شش سال اوّل زندگی
دوره ی دبستان
دوره ی راهنمایی
دوره ی دبیرستان
دوره ی دانشگاه
دوره ی سربازی
دوره ی شوهر بودن
دوره ی پدر بودن
دوره ی پس از مرگ
پیشاپیش سال جدید میلادی رو به همه تبریک میگم و امیدوارم واسم شوگون داشته باشه و امتحانامو به خوبی پشت بر بذارم .
همون طور که در جریان هستی ، امتحانای پایان ترم کم کم شروع میشه و باید یکم بیشتر درس بخونم ، واسه همین از این پنج شنبه تا جمعه ی ۳ هفته ی دیگه یعنی دوم بهمن ماه ، یادداشتی تو وبلاگ نمیذارم ( مگه اینکه اتفاق مهمی بیافته ) . مطلب دیگه اینکه ، یادداشت قبلی (۱۷۸) روز یکشنبه upload میشه .
راستی ، دیشب خواهرم خواب دیده بود که مامانم دعوتت کرده خونمون !!! از خواهرم پرسیدم ، آخه تو که چیز زیادی از رومینای عزیز نمی دونی ، چطوری خوابشو دیدی ؟ گفت : نمیدونم ، حتما ازبس تو تو فکرشی ، به منم سرایت کرده .
حالا اگه کسی رو می شناسی که تعبیر خواب میکنه ، ما رو هم بی خبر نذار
.
SMS
Sezarian yani bache be sharte chaghoo

این عکسی که بالای این یادداشت میبینین ، درسته که عکسه ، ولی در واقع عکس نیست . این یکی از نقاشی های رومینای عزیزه . اصلا انگار داره با آدم حرف میزنه ، بگو عزیزم ، چی می خوای بگی ؟
پیرمرد : ( بعد از چندتا سرفه ) " به من بگین کی منو کشیده ؟؟؟
" چطور مگه ؟ پیرمرد : " فقط دستم بهش نرسه " آخه واسه چی؟ پیرمرد : ( بازهم سرفه ) " آخه یکی نیست بهش بگه ، ما اینجا پوسیدیم ، حداقل یه پیره زن هم میکشید که حوصله مون سر نره " ای بابا از شما بعیده تو این سن و سال
!!! پیره مرد : " اصلا شما چیکاره ای ، برو بگو خودش بیاد ، دِ برو دیگه " چشم ، چشم ، رفتم .
دیدید گفتم ، با آدم حرف میزنه ، ولی توصیه میکنم باهاشون هم زبون نشین ، چون ممکنه با عصایی که دستشه بیفته دنبالتون .
ولی دور از شوخی ، من وقتی تابلوهاشو میبینم ، یه آرامشی بهم دست میده که قابل توصیف نیست . وقتی می خواستم این عکسو بگیرم ، خیلی حواسمو جمع کردم که یهو فلاش دوربین روشن نباشه . ولی وقتی عکسو فرستادم رو کامپیوتر ، دیدم صد رحمت به فلاش . آخه انعکاس تمام لامپهای نمایشگاه افتاده بود تو این تابلو . خدا پدر و مادر اونی که برنامه ی photoshop رو نوشته بیامرزه ، اگه نبود ، مجبور بودم عکسو اینطوری (یعنی عکس پایینی) بذارم تو وبلاگ .

این sms هم مال تو
SMS
age pire mardi ba kolahe ghermez va rishe bolan oomad va toro andakht tooye gooni natars Chon man to ro az baba noel khastam
دیشب حدودا ساعتِ ۷ ، پسرعموم ( نوید ) باهام تماس گرفت و ازم خواهش کرد که اون شبو با هم باشیم ، چون عموم و خانمشون رفته بودن تهران . منم که خیلی دلم هواشو کرده بود دعوتشو قبول کردمو ساعت ۸ قرار گذاشتیم که بیاد دنبالم که بریم بگردیم . بعد از اینکه گشت و گذارامونو زدیم ، راهیه خونه ی عموم شدیم . وقتی در رو باز کردیم دیدیم یه نفر تو خونه س . نوید گفت : حمید بپر چوبو از تو ماشین بردار بیار . منم سریع قفل ماشین با یه چوب بزرگی که تو صندوق عقب بود رو آوردم . وقتی رفتیم تو ، دیدیم باجناق عموم ( علی ) داره به دزدگیر خونه ور میره . وقتی فهمیدیم که دزد نیست ، یه نفس راحتی کشیدیم و ازش پرسیدیم که چی شده ؟ گفت : یه ۲-۳ بار دزدگیر خونه روشن شد و به خونه ی ما تلفن زد ، اومدم ببینم مشکلش چیه !
بعد از اینکه حسابی آزمایشش کردیمو خیالمون راحت شد که درست کار میکنه ، علی خداحافظی کرد و رفت . ولی هنوز چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که دیدیم برگشت . گفتیم : چی شده ؟ گفت : درب خونه ی همسایتون بازه و چراغاشون خاموشه !!!!!!!!
منو نوید دوباره چوب با قفل رو برداشتیم و رفتیم به طرفِ خونه ی همسایه ، اول یه چند تا زنگ زدیم ، ولی کسی جواب نداد . درب خونه رو یکم بیشتر باز کردیمو شروع کردیم به صدا زدن صاحب خونه ولی هیچ کس جوابمونو نداد . سریع به ۱۱۰ زنگ زدیم و گزارش دادیم . حدودا ۱۵ دقیقه بعد ۱۱۰ اومد . یکیشون اسلحه شو درآورد و آروم رفت تو ، ۳ نفر از همکاراش هم باهاش رفتن تو . بعد از ۴-۵ دقیقه ، همونی که اول رفته بود تو اومد و کلید کنتور رو زد ( همه ی چراغا روشن شد ) . بعد رو کرد به ما و گفت : تشریف بیارین تو ( می خواستم بگم : نه مرصی همینجا خوبه ولی نمیشد ) . وقتی رفتیم تو ، دیدیم آقا دزده به وسایل الکتریکی علاقه ی خاصی داشته ، تلویزتون ، ماهواره ، ضبط ، کامپیوتر ، تلفن ، همه رو برده بود . وقتی واسه رئیس پلیسه تعریف کردیم که دزدگیر خونه ی عموم اینا هم به صدا در اومده ، گفت : معمولا همشون همین کارو میکنن ، اول کنتور خونه رو قطع میکنن ، اگه صدای دزدگیر اومد ، فرار میکنن ولی اگه خونه دزدگیر نداشت ، میرن تو .
وقتی که صاحب خونه اومد ، ازش پرسیدیم چرا دزدگیر رو روشن نکردی ؟ گفت : آخه تو همین کوچه بغلی مهمونی دعوت بودیم ( از بس این جمله منطقی بود با قرمز نوشتم ).
هرچند من با پسرعموم رودربایستی ندارم ولی اون شب تو رودربایستی خونه شون خوابیدم
. البته خواب که چه عرض کنم ، بی خوابی . آخه همه ی چراغای خونه رو روشن کرده بودیم . به خودم گفتم اگه دزد بیاد و حال و روز ما رو ببینه ، از بس میخنده دل درد میگیره بر میگرده .
در جزیره ای زیبا تمام حواس ، زندگی می کردند : شادی ، غم ، غرور ، عشق ، ... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت . همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود . وقتی جزیره به ریر آب فرو می رفت ، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست ، وبه او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد . پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا ، راهی مکان امنی بود ، کمک خواست . غرور گفت : نه نمی توانم تو را با خود ببرم ، چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد . غم در نزدیکی عشق بود ، پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم . غم با صدای حزن آلود گفت : آه عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم که تنها باشم . عشق این بار سراغ شادی رفت و آن را صدا زد . اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالا و بلاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود ، که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق ، من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود ، رفت و از او پرسید : آن پیرمرد که بود ؟ علم پاسخ داد : زمان . عشق با تعجب گفت : زمان !! اما چرا او به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .
آخر کتاب یاسمین