حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۰۹- بازم ... نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳

بازم یه عید نوروز دیگه ، بازم یه سال تحویل دیگه ، بازم تولد دوباره ی طبیعت ، بازم رفت و آمد های عید ، بازم سال خروس ، بازم  یک سال رفت رو عمرمون ، بازم یادداشتای بی جواب من ، بازم بازم بازم ...

با اینکه همه ی اینا تکراری شده ، ولی من از سال تحویل خیلی خوشم میآد  .  یکی از دوستان تو وبلاگش نوشته بود : " دیگه عیدو دوست ندارم ، بچه که بودم خیلی دوست داشتم. عاشق خرید عید بودم ( نکه سالی به دوارده ماه هیچی نمیخریدم!) دوست داشتم برم عید دیدنی. فقط به خاطر عیدی گرفتن! ولی حالا با هیچکدومشون حال نمیکنم.مسافرت هم نمیرم بلیط گیرمون نیومد.از هواپیما بگیر تا قاطرو اسبو الاغ تک نفره - دونفره و...! " ،

ولی من دقیقا برعکس ایشون فکر میکنم ، نمیگم که به اندازه ی بچه گی آم عید رو دوست دارم ولی اونقدرا هم نسبت بهش بی تفاوت نیستم ، آخه هر سال نزدیکای عید که میشه از در و دیوار ساختمونا گرفته تا جدولای کنار خیابون پر از شور و نشاط میشن ، انگار همه دارن تلاش میکنن که سال خوبی رو شروع کنن . خلاصه یه هیجان خاصی تو چهره ی مردم دیده میشه .

خوشبختانه سالی که گذشت ، یکی از بهترین سالای عمرم بود ، امیدوارم واسه ی تو هم همینطور بوده باشه . 

سال نو رو اول به رومینا عزیزم تبریک میگم

بعد به دوستانی که درطی این یک سال توسط این وبلاگ پیدا کردم 

 

 

  نظرات ()
۲۰۸- قواننین جدید نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳

از بس رانندگان اصفهانی رعایت قواننین راهنمایی ورانندگی رو میکنن ، پلیسا برگه های جریمه روی دستشون باد کرده ، آرزو به دلشون موند که یه نفر روی خط عابر پیاده بایسته یا اینکه چراغ زرد رو رد کنه ، ولی اصفهانیا با هوش تر از این حرفا هستن که بهونه ای دست پلیسا بدن . واسه همین ، راهنمایی و رانندگی اصفهان تو شبکه ی ۵ ،  چند تا از خیابونای پر رفت و آمد رو اعلام کرد و گفت :  در ایام نوروز ، هر ماشین گِلی یا کثیفی که وارد این خیابونا بشه ، مبلغ ۵۰۰۰ تومان جریمه میشه  . خلاصه ، دارن قانون ها رو تغییر میدن تا بالاخره یکی خلاف کنه .

توی ایران ، ۲ تا شهر هست که رانندگی مردمشون ، معروفه ، اول اصفهانیا بعد مشهدیا  . البته همه ی مردمشون اینطوری نیستنا ، یه تعداد کمی هستن که مقدارشون کم نیست  ( جمله رو حال کن ) . مطمئننا تا حالا تو تاکسی های اصفهان نشستی ، ومیدونی که به ازای هر ۱۰ متر ، ۱۶ بار مرگ رو جلوی چشمات میبینی . من نمیدونم کی به اینا گواهی نامه داده ، فکر میکنم اشکال از افسراییه که به همشهریامون  گواهی نامه میده . 

قابل توجه مسافرانی که دارن به اصفهان سفر میکنن : قبل از حرکت به سمت اصفهان ، حسابی ماشینتونو بشورین ، بعد هم به همه نوع بیمه ای مجهزش کنین ، چون از رانندگان تاکسی اصفهانی ، باید ترسید  .

  نظرات ()
۲۰۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۳

آن روز که با تو بودم
- بی تو بودم

- امروز که بی توام
 با توام..... 

                                         پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

هر دلی نصفش سنگ است 

نصفش شیشه .

وقتی شیشه شکست

فقط سنگ باقی می ماند !........

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

 

نازنینم:

         من پرواز نکردم
         من " پَرپَر " زدم!.........

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

بعضی ها چه زود دلسنـــــگ می شوند

 و

بعضی ها چه زود دلتنـــــــــگ می شوند!!!.......

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

فرقی نداره

وقتی

ندونی و نبینی

غصه ت می گیره وقتی

می دونـــــی و می بینــــی!!.....

                                                  پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind ) 

چقدر  از اعداد فرد دلم  می گیرد

که هرگز زوج نخواهند شد!!!.......

                                                 پوسیده های یک ذهن مدفون ( dead-mind )

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد

اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

و تو

وقتی زیبایی که برای من باشی

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم

 

                                                      شازده خانومی (  pacific dancer )

 

  نظرات ()
۲۰۶- اپک نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳

همونطور که همه ی مردم دنیا میدونن ، اصفهان یکی از زیباترین شهرای ایرانه که همه ساله تعداد زیادی توریست از سراسر دنیا واسه دیدنش کیلومترها می پیمایند تا این شهر قشنگ رو ببینن .

یکی از دلایلی که باعث شده ، همایش OPEC تو اصفهان برگذار بشه همین بوده ، از چند روز پیش تا حالا اینقدر اصفهان شلوغ شده که کسی جرات نمیکنه ماشین بیاره تو خیابون . ۲-۳ تا از خیابونایی که کنار هتل شاه عباس ( هتلی که توش اقامت دارن )  رو بستن که یهو به سران کشورها بد نگذره . ۱۳۵ تا خبرنگار خارجی و ۱۰۰ خبرنگار داخلی اومدن ببینن نتیجه ی این همایش چی میشه . نکته ی جالب توجه اینه که این چند روزی که اینا اینجا هستن ، مصادف شده با چهارشنبه سوری ایرانیان . از چند روز قبل از چهارشنبه سوری ، یعنی زمانی که سران OPEC پاشونو گذاشتن تو اصفهان صدای ترقه و توپ و دینامت میومده تا الآن که یه چیزی حدود ۱۲ ساعت از روش گذشته . مسئولان ایرانی واسه اینکه قضیه رو عادی جلوه بدن ، مراسم چهارشنبه سوری رو با رقص سنتی دیشب واسه ی خارجیا برگذار کردن و بهشون حالی کردن که یکی از رسمای قدیمی ایرانیاست . ولی فکر اینو نکرده بودن که یه سری ترقه زیادی میآد و مردم مجبورن روز بعد از چهارشنبه سوری بزنن .

اگه مردم دنیا شک داشتن که ایرانیا تروریست هستن یا نه ، الآن مطمئن شدن که تروریستن ، چون فکر میکنن اینا صدای شلیک تفنگ یا انفجار بمب یا یه چیزی تو همین مایه هاست . هیچ جای دنیا ترفه هاشون این صدا رو نمیده . خلاصه خدا به دادمون برسه با این OPEC ی آ ، همین که پاشونو از ایران بذارن بیرون ، چنان حرفایی پشت سرمون در میآرن که بیا و ببین .

  نظرات ()
۲۰۵- دوران دبیرستان نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۳

تا حالا خیلی کم در مورد دوران دبیرستانم واست نوشتم ، آخه بیشترین شیطنتای زندگیمو تو اون دوران کردم . ترسیدم اگه اونارو بنویسم از درجه ی مظلومیتم کم بشه  . ولی حالا بعد از دویست و خورده ای یادداشت ، تقریبا به رفتارها و عادتای من واقفی .

در طول سه ساله ی  دوران دبیرستان ، یه چیزی حدود ۲۰ درصد از کلاسا ، من و یکی دیگه از دوستام ( آرش ) رو از کلاس مینداختن بیرون  . تنها دلیلی که باعث میشد ما رو از مدرسه اخراج نکنن ، درسمون بود ، چون هر ترم معدلامون بالا میشد . ولی برعکس ، نمره ی انظباتامون یا ۱۵ میشد یا ۱۶   یعنی اگه از مدرسه اخراج میشدیم ، هیچ جای دیگه اسممون رو نمی نوشتن . ناظم مدرسه مون یه دفتر بزرگ ( سایز A4 ) داشت که هر صفحه ش مخصوص یکی از بچه های مدرسه بود ، هرکس هر بی انظباطی ای میکرد ، تو صفحه ی مخصوص خودش نوشته میشد . سال اول دبیرستان به منو آرش هم  یک صفحه اختصاص داده شده بود ولی متاسفانه چون کم اومد ، از سالای بعد یکی ۲ صفحه بهمون اختصاص دادن  .

اینقدر تو مدرسه اسممون بد در رفته بود که هر اتفاقی میافتاد ، اول من و آرش میرفتیم تو دفتر تا بازجویی بشیم  . مدیر و ۲ تا ناظمای مدرسه ، طرفندای زیادی زدند تا از شیطنتای ما کم بشه ولی نمیدونم چرا ما اینقدر طقص ( یا تقس یا تقص یا طقس یا طغس یا طغص یا تغس یا تغص ) بودیم . مثلا یه مدت ما ۲ تا رو نماینده ی کلاس کردن ولی از بس از دفتر گچ میبردیم تو کلاس و به این و اون پرت میکردیم ، ظرف ۳ روز ، از نمایندگی عزل شدیم . یا اینکه کلاسامونو از همدیگه جدا کردن ، ولی ما از عمد چند تا امتحانامونو خراب کردیم تا اینکه مامانا و باباهامون شاکی شدن و طی یک هماهنگی قبلی توسط من و آرش ، تو یک روز اومدن مدرسه و ما دوباره افتادیم تو یه کلاس  .

این یادداشت مقدمه ای بود واسه تعریف کردن خاطرات دوران دبیرستانم ، انشا االله اگه حافظه م یاری کنه و تا اونجایی که یادم بیاد واست تعریف میکنم .     

 

  نظرات ()
۲۰۴- حقوق بشر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳

پریشب دخترعموم ( شهره ) بدون خبر و به صورت کاملا غافلگیر کننده اومد ایران . اگه عموم یکمی ناراحتی قلبی داشت ، احتمالا ۲ تا سکته پشت سر هم زده بوده . خانم عموم هم که تا چند ثانیه فکر کرده بوده داره رویا میبینه ، واسه همین زیاد دخترعموموشهره رو تحویل نگرفته  ولی بعد که میفهمه قضیه جدی بوده از حال میره  .

دیشب همگی رفته بودیم خونه ی عموم ، جات خالی ، خیلی خوش گذشت . اینقدر مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم که امروز صبح ماهیچه های شکمم درد میکنه . آخه دخترعموم از اونجا  ۵-۶ مدل پنیر آورده بود که گذاشته بودن سر میز شام . ۲ نوع از پنیرها رو میشد خورد ولی بقیه ش اینقدر بد مزه بود که من وقتی خوردم ، واسه چند ثانیه هم چشمام لوچ شده بود و هم نفسم بالا نمیومد . بیچاره شهره قبلش گفت که با ذائقه ی ما جور نیست ، ولی من از روی کنجکاوی یه تکه شو خوردم  .   به دختر عموم گفتم : این همه راه رفتی ، پنیراشونو آوردی ، حداقل کباباشونو میآوردی . گفت : اونا فقط کباب ترکی دارن .

بعد از شام شهره عکسایی که اونجا گرفته بودنو آورد و شروع کرد به تعریف کردن خاطراتی که براشون اتفاق افتاده بود . یکی از عکسا مال سگشون ( Neli ) بود ، وقتی شهره این عکسو دید گفت : یه بار که Neli رو برده بودیم بیرون ، با یه سگ دیگه دوست شد و شروع کردن به بازی کردن ، ولی یخورده وقت بعد با همدیگه دعواشون شد و اون سگ نا اهل گوش Neli رو گاز گرفت . ما هم  سریع بردیمش دکتر تا یهو مریض نشه . دکتر هم واسه اینکه جای دندونای  سگ نا اهل روی گوش Neli چرک نکنه ، یه سری دکمه های مخصوص به رنگای مختلف به گوش Neli زد . تا وقتی اون دکمه ها به گوش Neli بود ، هر موقع که میبردیمش بیرون ، مردم بهمون فحش میدادن ، حتی ۲ نفر از دستمون شکایت کردن !!!!! آخه فکر میکردن که ما واسه ی قشنگی این دکمه ها رو به گوش Neli زدیم .

از اینجا به بعد دیگه گوشام نمیشنید ، فقط میدیدم که لبای شهره تکون میخوره . داشتم به این فکر میکردم که ما اینجا حقوق آدم بزرگامون رو رعایت نمیکنیم ، هیچکس هم صداش در نمیآد ، چه برسه به حیوونای بیچاره .

راستی یادم رفت بگم شهره از افغانستان برگشته بود ایران  . آخه اونجا حقوق بشر به خوبی رعایت میشه  .       

 

  نظرات ()
۲۰۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۳

لیلی و مجنون

گله می‌کرد ز مجنون لیلی / که شده رابطه‌مان ایمیلی

حیف از آن رابطه‌ی انسانی / که چنین شد که خودت می‌دانی

عشق وقتی بشود دات‌کامی / حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را / برده یا دات ‌نت و دات‌ارگ تو را

بهرت ای‌میل زدم پیشترک / جای سابجکت نوشتم: به درک

به درک گر دل من غمگین است / به درک گر غم دل سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک / قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخورم از ایمیلم / که به این رابطه هم بی‌میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن / همه را جای OK کنسل کن

OFF کن رابطه را ای جانم  / یار من باش ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست / روی کاغذ بنویسش با دست

نامه یک حالت دیگر دارد / خط تو لطف مکرر دارد

خسته از Font و ز Format شده‌ام / دلخور از گردالی @ (ات) شده‌ام

کرد ریپلای به لیلی مجنون / که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد / هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد / هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی / دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه‌ای پست نمودم بهرت / به امیدی که سرآید قهرت...

 

                                                                            power of my life

شیرین و فرهاد

دوباره شب شد و من بیقرارم / Connect کن، زود بیا، در انتظارم

بیا، من آمدم پای Messenger / شدم مسحور آوای Messenger

بیا Hard دلت را ما ببینیم / گلی از گنج Home Pageت بچینیم

بیا Icon نمای بی‌نشانم / که من جز آدرس Mailت ندانم

بیا امشب کمی Online باشیم / و یا تا صبح تا Sun Shine باشیم

بیا cpu ی بی تو غش کرد / و حتی Hard Diskش هم Crash کرد

بیا ای عشق Dot Com عزیزم / به پای تو Wها بریزم

مرا در انتظار خویش مگذار / و پا ز اندازه آن بیش مگذار

بیا ای حاصل Search جهانیی / بیا اجرا کن آن File نهانی

بیا در دل تو را کم دارم امشب / حدودا 100 مگی غم دارم امشب

اگر آیی دعایت مینمایم / دعا تا بینهایت مینمایم

اگر آیی دعای من همین است / و یا نقل بمضمونش چنین است:

مبادا لحظه‌ای DC شوی یار ‌/ جدا از پای آن PC شوی یار

مبادا نام ما را پاک سازی / و کاخ آرزو را خاک سازی

بمان تا جاودان اندر دل من / بمان تا حل شود هر مشکل من

 

                                                                                                                                          power of my life              

 

  نظرات ()
۲۰۲- پمپ بنزین نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳

چند هفته پیش با داوود و محسن ( دوستام ) تو ماشین نشسته بودیم که دیدم ماشین به پت پت کردن افتاد و خاموش شد . آخه بنزینش تموم شده بود . خوشبختانه اون لحظه ای که بنزین تموم شد ما تو سرازیری کوه صفه بودیم و احتیاجی نبود که بیایم پایین و ماشینو هل بدیم (اینو میگن ماشین خوش رکاب ) . وقتی به پمپ بنزین رسیدیم ، محسن ماشینو تو یکی از جایگاههای بنزین پارک کرد و از ماشین پیاده شد تا ماشینه تشنه لب رو سیراب کنه . وقتی اومد شیلنگ بنزین رو برداره ، راننده ی ماشین پشت سری اومد و وسط شیلنگ رو گرفت و به محسن گفت : ماشینو ببر جلوتر و با پمپ جلویی بنزین بزن . محسن یه نگاهی به پمپ جلویی کرد و وقتی دید اشغاله ، به کار خودش ادامه داد . راننده که از کار محسن عصبانی شده بود شیلنگ رو محکم گرفت که محسن نتونه بنزین بزنه . همون لحظه داوود از ماشین پیاده شد و به حمایت از محسن شیلنگ رو گرفت . وقتی راننده دید که زورش نمیرسه شروع کرد به داد و فریاد زدن که : آی مردم بیاین ببینین چطوری پا روی حق مردم میذارن ، یکی بیاد به من کمک کنه . مردم بیکار ما هم مثل همیشه دور تا دور ماشین جمع شده بودند و نظاره گر ماجرا بودن . همون لحظه من تصمیم گرفتم که برم و منطقی با راننده صحبت کنم و بهش بگم که پمپ جلویی اشغال بوده ، ولی همین که در ماشین رو باز کردم ، تموم جمعیتی که اونجا بودن نگاهشون به من دوخته شد و همگی فکر کردن  که من میخوام بیام پایین تا دعوا رو شروع کنم . واسه همین همگی با هم گفتن : آقا شما لطفا کوتاه بیاین ، و به زور درب ماشین رو بستن . راننده ی ماشین که تازه منو دیده بود ، داد و فریادش واسه یه لحظه قطع شد و دوباره شروع کرد . تو همون لحظه یه فکری به ذهنم رسید ، شیشه رو باز کردم و گفتم : بذارین بیام پایین ببینم چی میگه . و دوباره سعی کردم که از ماشین پیاده بشم ولی خوشبختانه مردم درب ماشین رو سفت گرفته بودن . راننده که این صحنه رو دید حساب کار خودش رو کرد و دست از داد وفریاد برداشت و توسط مردم به سمت ماشینش هدایت شد . محسن هم با خیال راحت ۵۰ لیتر بنزین ریخت تو باکش (  یعنی یه چیزی حدود یک دقیقه و نیم ) . اصلا ۹۰ ثانیه ارزش اعصاب خورد کردن رو داشت ؟؟؟؟ 

هر کدوممون به تنهایی از پسش بر میومدیم ، منتها اولا احترام به سن و سالش گذاشتیم ، دوما خانمش تو ماشین بود و میخواستیم جلو خانمش ضایع نشه . وگرنه هرکی دیگه بود چنان چک تربیتی تو گوشش میذاشت که تا عمر داره دیگه بنزین نزنه

  نظرات ()
۲۰۱- یه ذره عقل نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۳

آخ دندونم ، وای دندونم ...

هفته ی پیش رفتم دکتر دندون پزشک تا همین یه ذره عقلی که دارم رو بکشم . قبلا گفته بودم که دندونای عقل پائینیم به صورت افقی داره میره جلو ، حالا اینکه کجا میره ، خدا میدونه . چون میدونستم که پیشگیری بهتر از درمان است ، رفتم تا دندونم رو بکشمش . 

احتمالا فیلم معجون زمان رو دیدی ، آخه تا حالا ۲۰ بار تو تلوزیون و ۳۰ بار تو ماهواره نشون داده . اون لحظه از فیلم که یه خانمی رو صندلی دندون پزشکی نشسته و دکتره داره دندونشو پر میکنه ، در همون حین اون ۲ تا احمق وارد مطب میشن که اون خانم رو بکشن ولی وقتی اونو رو صندلی دندون پزشکی میبینن ، فکر میکنن دکتره داره خانمه رو شکنجه میکنه ، واسه همین میذارن تا دکتر کارش تموم بشه . هروقت میشینم رو صندلی دندون پزشکی ، دقیقا همین حس بهم دست میده .

آقای دکتری که میخواست دندون منو جراحی کنه از قیافه ی من فهمید که ته دلم ناراحتم  . واسه همین ازم پرسید ، احساس میکنم ناراحتی ، چرا ؟  منم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم : آخه من اینقدر از این شغل بدم میآد که نگو . آقای دکتر یه خنده ای کرد و گفت : باور کن منم خوشم نمیآد !!!!!!  گفتم : بالاخره شما خودتون این رشته رو انتخاب کردین . 

دکتر از جاش بلند شد و رفت به طرف آمپول . همون موقع گفتم آقای دکتر باورکن از رشته تون خوشم میآد ، اصلا بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که نرفتم دندون پزشک بشم ، فقط شما لطف کن یواش تر آمپول بزن . دکتر که از خنده مرده بود گفت : نترس ، آروم میزنم ، فقط اینو بدون که حق انتخاب شما تو رشته های مهندسی خیلی بیشتر از ماست ، من اصلا شناختی از رشته م نداشتم ، وقتی وارد این شغل شدم ، فهمیدم که هیچ علاقه ای بهش ندارم  . من که از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، از ابتدای جراحی تا اون آخرش تو فکر دکتر بیچاره بودم . 

در حین عمل ، از بس به سمت چپ صورتم فشار اومده بود ، از چشم چپم آب میومد ، وقتی دکتر قطره های آب رو روی صورتم دید ، گفت : مگه داری درد میکشی که گریه میکنی ؟  گفتم نه آقای دکتز ، واسه اون یکی دندونم گریه میکنم ، چون همین بلا باید سر اون هم بیآد  . بالاخره بعد از ۲۵ دقیقه تلاش دکتر و خانمش ، دندونم به هفت تکه شکسته شد و به زور دراومد . همه ی جراحی به یه طرف ، لحظه ای هم که میخواست بخیه ها رو گره بزنه یه طرف ، واقعا حس بدی داشتم .

هم اکنون صورتم از سمت چپ کش اومده  .  درضمن ، اگه قبلا دهنم ۶ سانتی متر باز میشد ، الآن یه صفر بی ارزش اومده جلوش و تقریبا ۶۰ سانتی متر باز میشه ( آخه دکتر تا نیم تنه تو حلق من بود ، مثل تو سیرک ها )‌  اینقدر قیافم خنده داره که از خونه بیرون نمیآم . دلیل تاخیر این چند روزم هم همین بوده .

  نظرات ()
۲۰۰- حالات مختلف نویسنده: حمید و ... - شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳

من معمولا وقتایی که خیلی خوشحالم ، یا برعکس ، وقتایی که خیلی ناراحتم ، یادداشتی تو وبلاگ نمیذارم . 

اگه خیلی خوشحال باشم و یادداشتی بنویسم ، احتمالا از ۱۰۰ کلمه ای که توی یادداشت هست ، ۸۵ تاش تعریف و تمجید از توست ( اون ۱۵ تا کلمه ی دیگه هم حروف ربطی مثل : و ، از ، که ، با ، تا ،... هستن ) .

در حالی که اگه ناراحت باشم و بخوام یادداشتی بنویسم ، همش درد دل همراه با گله و شکایت از تو میشه . واسه همین سعی میکنم وقتایی بنویسم که از لحاظ روحی در حالت عادی باشم . اگه یهو یادداشتی بین یادداشتام دیدی که شامل یکی از دو حالت بالایی میشد ، بدون که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و احتیاج بهت داشتم که غم و شادیمو باهات تقسیم کنم .

مثال :

۱- وقتی فهمیدم یکی از سخت ترین درسامونو پاس کردم ↓ ( یعنی خیلی خوشحال بودم )

اصلا فکرشم نمیکردم که بتونم یه نفر رو اینقدر دوست داشته باشم - حاضرم نصف عمرمو بدم تا فقط به مدت یک روز دوستم داشته باشی - اگه بیای خونمون و گیتارمو بشکنی ، به اینکه گیتارم ( که تقریبا همه ی زندگیمه ) از بین رفته فکر نمیکنم ، به این فکر میکنم که کاش گیتارم بزرگتر بود تا مدت زمان شکستنش بیشتر طول میکشید که بیشتر ببینمت - کاشکی با خواهرم دوست بودی ، تا هر وقت که زنگ میزدی خونمون که باهاش صحبت کنی ، من سریع گوشی رو بر میداشتم و فقط سلام علیک می کردم و می گفتم خواهرم نیست ( چون وقتی بگم نیست ، چند ساعت بعد دوباره زنگ میزنی و دوباره سراغشو میگیری ، اونوقت دوباره من گوشی رو بر میدارم ) - ...  

۲- وقتی فهمیدم ، با وجود اینکه اون درسو پاس کردم ، ولی مشروط میشم ↓ ( یعنی خیلی ناراحت بودم )

اصلا تا حالا عاشق شدی ؟ میدونی من چی میکشم ؟ پس معرفتت کجا رفته ؟ واقعا تو کار خودم موندم که چرا این بلا باید سر من بیآد ، یعنی عاشق کسی بشم که ۲ سال از خودم بزرگتره !! مگه آدم چند سال عمر میکنه که بخواد این همه غصه بخوره ؟ واسه یک ربع هم که شده ، خودتو بذار جای من ( اگه تونستی ) - تا حالا کدوم یک از خواستگارات اینقدر پیشرفته ازت خواستگاری کردن ؟ خواستگاری من از تو ، مرز زمان و مکان نداره ، از هرجای دنیا که باشی ، تو هر ساعت و دقیقه ای که باشی ، میتونی به صورت کتبی و معتبر دریافتش کنی ( البته اعتبارش ، عشقمه ) - به قول پویا ( خواننده ی مورد علاقم ) : ازم رو بر نگردون ، پریشونم پریشون ، ... ، مگه تا کی میتونی بشی از من فراری ، باید تو مال من شی ، دیگه راهی نداری ، خیال نکن که آسون شدم برات پریشون ، نذار بشم پشیمون ، بیا رو بر نگردون ... .

پس اگه با یکی از ۲ حالت فوق روبرو شدی ، زیاد تعجب نکن ، بدون که یا زیاد از حد خوشحال بودم یا زیاد از حد ناراحت  .

  نظرات ()
۱۹۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۳

با خدا !

سلام!
ببین خدا جون! این ایمیلو برات زدم که بهت بگم پاشو یه توک پا بیا اینورا کارت دارم.
بابا یه کم هم با فقیر فقرا بپر!
در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست خدا جون!
میدونی اگه الان اینجا بودی چیکار میکردم؟
اول یه عالمه سرت داد میزدم بعدشم میپریدم تو بغلت!
آخه اینه رسمش؟!
میدونم! میدونم خیلی سعی کردی که من نفهمم! اما من تیزتر از اینام!
خر که نیستم که! فهمیدم خودم !
 من ایگنور شده ی روزگارم! توام منو ایگنور کن! هیچ خیالی نیست!
حتما باید 
بهت Buzz  بدم تا جوابمو بدی؟
بابا کوتاه بیا توروخدا!
جواب پی ام هامو که نمیدی، حداقل گاهی اوقات یه آف ناقابل بذار بدونم هوامو داری!

از تو لیست بنده هات کهdelete ! نکردی منو؟

نه.....تو بامرام تر از این حرفایی.....
خدا جونم، اکانت داره تموم میشه.اگهdc  شدم شما
بهhigh speed  بودن خودت ببخش!

!

ای خدا hard دلم format نما
از فریب ناکسان راحت نما
جمله ویروسند مردمان دون
استغیرالله مما یفترون
فایل عشقت را کپی کن در دلم
delete  کن شاخه های باطلم
jumper روح خلائقset  نما
گام هاشان در رهت ثابت نما
گر ز انفاست دلی scan  شود 

از شرور دید و دذ ایمن شود
بهر روی زرد سیمین تن فرست
بهر دم های پر آسترfan  فرست


ای خداfile  عذابتrun   مکن
 
با ضعیفان هیچ جز احسان مکن
از همان صبحی که اول گل دمید
بی نیاز ازcode خدایش آفرید 

کارگاه آفرینشcode نداشت 

 ram  نبود وmouse آن هم pad  نداشت 

عشق گل حق در دل بلبل نهاد
بر شقایق داغ چون  lable نهاد

error عشقش بری از هرsystem

گوهر مهرش در سینه همچو دُر
عشق نرم افزار راه انداز ماست
عشق password  و وصال کبریاست
خالی از عشق و محبت دل مباد
بی صفا چون عاصیintel   مباد


بهتر آن باشد سرودن ول کنم
زین تن خاکی دَمی dos shell  کنم

 

                                                               گلابی

 

 

  نظرات ()
۱۹۸- روز مهندس نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۳

پنجم اسفند ، روز مهندسین رو به همه ی مهندسایی که این وبلاگو میخونن و به خصوص ، خانم مهندس عزیز تبریک میگم .

                                                                                                  ( مختصر و مفید  )

  نظرات ()
۱۹۷- روبات نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳

من از بچگی به روبات ها علاقه ی خاصی داشتم . همیشه فکر میکردم اگه یه روبات داشتم ، برام مشقامو می نوشت ، مسواکمو می زد ، باهام بازی میکرد ، هرکسی رو که زورم بهش نمیرسید ، کتکشون میزد ، ...  خلاصه سنگِ تموم میذاشت .

این افکار و خیالات ، حتی وقتی بزرگتر شده بودم هم دست از سرم برنمیداشت ( البته در سطحی بالاتر ) مثلا به این فکر میکردم که اگه یه روبات داشتم ، میذاشتمش تو صف نون ، تا برامون نون بگیره ، و یا تنظیمش میکردم که بره از کل دنیا واسم فیلم بگیره ... . و از این فکرای چرت و پرت بچه گونه .

حدودا ۲ ماه پیش ، یه پلاکارت جلوی درب ورودی دانشگاهمون دیدم که از خوشحالی نزدیک بود بال در بیآرم . روی پلاکارت نوشته شده بود : آموزش مقدماتی و پیشرفته ی ساخت روبات توسط انجمن مهندسی صنایع . منم از خدا خواسته ، یه راست رفتم و ثبت نام کردم . دوشنبه ی هفته ی پیش اولین جلسه ش بود . وقتی وارد کلاس شدم و استاد رو دیدم ، برق سه فاز از سرم پرید   . آخه استاد ، یکی از دوستای پیش دانشگاهیم بود که یک سال دیرتر از من وارد دانشگاه شده بود ( ‌احتمالا واسه این سال اول قبول نشد که هر وقت تو کلاس ، من یه مزه میپروندم ، این بیچاره نمیتونست جلوی خنده شو بگیره و از کلاس مینداختنش بیرون ) . ولی الآن در جایگاه استاد ایستاده بود و حدود ۴۰ تا دانشجو هم داشتن به درسش گوش میکردن . منم یه سلام همراه با لبخند بهش کردم و رفتم بشینم ، اونم نامردی نکرد و گفت : سلام آقای ***** ، بفرماین خواهش میکنم . خلاصه حسابی جلوی دانشجو ها واسمون کلاس گذاشت  . تنها مشکلی که داره اینه که وقتی چشمش به چشم من میافته خنده ش میگیره ( احتمالا یاد بلاهایی میافته که سر معلما میآوردیم ) ، واسه همین ، موقع درس دادن ، به من نگاه نمیکنه . 

و اما درباره ی چیزایی که در مورد ربات برامون گفت ، باید بگم ، تصویری که از ربات تو ذهنم داشتم ، دقیقا همونی بود که فکرشو میکردم ( البته تصویر ظاهریشو نمیگم آ ) . خیلی سیستم جالب وجذابیه ، من که هنوز هیچی نشده معتادش شدم . 

اگه الآن تشویقم کنی ، بعدا تو تلوزیون که دارن باهام مصاحبه میکنن ، به همه میگم : مشوق اصلیم رومینای عزیز بوده ( البته جلوی دوربین فامیلیتو میگم ) . 

 ... در خواب بیند پنبه دانه ...

SMS

torke bad shaans boode , vaghti mimire , roohesh mire laaye panke 

  نظرات ()
۱۹۶- امام حسین نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳

من چون سید هستم ، زشته که تا حالا اسمی از امام حسین تو وبلاگمون نبردم . البته ترجیح میدم که امام حسین رو قلبا دوست داشته باشم نه لفظا . معجزه های زیادی از خودشو فامیلاش دیدم که صلاح نمیدونم اینجا بنویسم ، چون تقریبا باورنکردنیه .

میدونی چرا از امام حسین خوشم میآد ؟  واسه اینکه دل شیر داشته ، خیلی جرات میخواد که بدونی شکست میخوری ولی بری بجنگی . واسه اینکه استقامت کوه رو داشته ، با اینکه به ترتیب تک تک اعضای خونوادشو از دست میداده ولی چنان وانمود میکرده که انگار اتفاقی نیافتاده . 

گاهی وقتا خودمو میذارم جای امام حسین و سعی میکنم از دریچه ای که اون به زندگی نگاه میکرده ، به زندگی نگاه کنم ولی تلاشم بیهوده ست ، چون من هیچوقت نمیتونم مثل اون فکر کنم . امروز تو رادیو می گفت : ما خوشبخت ترین مردم جهان هستیم ، زیرا روزی که واقعه ی کربلا به وقوع پیوست ، ما در این دنیا نبودیم ، چرا که اگر حسین یاری میخواست ، معلوم نبود جزو ۷۲ تن یار با وفای او می بودیم ( البته من چون کارت معافی دارم ، عذرم موجه  ) .

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه