حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۹۵- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۳

مردی تصمیم گرفت به دیدار زاهدی برود ، سرانجام راهب را یافت و گفت : می خواهم نخستین گام را در طریق روح بدانم .  زاهد مرد را به کنار چاه کوچکی برد و از مرد خواست بازتاب چهره ی خودش را در آب بنگرد . مرد کوشید چنین کند اما در همان هنگام زاهد ریگ هایی به درون آب پرتاب می کرد و به آب موج می انداخت . مرد گفت : اگر شما همینطور ریگ در آب بیندازید که نمی توانم چهره ام را در آب ببینم . راهب گفت : درست همینطور که آدم نمی تواند چهره ی خودش را در آب های مواج ببیند ، جستجوی خداوند با ذهنی نگران نیز نا ممکن است ، این نخستین گام است .

                                                             پائولو کوئلو ( eldoradoway )

          

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سردِ خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند.
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد.
فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم.

                                                                      پریسا ( eldoradoway )

 

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آن سکنا دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.
همان شب به قله کوه رسیدند...و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبتان بگذارید.
شوالیه اول گفت: دیدی؟ بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم!
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید، الماس ناب الماس ها بودند.
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.

                                                               پائولو کوئلو ( eldoradoway )



در جشن کریستمس، سرگردان و همسرش به ارزیابی سال رو به پایان نشستند. هنگام شام در تنها رستوران روستایی در کوه های پیرنه، سرگردان شروع کرد به شکوه از موضوعی که مطابق میل اش پیش نرفته بود.
همسرش به درخت کریستمسی خیره شد که زینت بخش رستوران بود. سرگردان فکر کرد او دیگر به این مکالمه علاقه ای ندارد، و موضوع را عوض کرد. گفت: چراغ های روی درخت قشنگ نیستند؟
همسرش پاسخ داد: قشنگند. اما اگر از نزدیک نگاه کنی، میان ده ها لامپ، تنها یکی سوخته است. به نظرم می رسد به جای دیدن ده ها برکتی که سال گذشته تو را روشن ساخته اند، به تنها چراغ سوخته ای توجه می کنی که هیچ چیز را روشن نمی کند .

                                                                    پریسا ( eldoradoway )

 

  نظرات ()
۱۹۴- گواهینامه نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳

وقتی می خواستی بری امتحان رانندگی بدی ، چه احساسی داشتی ؟  دفعه ی اول قبول شدی یا دوم یا شاید هم بیشتر ؟ البته با شناختی که من از دست فرمون تو دارم ، احتمالا قبل از اینکه امتحان بدی ، افسره فهمیده که راننده ی خفنی هستی و درجا قبولت کرده . 

راستش من وقتی در حال امتحان دادن واسه آئین نامه بودم ، با کمال غرور به سئوالا جواب میدادم ، هر ۲-۳ دقیقه یکبار هم به بغل دستی هام نگاه میکردم و به حالشون افسوس میخوردم که چقدر این امتحان رو جدی گرفتن . وقتی هم که وقت تموم شد ، خیلی باکلاس برگه ی پاسخ نامه مو گرفتم بالا . خلاصه همه چیز به نحو احسن انجام شد . وقتی هم که داشتن اِسما رو میخوندن ، من نفر ۱۰-۱۱ بودم که صدام کردن . منم بادی به سینه دادم و رفتم جلو کارتمو گرفتم  . در حال برگشت بودم که احساس کردم بقیه دارن به حالت تمسخر بهم نگاه میکنن ، اون موقع منظورشونو نفهمیدم ، ولی وقتی به کارتم نگاه کردم ، دیدم نوشته مردود است  آخه اول کارتِ اونایی رو میدن که مردود شدن  . اونجا بود که تمام بادهایی که به سینه م داده بودم رو خالی کردم و کارتمو گذاشتم لای بغلم و دست از پا درازتر برگشتم خونه  . حالا همه ی اون نگاه های تمسخر آمیز یه طرف ، بابا و مامان و خواهرم هم یه طرف ، خلاصه بعد از اینکه اونا هم کلّی بهم خندیدن ، تصمیم گرفتم که امتحانشو جدی بگیرم ، وخدارو شکر دفعه ی بعد قبول شدم .

وقتی میخواستم امتحان شهر رو بدم ، تصمیم گرفتم اگه رد شدم ، کارتمو بذارم تو پیرهنم تا حداقل جلو اونایی که بیرون از ماشین ایستاده بودن ضایع نشم . ولی خدا رحمم کرد و همون دفعه ی اول قبول شدم .

اصلا اینا همه رو گفتم تا برسم به اینجا : دیروز صبح مامانم خواهرم رو برده بود که امتحان آئین نامه بده ، حدودا نزدیکای ظهر بود که دیدم پیداشون شد . از قیافه هاشون میشد فهمید که خواهرم مردود شده ولی واسه اطمینان پرسیدم چی شد ؟  خواهرم گفت : آئین نامه قبول شدم ولی تو امتحان شهر ردم کرد . گفتم : مگه چیکار کردی که ردت کرد ؟  گفت : من کاری نکردم ، اون خودش پاشو گذاشت رو ترمز ، وچون کلاچ رو نگرفته بود ، ماشین خاموش شد . منم که منتظر یه سوژه ی توپ واسه خندیدن بودم ، شروع کردم به خندیدن  . همینطور که داشتم میخندیدم ، بهم گفت : بازم من تو شهر رد شدم ، تو که تو اون امتحان گلابی آئین نامه رد شدی!!!!

من که تازه یاد خودم افتاده بودم ، خنده م بند اومد ولی یکم زوری خندیدم تا معلوم نشه که به این خاطر بوده . 

همون شب ، کسی که به خواهرم آموزش رانندگی میداد ، به خونه زنگ زد و علت رد شدن خواهرمو گفت . وقتی علتشو فهمیدم ، به مدت ۱۵ دقیقه پشت سرهم میخندیدم   ...

بیچاره خواهرم میخواسته گاز بده ، اشتباهی پاشو میذاره رو ترمز ، و از اونجایی که انتظار ترمز گرفتن نداشته ، فکر میکنه که افسره از عمد پاشو گذاشته رو ترمز . حالا  خودتو بذار جای من و بگو تو اگه بودی ، چقدر میخندیدی ؟

هر کسی تو فامیلمون میخواد بره گواهینامه بگیره ، من روی شوخی بهش میگم ، گاز پدال وسطیه ست . احتمالا اون لحظه خواهرم هول شده و حرف برادرش واسش منطقی به نظر رسیده .      

 

  نظرات ()
۱۹۳- اون روز نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳

 

اگه گفتی امروز چه روزیه ؟

امروز روزیه که من واسه اولین بار دیدمت . هیچوقت اون صحنه رو یادم نمی ره ، وقتی چهره ی  پاک و معصومتو دیدم ، تقریبا واسه چند لحظه رفتم تو یه عالم دیگه ، وصف کردنش خیلی سخته ولی ...

احتمالا اگه یکم بیشتر در مورد اون روز صحبت کنم ، حرفام حالت اغراق پیدا میکنه وطبیعی به نظر نمیآد ولی باور کن همش حقیقت داره . 

روز عشاق رو به همگی تبریک میگم                                Happy Valentine

 

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یه شب مهتابی باشه

راست میگه هر چی اون بگه - من کجاو دوونگی

چطور به حرفش گوش کنم - اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزو های محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره

آتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه آره

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم - نشد نره - نشد بخواد - نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه - واسم دعا کنین زیاد

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنین اول خدا بعدم شما

 

سهیل ستاره ( be-yade-too799 )

 

  نظرات ()
۱۹۲- با هنرمندان نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۳

چند تا عکس از کنسرت فرشید امین و نوش آفرین تو فرانسه به دستم رسیده بود که دلم نیومد تو نبینی . این عکس بهروز وثوقی هم تو کلیفرنا گرفته شده ، ببین چقدر پیر شده .

farshi amin 

فرشید امین هم از راه به در شد .

noosh afarin 

نوش آفرین از اینکه دارن ازش عکس میگیرن ، خوشحاله .

noosh afarin 

اینجا بهش گفتن که من تو کنسرتش نیستم ، واسه همین تعجب کرده .

behrooz vosooghi 

بهروز وثوقی هم این SMS پایینی رو خونده و چون جلو دوربین نمیتونه بخنده ، دهنشو بسته . 

SMS

torke ghaazi mishe , behesh migan hokm kon , mige : pik  

  نظرات ()
۱۹۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۳

فی الاَحوالاةَ الرابِطةٌ بِینَ السیاسَةِ وَ الکِرایَةُ التاکسی !

 

قالَ المُسافِر (رَه) : هَل مُمکِنُ انَا بیادِه هَمین البَغَل؟

قالَ الشوفِر (مُدَّة ظِلِّهُ العالی): نَعَم، وَلکِنَّ بیادِه بِالسُرعَة!

المُسافِر: شُکراً، هِی الاِسکِناسَ الصَد تومَنی بِالکِرایَة.

الشوفِر: لا مُمکِنَ القَبول، اِنَّ الکِرایةٌ الصَد وَ البَنجاه تومَن!

المُسافِر: اِنَّ الکِرایَةٌ بِالهَذا المَسیرُ الصَد تومَن کُلَّ الیومٍ کَثیراً!

الشوفِر: نَعَم، وَلکِنَّ بِالدَلیلَ الاِنتِخاباتِ المَجلِسِ الشواریِ الاِسلامیَةِ، وَ التَرکیبَ الجَدیدَةِ، یَمکِنُ بِالاِضافاتِ بِالقِیمَتِ البِنزینِ وَ اللَوازِمَ الیَدَکیِ الاُخری فِی الآیَندة!

المُسافِر: وَلکِنَّ فِعلاً لا تَغییرُ بِالقِیمَتِ، نَحنُ صُحبَتَ الیَومَ الحال!

الشوفِر: لا زِرزِر الزیادی!!! انَا الشوفِرَ التاکسی بِا الجَمیعِ الشُعواراتِ السِیاسِیةِ وَ الاِقتِصادِیة! انَا مُشاهِدَةُ الآیَندِه! لا تَکَلَّم السوسول!

المُسافِر: ...........!!!!

 

........ وَ فی الآخِرَةِ القِصَّة، المُسافِرُ لا تَقَبَّلَ البَنجاه تومَن الاِضافی، وَ الشوفِر فَحَشَ الخوار وَ المادَر المُسافِر کَثیراً! هَذَا القِصَّةٌ وَقَعَت فی المَسیرَ مِن السِراهَ الجُمهوریةِ اِلی المِیدانِ الوَلیعَصر، صُبحاً الهَذَا الیَوم، السیزدَهُمِ الاِسفَندیةِ الهِزار و السیصَد و هَشتاد و ثانی!!!!!

وَالسَّلام

                                                         ( باورکن این یکی رو یادم نیست از کجا گرفتم )

نمیگم تو خیلی ماهی
نمیگم اخر عشقی

نمیگم که خیلی خوبی
تو خود خود بهشتی

نمیگم جز تو کسی نیست
نمیگم تو اسمونی

نمیگم تو خیلی دوری
نمیگم خیلی گرونی

نمیگم چشات منو کشت
وقتی که نگام می کردی

نمیگم همه دروغن
تو فقط صدام می کردی

من میگم هر چی که هستی
واسه من مثل خیالی

یه خیالی که نباشه
جای دل میمونه خالی

 

                                                       کوروش پسر خوب ( salam-sosis123 )

 

  نظرات ()
۱۹۰- مشهد و زیارت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۳

تقریبا ۴ سال پیش با پسرعموهام تصمیم گرفتیم که بریم مشهد ، آخه چند تا از هم دانشگاهی های پسر عموم ( وحید ) مشهدی بودن و خیلی اصرار کرده بودن که یه بار بریم مشهد ، ما هم خواسته شونو اجابت کردیم و رفتیم . جات خالی ، خیلی خوش گذشت ، جاهایی از مشهد رو دیدیم که تا حالا ندیده بودیم .

یه روز که همگی رفته بودیم یکی از بازارای بزرگ مشهد ( بازار بین الملل ) واسه خرید ، همینطور که داشتیم تک تک مغازه ها رو نگاه میکردیم و میرفتیم جلو ، دیدیم یه چند تا دختر دارن بهمون نزدیک میشن ، ما هم خیلی عادی داشتیم از کنارشون رد میشدیم که یهویی دیدم یکیشون یه چیزی از تو جیبش درآورد و گرفت به طرف من و فشار داد !!!!!

وقتی به تی شرتِ زرد رنگی که پوشیده بودم نگاه کردم ، دیدم پر از جوهر آبی رنگ شده  . من که میدونستم این جوهرا بعد از چند ثانیه خودش میپره ، شروع کردم به خندیدن و گفتم : این کارا خیلی وقته که تو اصفهان قدیمی شده ، برو با بچه های مشهد این کارا رو بکن ، شاید ذوق کنن ( البته یهو به دوستای مشهدیمون توهین نشه ، چون تو هر شهری از این آدمای بیکار پیدا میشه )  . بعد هم انگار نه انگار که اتفاقی رخ داده راهمونو کشیدیمو رفتیم . ولی از اونجایی که دلم تا ته تهش خنک نشد ، شروع کردم به فکردن واسه سرکار گذاشتنشون ، تا دیگه از این غلطا نکنن . این بود که با پسرعموهام عقلامونو ریختیم رو هم و به این نتیجه رسیدیم که یه حشره کش بخریم و بپاشیم به اونی که این کارو کرده ( آخه از بس هوا گرم بود ، احتمالا از بوی خودش خفه میشد ) . ولی متاسفانه هرچقدر این بازاره به این بزرگی رو گشتیم ، حشره کش پیدا نکردیم ، این بود که مجبور شدیم بریم تو یه مغازه ی لوازم آرایشی و ازش بخوایم که بد بو ترین اسپریشو بهمون بده ، اونم نامردی نکرد و یه اسپری داد به نام Attitude که وقتی بوش میکردی ، ۳۴ تا از سلولای خاکستری مغزت میسوخت ، بوی لیموی گندیده میداد ، تازه تاریخ انقضاشم گذشته بود .

وقتی اسپری رو خریدیم ، شروع کردیم به گشتن دنبال دخترا ، حدودا یک ربع طول کشید تا پیداشون کردیم ، داخل یه مغازه ی لباس فروشی بودن . پشتِ در منتظر شدم تا بیان بیرون ، خوشبختانه اونی که به من جوهرارو پاشید ، زودتر از همشون اومد بیرون ( احتمالا اون راهنمای گروه بود ) ، منم اسپری رو گرفتم تو صورتشو ، شروع کردم به فشار دادن ( حدودا ۷-۸ ثانیه میفشردم ) . دختره از بس ترسیده بود ، شروع کرد به جیغ زدن ، احتمالا فکر کرده بود اسید پاشیدم بهش . منم ۲ تا پا داشتم ، ۴ تا پاهم از پسرعموهام قرض گرفتم و شروع کردم به دویدن ، تا تو ماشین دویدم . وقتی رسیدم تو ماشین ، از بس خندیدیم نزدیک بود کارمون به بیمارستان بکشه ، آخه قیافه ی دختره وقتی داشتم اسپری رو روش خالی میکردم واقعا دیدنی بود .

بعد از اونجا یک راست رفتیم حرم امام رضا و طلب مغفرت کردیم ، بلکه از گناهانمون کم بشه  .

  نظرات ()
۱۸۹- زن زیادی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳

این یادداشتو واسه این میذارم که علت ناراحتیمو از فالی که فالگیر برام گرفته بگم ( آخه مثل اینکه بد تفهیم شده ) . اگه به فرض محال من بیشتر از یه زن بگیرم ، ظرف ۲۴ ساعت توسط مادرم به قتل میرسم ، اگه خیلی شانس بیآرم و از زیر دست و پای مامانم جون سالم به در ببرم ، پدرم تیر خلاصی رو توی مغزم خالی میکنه . تازه اگه از دست پدر و مادرم هم جون سالم به در ببرم ( که احتمالش از نیم درصد هم کمتره ) باید به یکی از جزایر دور افتاده ی دنیا پناه ببرم چون مایه ی ننگ فامیل میشم و اگه هر کدومشون منو ببینن ، واسه آبروی خودشونم که شده میزنن ناقصم میکنن که نتونم از جام تکون بخورم  .

پس من غلط میکنم بیشتر از یه زن بگیرم . به قول پدرم ، خدا یکی ، زن هم یکی . ولی یکی از بچه های دانشگاهمون میگفت : خدا یکی ، زن هم  یکی ، یکی ،  یکی ، یکی ...  .

  نظرات ()
۱۸۸- پنچشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۳

یا ایــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال بُِرســی انـا
امیـدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــین ایام
دیدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری یا ایها العزیز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهیتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا میکذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاریه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم میخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی جشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون
فی هجرک .
انا قربان جــــشم و ابرویت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــیر
فدای بدن ابیضت بشود !
بـخدا رنکم من هجرانک کمـــــثل الزردجوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر کردیده .
" آه ... آه یاویلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بیادکم یوقوقو !
یعنـــی وق وق !
میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هیج لاجـــوابون گویا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نمیدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بیقرارون گویا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثیره . بــا تــــــــــمام این احوال حاضرم حلقه
العبودیت و النوکری ترا فی الکوشم آویزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! یعنی رحم کن نکذار من(men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود تریاک یقتلون !!!
انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفریده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه دیگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مینویسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا یرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الجشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرین تسلیمون !!!

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعیف الخفیف الکثیف ! 
                                              میرزا عبد !علی ا لمروج (power of my life)

  نظرات ()
۱۸۷- فالگیر پیر نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳

Fortune teller

دیروز صبح با دوستام قرار گذاشتیم که بریم کله پاچه بخوریم ( نمیدونم کله پاچه دوست داری یا نه ، واسه همین نمیتونم بگم جات خالی ) .

اینقدر خوردیم که مجبور شدیم واسه اینکه - وقتی میریم خونه - دوباره بشناسنمون ، بریم کنار زاینده رود قدم بزنیم  ( واسه اینکه جمله ی قبل رو بفهمی ، باید چند بار بخونیش ، چون خودمم دفعه ی اول نفهمیدم ) .

همینطور که داشتیم قدم میزدیم ، چشمم افتاد به یه فال گیر . ناخودآگاه رفتم به طرفشو شروع کردم به خوندن مقوایی که کنارش گذاشته بود :

۱- فال گرفتن ۲۰۰ تومان

۲- طالع بینی ۴۰۰ تومان

۳- سرکتاب باز کردن ۶۰۰ تومان

توقف بیجا مانع کسب است

منم چون به فال خیلی اعتقاد دارم ، تصمیم گرفتم یه فال بگیرم . این بود که بهش گفتم : حاج آقا یه فال واسه ما میگیری ؟  یه نگاهی به من کرد و یه کاغذ برداشت و گفت : اسمت چیه ؟ گفتم : حمید ،( روی کاغذ نوشت ) ، اسم مامانمم پرسید ( اونم روی کاغذ نوشت ) . بعد دو تا عدد رو با هم جمع کرد و گفت : میشه ۵۳ . کتابی که کنار دستش بود رو باز کرد و گفت : چون توی بچگی یه خطر بزرگی از بیخ گوشت گذشته ( احتمالا منظورش خت.. کردنم بوده ) واسه همین ۹۰ سال عمر می کنی . توی تجارت موفق میشی و پول خوبی به جیب میزنی . از برادر و خواهر سودی عایدت نمی شه ولی از پدر و مادرت میشه ، واسه همین بهشون خیلی احترام بذار . 

تا اینجاشو یه جورایی میشد باور کرد ولی آخرش دراومد گفت : ۳  تا زن میگیری که از ۲ تاشون بچه دار میشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بنده در همین جا نظرمو عوض می کنم و مثل بقیه ی مردا اعلام میکنم که به فال هیچ اعتقادی ندارم . البته باید به این نکته توجه کرد که فال ۲۰۰ تومنی بهتر از این نمیشه .

خلاصه با این حرفِ آقای فالگیر تمام کله پاچه ها به دهنم زهر شد .     

 

  نظرات ()
۱۸۶- احساس مسئولیت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳

یادم میآد وقتی بچه بودم ، یه بار که رفته بودیم شمال ، من با هزار مکافات از بابام اجازه گرفتم که با پسرخالم ( فرهاد ) بریم لب دریا ، شن بازی کنیم . البته به بابام قول دادم که تو آب نریم و فقط با شنای لب دریا بازی کنیم .

چون من ۴-۵ سال از پسرخالم بزرگتر هستم ، احساس مسئولیت نسبت بهش میکردم . واسه همین دستشو محکم گرفتم و بردمش به طرف ساحل . اونجا چون می خواستیم روی شن های خیس بشینیم ، لباسامونو درآوردیم که خیس نشه . پسرخالم ازم پرسید : لباسامونو کجا بذاریم که خیس نشه ، منم یه نگاه  عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم : بده به من . بعد یه نگاهی به دور و برم کردم ، که یهویی یه تیکه آسفالت وسط اون همه شن دیدم ، با خوشحالی به طرفش رفتم و لباسامونو گذاشتم روش و دست فرهاد رو گرفتم و رفتیم بازی . حدودا یه ۴۵ دقیقه ای که بازی کردیم و دیگه خسته شده بودیم ، تصمیم گرفتیم که برگردیم خونه . وقتی رفتیم که لباسامونو بر داریم ، دیدیم خیس خیسن ( خیس به تمام معنا ، یعنی اگه فشارش میدادی ، هموزن خودش آب ازش می ریخت ) . من که حیرت زده به لباسا نگاه می کردم ، گفتم : آخه  اینا واسه چی خیس شده ؟   پسرخالم گفت : حمید آخه بالای سرتو ببین !!!!!!!!

وقتی نگاه کردم ، دیدم ۳ تا دوش آب بالای همون آسفالتا بوده ، که اصلا واسه همین اون یه تیکه جا رو آسفالت کرده بودن ، من که حسابی جلوی فرهاد ضایع شده بودم ، اصلا به روی خودم نیاوردم و قضیه رو عادی جلوه دادم و لباسارو خیسو خیس پوشیدم و شروع کردم به پوشوندن لباسای اون ، احتمالا در حینی که داشتم لباساشو بهش می پوشوندم ، اون داشته به من نگاه عاقل اندر سفیه می کرده  .       

  نظرات ()
۱۸۵- ماجرای یک میله نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳

پریشب به داوود زنگ زدم که اگه کاری نداره ، با هم بریم بیرون . ولی وقتی باهاش تماس گرفتم ، صداش تقریبا میلرزید . بهش گفتم اتفاقی افتاده ؟ گفت : " آره ، با ماشین پاشو بیا تو کوچه ی ما  " .

من که تا حالا داوود رو اینقدر مضطرب ندیده بودم ، بدون اینکه سئوالی ازش بکنم ، سریع ماشینو برداشتم رفتم تو کوچشون . وقتی رسیدم ، داوود بهم آدرس ۳-۴ تا کوچه پایین تر رو داد و گفت اونجا یه میله ای هست که باید بری برش داری . منم که خراب رفیقم (  )‌ ، بازم بدون اینکه سئوالی ازش بکنم ، رفتم و میله رو برداشتم و آوردم . البته اینکه من سئوالی نمیکردم ، به خاطر شناختی بود که از داوود داشتم ، وگرنه اگه هرکس دیگه بود عمرا تا نمی فهمیدم قضیه از چه قراره ، قدم از قدم بر نمی داشتم . وقتی میله رو آوردم پیش داوود ، بهش گفتم : عملیات با موفقیت انجام شد ، دستور دیگه ای نیست ؟

و اما ماجرا از این قرار بوده که چند تا از فامیلای داوود اینا میرن تو یه عکاسی که عکس بگیرن ( حدودا   ۱۳- ۱۴ عکس می گیرن ) . وقتی می خواستن انتخاب کنن که کدوم عکسا چاپ بشه ، مسئول آتلیه میگه باید همه ی عکسارو چاپ کنن ( احتمالا تفاوت عکس دیجیتالی رو با معمولی درک نکرده بوده ) . فامیل داوود هم عصبانی میشه و می خواسته مغازه رو ترک کنه که صاحب مغازه تهدید میکنه که عکسارو تو اصفهان پخش می کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چون عکاسی نزدیک خونه ی داوود اینا بوده ، فامیلشون به خونه داوود اینا زنگ میزنه که بیان و هر جوری شده عکسا رو از تو کامپیوتر پاک کنن . داوود هم وقتی میبینه یه همچین تهدیدی ، پشتوانه ی گرمی میخواد ، یه میله ( محض احتیاط  ) همراه خودش میبره و مینداره تو همون کوچه ای که به من آدرسشو داده بوده . ولی چون داوود به ۱۱۰ زنگ زده بوده ، احتمال میده که مامورا میله رو پیدا کنن ، واسه همین به من میگه برم میله رو بردارم  که کسی نشناستم ( البته من بهش گفتم که ممکنه منو بشناسن ، آخه من یه وبلاگ نویس خفن و معروفی هستم  ، ولی اون گفت : فقط خانم مهندس میشناستت که اونم به خودت محل نمیده ، چه برسه به وبلاگت  ) .

خدارو شکر مساله به خوبی و خوشی و جنگ و دعوا حل شده  . ولی بی شوخی ، داوود میگفت ۱۱۰ از عکاسیه تعهد گرفته که از این غلطا نکنه ، تازه عکسارو هم از رو هارد پاک کردن . ولی عجب دوره زمونه ای شده ها ، باورکن از این آدمای کثیف خیلی تو جامعه مون پیدا میشه . الآن بیشتر فیلمای عروسی ، نامزدی ، تولد یا پارتی های آدمای معروف وغیر معروف بین مردم پخش شده که من وقتی از این و اون می شنوم ، واقعا مُخم سوت میکشه . به نظر تو با این افراد باید چیکار کرد ؟

  نظرات ()
۱۸۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳

از شمال محدود است ، به آینده ای که نیست

 به اضافه ی عمر پیری و سایه ی مخوف ممات

 از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ

 گاهی اوقات شیرین

 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حیات

 مغرب ،  فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور

 غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! آیا شنیده ای و میدانی ؟

 حدود  دنیای  متزلزلی است موسوم به : جوانی

                                                                   

                                                                      کارو

 

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد

برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد

با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟

گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم

پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی

به خود هموار کنی . 

                                                                       کارو

قرمز برای خون،

خون برای قلب، قلب برای عشق،

عشق برای تو،

تو برای من و من برای تو

                                                              علی جنیدی

  نظرات ()
۱۸۳- مد نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۳

بالاخره ما هم نمردیم و رو مد ( fashion ) روز رفتار کردیم  ، البته این بار هم مد اومد طرف ما ، نه ما طرف مد . بعد از این همه سال ، مسلمون شدن ، مد شده . همین چند وقت پیش که Michael Jackson مسلمون شد و آهنگِ Give thanks to Allah رو خوند ، Britney Spears تحت تاثیر قرار گرفتو لباسای پوشیده تر تو موزیک ویدئو هاش پوشید . یا همین Justin Timberlake رفته کلیسا ، از کاری که تو کنسرتش با Janet Jackson کرده بود ، طلب مغفرت کرده . ولی این Eminem اصلا رو مد رفتار نمیکنه . هر روز لباساش تقلیل میره ، مثل اینکه لباساشو میفروشه خرج موزیک ویدئو هاش میکنه . با اینکه Jenifer Lopez و Celen Dion پول بیمه هاشونو خرج جمع آوری و شکستن CD های مستهجن از سراسر دنیا کردن ولی این Shakira  عین خیالشم نیست ، نه اینکه رو مد نباشه ها ، می خواد وانمود کنه که رو مد نیست وگرنه به صورت مخفیانه تا حالا چندتا جهیزیه واسه دخترای دم بخت تهیه کرده . این واقعا بی انصافیه که بحث از مد روز بشه و اسم Enrique Iglesias رو نیاریم ، ایشون واقعا نقش به سزایی در امر به معروف ونهی از منکر داشتن ، تا جایی که Dido از دستش به دادگاه های امریکا شکایت کرده که چرا اینقدر بهش میگه موهاتو بپوشون . اصلا دلم نمیخواست اسمی از Shania twain بیارم ، ولی چون می خواستم چهره ی دو روش واسه همه آشکار بشه دیگه مجبورم . ایشون با اینکه Dj Aligator  به مد روز دعوتش کرد ، ولی نمک خورد ونمکدون شکست !!! میدونین چرا ؟؟  آخه رفته سُنی شده .

در آخر به همه ی خوانندگان عزیز ( منظورم خواننده های آهنگ هاست ) توصیه میکنم کلیپ آهنگ جدید مایکل جکسون رو گوش بدن ، شاید فرج خیری شد و ایمان آوردن.

  نظرات ()
۱۸۲- سلام نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳

تا حالا شده از گفتن کلمه ی سلام ، آبروت بره ؟

تقریبا ۲-۳ هفته ی پیش ( موقعی که تازه امتحانام شروع شده بود ) ، عروسی دختر عموی مامانم دعوت شدیم . منم چون درسامو خونده بودم ، تصمیم گرفتم که واسه استراحت هم که شده برم ( آخه من معمولا قبل از امتحانا استراحت میکنم  ) .

جاتون خالی ، تا قبل از شام خیلی خوش گذشت ، ولی چشمتون روزه بد نبینه وقتی شاممو خوردم از میز شام فاصله گرفتم و رومو کردم به صاحب مجلس که صداش کنم و ازش تشکر کنم . ولی وقتی صداش کردم یهویی صدای موزیک ملایمی که در حین شام پخش میشد قطع شد و به قول باربی صدای من استریو ۲ بانده شد  ، همه برگشتن ببینن کی بود که صاحب مجلسو صدا زده ، من که خودمو در معزض دید حداقل ۳۰-۴۰ نفر دیدم ، نمیدونم چرا حول کردم و به جای اینکه تشکر کنم ، گفتم : سلام  .

جمعیتی که ایستاده بودند بعد از چند ثانیه که فهمیدن قضیه از چه قرار بوده ، یهویی مثل بمب منفجر شدن از خنده . منم خودمو از تا ننداختم و مسئله رو عادی جلوه دادم و گفتم : چیه ؟ واسه چی میخندین ؟ مگه این دهاتیا رو ندیدین که هر بار که از اتاق میآن تو هال ، به اونایی که تو هال نشستن ، سلام میکنن . بعدش خودمم شروع کردم به خندیدن که ۳ شو بگیرم ، ولی فکر کنم ضایع تر شد . 

تا من باشم دیگه وقتی مغزم درگیر امتحاناس ، عروسی نرم ، حقمه .    

  نظرات ()
۱۸۱- درجه ی اهمیت نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳

هووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااا

بالاخره امتحانامون تموم شد . البته تمومه تموم که نه ، ولی تقریبا ۹۵٪ ش حل شد . قرار بود آخرین امتحانمون ، پنج شنبه ی همین هفته ای که گذشت باشه ، ولی روزی که برف اومد ، یکی از امتحانامون لقو شد ، اونا هم مجبور شدن که بندازنش ۴/۱۱ ( یکشنبه ی همین هفته ) . 

اینکه این امتحانمون لقو شد  ، هم خوب بود هم بد بود . بد بود چون وقتی آدم قصد امتحان دادن میکنه ، وقتی امتحانش لقو میشه حالش گرفته میشه . ولی از یه لحاظ خوب بود ، چون فهمیدم چقدر مهم بودم و خودم نمیدونستم .

صبح روز امتحان ( تقریبا ساعت ۶:۳۰ ) ، وقتی از خواب بیدار شدم که رو درسام یه مروری داشته باشم ، دیدم برف اومده . احتیاط رادیو رو روشن کردم که اگه خبری شد مطلع بشم . همینطور که داشتم می خوندم ، دیدم تلفن زنگ میزنه . چون همه خواب بودن ، سریع رفتم گوشی رو برداشتم که ببینم کیه !!!  آخه سابقه نداشت که صبح به اون زودی کسی خونمون زنگ بزنه . گوشی رو که برداشتم دیدم خالمه : سلام حمید جون . خوب هستی خاله ؟ دیدم امروز هوا برفیه گفتم میخوای بری دانشگاه مواظب خودت باشی عزیزم . چشم خاله جون ، مرصی که تماس گرفتین ، به امیر خان ( شوهر خالم ) سلام برسونین . گوشی رو قطع کردم و دوباره اومدم نشستم پای درسم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره تلفن زنگ زد ، این دفعه عموم بود : سلام حمید جان ، چطوری عمو ؟ میخواستم ببینم امروز دانشگاه داری یا نه ؟ اگه حتی این درستو حذف هم میکنی ، نرو دانشگاه !! جاده ها همه یخ زده . عموجون مسئله ای نیست ، امتحان من ساعت ۱۰:۳۰ ، تا اون موقع برفا تقریبا آب شده ، منم قول میدم که آروم برم . ایندفعه تلفونو آوردم کنارم که اگه زنگ زد نخوام بدوم طرفش . وقتی دوباره نشستم پا درسم ، تو دلم خوشحال بودم که دیگه تلفن کنارمه ، تو این فکرا بودم که یهو دیدم صدای دار دار موبایلم راه افتاد ، به سرعت رفتم طرفش و بدون اینکه ببینم کیه ، گوشی رو برداشتم دیدم شوهر دختر عمومه : سلام آقا حمید !! خوب هستین ؟  بابا مامان خوب هستن ؟  ببخشید بد موقع مزاحم شدم ، می خواستم بگم من دارم میرم کارخونه ، گفتم اگه میخوای بری دانشگاه ، توی مسیرم شما رو هم برسونمتون ، آخه من زنجیر چرخامو بستم . خیلی متشکر آقا محمد ، لطف کردین تماس گرفتین ، ولی من ساعت ۱۰:۳۰ امتحان دارم ، مزاحمتون نمیشم .  این دفعه دیگه مطمئن بودم که اگه کسی بخواد زنگ بزنه سریع گوشی رو بر میدارم که کسی بیدار نشه . یه پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که موبایل بابام شروع به زنگ زدن کرد . خوشبختانه این دفعه تلاشی نکردم که به موبایل برسم ، ولی وقتی حرفای بابامو گوش میدادم ، فهمیدم یکی دیگه از عموهامه : نه داداش جون ، نمیذارم با ماشین بره ، اصلا خودم میبرمش . به زری خانم ( خانم عموم ) سلام برسون . من که دیگه از بیدار نشدن خونوادم از خواب ناامید شده بودم ، با خیال راحت نشستم پا درسم ، ولی تلفنا که قطع نشد ، یکی دیگه از خاله هام و یکی دیگه از عموهام با ۲ تا از دوستام که با هم امتحان داشتیم زنگ زدنو تقریبا همین حرفا رو زدن . وقتی هم که تو رادیو اعلام کرد که دانشگامون تعطیل شده ، همه ی تلفنا شروع به زنگ زدن کرد ( احتمالا خطی هم که به اینترنت وصله داشته زنگ میزده ، منتها تلفن بهش وصل نبود  ) .

 

            SMS 

Midooni be 3 ta dokhtare khoshgel ke rooye 1 mile beshinan chi migan

Migan ye sikh jigar 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه