیر با خونواده ی دوستت بری بیرون و خدای نکرده جلو همه به این شکل ضایع بشی ، اصلا فکرشم زجرآورِ . خدارو شکر چیزیش نشد ولی خاطره ی خوبی شد که دیگه هیجوقت جَو نگیرتش . 

دیگه واسه ساعتای ۱:۳۰ بود که خسته و کوفته برگشتیم خونه ، بازم میگم ،" جات خیلی خالی بود".           

  نظرات ()
۶۶- Proxy B Proxy نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٢

شنیدم یه مدتِ زیادی ِ که رو بعضی سایتا فیلتر گذاشتن  . باید بگم دوران فیلتر و فیلتر کشی سر اومده ، من یه چند تا سایت معرفی میکنم که از فیلترا ردت میکنن  .

http://prox-daily.info 

اگه همه ی این راه ها رو امتحان کردی و جواب نداد ! به خودم بگو تا با دیده ی منت account از جایی بهت بدم که رو ISP ش فیلتر نیست . البته اکانتاش واسه من مجانی ولی چون میدونم زیر بار چیز ِ مجانی نمیری ، یه مقداری ازت میگیرم و به نیت تو میندازم صندوق صدقات  .   

 

  نظرات ()
۶۵- دردسرای عید نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٢

دوباره نزدیکای عید اومد و دردسرای منم شروع شد . از این ور و اون ور باهام تماس میگیرن که بیا با هم بریم لباس ِ عید بخریم ، منم که نمیتونم روشونو زمین بندازم ، مجبورم باهاشون برم بازار و درباره ی لباسایی که انتخاب میکنن نظر بدم . از بس لباس دیدم دیگه داره حالم به هم میخوره ، بعضی وقتا دلم میخواست سلیقم خوب نبود . 

احتمالا تا الان فکر کردی دارم از خودم تعریف میکنم ولی باید بگم که اینا همه رو گفتم که بگم سلیقم توپ بوده که تو رو انتخاب کردم  .

حالا دور از شوخی ، اگه خواستی بری خرید کنی تعارف نکن  .  

 

  نظرات ()
۶۴- یه سئوال نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢

Question mark

تا حالا از خودت پرسیدی که چرا من وقتی میبینمت سریع رومو برمیگردونم ، یا حتی وقتایی که داشتم باهات حرف میزدم تا اونجایی که دور از ادب نبوده به دور و ورم نگاه میکردم تا به شما ؟ 

- خوب حالا بپرس!!

پریروز ( چهارشنبه ) نتونستم سر کلاس ِ ریاضی مهندسی حاضر بشم ، واسه همین دیروز اومده بودم ببینم از همکلاسیام کسی رو میبینم که جزوشو بگیرم زیراکس کنم ، که شمارو اونجا دیدم .

  نظرات ()
۶۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢

دمی با حافظ:

نیمه شـب ِ پریشب، گشتم دچــــــار کابوس

دیدم به خواب، حافظ، توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ، گفتـــا: علـیــک، جــانم؟

گفتم: کجـــا می روی؟ گفتا که:خود ندانـم

گفتم: بگیـر فـالی ، گفـتا: نمانـده حـالـــی

گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بندِ بی خیالی!

گفتم که تازه تازه، شعـروغزل چه داری؟

گفتا که می سرایــم شعـــر سـپـیـد بـاری

گفتم: ز دولت عـشق؟، گـفـتا: کودتا شـد!

گــفـتم: رفـیـق؟ گـفتا که: کلــه پـا شـــد!

گفتم: کجاست لـیلی؟ مـشـغـول دلربایی؟

گفتا: شـده سـتاره* در فـیلـم سـینمـــایی!

گفـتم: بگـو ،ز خـالش، زان خال آتش افروز

گفـتا: عمــل نمـــوده، دیـروز یا پـریروز!!

گفـتم: بگـو، ز مـویش! گفـتا که مش نمـوده!

گفـتم: بگـو، ز یارش، گـفتا: ولـش نمـوده!

گفتم: چـرا؟ چگونه؟ عاقـل شـده اسـت مجنون؟

گفتا: شـدید گشـته معتاد گرد و افـیون

گفتم: کجاست جمـشید؟ جام جهان نمـایش؟

گـفتا: خـریده قـسـطی، تلـویزیون بجایش!

گفـتم: بگو، ز ساقـی؟ حالا شـده چـکاره؟!

گفتا: شـده اسـت منـشی در دفـتر اداره !

گفتم: بگو، ز زاهـد، آن رهـنمای مـنزل

گـفتا که دسـت خود را بردار از سر دل

گفـتم: ز ساربان گو، با کاروان غـم هـا

گـفتا: آژانس دارد با تـور دور دنـیـــا!

گفـتم: کنی ز محـمـل یا از کجاوه یادی؟

گـفتا: بزیر پایم، ’گلف’ ایست نوک مدادی!

گفـتم که قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقی

گفتا که جای خود را داده به فاکـس برقی!

گـفـتم: بیا ز هـدهـد جوئـیـم راه چـــــاره

گفتا: به جای هدهد، دیـش اسـت و ماهـواره!

گــفـتم: سـلام ما را باد صـبا کـجا بـرد؟

گـفتا: به پـست داده ، آوُُرد یا نیاوُرد؟!

گفتم: بگو، ز مُـشکِ آهـوی دشـت زنگی

گفتا که اُدکلـن شـد در شـیشـه های رنگی

گفتم: سـراغ داری میـخانه ای حسابی؟

گفـتا: هرآنچه بـودی، گـشته چـلوکبابی!

گفتم: بیا دوتائی، لب تر کنیم پنهـــــان

گفتا: نمی هـراسی از چوب پاســبانان*؟

گـفتم: شـراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا که جـاش دارم وافــور با نگــــاری!

گفتم: بلند بـوده مـــوی تو آن زمان هــا

گفتا:‌ به حبس بودم. از ته زدند آن را !!

گفـتم: شـما و زندان؟! حافظ ما رو گرفتی؟

گفـتا : ندیده بودم هــالو به ایـن خـرفـتی!!
 

                                                                           ساناز ســتاری


* سـتاره: در ممالک فـرنگ به آن آکــتور و ســوپراســتار نیزاطلاق گردیده است!!.

* پاسـبانان: (جمع پاسـبان) کمیته چی ، کلانتری ، مأمــور مخـصوص حاکم، برادران زحمتکش نیروی انتظامی

  نظرات ()
۶۲- سربازی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢

Soldier ship

امروز واسه گرفتن گواهی اشتغال به تحصیل رفته بودم اتاق شماره ی ۸  آموزش ، همینطور که منتظر بودم نوبتم بشه ، دیدم یه پسره ای داد و بیدادو راه انداخت که این چه وضعشه دیگه !!!

یخورده که بیشتر گوش دادم فهمیدم که ایشون بعد از گذروندن حدود ۸۰-۹۰ واحد از دانشگاه اخراج شده که با همون تعداد واحد پاس شده میتونسته فوق دیپلمشو بگیره  ولی به علت اینکه به موقع به دانشگاه مراجعه نکرده ، پروندشو فرستادن نظام وظیفه  و الآن باید با همون مدرکِ دیپلم  بره سربازی   . من فقط دلم به حال موهاش که بلند و خوش حالت بود میسوخت ، چون تا یه چند وقت دیگه باید با ناخن گیر کوتاه میکرد . 

لایحه ی خرید سربازی که تو مجلس تصویب شد ، دوستم ( داوود ) هر وقت که میرسیدیم به نزدیکای کوه صفه ، به این سربازایی که تو اتاق چوبیا از بالای دیوارا نگهبانی میدن حسودی میداد و میگفت : " دلم براتون میسوزه " ولی از وقتی شورای نگهبان لایحه رو رد کرده ، هر بار که از کنار سربازا رد میشیم میگه : " خوش به حالتون که حد اقل یه چند وقتی از سربازیتونو رفتین " . بعدشم دلش به حال خودش میسوزه .  منم این میون نقش بی طرفو بازی میکنم چون حدود ۲ سال پیش معافیمو گرفتم و از این بابت خیالم راحتِ ، راستی معافیم از نوع پزشکی نیستا  ، از همین معمولیاس .

یادتِ گفتم یه فیلم دیدم که یکی از هنر پیشه هاش شبیه تو بود ( یادداشتِ ۱۶ ) ؟  

این فیلمو میخواد روز شنبه ساعت ۲۱:۳۰ تو Channel 2 دوباره بذاره  ، اگه ندیدی ، حتما ببین .      

  نظرات ()
۶۱- تئوری صف نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٢

Lineup

ما تو رشتمون یه مبحث داریم با عنوان (( تئوری صف )) که تو این مبحث با دلایل علمی اثبات میکنه که اگه یه شخصی۶۰ سال عمر کنه ، یک سوم عمرشو در خواب به سر میبره که از اون دو سوم باقیمونده یک سومشو تو صفِ ، یعنی یه چیزی حدود ۱۳ سال ، و چون ۱۳ سال واسه عمر یه شخص رقم قابل توجهی هستش ، من در هر چه کاهش دادن این عدد در زندگیم سخت تلاش میکنم .

اینا همه مقدمه ای (‌ یا به عبارتی بهانه ای ) بود بر اینکه چرا من تا حالا تو صف اتوبوس دانشگاه نایستادم ؟ 

امروزم مثل همیشه اومدم جلو صف ایستادم که با اولین اتوبوس بریم خونه که دیدم شما هم منتظر اتوبوسین ، همون وقتم دوستم یکی از دوستاشو دید که اول صف بود ، بهش گفت ۲ تا نون اضاف هم واسه ما بگیر .  وقتی دوستش رفت بالا خدا خدا میکردم که ۲ تا جا واسه ما گرفته باشه وگرنه اگه میرفتیم بالا و جا نگرفته بود مجبور بودیم جلو این همه آدم دست از پا درازتر از اتوبوس پیاده بشیم . خلاصه ، وقتی اومدم بالا دیدم نامردی نکرده و به جای ۲ تا جا ۴ تا گرفته . از اونجایی که بهم الهام شده بود که شماها با کمبود جا مواجه میشین ، اون دو تا جای اضافی رو نگه داشتم ، بعد از یه مدتی که منتظر موندم جای خالی توجهتونو جلب کنه ، بالاخره دوستت جای خالی رو دید ، از من پرسید جای کسی ؟  منم چون فاصله زیاد بود با سر اشاره دادم نه . نمیدونم چرا احساس کرد که من گفتم آره . این بود که نا امیدانه همچنان دنبال جا میگشت . یه چند بار میخواستم داد بزنم بگم خانم اینجا جای کسی نیست ، ولی به احساساتم مسلط شدم . البته مطمئن باش اگه احساس میکردم که میخوای پیاده بشی ، چون طاقت دیدن اون صحنه رو نداشتم ، سریع میومدم و به دوستت تفهیم میکردم که اونجا جای کسی نیست . بعد از اینکه دیدم میخواین ۳ نفری رو ۲ تا صندلی بشینین ، به دوستم گفتم : داد بزن بگو به خدا اینجا جای کسی نیست ، اونم رو کرد به دوستتو گفت : خانم اینجا خالی ِ ، اینجا بود که تازه ۲ ریالیش افتاد و به اون یکی دوستت گفت بره بشینه .

آخر کار که میخواستم پیاده بشم مرامو حال کردی ؟  سه نفرو همینطوری حساب کردم  که با خودم میشه ۴ تا . من همیشه به جا یه نفر ۴ نفرو حساب میکنم ، آخه یه بار فقط یه دونه بلیط بهش دادم ، شاکی شد و گفت از شما بعیده !! (‌ مثل اینکه میدونست من چه آدم دستو دل بازیم ) منم از اون روز هر بار ۴ تا بلیط ( واسه ۴ نفر ) بهش میدم . منظور اینکه امروز مهمون من بودی   .

            

  نظرات ()
۶۰- بی خیال سن و سال نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢

دیشب یه فیلم نشون داد که تو اون یه پسری که ۲۰ سال بیشتر نداشت عاشق یه خانمی شده بود که حدودا ۴۰ سالش بود ، البته چون از اول فیلمو ندیده بودم ، نفهمیدم آخرش چی شد ولی همینو فهمیدم که خانومه تنها شرطی که واسش گذاشت این بود که درسشو ادامه بده !

درسته که این یه فیلم بود ولی منظور نویسنده این بود که عشق ، سن و سال نمیشناسه . یه چیزه دیگه اینکه اولا اختلاف سنی ما ۲۰ سال نیست و تقریبا ۲ ساله (‌ که اونم به جایی نمیخوره ) دوما اینکه منم قول میدم درسمو تا هر جا که گفتی ادامه بدم  .

همون دیشب با دوستام داشتیم از تو شرکت کامپیوتری جلفا دست از پا درازتر برمیگشتیم ( آخه پنجشنبه ها تعطیلن ) که وقتی رسیدیم به چهار راه  توحید ، یه آقایی دم در بیت العباس گفت : آقایون  بفرمایین تو چایی و کیک در خدمتتون باشیم . چون کار داشتیم ، نتونستیم دعوتشو قبول کنیم . همینطور که داشتیم رد میشدیم ، پلاکارتی که دم درش زده بود توجهمو جلب کرد ، وقتی دقت کردم که چی نوشته ، از تعجب داشتم شاخ در میآوردم . متن پلاکارت این بود :  پخش همزمان مراسم عزاداری در بیت العباس بر روی  www.ghamar.com    

  نظرات ()
۵۹- پنجشبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٢

پرانتز باز

می نویسم  ( پرنده

پرانتز رانمی بندم

بگذار پرنده آزاد باشد.

                                              محسن دهقان 

 

بیا گناه ندارد بهم نگاه کنیم
وتازه داشته باشد بیا گناه کنیم

                                             فرامرزعرب عامری

سهم من از زیارت تو

نیامدن توست.

باز آمدم به سوی تو

آن دم که شبنم، سکوت شیشه را رنگ میکرد.

آیا طلب خواهد کرد 

آستان تو

مراد مرا؟

                                               عرشیا طفرشی  


خورشید تیره شد
و ماه سیاه
چون من عاشق او شدم
و او عاشق من نشد.

Dorothy Parker                                             i                                                           

  

 

 

  نظرات ()
۵۸- خنده ی گربه ها نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٢

Laughing Cat

تا حالا قهقه ی یه گربه رو دیدی ؟

اگه ندیدی حالا ببین                     Laughing Cat

 

SMS

Be hameye zaban haye donya doostat daram

khorshid ra midozdam , faghat baraye to , migozaram tooye jibam ta farda be moohayat bezanam , Aah chera farda nemishavad , yeki nist begooyad khorshid kodam goori rafte

Hale hameye ma khoob ast amma to bavar nakon

 

  نظرات ()
۵۷- ویروس کربلایی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢

علت اینکه این چند روز یادداشتی تو وبلاگ نذاشتم ( به اصطلاح عامیانه ) وسعت مخرج نبوده  بلکه علتش بیماری بوده که بعد از یه هفته هنوز ولکن ما نیست ، البته یکم بهتر شدم ولی هنوز روزی ۴۳۵۸ تا سرفه میکنم . اسم این ویروسو گذاشتن ویروس کربلایی ، چون اینایی که از عراق میآن اکثرا ناقل این بیمارین  . خلاصه دکترا جوابم کردن  ، ما هم افتادیم به دامن امام حسین که دردمونو علاج کنه که دیدم ایشون هم از این درد رنج میبرن . نکنه فکر کردی این دو جمله ی آخر در مورد ویروس کربلایی بود ؟  نههههههههههههههههههههه ، اینا مربوط به درد عشق بود ، البته امام حسین معشوقش خداس ولی من یکی دیگه .

امروز وقتی رفتم کلاس گیتار ، استاد عمادی داشت کارتای کسایی که باهاش کلاس دارنو ورق میزد . همینطور که در حال ورق زدن بود ، یکی از کارتا که عکس داشت توجهمو جلب کرد ، تا اومدم دقت کنم ازش رد شد  ولی در یه فرصت تقریبا کوتاهی که استاد عمادی رفت به تلفن جواب بده ، کارتتو برداشتمو حسابی نگات کردم (  با اجازه ی بزرگترا ) . عکستم مثل خودت زیبا و دوست داشتنی بود ، البته توی عکس فقط میشد زیبایی های صورتتو دید ولی مطمئنم زیبایی های صیرتت خیلی بیشتر از این حرفاس . 

راستی یه مطلبی رو من در مورد کامنتا ( یا همون پیام ها ) بگم ، اونم اینکه تا حالا هر کسی تو این وبلا گ پیامی گذاشته ، من سریعا پاک کردم ، چون کسی به غیر از شما حق نداره درباره ی این وبلاگ نظر بده . ولی چون پنجشنبه ها رو اختصاص دادم به مطالب دیگران ، گفتم بد نیست اگه کامنتی هم از همون دیگران داشته باشیم ( جمله رو حال کردی ، آخر دستور زبانه ) .        

  نظرات ()
۵۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
  • یکی از دوستان شاعرم می گفت بدی مرگ این نیست که فروغ فرخزاد را از ما گرفت. بدی مرگ این است که ما را از  شعرهای زیبایی که  فروغ اگر زنده بود و می سرود محروم کرده است

                                                                         

  • در مدرسه از نشاطمان کم کردند

        از فرصت ارتباطمان کم کردند

        هر وقت به هم عشق تعارف کردیم

        از نمره ی انضباطمان کم کردند

 

  • بیدار که شدم

        دستهایم؛ برگ

        انگشتهایم؛ جوانه

        بلند که شدم

        پیچکهای دور پایم را نتوانستم باور کنم

        سر که برگرداندم

        پرنده از شانه ام پرید

 

        اول شک کردم اما

        تبر را که دست تو دیدم

        باورم شد درخت شده ام

                                                    

  • چقدر دست مرا کم گرفتی
    چقدر مرا دست کم گرفتی

                                                                                               پرپرونکا

 

  نظرات ()
۵۵- نشریه نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٢

دیروز وقتی دم در کلاسمون ایستاده بودم ، یه آقایی اومد جلو و بهم گفت : " سلام آقای ***** ، من فلانی هستم ، رئیس انجمن صنایع دانشگاه ،  ما شنیدیم که شما آشنایی کامل با Photoshop  دارین ، درسته ؟

من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم که این از کجا منو میشناسه گفتم : البته دوستان لطف دارن ، بله یه چیزایی بلدم .

گفت : " ما واسه اولین بار تو این دانشگاه میخوایم نشریه ای رو مخصوص صنعتگرای اصفهان وهمچنین مهندسین صنایع به چاپ برسونیم که احتیاج به یه طراح جلد و لوگو داریم ، شما اگه دوست دارین با ما همکاری کنین ، ساعت ۸ خیابون فردوسی ...  باشین " .

منم کلاس گذاشتمو گفتم : اگه ممکنه شماره تلفنتونو به من بدین ، اگه خواستم بیام باهاتون تماس میگیرم .  شماره تلفونشو گرفتمو اومدم . 

شروع کردم به فکر کردن که این از کجا منو میشناسه ؟  تا اینکه به این نتیجه رسیدم که احتمالا علی ( همونی که طراحی سایتو بهم پیشنهاد کرده بود ) منو به اینا معرفی کرده . بهش زنگ زدمو گفتم : تو به فلانی گفتی که من طراحی میکنم ؟  گفت : اینا صفحه هایی که طراحی کرده بودی رو دیدن و از من خواستن که من  تورو بهشون نشون بدم . گفتم مگه صفحه ها تایید شد ؟ گفت : " آره ؛ میخواستیم آخرای فروردین بهت بگیم که خودت تو سایت ببینی ولی حالا که دستمون روشد ، مجبور شدم بگم ". گفتم : چرا آخرای فروردین ؟ گفت : " چون اتمام کارِ سایت ، حداکثر تا پایان فروردین ِ " . 

خلاصه ، ساعت ۸:۱۵ خودمو رسوندم به محل قرار . اونجا ۲ تا از بهترین استادامون و۸-۹ تا از دانشجوهای ورودی ۷۹ و یه ۲-۳ تا ورودی ۸۱ حضور داشتن ( یکی از شریکای شرکت اینترنتی چاووش هم بعدا اومد ) . من زیاد وارد جزئیات قضیه نمیشم ، چون انشاء الله مجله که چاپ شد خودت میبینی ولی همینو بگم که هم از کار و هم از خود اعضای گروه خیلی خوشم اومد .

راستی ، هم اکنون که اینجانب دارم این یادداشتو مینویسم ، از شدت گلو درد حرف زدن یادم رفته ، فکر کنم یکمم طب داشته باشم ، احتمالا دکتر باید یکم سوراخ سوراخم بکنه تا خوب بشم . 

ساعت ۹ اومدم که این یادداشتو Upload  کنم منتها هر کاری کردم سایت پرشین بلاگ باز نشد ، این بود که الآن گذاشتمش . تو این فرصت رفتم دکتر ، ۲ تا ۶.۳.۳ بهم داد . دیدی گفتم تا این دکترا سوراخ سوراخم نکنن دست بردار نیستن .              

 

  نظرات ()
۵۴- پیست نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٢

Ski-Run

حدود ۲-۳ هفته ی پیش یکی از دوستای دانشگاهیم منو دعوت کرد که با ۳۰-۴۰ تا دیگه از بچه های دانشگاه بریم پیست ، ولی اون روز تاریخ دقیقی را مشخص نکرد ، فقط  گفت میآی یا نه ؟ منم گفتم آره میآم . تا اینکه شنبه ی هفته ی پیش زنگ زد و گفت : جمعه ی همین هفته ساعت ۶ صبح  روبروی ترمینال زاینده رود باش .

گفتم : چه خبره ؟ 

گفت : مگه نگفتی میآی ییست ؟ 

گفتم : چرا ولی ، ما عصر جمعه مراسم پاتختی داریم 

گفت : من دیگه ثبت نامتون کردم ( منو دو تا از دوستام << داوود و محسن>> ) 

گفتم : باشه یه کاریش میکنم

دیگه چاره ای نداشتم به جز اینکه قید یه ۲ ساعتی از پاتختی رو بزنم .  خلاصه به هر صورتی که بود قبل از اینکه بریم عروسی وسایلی که میخواستم ببرمو آماده کردم تا اگه یهو دیروقت رسیدیم خونه ، کارامو کرده باشم .

ساعت ۳:۳۰ بامداد جمعه ( وقتی تازه از عروسی رسیده بودیم )  ساعتمو رو ۵:۳۰ کوک کردم تا به موقع دم ترمینال باشم . ساعت ۶ هم بابامو از خواب کشوندم بالا تا برسوننم ( احتمالا اون موقع میخواست سر به تنم نباشه )

سرتو درد نیارم ، به هر جوری که بود بالاخره رسیدیم پیست . بعد از اینکه سه جفت دستکشو ۲ جفت جورابی که آورده بودمو پوشدم ، رفتیم سراغ تیوپی که آورده بودیم . به راننده ی اتوبوس گفتیم لطف کن اینو واسه ما بادش کن . اونم شروع کرد از تکنولوژی پیشرفته ای که تو اتوبوسش به کار رفته بود بگه ، میگفت این اتوبوس اگه پنچر بشه خودش به صورت خودکار توسط نیروهای غیبی پنچرگیری میشه  . ما هم مثل بچه خوبا که زود خر میشن گفتیم مرصی و اومدیم . لاشه ی این تیوپ ۱۰-۱۲ کیلویی رو دادم دست محسن و راه افتادیم ، به امید اینکه یه اتوبوس دیگه پیدا کنیم ، البته اتوبوس که اونجا زیاد بود ولی جالب اینجا بود که هیچکدومشون شیلنگ باد نداشتن . بالاخره بعد از ۵ دقیقه پیاده روی رسیدیم به یه خاور که داشت یه تیوپو باد میکرد ، خوشحال از اینکه دیگه مشکل باد نداریم ، رفتیم و بهش گفتیم لطف کن اینم باد کن ، یهویی برگشتو گفت باد نداریم !!!!! آخه دروغ به این تابلویی دیگه ندیده بودیم . بهش گفتم عزیزم هرچقدر بخوای بهت میدم ، فقط اینو واسه ما باد کن . گفت : " تیوپتو بده " ،  تیوپو که دید گفت : پس سوزنش کو ؟  گفتم : کدوم سوزن ؟  گفت : اگه سوزن نداشته باشه که بادش خالی میشه . ( این قسمتو تو پرانتز داشته باشین که ما ۲ روز قبلش تیوپو برده بودیم آپاراتی و اونم خیرِ سرش واسمون تست کرده بود که سالم )

بهش گفتم : خودت سوزن نداری ؟  گفت : نه .  

ببخشید اگه معطل شدی ، آخه رفتم خواهرمو از مدرسه بیارم .

ادامه ی ماجرا :

به داوود گفتم بریم ببینیم کسی این دورو ورا سوزن تیوپ نداره ، محسن گفت : اینا که از دادن بادی که تقریبا واسشون مجانی در میآد اجتناب میکنن ، چطوری می خوای ازشون یه شیء بگیری که بابتش پول دادن ؟  گفتم : حالا تو بیا بریم ، شاید یکی دلش به حالمون سوختو بهمون سوزن داد . همینطور که داشتیم میرفتیم ، چشمم افتاد به یه مینی بوسی ، با حالت کاملا نا امیدانه رفتم به طرفشو گفتم : ببخشید قربان ، شما سوزن تیوپ دارین ؟  یه نگاهی به من کرد و گفت : آره .  از خوشحالی میخواستم بگیرم بوسش کنم ، هر کارش کردیم که پولشو بگیره ، قبول نکرد که نکرد . دوباره اومدیم سراغ خاوریه ، سوزنو دادیم بهشو ، منتظر شدیم که بادش کنه ، رو کرد به ما و گفت پس آچارش کو ؟  گفتیم : کدوم آچار ؟  گفت : " با دست که نمیشه این سوزنو بست به تیوپ ، باید با آچار این کارو کرد (  ) ، زود برین از همونی که این سوزنو گرفتین ، آچارشم بگیرین " .  کارامون دقیقا شده بود مثل Pat & Mat  . دوباره تیوپو بلند کردیمو راه افتادیم به طرف مینی بوس ، ولی از بد شانسیمون مینی بوسیه هم آچارِ سوزن نداشت ، ولی وقتی صورتای کش اومده ی ما هارو دید گفت : تیوپتو بده ببینم چیکار میتونم واسش بکنم . بعد از یه ۱۰ دقیقه ای که بهش ور رفت ، گفت : بفرما ، اینم از آچار ، دیگه چی میخواین ؟  حسابی ازش تشکر کردیم و لِخ لِخ به طرف خاوره حرکت کردیم . وقتی رسیدیم دیدیم خود خاور هست ولی صاحبش نیست (  ) . همینطور که داشتیم با چشم دنبالش میگشتیم ، داوود گفت : بچه ها اینجاس !!   توی یه ژیان نشسته بود و داشت با یکی صحبت میکرد . آوردیمش پایین و اونم شروع کرد به باد کردن ، اصلا باورم نمیشد که تیوپ داره باد میشه ، فکر میکردم دارم خواب میبینم .

تیوپ که باد شد ، سه تایی بردیمش از کوه بالا و با سرعت زیادی از اونجا لیز خوردیم و اومدیم پایین . دفعه ی دومی که رفتیم بالا ، به یه نفر گفتیم حولمون بده پایین ، اونم نامردی نکرد و با تموم قدرت مارو فرستاد پایین کوه ، تقریبا به وسطای راه که رسیدیم ( اوج سرعت )  یهویی تیوپ برگشت و منو داوود با صورت خوردیم تو برفا (  ) ، حالا هم از خنده پکیده بودم ، هم صورتم داشت از درد منفجر میشد ، تازه قیافه ی اون دوتای دیگه رو که دیدم از بس خندیدم دل درد گرفتم . محسن گفت : من دیگه نمیآم بالا ،  ولی منو داوود دوباره راه افتادیم تا هیجان پایین اومدنو دوباره امتحان کنیم . این بار چون تیوپ سبک بود ، از همون اولی که راه افتادیم تیوپ شروع کرد به چرخیدن ، بعد از یه ۵-۶ دوری که زد طوری حرکت میکرد که ما پشتمون به مسیر حرکت بود ( عین بعضی از صندلیهای اتوبوسای دانشگاه ) . یه لحظه رومو اون طرف کردم که ببینم کسی جلومون نباشه ، که یهو دیدم ۴ نفر دارن با طومئنینه ( شایدم تومئنینه ) ی خاصی از وسط پیست حرکت میکنن . شروع کردم به داد زدن ....  هوووووووووو

سه نفرشون به سرعت از مسیر خارج شدن ولی یکیشون تشخیص داد اگه یکم تند تر بدوه در مسیر ، ما بهش نمیرسیم . ولی مثل اینکه محاسباتش اشتباه از آب در اومد و ما با سرعت ۵۰-۶۰ کیلومتر بر ساعت خوردیم بهش . تنها تصویری که ازش تو ذهنمه این بود که ۴ دست و پا ش تو هوا معلق بود که ما از زیرش رد شدیم . ولی خدارو شکر ما چپ نشدیم . 

ساعت ۵:۳۰ عصر بود که خسته و کوفته رسیدیم اصفهان ، سریع یه دوش گرفتم و رفتم خونه ی عموم پاتختی .  دیگه حدود ساعت ۹ شب بود که رسیدیم خونه ، حالا شما بگو ؛ حق نداشتم تا اون موقع روز خواب باشم ؟ 

راستی قبل از اینکه تو هیچ اخباری شنیده باشی ، باید بگم که آقای فولادگر ریئس فنی ۲ یا همون استاد استاتیک ما انتخاب شد .           

  نظرات ()
۵۳- عروسی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٢

Wedding

 تقریبا یه نیم ساعتی میشه که از خواب بیدار شدم ، البته علت داره که تا این موقع روز خوابیده بودم ، که تو ۲ قسمت علتشو به طور مفصل توضیح میدم .

اول از همه اینو بگم که این هفته قسمت پنجشنبه ها با دیگران رو وقت نکردم بذارم تو وبلاگ ، آخه پنجشبه عروسی دختر عموم ( شهره ) بود . عروسی تو باغ پلی اکلیل برگذار شد . اولش که رسیدیم ، گروه موسیقی که اونجا بود ( شامل  ویالون ، کیبرد ، تنبک و تمپو ) داشتن موسیقی های اصیل ایرانی رو میزدن ، انصافا هم خیلی قشنگ میزدن . بعد از دو سه تا آهنگی که به این صورت زده شد ، یه آهنگی رو شروع کردن که اولش مثل آهنگای قبلی آرومو ملایم بود ، ولی یخورده که گذشت دیدیم یکی شروع کرد باهاش خوندن ، البته ما صدارو داشتیم ولی تصویر کسی رو به عنوان خواننده نداشتیم ، اولش فکر کردم صدارو رو کیبورد ضبط کردن ، ولی بعد از چند دقیقه دیدیم خواننده از پشت پرده اومد بیرون و همه شروع کردن به دست زدن . 

این آهنگ که تموم شد شروع کرد آهنگای درخواستی خوندن ( از منصور، اندی ، ویگن ، ... ) . یعنی تنها چیزی که این باغ از یه باغ خصوصی کم داشت این بود که زن و مرد از هم جدا بودن ( حالا یکی ندونه فکر میکنه باغ مال یکی از فامیلامونه و من دارم واسش تبلیغ میکنم ، ولی هرکی چنین فکری میکنه باید بگم سخت در اشتباه ِ ).  

بعد از اینکه شامو اونجا خوردیم ، اومدیم به طرف خونه ی پدر داماد ، جات خالی اونجا حسابی زدیم و رقصیدیم . وقتی رسیدیم خونه ساعت ۳:۳۰ بامداد بود ، تا اومدم بخوابم ساعت ۴ شده بود  (‌ این یکی از علتایی که تا این موقع روز خواب بودم ). 

پنجشنبه ها با دیگران ( با کمی تاخیر )

 دوباره برگشتم سر جای خودم ... عشوه گری نکن وروجک ... من زمینم را خورده ام و برخاسته ام ... می دانی ... حکایت من مانند کسی است که بعد از صد سال سرگشتگی راهش را پیدا کرده اما هی برمی گردد و به خوشگلک عشوه گر سنگدلی که در پشت سر طنازی می کند، نگاهی می اندازد و گاه و بیگاه سکندری می خورد ... یکی نیست بگوید: بچه جلویت را نگاه کن!

                                                                              لیلای لیلی
                 
        

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه