حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۸۲- طلاق نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳

 Devorce

چند وقت پیش که رفته بودم اصلاح ، آرایشگرم ( احسان ) داشت موهای یه دختر کوچولوی ناز رو کوتاه میکرد . اینطور که احسان صداش میکرد ، اسمش آیدا بود . پدر این آیدا خانم هم اونجا بود . در حینی که احسان داشت موهای آیدا رو کوتاه میکرد ، آیدا هم واسش حرف میزد . مثلا یه بار رو به باباش کرد و گفت : " بابا چرا نبردیم پارک ؟ "  باباش گفت : " دخترم ، اینجا هم مجتمع پارکِ "  آیدا جواب داد : " نه ، از اون پارکا بریم که سرسره داره " باباش هم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: " باشه باباجون " .  

ماشاالله ، اینقدر این بچه قشنگ صحبت میکرد که من دلم واسش ضعف رفته بود . معلوم بود بچه ی با هوشی ِ ، چون میگفت : " امسال که شاگرد اول شدم ، بابام یه کاپشن خرید ،‌ داد به مدرسمون که بهم بدن " ( یادم ِ دوران دبیرستانم بود که فهمیدم ، جایزه هارو والدین میخرن و میدن به مدرسه ) . همینطور که داشت شیرین زبونی میکرد ، یهو یه مکثی کرد و بعد رو به احسان کرد و گفت : " بابام میخواد شوهر کنه " .

باباش گفت : " آیدا جان ، خانوما شوهر میکنن ، آقایون زن میگیرن "

آیدا گفت : " بابام میخواد زن بگیره "

احسان گفت : " واسه چی ؟ "

آیدا گفت : " واسه اینکه مامانم منو گذاشته ، رفته سوئیس ، بابام هم برای اینکه من تنها نباشم ، میخواد یه مامان نو بیاره "

من که از شنیدن این حرفا شکه شده بودم ، یه نگاهی به باباش کردم ، دیدم اشک تو چشماش حلقه زده . بیچاره  معلوم بود خیلی دِلِش پُر . 

وقتی بابای آیدا نشست که احسان موهاشو کوتاه کنه ، آیدا گفت : " موهای بابامو دامادی کوتاه کنین . احسان گفت : " انطوری خوبه ؟ " 

آیدا گفت : " نگو دوست داری "

احسان گفت : " چرا ؟ "

آیدا گفت : " آخه مامانم گفته دوست داشتن ، چیز ِ بدی ِ "

البته من حقو به هیچکدوم نمیدم ، چون اصلا نمیدونم قضیه از چه قرار بوده ، ولی اینو میدونم که این بچه هیچ تقصیری نداره و نباید پاسوز مامانو باباش میشد . 

  نظرات ()
۸۱- حميد کوچولو نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۳

Little Hamid

يکی از دوستانی که تو اين وبلاگ پيام گذاشته بودن ، از من خواسته بودن که عکسمو بذارم تو وبلاگ . البته بايد منو ببخشن ، چون من پيامشونو پاک کردم . اگه لطف کنن نظراتشونو تو قسمت پنجشنبه ها با ديگران بذارن ، ممنون ميشم . 

اينم از عکس من ، ديگه چی ميخواين ؟ 

 

  نظرات ()
۸۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳

حمید جان سلام

از دیشب تا حالا خیلی ناراحت بودم که بی خودی توی فکر انداختمت . من خیلی اتفاقی وقتی که داشتم دنبال یه لغت توی گوگل میگشتم ( مهران غفوریان ) به وبلاگت برخوردم ، کنجکاو شدم و تمام آرشیوتو خوندم . توی این دوره زمونه که رابطه ها و دوست دارم گفتنها اونقدر دورغه که آدم از شنیدن کلام " عشق " حالِش به هم میخوره . خوندن ِ داستان ِ یه همچین عشقی برام خیلی جالب بود ، فهمیدم هنوز کسی پیدا میشه که بگه دوست دارم بدون اینکه پشتش به جز احساس ِ واقعی ، چیزی باشه . جایی نوشته بودی که به جز رومینا کسی حق نداره در مورد وبلاگ نظر بده ، ولی احساساتت انقدر والا بود که من این اجازه رو به خودم دادم .

در هر صورت امیدوارم یه روز تو همین وبلاگ ، خبر رسیدن به عشقت رو بخونم . میتونی روی من به عنوان یک خواهر حساب کنی ، اگر کاری از دستم بر میآد ، خوشحال میشم برات انجام بدم . 

                                                                        ازطرف خواهر بزرگم آناهیتا جان 

  نظرات ()
۷۹- یه سوء تفاهم نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۳

میدونی چرا فقط نیمه ی سمت چپ مغزم از کار افتاد ؟  واسه اینکه هرچی نیمه ی سمت راست به نیمه ی سمت چپ نصیحت کرد که : " بازم سوء تفاهم پیش اومده "  به خرجش نرفت که نرفت ، و همین باعث شد که از کار بیافته .

قضیه از این قراره که یکی از خوانندگان ِ این وبلاگ به نام آناهیتا خانم ، حدود یه هفته ی پیش یه ایمیلی واسه من میفرستن ، ولی متاسفانه چون من فونتِ فارسی نداشتم ، نتونستم ایمیلشونو بخونم .

وقتی ایشون تو یادداشت ۷۷ پیام گذاشتن که " ایمیل منو گرفتی یا نه ؟ " من فکر کردم تو این پیامو گذاشتی ، این بود که بهشون ایمیل زدم و نشونی خواستم ، تا مطمئن بشم که خودتی ، و در پی جوابی که به ایمیل من دادن ، فهمیدم که اشتباه کردم . 

راستی پیامی که تو یادداشتِ ۷۷ گذاشتنو پاک نمیکنم تا به لیستِ ضایع شُدنام اضافه بشه  .   

  نظرات ()
۷۸- نیمه ی تعطیل نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۳

من الآن دقیقا نمیدونم چه اتفاقی افتاده ، فقط همینو میدونم که از وقتی این پیامو خوندم نیمه ی چپ مغزم از کار افتاده ، در نتیجه از این نیمه ی باقیمونده ، انتظار زیادی نداشته باش . فقط همینو بگم که حرفای این قسمتو تو ایمیلی که گذاشتی میفرستم .

  نظرات ()
۷۷- موضوع چیه ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۳

 نخیر ، مثل اینکه باید با این کامپیوتر خداحافظی کنم ، چون دیگه داره اعصابمو خورد میکنه . عاشق شده حسابی ، طوری که عشق زده به قلبشو یه سکته ی خفیف کرده . اونی که این ویروس I love u  رو نوشته ، عجب مُخی بوده ها . آقا رسما کامپیوتر منو فلج کرده ، منم که دنبال یه بهونه میگشتم که یه جوری از شر این کامپیوتر خلاص بشم ، بالاخره اون بهونه پیدا شد. 

یه چیز خیلی مهمی که تو این قسمت میخواستم بگم اینه : 

یه چند وقتی میشه که وقتی میبینمت انگار از یه چیزی ناراحتی !! اون شور و هیاهوی اون روزا رو نداری !! اون لبخند زیبایی که همیشه رو لبات بود دیگه نیست !!  احساس میکنم حسابی تو فکری !!  چهرت یه حالت افسرده پیدا کرده .

من رومینای خودمو میخوام ، همونی که وقتی تو دانشگاه اسمش میآد ، همه ازش حساب میبرن ، همونی که رنگِ کیفش تو دانشگاه تکِ ، همونی که بعضی وقتا یه کارایی میکنه که همه انگشت به دهن مییمونن ، همونی که مدل موهاشم تو دانشگاه تکِ ، همونی که از هر انگشتش یه هنر میریزه ، همونی که وقتی میبینیش موج مثبت بهت القا میکنه ، همونی که بعضی وقتا از ته دل میخنده ،  وَ  وَ  وَ ... 

باور کن خیلی نگرانتم ، امیدوارم که اشتباه کرده باشم و اصلا این چیزایی که گفتم ، درست نباشه .  ولی اگرهم خدای نکرده چیزی هست ، سعی کن با صبر و تحمل یه جوری حلش کنی ، چون اگه از این سنی که الآن داریم لذت نبریم ، دیگه هیچوقت قابل بازگشت نیست .

اصلا یه کار هیجانی میگم بکن که از این یکنواختی هم در بیای . تو بانکِ تجارت یه حساب باز کن و منتظر نتیجه ی قرعه کشی باش ، از کجا معلوم ؟ یهو دیدی یه بنز برنده شدی  .  ولی اگه برنده شدی حتما یه چیزی بنداز صندوق صدقات که خدا یه عقلی به حمید بده .         

  نظرات ()
۷۶- 7S نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۳

بالاخره نشریمون چاپ شد  ، احتمالا تو بُرد ِ شما هم یکیشو میذارن . اگه تو بُردتون یه نشریه دیدی که روش نوشته (( 7S )) بدون مال ماست ( خوب حالا که چی ؟ انگار شق القمر کردیم ) . 

شق القمر که نکردم ، ولی فقط میخواستم نظرتو درباره ی طرح جلدی که دادم بدونم ، آخه میدونی ، نظرت خیلی واسم مهم ، چون بالاخره تو طراحی کردن یه ۱۰-۲۰ تا پیرهن بیشتر از من پوشیدی . ممکنه یه جاهایی اشکال داشته باشه که من نفهمیدم . درسته که کاری که شما میکنین با کاری که من میکنم از زمین تا آسمون فرق داره ولی یه نقطه ی مشترکی که داره اینه که باید یه هارمونی خاصی تو هردوش باشه تا بیننده رو جذب کنه . 

مطمئن باش اگه پیامی تو این وبلاگ بذاری ، من اونقدر بی جنبه نیستم که توی دانشگاه یا هرجای دیگه مزاحمت بشم ( نفرمایین این حرفو ، مزاحم چیه ؟ ، شما مراحمین  ) ، چون احتمال میدم واسه همین بود که دفعه ی پیش که پیام گذاشتی ، سریع تکذیبش کردی . اصلا من فرض میکنم که یکی از آشناهاشی ، برو ازش نظرشو بپرس و بیا اینجا بنویس .

فکر نکنم اونقدر بی انصاف باشی که منو منتظر بذاری .     

  نظرات ()
۷۵- بارون نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳

Raining

من یکشنبه ها کلاسم ساعت ۱۱ شروع میشه ، امروز وقتی دیدم داره بارون میآد ، تصمیم گرفتم که نیام دانشگاه . ولی ساعت ۹:۳۰ که شد دیدم هوا آفتابی شد ، همون موقع با یکی از دوستام که تو دانشگاه بود تماس گرفتم که ببینم هوا در چه وضعیتیِ ِ ، که اونم گفت : هوا آفتابی . این بود که راه افتادم به طرفِ دانشگاه ، تو دلمم خوشحال بودم که چه شانسی آوردم که بارون نمیآد .  همین که پام رسید تو دانشگاه بارون شروع کرد به باریدن ، منتها زیاد شدید نبود . ولی چشمت روز بد نبینه مسیر برگشت از فنی۲ تا ایستگاه ، به قدری خیس شدم که انگار با لباس افتاده بودم تو استخر ۱۴ متری ( حال چرا ۱۴ متر ؟ ) ، چون اینقدر عمقش زیاده که تا داری میآی بالا ، آب تو همه جات رفته . حالا اگه قطراتِ بارون به صورتِ عمودی میومد طوری نبود ، ولی بی مروت با باد دست به یکی میکنه تا با زاویه ۱۵ درجه بیآد که صاف بره تو گوشِ راستِت  ( شایدم چپت ). از همه ی اینا که بگذریم ، هیچ میدونستی که اگه فقط یه ذره بارون به موهای من برسه ، اونوقت تفاوتِ موهام با بعضی از جانداران ِ دیگه مشکل میشه ؟  

وقتی رسیدم خونه مامانم از بس به موهام خندید ، دیگه نتونست نهار بخوره  . آخه آرایشگرمم گذاشته رفته مسافرت ، تازه امروز اومده .

راستی ، سایتی که گفتم عکسای بچه های دانشگاه توشه رو دادم به یکی از دوستام تا هکش کنه ، ببینم کی بوده .         

  نظرات ()
۷۴- اینترنت و مشکلاتش نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳

امروز بعد از یک ماه دوباره اومدم دانشگاه ( که ای کاش تو راه پام شکسته بود و نمیومدم ) .

یه راست میرم سر اصل مطلب : امروز هم مثل همیشه مسئولیتِ جا گرفتنو به یکی از دوستام محول کردم و با خیال ِ راحت ایستادم که اتوبوس بیاد ( البته تریپِ اینایی رو گرفتم که میخوان سوارشن ) . وقتی اومدم سوارشم ، دیدم ۲ نفر غریبه ( یه دختر و یه پسر )‌ هم بین ِ دوستام نشستن . به دوستم گفتم اینا کی اند ، گفت : " اینا از من پرسیدن اینجا جای کسی ِ ؟ منم روم نشد بگم نه "  اونجا بود که میخواستم با ته سررسید بزنم تو سرش . همون موقع هم شما در حال پیاده شدن بودین ، از زور عصبانیت اومدم پیاده بشم که یهو دوستم گفت : اگه پیاده نشی عکسشو بهت میدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم : عکس کیو ؟ گفت : عکس همونی که دنبالشی .  بازم باورم نمیشد ، بهش گفتم : تو مطمئنی که عکس خودشه ؟  گفت : اصلا بگیر ببر خونه خودت ببین . گفتم : اینا پیش تو چیکار میکنه ؟  گفت : از رو اینترنت گرفتم !!!!!!!!!!!!!

من که صورتم تا زیر پاشنه های پام کش اومده بود ، بهش گفتم : فقط عکسای ایشون اونجا بود ؟  گفت : نه ، عکسای یه سری دیگه از بچه ها هم هست که اگه ببینیشون میشناسیشون .

عکسا تو محوطه ی دانشگاه گرفته شده ، اگه بخوای واست میفرستم . ولی چون من E-mail  شمارو ندارم و همچنین واسه هر کسی که به من پیام داد که " من رومینا هستم "، نمیتونم عکسارو بفرستم ، پس خواهشن اگه E-mail ی  خواستی بزنی ، حتما یه نشونه از خودت بگو که من مطمئن بشم خودتی .    

  نظرات ()
۷۳- I LOVE U ( از نوع ویروس ) نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۳

Hard

احتمالا اگه ولیمَم بیارم غیبتام مجاز نمیشه ، ولی به خدا دلیل داشته .  کامپیوترم کارش به بیمارستان و CCU  کشید . آخه میدونی ، اون ویروس کربلایی بود که گفتما ( یادداشت ۵۷ ) ، از بس جلو صورتِش سرفه کردم ، بیچاره وا گرفت ، فقط اسم ویروسش با کلاس شده بود ( I  LOVE U ) . منم که کمکهای اولیه ( مثل تنفس مصنوعی ) رو بلد بودم ، شروع کردم به کار .  مغزشو درآوردمو بردم پیش دکتر ، دکترش میگفت : " خیلی خدا رحمش کرده ، چون امکان ِ از دست دادن حافظش خیلی بوده " . وقتی یکم حالش بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد ، همه ی دردِ دلاشو ریختم رو CD  ، بیچاره ۱۶ تا CD  حرف واسه گفتن داشت . خلاصه اینکه قصور از من نبوده که این هفته ننوشتم ، کامپیوترم کم آورده بود .

کی حالشو داره فردا بره  دانشگاه ... ، تنها دلخوشیم به اینه که کلاسم ساعتِ ۱۳:۳۰ شروع میشه ، یعنی میتونم تا ساعتِ ۱۱ بگیرم بخوابم . هورا !!!!

راستی ، یه سایت پیدا کردم که با استفاده از نرم افزاری که از اونجا دانلود میکنی ، از همه ی فیلترا رد میشی . آدرس سایتش اینه : http://www.webjet.net

      

  نظرات ()
۷۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۳

آیا فرسنگها فاصله می تواند شما را حقیقتا از دوستتان جدا کند ؟
اگر شما بخواهید با کسی باشید که دوستش دارید ، آیا هم اکنون نزد او نیستید؟


                                                                                ریچارد باخ

 آنهائی که همانندند جذب یکدیگر میشوند

                                                                                ریچارد باخ

 

وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل میکند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !

                                                                                  فروردین ۷۱
                                                                                   قیصر امین پور

 

بعضی از مردم ناخوناشونو مانیکور میکنن .
بعضی ها هم سوهان می زنن .
اکثراً ناخوناشونو از ته میگیرن .
ولی من همشونو کامل میخورم !
بله ، میدونم عادت زشتیه .
ولی قبل از اینکه شروع به سرزنش کنید ،
یادتون باشه که من هیچوقت ، هرگز ،
دل کسی رو نخراشیدم .

 


                                                                                شل سیلور استاین

 

  نظرات ()
۷۱- بچه معروف نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳

Microphone

من دیگه بچه معروف شدم رفت !! اگه امضایی ، چیزی میخوای بگیری تا سرم شلوغ نشده بیا بگیر  . امشب رفته بودیم خونه ی دایی مامانم عید دیدنی ، یخورده که نشستیم ، پسرداییم اشاره کرد به منو گفت که بریم تو اتاقش . منم مثل بچه های خوب پاشدم رفتم تو اتاقش !! 

انگار رفته بودم تو صدا و سیما . کل اتاقشو ایزوله کرده بود که صدا بیرون نره . دور تا دورِ اتاقِشَم پر از وسایل ِ صدابرداری بود که من اصلا ازشون سردر نمیآوردم ، بجز دو تا بلند گوهایی که اینور و اونورِ اتاقش بود . دقیقا وسطِ اتاقش یه میکروفون گذاشته بود که بیشتر از همه ی این دستگاه ها ، جلبِ توجه میکرد ( چقدر اتاق اتاق کردم ) .

خلاصه ، منم که سرم درد میکنه واسه خوندن ، رفتم پشتِ میکروفون و با ۳-۲ -۱ پسرداییم  شروع کردم به خوندن !!!  کی اشکاتو پاک میکنه     شبا که غصه داری ... 

درحینی که من میخوندم اون به دستگاها وَر میرفتو یه کارایی میکرد ، وقتی آهنگ تموم شد ، هِدفونی که رو گوشش بود برداشتو ، دکمه ی  Play  رو زد !!!!  به قدری این صدا قشنگ ضبط شده بود (‌ البته نه اینکه من خوب خونده باشما ، از لحاظِ کیفیت میگم ) که از پخش زنده واضح تر به نظر میرسید . به نقطه ی اوج آهنگ که رسید ، صدام ۲ تا شد ، یعنی انگار ترانه رو یه بار با صدای ِ زیر خوندم و یه بار با صدای ِ بم . حِسابی کفم Cut شده بود .  قرار شد رو صدام آهنگ بذاره  و بزنه رو یه CD  و بازدیدمون که اومد واسم بیاره .

  نظرات ()
۷۰- دید و بازدیدای عید نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳

این دید و بازدیدای عید هم خودش عالمیه ها !  مثلا میری خونه یکی از فامیلاتون که دقیقا سال پیش به همین موقع دیدیش . بابا اصلا روت میشه تو روی صاحب خونه نگاه کنی ؟ ( آره که میشه ، مگه چیکار کردیم؟ ) . یکی از راه حل های این مشکل ، رفتن ِ مسافرت به مدت ۱۴ روز ( ۱ روز هم واسه ضریبِ اطمینان ) . مثلا همین دوستِ من ، امروز صبح بعد از ۲ روز باهاش تماس گرفتم که حالی ازش بپرسم ، یخورده که حرف زدیم گفتم یه جا قرار بذار ببینمت ، گفت باشه ، نیم ساعت دیگه پیچ شمرون  . گفتم : نامرد کجایی ؟  گفت : " دیروز هرچی به گوشت کوبت زنگ زدم در دسترس نبودی که بگم ما داریم میریم تهران "  . 

البته مسافرت رفتن که از طرفِ مادرتون ممنوع شده ولی قول میدم اگه یه ذره از مزایاش واسشون بگی حتما راضی میشن . اگرم دیدی راضی نمیشن ، بهشون بگو : " پس منم با حمید میرم " ( البته احتمال نقص عضو با گفتن ِ این جمله زیاده ، پس با احتیاط به کار ببرین )  

حالا یه چیزِ بی ربطِ دیگه اینکه من تو یه یادداشی که الآن شمارش یادم نمیآد کلمه ی (( سیرت )) رو با ((ص))  وتویادداشتِ ۵۳  کلمه(( پلی اکریل )) رو(( پلی اکلیل )) نوشتم . هیچوقت در طول زندگیم املای فارسیم خوب نبوده  . اگه اشتباهِ دیگه ای دیدین به بزرگی خودتون یه کاریش بکنین .

  نظرات ()
۶۹- سال نو مبارک نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳

Sale no mobarak

به نام یار

از مقلب القلوب در هنگام بال گشودن شکوفه های طبیعت و آوای نوید بخش بهار ، تمنای حول حالنا والی احسن الحال را با سالی سرشار از کامیابی و سلامت برای حضرتعالی و خانواده ی گرامیتان داریم

در این لحظاتِ به یاد ماندنی بهار ، تنها آرزوی زندگیمو تو یه جمله ی خیلی ساده بهت تقدیم میکنم :

" هر جا که هستی تنت سالم و دلت خوش باشه "  

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه