
چند وقت پیش که رفته بودم اصلاح ، آرایشگرم ( احسان ) داشت موهای یه دختر کوچولوی ناز رو کوتاه میکرد . اینطور که احسان صداش میکرد ، اسمش آیدا بود . پدر این آیدا خانم هم اونجا بود . در حینی که احسان داشت موهای آیدا رو کوتاه میکرد ، آیدا هم واسش حرف میزد . مثلا یه بار رو به باباش کرد و گفت : " بابا چرا نبردیم پارک ؟ " باباش گفت : " دخترم ، اینجا هم مجتمع پارکِ " آیدا جواب داد : " نه ، از اون پارکا بریم که سرسره داره " باباش هم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: " باشه باباجون " .
ماشاالله ، اینقدر این بچه قشنگ صحبت میکرد که من دلم واسش ضعف رفته بود . معلوم بود بچه ی با هوشی ِ ، چون میگفت : " امسال که شاگرد اول شدم ، بابام یه کاپشن خرید ، داد به مدرسمون که بهم بدن " ( یادم ِ دوران دبیرستانم بود که فهمیدم ، جایزه هارو والدین میخرن و میدن به مدرسه ) . همینطور که داشت شیرین زبونی میکرد ، یهو یه مکثی کرد و بعد رو به احسان کرد و گفت : " بابام میخواد شوهر کنه " .
باباش گفت : " آیدا جان ، خانوما شوهر میکنن ، آقایون زن میگیرن "
آیدا گفت : " بابام میخواد زن بگیره "
احسان گفت : " واسه چی ؟ "
آیدا گفت : " واسه اینکه مامانم منو گذاشته ، رفته سوئیس ، بابام هم برای اینکه من تنها نباشم ، میخواد یه مامان نو بیاره "
من که از شنیدن این حرفا شکه شده بودم ، یه نگاهی به باباش کردم ، دیدم اشک تو چشماش حلقه زده . بیچاره معلوم بود خیلی دِلِش پُر .
وقتی بابای آیدا نشست که احسان موهاشو کوتاه کنه ، آیدا گفت : " موهای بابامو دامادی کوتاه کنین . احسان گفت : " انطوری خوبه ؟ "
آیدا گفت : " نگو دوست داری "
احسان گفت : " چرا ؟ "
آیدا گفت : " آخه مامانم گفته دوست داشتن ، چیز ِ بدی ِ "
البته من حقو به هیچکدوم نمیدم ، چون اصلا نمیدونم قضیه از چه قرار بوده ، ولی اینو میدونم که این بچه هیچ تقصیری نداره و نباید پاسوز مامانو باباش میشد .
يکی از دوستانی که تو اين وبلاگ پيام گذاشته بودن ، از من خواسته بودن که عکسمو بذارم تو وبلاگ . البته بايد منو ببخشن ، چون من پيامشونو پاک کردم . اگه لطف کنن نظراتشونو تو قسمت پنجشنبه ها با ديگران بذارن ، ممنون ميشم .
اينم از عکس من ، ديگه چی ميخواين ؟
حمید جان سلام
از دیشب تا حالا خیلی ناراحت بودم که بی خودی توی فکر انداختمت . من خیلی اتفاقی وقتی که داشتم دنبال یه لغت توی گوگل میگشتم ( مهران غفوریان ) به وبلاگت برخوردم ، کنجکاو شدم و تمام آرشیوتو خوندم . توی این دوره زمونه که رابطه ها و دوست دارم گفتنها اونقدر دورغه که آدم از شنیدن کلام " عشق " حالِش به هم میخوره . خوندن ِ داستان ِ یه همچین عشقی برام خیلی جالب بود ، فهمیدم هنوز کسی پیدا میشه که بگه دوست دارم بدون اینکه پشتش به جز احساس ِ واقعی ، چیزی باشه . جایی نوشته بودی که به جز رومینا کسی حق نداره در مورد وبلاگ نظر بده ، ولی احساساتت انقدر والا بود که من این اجازه رو به خودم دادم .
در هر صورت امیدوارم یه روز تو همین وبلاگ ، خبر رسیدن به عشقت رو بخونم . میتونی روی من به عنوان یک خواهر حساب کنی ، اگر کاری از دستم بر میآد ، خوشحال میشم برات انجام بدم .
ازطرف خواهر بزرگم آناهیتا جان
میدونی چرا فقط نیمه ی سمت چپ مغزم از کار افتاد ؟ واسه اینکه هرچی نیمه ی سمت راست به نیمه ی سمت چپ نصیحت کرد که : " بازم سوء تفاهم پیش اومده " به خرجش نرفت که نرفت ، و همین باعث شد که از کار بیافته .
قضیه از این قراره که یکی از خوانندگان ِ این وبلاگ به نام آناهیتا خانم ، حدود یه هفته ی پیش یه ایمیلی واسه من میفرستن ، ولی متاسفانه چون من فونتِ فارسی نداشتم ، نتونستم ایمیلشونو بخونم .
وقتی ایشون تو یادداشت ۷۷ پیام گذاشتن که " ایمیل منو گرفتی یا نه ؟ " من فکر کردم تو این پیامو گذاشتی ، این بود که بهشون ایمیل زدم و نشونی خواستم ، تا مطمئن بشم که خودتی ، و در پی جوابی که به ایمیل من دادن ، فهمیدم که اشتباه کردم .
راستی پیامی که تو یادداشتِ ۷۷ گذاشتنو پاک نمیکنم تا به لیستِ ضایع شُدنام اضافه بشه
.
من الآن دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاده ، فقط همینو میدونم که از وقتی این پیامو خوندم نیمه ی چپ مغزم از کار افتاده ، در نتیجه از این نیمه ی باقیمونده ، انتظار زیادی نداشته باش . فقط همینو بگم که حرفای این قسمتو تو ایمیلی که گذاشتی میفرستم .
نخیر ، مثل اینکه باید با این کامپیوتر خداحافظی کنم ، چون دیگه داره اعصابمو خورد میکنه . عاشق شده حسابی ، طوری که عشق زده به قلبشو یه سکته ی خفیف کرده . اونی که این ویروس I love u رو نوشته ، عجب مُخی بوده ها . آقا رسما کامپیوتر منو فلج کرده ، منم که دنبال یه بهونه میگشتم که یه جوری از شر این کامپیوتر خلاص بشم ، بالاخره اون بهونه پیدا شد.
یه چیز خیلی مهمی که تو این قسمت میخواستم بگم اینه :
یه چند وقتی میشه که وقتی میبینمت انگار از یه چیزی ناراحتی !! اون شور و هیاهوی اون روزا رو نداری !! اون لبخند زیبایی که همیشه رو لبات بود دیگه نیست !! احساس میکنم حسابی تو فکری !! چهرت یه حالت افسرده پیدا کرده .
من رومینای خودمو میخوام ، همونی که وقتی تو دانشگاه اسمش میآد ، همه ازش حساب میبرن ، همونی که رنگِ کیفش تو دانشگاه تکِ ، همونی که بعضی وقتا یه کارایی میکنه که همه انگشت به دهن مییمونن ، همونی که مدل موهاشم تو دانشگاه تکِ ، همونی که از هر انگشتش یه هنر میریزه ، همونی که وقتی میبینیش موج مثبت بهت القا میکنه ، همونی که بعضی وقتا از ته دل میخنده ، وَ وَ وَ ...
باور کن خیلی نگرانتم ، امیدوارم که اشتباه کرده باشم و اصلا این چیزایی که گفتم ، درست نباشه . ولی اگرهم خدای نکرده چیزی هست ، سعی کن با صبر و تحمل یه جوری حلش کنی ، چون اگه از این سنی که الآن داریم لذت نبریم ، دیگه هیچوقت قابل بازگشت نیست .
اصلا یه کار هیجانی میگم بکن که از این یکنواختی هم در بیای . تو بانکِ تجارت یه حساب باز کن و منتظر نتیجه ی قرعه کشی باش ، از کجا معلوم ؟ یهو دیدی یه بنز برنده شدی
. ولی اگه برنده شدی حتما یه چیزی بنداز صندوق صدقات که خدا یه عقلی به حمید بده .
بالاخره نشریمون چاپ شد
، احتمالا تو بُرد ِ شما هم یکیشو میذارن . اگه تو بُردتون یه نشریه دیدی که روش نوشته (( 7S )) بدون مال ماست ( خوب حالا که چی ؟ انگار شق القمر کردیم ) .
شق القمر که نکردم ، ولی فقط میخواستم نظرتو درباره ی طرح جلدی که دادم بدونم ، آخه میدونی ، نظرت خیلی واسم مهم ، چون بالاخره تو طراحی کردن یه ۱۰-۲۰ تا پیرهن بیشتر از من پوشیدی . ممکنه یه جاهایی اشکال داشته باشه که من نفهمیدم . درسته که کاری که شما میکنین با کاری که من میکنم از زمین تا آسمون فرق داره ولی یه نقطه ی مشترکی که داره اینه که باید یه هارمونی خاصی تو هردوش باشه تا بیننده رو جذب کنه .
مطمئن باش اگه پیامی تو این وبلاگ بذاری ، من اونقدر بی جنبه نیستم که توی دانشگاه یا هرجای دیگه مزاحمت بشم ( نفرمایین این حرفو ، مزاحم چیه ؟ ، شما مراحمین
) ، چون احتمال میدم واسه همین بود که دفعه ی پیش که پیام گذاشتی ، سریع تکذیبش کردی . اصلا من فرض میکنم که یکی از آشناهاشی ، برو ازش نظرشو بپرس و بیا اینجا بنویس .
فکر نکنم اونقدر بی انصاف باشی که منو منتظر بذاری .

من یکشنبه ها کلاسم ساعت ۱۱ شروع میشه ، امروز وقتی دیدم داره بارون میآد ، تصمیم گرفتم که نیام دانشگاه . ولی ساعت ۹:۳۰ که شد دیدم هوا آفتابی شد ، همون موقع با یکی از دوستام که تو دانشگاه بود تماس گرفتم که ببینم هوا در چه وضعیتیِ ِ ، که اونم گفت : هوا آفتابی . این بود که راه افتادم به طرفِ دانشگاه ، تو دلمم خوشحال بودم که چه شانسی آوردم که بارون نمیآد . همین که پام رسید تو دانشگاه بارون شروع کرد به باریدن ، منتها زیاد شدید نبود . ولی چشمت روز بد نبینه مسیر برگشت از فنی۲ تا ایستگاه ، به قدری خیس شدم که انگار با لباس افتاده بودم تو استخر ۱۴ متری ( حال چرا ۱۴ متر ؟ ) ، چون اینقدر عمقش زیاده که تا داری میآی بالا ، آب تو همه جات رفته . حالا اگه قطراتِ بارون به صورتِ عمودی میومد طوری نبود ، ولی بی مروت با باد دست به یکی میکنه تا با زاویه ۱۵ درجه بیآد که صاف بره تو گوشِ راستِت
( شایدم چپت ). از همه ی اینا که بگذریم ، هیچ میدونستی که اگه فقط یه ذره بارون به موهای من برسه ، اونوقت تفاوتِ موهام با بعضی از جانداران ِ دیگه مشکل میشه ؟
وقتی رسیدم خونه مامانم از بس به موهام خندید ، دیگه نتونست نهار بخوره
. آخه آرایشگرمم گذاشته رفته مسافرت ، تازه امروز اومده .
راستی ، سایتی که گفتم عکسای بچه های دانشگاه توشه رو دادم به یکی از دوستام تا هکش کنه ، ببینم کی بوده .
امروز بعد از یک ماه دوباره اومدم دانشگاه ( که ای کاش تو راه پام شکسته بود و نمیومدم ) .
یه راست میرم سر اصل مطلب : امروز هم مثل همیشه مسئولیتِ جا گرفتنو به یکی از دوستام محول کردم و با خیال ِ راحت ایستادم که اتوبوس بیاد ( البته تریپِ اینایی رو گرفتم که میخوان سوارشن ) . وقتی اومدم سوارشم ، دیدم ۲ نفر غریبه ( یه دختر و یه پسر ) هم بین ِ دوستام نشستن . به دوستم گفتم اینا کی اند ، گفت : " اینا از من پرسیدن اینجا جای کسی ِ ؟ منم روم نشد بگم نه " اونجا بود که میخواستم با ته سررسید بزنم تو سرش . همون موقع هم شما در حال پیاده شدن بودین ، از زور عصبانیت اومدم پیاده بشم که یهو دوستم گفت : اگه پیاده نشی عکسشو بهت میدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم : عکس کیو ؟ گفت : عکس همونی که دنبالشی . بازم باورم نمیشد ، بهش گفتم : تو مطمئنی که عکس خودشه ؟ گفت : اصلا بگیر ببر خونه خودت ببین . گفتم : اینا پیش تو چیکار میکنه ؟ گفت : از رو اینترنت گرفتم !!!!!!!!!!!!!
من که صورتم تا زیر پاشنه های پام کش اومده بود ، بهش گفتم : فقط عکسای ایشون اونجا بود ؟ گفت : نه ، عکسای یه سری دیگه از بچه ها هم هست که اگه ببینیشون میشناسیشون .
عکسا تو محوطه ی دانشگاه گرفته شده ، اگه بخوای واست میفرستم . ولی چون من E-mail شمارو ندارم و همچنین واسه هر کسی که به من پیام داد که " من رومینا هستم "، نمیتونم عکسارو بفرستم ، پس خواهشن اگه E-mail ی خواستی بزنی ، حتما یه نشونه از خودت بگو که من مطمئن بشم خودتی .

احتمالا اگه ولیمَم بیارم غیبتام مجاز نمیشه ، ولی به خدا دلیل داشته . کامپیوترم کارش به بیمارستان و CCU کشید . آخه میدونی ، اون ویروس کربلایی بود که گفتما ( یادداشت ۵۷ ) ، از بس جلو صورتِش سرفه کردم ، بیچاره وا گرفت ، فقط اسم ویروسش با کلاس شده بود ( I LOVE U ) . منم که کمکهای اولیه ( مثل تنفس مصنوعی ) رو بلد بودم ، شروع کردم به کار . مغزشو درآوردمو بردم پیش دکتر ، دکترش میگفت : " خیلی خدا رحمش کرده ، چون امکان ِ از دست دادن حافظش خیلی بوده " . وقتی یکم حالش بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد ، همه ی دردِ دلاشو ریختم رو CD ، بیچاره ۱۶ تا CD حرف واسه گفتن داشت . خلاصه اینکه قصور از من نبوده که این هفته ننوشتم ، کامپیوترم کم آورده بود .
کی حالشو داره فردا بره دانشگاه ... ، تنها دلخوشیم به اینه که کلاسم ساعتِ ۱۳:۳۰ شروع میشه ، یعنی میتونم تا ساعتِ ۱۱ بگیرم بخوابم . هورا !!!!
راستی ، یه سایت پیدا کردم که با استفاده از نرم افزاری که از اونجا دانلود میکنی ، از همه ی فیلترا رد میشی . آدرس سایتش اینه : http://www.webjet.net
آیا فرسنگها فاصله می تواند شما را حقیقتا از دوستتان جدا کند ؟
اگر شما بخواهید با کسی باشید که دوستش دارید ، آیا هم اکنون نزد او نیستید؟
ریچارد باخ
آنهائی که همانندند جذب یکدیگر میشوند
ریچارد باخ
وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل میکند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !
فروردین ۷۱
قیصر امین پور
بعضی از مردم ناخوناشونو مانیکور میکنن .
بعضی ها هم سوهان می زنن .
اکثراً ناخوناشونو از ته میگیرن .
ولی من همشونو کامل میخورم !
بله ، میدونم عادت زشتیه .
ولی قبل از اینکه شروع به سرزنش کنید ،
یادتون باشه که من هیچوقت ، هرگز ،
دل کسی رو نخراشیدم .
شل سیلور استاین

من دیگه بچه معروف شدم رفت !! اگه امضایی ، چیزی میخوای بگیری تا سرم شلوغ نشده بیا بگیر
. امشب رفته بودیم خونه ی دایی مامانم عید دیدنی ، یخورده که نشستیم ، پسرداییم اشاره کرد به منو گفت که بریم تو اتاقش . منم مثل بچه های خوب پاشدم رفتم تو اتاقش !!
انگار رفته بودم تو صدا و سیما . کل اتاقشو ایزوله کرده بود که صدا بیرون نره . دور تا دورِ اتاقِشَم پر از وسایل ِ صدابرداری بود که من اصلا ازشون سردر نمیآوردم ، بجز دو تا بلند گوهایی که اینور و اونورِ اتاقش بود . دقیقا وسطِ اتاقش یه میکروفون گذاشته بود که بیشتر از همه ی این دستگاه ها ، جلبِ توجه میکرد ( چقدر اتاق اتاق کردم ) .
خلاصه ، منم که سرم درد میکنه واسه خوندن ، رفتم پشتِ میکروفون و با ۳-۲ -۱ پسرداییم شروع کردم به خوندن !!! کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری ...
درحینی که من میخوندم اون به دستگاها وَر میرفتو یه کارایی میکرد ، وقتی آهنگ تموم شد ، هِدفونی که رو گوشش بود برداشتو ، دکمه ی Play رو زد !!!! به قدری این صدا قشنگ ضبط شده بود ( البته نه اینکه من خوب خونده باشما ، از لحاظِ کیفیت میگم ) که از پخش زنده واضح تر به نظر میرسید . به نقطه ی اوج آهنگ که رسید ، صدام ۲ تا شد ، یعنی انگار ترانه رو یه بار با صدای ِ زیر خوندم و یه بار با صدای ِ بم . حِسابی کفم Cut شده بود . قرار شد رو صدام آهنگ بذاره و بزنه رو یه CD و بازدیدمون که اومد واسم بیاره .
این دید و بازدیدای عید هم خودش عالمیه ها ! مثلا میری خونه یکی از فامیلاتون که دقیقا سال پیش به همین موقع دیدیش . بابا اصلا روت میشه تو روی صاحب خونه نگاه کنی ؟ ( آره که میشه ، مگه چیکار کردیم؟ ) . یکی از راه حل های این مشکل ، رفتن ِ مسافرت به مدت ۱۴ روز ( ۱ روز هم واسه ضریبِ اطمینان ) . مثلا همین دوستِ من ، امروز صبح بعد از ۲ روز باهاش تماس گرفتم که حالی ازش بپرسم ، یخورده که حرف زدیم گفتم یه جا قرار بذار ببینمت ، گفت باشه ، نیم ساعت دیگه پیچ شمرون
. گفتم : نامرد کجایی ؟ گفت : " دیروز هرچی به گوشت کوبت زنگ زدم در دسترس نبودی که بگم ما داریم میریم تهران "
.
البته مسافرت رفتن که از طرفِ مادرتون ممنوع شده ولی قول میدم اگه یه ذره از مزایاش واسشون بگی حتما راضی میشن . اگرم دیدی راضی نمیشن ، بهشون بگو : " پس منم با حمید میرم " ( البته احتمال نقص عضو با گفتن ِ این جمله زیاده ، پس با احتیاط به کار ببرین )
حالا یه چیزِ بی ربطِ دیگه اینکه من تو یه یادداشی که الآن شمارش یادم نمیآد کلمه ی (( سیرت )) رو با ((ص)) وتویادداشتِ ۵۳ کلمه(( پلی اکریل )) رو(( پلی اکلیل )) نوشتم . هیچوقت در طول زندگیم املای فارسیم خوب نبوده
. اگه اشتباهِ دیگه ای دیدین به بزرگی خودتون یه کاریش بکنین .

به نام یار
از مقلب القلوب در هنگام بال گشودن شکوفه های طبیعت و آوای نوید بخش بهار ، تمنای حول حالنا والی احسن الحال را با سالی سرشار از کامیابی و سلامت برای حضرتعالی و خانواده ی گرامیتان داریم
در این لحظاتِ به یاد ماندنی بهار ، تنها آرزوی زندگیمو تو یه جمله ی خیلی ساده بهت تقدیم میکنم :
" هر جا که هستی تنت سالم و دلت خوش باشه "