حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۸۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳

شش سال اوّل زندگی

  • گریه نکن
    شیطونی نکن
    دست تو دماغت نکن
    تو شلوارت پی‌پی نکن
    مامانت رو اذیّت نکن
    روی دیوار نقاشی نکن
    انگشتت رو تو پریز برق نکن
    دمپایی بابا رو پات نکن
    به خورشید نگاه نکن
    شبها تو جات جیش نکن
    تو کمد مامان فضولی نکن
    با اون پسر بی‌تربیته بازی نکن
    اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
    زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
    دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

دوره ی دبستان

  • موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
    پات رو تو جامیزی نکن
    ورقهای دفترت رو پاره نکن
    مدادت رو تو دهنت نکن
    به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
    تخته پاک‌کن رو خیس نکن
    حیاط مدرسه رو کثیف نکن
    با دختره شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
    دست تو کیف بغل دستیت نکن
    تخته‌سیاه رو خط‌خطی نکن
    گچ رو پرت نکن
    تو راهرو سرو صدا نکن
    تو کلاس پچ‌پچ نکن
    آتاری بازی نکن

دوره ی راهنمایی

  • ترقّه بازی نکن
    سه گا بازی نکن
    جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن
    موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن
    تو کوچه فوتبال بازی نکن
    دست تو جیبت نکن
    با مامانت کل‌کل نکن
    تو کلاس صحبت نکن
    بعد از ظهر سروصدا نکن
    با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
    اتاقت رو شلوغ نکن
    روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
    عکس لختی تماشا نکن
    با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
    جرّ و بحث نکن

دوره ی دبیرستان

  • با کامپیوتر بازی نکن
    تو حموم معطّل نکن
    تقلّب نکن
    با دوستات موتورسواری نکن
    عصرها دیر نکن
    با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
    با بابات دعوا نکن
    تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
    تو خیابون دنبال دخترها نکن
    مردم‌آزاری نکن
    نصف شب سرو صدا نکن 
    وقتت رو با مجله تلف نکن
    چشم‌چرونی نکن

دوره ی دانشگاه

  • رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
    بیست و چهار ساعت چت نکن
    سر کلاس درس غیبت نکن
    با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
    خیابون‌ها رو متر نکن
    تو سیاست دخالت نکن
    با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
    شب برای شام دیر نکن
    با مأمور پلیس کل‌کل نکن
    چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
    موبایلت رو ریجکت نکن
    حذف پزشکی نکن
    آستین کوتاه تنت نکن
    همه رو دودره نکن

دوره ی سربازی

  • موهات رو بلند نکن
    روت رو زیاد نکن
    از اوامر سرپیچی نکن
    فرار نکن
    با اسلحه شوخی نکن
    غیبت نکن
    به آینده فکر نکن
    درگیری ایجاد نکن
    به فرمانده بی‌احترامی نکن
    غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
    با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن
    اعتراض نکن
    با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
    از تلف شدن وقتت ناله نکن
    از آشپزخونه دزدی نکن

دوره ی شوهر بودن

  • با زنت شوخی نکن
    زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
    به زنت خیانت نکن
    با دوستانت الواتی نکن
    سینگل خودت را توی اورکات معرفی نکن
    به زنهای دیگه نگاه نکن
    موبایلت رو قایم نکن
    از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
    پولت رو خرج دوستات نکن
    رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
    غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
    ریسک نکن
    بدون اجازه ی زنت هیچ کاری نکن

دوره ی پدر بودن

  • بچّه رو تنبیه نکن
    به بچّه بی‌توجّهی نکن
    بچّه‌ت رو با بچّه‌های دیگه مقایسه نکن
    به بچّه توهین نکن
    بچّه رو از بازی منع نکن
    بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّه ی دختر شمسی خانوم تشویق نکن
    با بچّه کل‌کل نکن
    بچّه رو محدود نکن
    بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
    به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
    بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن
    آزادی بچّه رو محدود نکن
    به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
    از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن

دوره ی پیری

  • برای بچّه‌هات مزاحمت ایجاد نکن
    نوه‌هات رو لوس نکن
    با پیرزن‌های دیگه معاشرت نکن
    به خاطراتت فکر نکن
    پولت رو خرج نکن
    هوس جوونی نکن
    غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
    با زنت بی‌وفایی نکن
    از رفتن به خانه ی سالمندان احساس نارضایتی نکن
    لباس شاد تنت نکن
    به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
    تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
    از گذشته ناله نکن
    به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
    به آینده فکر نکن

دوره ی پس از مرگ

  • حالا دیگه دوره ی نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...بکن
    ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن

 

                                                                 علی (vizviz4u)

 

  نظرات ()
۱۷۹- مطالعه آزاد (۲) نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۳

پیشاپیش سال جدید میلادی رو به همه تبریک میگم و امیدوارم واسم شوگون داشته باشه و امتحانامو به خوبی پشت بر بذارم .

همون طور که در جریان هستی ، امتحانای پایان ترم کم کم شروع میشه و باید یکم بیشتر درس بخونم ، واسه همین از این پنج شنبه تا جمعه ی ۳ هفته ی دیگه یعنی دوم بهمن ماه ، یادداشتی تو وبلاگ نمیذارم ( مگه اینکه اتفاق مهمی بیافته ) . مطلب دیگه اینکه ، یادداشت قبلی (۱۷۸)  روز یکشنبه upload میشه .

راستی ، دیشب خواهرم خواب دیده بود که مامانم  دعوتت کرده خونمون !!!  از خواهرم پرسیدم ، آخه تو که چیز زیادی از رومینای عزیز نمی دونی ، چطوری خوابشو دیدی ؟  گفت : نمیدونم ، حتما ازبس تو تو فکرشی ، به منم سرایت کرده .

حالا اگه کسی رو می شناسی که تعبیر خواب میکنه ، ما رو هم بی خبر نذار  .  

SMS

Sezarian yani bache be sharte chaghoo   

 

 

  نظرات ()
۱۷۸- پیرمرد نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳

Old man

این عکسی که بالای این یادداشت میبینین ، درسته که عکسه ، ولی در واقع عکس نیست . این یکی از نقاشی های رومینای عزیزه . اصلا انگار داره با آدم حرف میزنه ، بگو عزیزم ، چی می خوای بگی ؟  

پیرمرد : ( بعد از چندتا سرفه ) " به من بگین کی منو کشیده ؟؟؟ "   چطور مگه ؟   پیرمرد : " فقط دستم بهش نرسه "  آخه واسه چی؟   پیرمرد : ( بازهم سرفه ) " آخه یکی نیست بهش بگه ، ما اینجا پوسیدیم ، حداقل یه پیره زن هم میکشید که حوصله مون سر نره "  ای بابا از شما بعیده تو این سن و سال  !!!  پیره مرد : " اصلا شما چیکاره ای ، برو بگو خودش بیاد ، دِ برو دیگه "   چشم ، چشم ، رفتم .

دیدید گفتم ، با آدم حرف میزنه ، ولی توصیه میکنم باهاشون هم زبون نشین ، چون ممکنه با عصایی که دستشه بیفته دنبالتون .

ولی دور از شوخی ، من وقتی تابلوهاشو میبینم ، یه آرامشی بهم دست میده که قابل توصیف نیست . وقتی می خواستم این عکسو بگیرم ، خیلی حواسمو جمع کردم که یهو فلاش دوربین روشن نباشه . ولی وقتی عکسو فرستادم رو کامپیوتر ، دیدم صد رحمت به فلاش . آخه انعکاس تمام لامپهای نمایشگاه افتاده بود تو این تابلو . خدا پدر و مادر اونی که برنامه ی photoshop رو نوشته بیامرزه ، اگه نبود ، مجبور بودم عکسو اینطوری (یعنی عکس پایینی) بذارم تو وبلاگ .      

original picture

این sms هم مال تو 

 

SMS 

age pire mardi ba kolahe ghermez va rishe bolan oomad va toro andakht tooye gooni natars Chon man to ro az baba noel khastam

  نظرات ()
۱۷۷- دزدای پررو نویسنده: حمید و ... - جمعه ٤ دی ۱۳۸۳

دیشب حدودا ساعتِ ۷ ، پسرعموم ( نوید ) باهام تماس گرفت و ازم خواهش کرد که اون شبو با هم باشیم ، چون عموم و خانمشون رفته بودن تهران . منم که خیلی دلم هواشو کرده بود دعوتشو قبول کردمو ساعت ۸ قرار گذاشتیم که بیاد دنبالم که بریم بگردیم . بعد از اینکه گشت و گذارامونو زدیم ، راهیه خونه ی عموم شدیم . وقتی در رو باز کردیم دیدیم یه نفر تو خونه س . نوید گفت : حمید بپر چوبو از تو ماشین بردار بیار . منم سریع قفل ماشین با یه چوب بزرگی که تو صندوق عقب بود رو آوردم . وقتی رفتیم تو ، دیدیم باجناق عموم ( علی ) داره به دزدگیر خونه ور میره . وقتی فهمیدیم که دزد نیست ، یه نفس راحتی کشیدیم و ازش پرسیدیم که چی شده ؟  گفت : یه ۲-۳ بار دزدگیر خونه روشن شد و به خونه ی ما تلفن زد ، اومدم ببینم مشکلش چیه ! 

بعد از اینکه حسابی آزمایشش کردیمو خیالمون راحت شد که درست کار میکنه ، علی خداحافظی کرد و رفت . ولی هنوز چند ثانیه از رفتنش نگذشته بود که دیدیم برگشت . گفتیم : چی شده ؟   گفت : درب خونه ی همسایتون بازه و چراغاشون خاموشه !!!!!!!!

منو نوید دوباره چوب با قفل رو برداشتیم و رفتیم به طرفِ خونه ی همسایه ، اول یه چند تا زنگ زدیم ، ولی کسی جواب نداد . درب خونه رو یکم بیشتر باز کردیمو شروع کردیم به صدا زدن صاحب خونه ولی هیچ کس جوابمونو نداد . سریع به ۱۱۰ زنگ زدیم و گزارش دادیم . حدودا ۱۵ دقیقه بعد ۱۱۰ اومد . یکیشون اسلحه شو درآورد و آروم رفت تو ، ۳ نفر از همکاراش هم باهاش رفتن تو . بعد از ۴-۵ دقیقه ، همونی که اول رفته بود تو اومد و کلید کنتور رو زد ( همه ی چراغا روشن شد ) . بعد رو کرد به ما و گفت : تشریف بیارین تو ( می خواستم بگم : نه مرصی همینجا خوبه ولی نمیشد ) . وقتی رفتیم تو ، دیدیم آقا دزده به وسایل الکتریکی علاقه ی خاصی داشته ، تلویزتون ، ماهواره ، ضبط ، کامپیوتر ، تلفن ، همه رو برده بود . وقتی واسه رئیس پلیسه تعریف کردیم که دزدگیر خونه ی عموم اینا هم به صدا در اومده ، گفت : معمولا همشون همین کارو میکنن ، اول کنتور خونه رو قطع میکنن ، اگه صدای دزدگیر اومد ، فرار میکنن ولی اگه خونه دزدگیر نداشت ، میرن تو . 

وقتی که صاحب خونه اومد ، ازش پرسیدیم چرا دزدگیر رو روشن نکردی ؟  گفت : آخه تو همین کوچه بغلی مهمونی دعوت بودیم ( از بس این جمله منطقی بود با قرمز نوشتم ). 

هرچند من با پسرعموم رودربایستی ندارم ولی اون شب تو رودربایستی خونه شون خوابیدم  . البته خواب که چه عرض کنم ، بی خوابی . آخه همه ی چراغای خونه رو روشن کرده بودیم . به خودم گفتم اگه دزد بیاد و حال و روز ما رو ببینه ، از بس میخنده دل درد میگیره بر میگرده . 

  نظرات ()
۱۷۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳

در جزیره ای زیبا تمام حواس ، زندگی می کردند : شادی ، غم ، غرور ، عشق ، ...    . روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت . همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود . وقتی جزیره به ریر آب فرو می رفت ، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست ، وبه او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه من مقدار زیادی  طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد . پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا ، راهی مکان امنی بود ، کمک خواست . غرور گفت : نه نمی توانم تو را با خود ببرم ، چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد . غم در نزدیکی عشق بود ، پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم . غم با صدای حزن آلود گفت : آه عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم که تنها باشم . عشق این بار سراغ شادی رفت و آن را صدا زد . اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالا و بلاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود ، که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق ، من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود ، رفت و از او پرسید : آن پیرمرد که بود ؟ علم پاسخ داد : زمان . عشق با تعجب گفت‌ : زمان !! اما چرا او به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است . 

                                                             آخر کتاب یاسمین

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه