حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۳- یه دیوونه ی به تمام معنا نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٢

Crazy Man

دیگه فکر کنم دارم دیوونه میشم ,  چپ میرم شما تو ذهنمین راست میآم شما تو فکرمین , می خوابم خواب شما رو میبینم , مثلا واسه تفریح از خونه میرم بیرون , همه رو شبیه شما میبینم   .

میخوام حرفای یادداشت ۲۲ رو تکمیل کنم , راستش من تازه فهمیدم که شما ۲ سال از من بزرگترین واسه همینه که یکم مخم داره شیرین میزنه , البته فکر نکنین از علاقم به شما درصدی کم شده ( که حتی بیشتر هم شده ) . فقط مسأله ی اصلی بعد از تصمیم شما خانواده ها هستند . به هر حال خونواده ها هم یه عمر واسه ما زحمت کشیدن , نمیشه که ناراضی باشن . البته مامانم که مخالفتی نکرد ولی تا حالا درباره ی شما با  بابام صحبت نکردم , نمیدونم نظرش چیه . ولی اینو میدونم که حرفشون از روی منطق وحساب شدس . حالا اگه میدونین میتونین منو از تو این مخمصه در بیارین لطفا زودتر یه کاری بکنین .

  نظرات ()
۲۲- آمار دقیق نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢

Thinking

امروز یه آماری از شما بدستم رسید که باید خیلی دربارش فکر کنم تا بتونم با خودم کنار بیام .  یهو سوء تفاهم نشه , آمار بدی نیست , اگه تونستم با خودم کنار بیام حتما مینویسم چی آ  بوده . فقط یه چیزی بگم , اونم اینکه اگه تا امروز نیاز به مشورت کردن با شما رو نداشتم ( برای گرفتن تصمیم نهایی واسه خواستگاری ) , الآن جزو یکی از کارای اصلیم قرار گرفته . که این مشورت نیاز به فرصت زیاد واسه تبادل نظر داره  , چون پای  یک عمر زندگی در میون . به هر حال من تا هفته ی دیگه خبرش رو بهتون میدم .

  نظرات ()
۲۱- برخورد چهارم نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢

یکشنبه، 11 آبان، 1382

Married Rings

دیدین گفتم احتمال هیچ چیز %100  نیست . مثل اینکه اون پیغام سر کاری بوده  .

سرکاری بوده یا نبوده  دیگه فرقی نمیکنه , چون دیگه میخوام حرفاموبزنم . همون طور که دقیقه ای ۲۰ بار داره پایین تصویر می نویسه ؛  من عاشق شما شدم ؛ منتها نمیخوام علاقم رو از راهای بچه گونه نشون بدم . اینم که میبینین هی دم و دقیقه مزاحمتون میشم واسه اینه که مطمئن نیستم تا چهار الی پنج سال دیگه که خواستم بیام خواستگاری  یک نفر دیگه خدای نکرده , زبونم لال , روم به دیوار , گوش شیطون کر , ...  عشقمو ازم نگرفته باشه . باید ببخشید اگه یکم  رک حرفامو زدم ولی این تمام چیزی بود که تو این مدت میخواستم بگم .

اگه خیالم از این موضوع راحت باشه مطمئن باشین تا یه ۴۵  سال دیگه اصلا منو نمیبینین  . البته تا دلتون بخواد فرصت واسه فکر کردن دارین . منم تو این مدت شمارو بی خبر از کارای روزانم نمیذارم . 

امشب وقتی گفتین بی خیال قضیه بشم , میخواستم از ته دل بخندم ولی دیگه جلو خودمو گرفتم ,  این حرف شما مثل اینه که بگن همه بی خیال آب خوردن بشن ( البته این مثال بیشتر با عقل جور در میآد تا حرفی که شما زدین ) .

   

        Of course,You arenot my friend,but you are my only real friend


Of course,You arenot my first imagination ,but you are my Paradise

      Of course,You don't need me ,but I feel you as my first requirement               

Of course,You weren't one of my body organs,but you are my second beating heart now

Of course,I can't see you ,but I can feel you asif we're in company

At the end                                                                                  Of course,I can't be the best man for you,but I can love you the most

 

 

  نظرات ()
۲۰- پیغام مشکوک نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢

شنبه، 3 آبان، 1382

Dubtful Message

دیشب وقتی وارد وبلاگ شدم دیدم یه نفر تو قسمت ۱۹ پیغام گذاشته , سریع بازش کردم که ببینم چی نوشته !  از طرز نوشتنش فهمیدم که می خواسته تظاهر به لاتی بکنه , چون هیچوقت یه آدم خلاف یه همچین اسمی واسه خودش نمیذاره  , از طرف دیگه اینکه آدم هر چقدر هم که بیکار باشه ساعت ۲:۳۰ بعد از نصف شب بدون دلیل واسه وبلاگی پیغام نمیذاره  . البته من اول فکر کردم به خاطر تبلیغ  وبلاگ خودش بوده که این کارو کرده ( چون تا حالا خیلی از این موردا پیش اومده , که من همون موقع پیغامشونو از تو وبلاگ پاک کردم )  ولی وقتی روی آدرس  وبلاگ کلیک کردم , دیدم اصلا یک همچین وبلاگی وجود نداره  ( بیشتر مشکوک شدم ) این بود که سریع رفتم  یه E-mail واسش فرستادم که ببینم جریان از چه قراره ؟   امروز وقتی E-mail  خودمو چک کردم دیدم برگشت خورده , اینجا بود که فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسس .

احتمال % 99.5  این پیغام از طرف شماست . اون %0.5  باقی مونده هم مال اینه که احتمال هیچ چیز %100  نیست .  ولی به هر حال ممنون از اینکه روی منو زمین ننداختین , انشاء الله  جبران میکنم .

 

  نظرات ()
تغییر آدرس نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٢

همونطور که تو آدرس قبلی هم گفتم از این به بعد اینجا مینویسم . آرشیو بندیشم به صورت ماهیانه گذاشتم . از الآن دیگه تقریبا هر روز یه یادداشت تو وبلاگ میذارم .

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه