حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۹۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

با خوندن این مقاله ، و تمرین کردن به صورتِ مکرر در هفته ، بهتون اطمینان میدم که بعد از یک ماه ، میتونین مثل یه اصفهانی صحبت کنین  . فقط همونطور که تو مقاله هم اشاره شده ، باید یه اصفهانی هم کنارتون باشه که واستون تلفظ کنه . 

هفته ی اول :

  نظرات ()
۹۸- عکسای سه بعدی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳

دیروز داشتم رو اینترنت میتابیدم که چشمم افتاد به یه سری عکس سه بعدی که تا حالا ندیده بودم . حدود یک ربع طول کشید تا بتونم به صورتِ سه بعدی ببینمشون . در نگاه اول که عکسا رو میبینی ، فکر میکنی ۲ تا عکسی که کنار همدیگه گذاشتن ، مثل همدیگن ، ولی عکسی که سمت راستِ از زاویه ی دید چشم راست گرفته شده و عکسی که سمتِ چپِ از زاویه ی دید چشم چپِ . عکسارو به ۲ دلیل به صورتِ مستقیم تو این صفحه نیاوردم

۱- واسه بالا اومدن وبلاگ مدت زمان زیادی طول میکشید

۲- ما ایرانیا یه خصلتِ خاصی که داریم اینه که وقتی مثلا یه دستگاه جدید میخریم که بلد نیستیم باهاش کار کنیم ، اول حسابی بهش وَر میریم ، وقتی که خسته شدیم و نتونستیم باهاش کار کنیم ، میریم سر بروشور دستگاه  . من هم از عمد عکسارو توی لینکی که اون پایین هست گذاشتم ، تا اول طرز دیدنشو بخونی ، بعد ببینی ( اگه همین الآن هم روی لینک کلیک کنی ، تا میآد باز بشه ، مجبوری طرز دیدنشو بخونی  ) .

طریقه ی دیدن عکسا :

  • چشمها باید کاملا عمود به مانیتور باشه ، یعنی از بالا ، پایین ، چپ یا راست به مانیتور نگاه نکنی 
  • فاصله از مانیتور ، دقیقا مثل وقتی که مواقع عادی به مانیتور نگاه میکنی ، نه کمتر ، نه بیشتر
  • انگشتتو روی مانیتور میذاری و همینطور که بهش نگاه میکنی به بینیت نزدیک میکنی تا  چشمای قشنگت ۴ تا ببینه
  • الآن اگه در همون حالت به تصویری که روی مانیتوره نگاه کنی به صورتِ خیلی تار میبینی ( اینجاس که میفهمی اینایی که لوچ هستن ، چی میکشن )
  • الآن اگه دستتم از روی بینیت برداری مطمئنا میتونی به همون صورت ببینی
  • سخت ترین مرحله اینجاس که باید اینقدر در همون حالتِ لوچی تلاش بکنی تا بتونی عکسارو بندازی رو همدیگه تا بتونی سه بعدی ببینی
  • موقعی عکسو سه بعدی میبینی که ۳ تا عکس کنار هم باشن به طوری که ۲ تا کناریا تار ولی وسطیه واضح باشه ( منظور از ۳ تا عکس ، همون چندتا دیدنه که تو مراحل قبل گفته شد )

این کار حوصله میخواد ، اگه خسته ای ، زیاد به چشمات فشار نیار . جالب اینجاس که اگه یکی از عکسارو تونستی ۳ بعدی ببینی ، بقیشو خیلی سریعتر میتونی ببینی .

عکسای سه بعدی

  نظرات ()
۹۷- داوود (۲) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳

فردای اون روز ( ۲۳/۲/۸۳) چون داوود امتحان داشت و میخواست بیشتر بخونه سر کلاس محاسبات نیومد . آخر کلاس ، وقتی استاد داشت حضور و غیاب میکرد ، به فامیل داوود که رسید ، سرشو بالا کرد ، بعد چشمش افتاد تو چشم من ، بهم گفت : " آهان حالا شناختم ، این دوست شما جریان داره آقا " .

من که میدونستم داوود چه افتضاحی به بار آورده ، خودمو زدم به اون راه  و تقریبا یابو آب دادم .  همون روز وقتی داوود رو دیدم ، واسش ماجرا رو تعریف کردم ، بدبخت میگفت : " من اگه این رضا ( همونی که واسش فال گرفت ) رو ببینم میکشمش " . ولی کاش گریه کردنش به همینجا ختم میشد !!!!! 

چون امتحان داوود با آزمایشگاه متالوگرافیش تداخل پیدا کرده بود ، بهش گفتم من میرم واسش حاضری میزنم ، یخرده تعارف کرد ، ولی بعدش قبول کرد . ساعتِ ۲ بعد ازظهر بود که رفتم پشتِ در آزمایشگاشون تا استادشون بیاد ( در ِآزمایشگاه بسته بود ) ، بعد از حدود ۱۰ دقیقه یه آقایی اومد و یه امتحانی کرد که ببینه در بازه یا نه ، همین که یکم از در دور شد ، در باز شد ، این آقا برگشتو به من گفت : " در باز شد ؟ "  گفتم : بله . بعد با هم رفتیم تو ، وقتی دیدم این آقا رفت تو اتاق اساتید ، فهمیدم که استاد ِ داوود همینه . حدودا یک ربع بعد همون آقا ( استادشون ) اومد و به من گفت : " شما چه رشته ای میخونین ؟ " ، منم گفتم : مواد- متالورژی 

گفت : فامیلتون چیه ؟ 

وقتی بهش فامیلی داوود گفتم ، گفت : " آقا داوود ؟ " 

گفتم : بله 

گفت : " آقا داوود ، شما جلسه ی اولتونه که میآین ؟ "

گفتم : " نه استاد ، فقط جلسه ی پیش نیومدیم "

گفت : " پس چرا ، واست حاضری زدم ؟ "

گفتم : " آخه یکی دیگه رو به جای خودم فرستاده بودم "

گفت : " به به ، عذر بدتر از گناه !! ، پس اون داوودی که من میشناسم ، داوود تقلبیه و شما داوود اصلی هستین ؟ پس تا حالا کجا بودین ؟ "

من که دیدم اگه یکم بیشتر ادامه بدم ، ممکنه کلا داوود از دانشگاه اخراج بشه ، گفتم : " راستش ، استاد من اصلا صنایع میخونم ، دوستم داوود امروز امتحان داشت ، واسه همین من اومدم به جاش حاضری بزنم "

استاد یه خنده ای کرد و گفت : " چه آدم تابلویی رو فرستاده واسه حاضری زدن ، آخه اصلا به تو نمیآد که مواد بخونی ، اینایی که مواد میخونن اغلب ته چهره ی خلاف دارن "

من که خندم گرفته بود ، گفتم : " استاد ، الآن میفرمآیین من چیکار کنم "

گفت : " شما هیچی ، ولی به دوستتون بگین بره این درسشو حذف کنه "

گفتم : " نفرمایین استاد ، به خاطر ما هم که شده فرض کنین من اصلا نیومدم حاضری بزنم "

گفت : " باشه ، فرض میکنم شما آقا داوود هستین ، ولی یه فرض دیگه هم میکنم ، اونم اینکه  امروز روز درس پرسیدنه ، شما باید به سئوالای من جواب بدین " 

گفتم : " استاد ، به خدا امتحان داشت وگرنه حتما میومد سر کلاس ، اینم من گیر دادم که به جاش بیام ، وگرنه اون راضی نبود ، اگه لطف کنین و این بارو بزرگی کنین ، ممنون میشم "

استاد رو به من کرد و گفت : " پسرم ، من واسه خودش میگم ، وگرنه به حال من که فرقی نمیکنه ، بهش بگو گروه بعدی بیاد سر کلاس "

منم تشکر کردم و اومدم . تنها شانسی که آورده بودم این بود که اون روز هیچکدوم از بچه های کلاس نیومده بودن وگرنه حسابی ضایع شده بودم .  باور کن اگه داوود سر امتحان نبود ، همون موقع میرفتم موهاشو دون دون میکندم و با مشت میچسبوندم زیر چونش ، اخه نکرد یه کلمه به من بگه که استادش میشناستش . ولی خدارو شکر با یه منفی سر و ته قضیه تموم شد . 

حالا فهمیدی من چرا اینقدر به فال اعتقاد دارم  .  

  نظرات ()
۹۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۳

با تو بودن را یک بار و تنها یک بار در زندگی تجربه کرده‌ام. بوی تو تنها یک بار به مشامم رسیده است. تو را تنها یک بار لمس کرده‌ام و تنها یک بار با وجود بی مثالت آشنا شده‌ام و همان یک بار به اندازه یک عمر و شاید بیشتر از آن به طول انجامید. لحظه لحظه این با تو بودن را به یاد می‌آورم و با یاد آن به زندگی معنا می‌دهم. نفسهایت را به خاطر آورده و آنچنان از خود بیخود می‌شوم که نفس کشیدن خود را فراموش می‌کنم. باری دیگر مرا به سوی خود بخوان که محتاج یک لحظه با تو بودنم.

 

۱)عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان .

۲)عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها

 

 

بنا می شود .

 

۳)عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم .

 

۴)عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد .
۵)عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است .

 

۶)عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم،دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری باشیب نرم .

 

۷)عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست، درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست،دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند

                                                                  

                                                                                               وبلاگ خانومی ۱۵

  نظرات ()
۹۵- داوود (۱) نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

همونطور که قبلا هم گفتم ، داوود یکی از بهترین دوستای دوران راهنماییمه ، که تو دانشگاه خودمون مواد- متالورژی میخونه . متأسفانه این ترم ساعتای کلاسامون اصلا به هم نخورد ، به جز چهارشنبه ها که با هم محاسبات عددی داریم . 

حدودا اوایل ترم وقتی سر کلاس محاسبات نشسته بودیم ، استاد از متلکی که یکی از بچه ها بهش انداخت ، ناراحت شد و خواست از کلاس بره بیرون که یهو داوود بهش گفت : " استاد، نمیشه که هرکی که یه متلک میگه ، شما قهر کنین و برین !! " 

استاد یه نگاه عمیقی به داوود انداخت و گفت : " مگه عروسک بازیه که قهر کنم ؟ "  داوود گفت : " نمیدونم "  .  بعد استاد دوباره شروع کرد به درس دادن .

از اون روز به بعد وقتی استاد حضور و غیاب میکرد ، به فامیلی داوود که میرسید ، یه لبخندی بهش میزد و رد میشد .

( این قسمتو تو پرانتز داشته باش )‌ : چند شب پیش با هم ( من و داوود ) رفته بودیم خونه ی دانشجویی یکی از دوستامون ، خیلی خوش گذشت ، مخصوصا با فال عاشقانه ای که یکی از بچه ها واسم گرفت ، دیگه بیشتر خوش گذشت . نوبت داوود که رسید ، بهش گفت : " یه اتفاقی تو این هفته واست میافته که اشکت در میآد " ، همگی بهش خندیدیم ( خودشم میخندید ) . 

راستی یه چیز مهم یادم رفت بگم ، اونم اینکه ، این آقا داوود ما دست هر چی بدشانس از پشت بسته ، یعنی تو بدشانسی حریف نداره .

دیروز ، موقع برگشتن ، با یکی از دوستاش میشینن رو این ۲ تا صندلی سینماییا که اول اتوبوس گذاشتن . توی راه بحث از استاداشون میشه ، که کی خوبه و کی بده ، داوود هم شروع میکنه از این استاد محاسبات بد گفتن ، حدود یه ۲۰ دقیقه ای از این آقا واسه دوستش درد دل میکنه  . وقتی میخواستن از اتوبوس پیاده بشن ، یهویی داوود  میبینه استادمون از اون موقع تا حالا پشتِ سرش بوده    ....     

  نظرات ()
۹۴- سرکاری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۳

چند وقت پیش یکی از دوستام که هر۲۰ سال یه بار یادی از ما میکنه ( اونم به خاطر کارای خودش ) ، باهام تماس گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت : " حمید ، من یه کارتِ اینترنت خریدم ولی نمیدونم چطوری باید ازش استفاده کنم ، میشه لطف کنی یادم بدی ؟ " .

چون یادم اومد که دوباره واسه کاراش یادی از من کرده ، تصمیم گرفتم یکم سر کارش بذارم . اینطور بود که بهش گفتم : " کامپیوترت به خط تلفنتون وصل ؟ " 

گفت : " آره "

گفتم : " کارتِ اینترنتتو بردار و بذار بین (( کیبرد )) و (( جای دستی )) که به کیبرد متصل میشه ( قسمتِ رنگی کیبرد در این عکس ) ، وبعد شروع کن به کشیدن کارت از سمتِ راستِ کیبرد تا سمتِ چپِ کیبرد  . وقتی کشیدی به اینترنت وصل میشی " .

گفت : " از کجا بفهمم که به اینترنت وصل شدم ؟ "

گفتم : " یه پنجره باز میشه ، توش نوشته به اینترنت خوش آمدید "

 

 

 

گفت : " خوب الآن کارتمو کشیدم ، چرا وصل نشد ؟ "

گفتم : " واسه اینه که الآن داری با من حرف میزنی و تلفنتون اشغاله ، بعد از اینکه گوشی رو گذاشتی این کارو بکن " .

گفت : " آهان ، اونوقت اگه خواستم از اینترنت قطع بشم باید چیکار کنم ؟ "

گفتم : " خوب معلومه دیگه ، باید کارتو برعکس بکشی ، یعنی از چپ به راست "  

بعد از اینکه حسابی تشکر کرد ،‌ گفت : " اگه مشکل دیگه ای پیش اومد مزاحمت میشم " .  حدود یک ربع بعد دوباره تماس گرفت و گفت : " حمید هر کاری میکنم به اینترنت وصل نمیشم "  

گفتم : " حالا چی شده تو یهویی میخوای به اینترنت وصل بشی ، اصلا چیکار داری رو اینترنت ؟ " 

گفت : " میخوام Chat  کنم " 

منم چون میخواستم دوستم از چَت کردن با افراد ناباب در امان باشه ، سر کار گذاشتنمو ادامه دادم ( یعنی نیتم خیرخواهانه بود ) .  این بود که بهش گفتم : " مال اینه که خطا اشغال ِ ، ولی تو ناامید نشو ، هی بکش ، بالاخره وصل میشه " . دوباره تشکر کرد و گوشی رو گذاشت .  نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفت و با یه حالتِ اضطراب گفت : " حمید از بس کارتو از اینور به اونور کشیدم ، کارت پاره شد "  من در گوشی رو گرفتم و از ته دل شروع کردم به خندیدن ، بعد خودمو سفت گرفتمو با یه حالتِ تعجب گفتم :‌ " جدی میگی ؟ "

گفت : " آره به خدا "

گفتم : " سرت کلاه گذاشته ، کارتتو از کجا خریدی ؟  " 

گفت : " از مجتمع پارک "

گفتم : " هرچه سریع تر برو کارتو بهش بده و پولتو پس بگیر " .  دوباره  تشکر کرد و تلفن رو قطع کرد . فردای اون روز دوباره باهام تماس گرفتو ( گلاب به روتون ) هر کلمه ی خوبی که تو زندگیش یاد گرفته بود نثار ما کرد ، بعد هم از ضایع شدنش تو مجتمع پارک واسم تعریف کرد . در آخرسر هم وعده ی یه سر کار گذاشتن حسابی رو بهم داد  .

راستی یادم رفت بگم که با هم حساب شوخی داشتیم ، وگرنه من به این راحتیا کسیو سر کار نمیذارم .          

  نظرات ()
۹۳- افسون سبز نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۳

Afsoon Sabz

دقیقا چهار روز پیش ، وقتی میخواستم بعد از نهار یکمی بخوابم  ، طرح روی جلد رمانی که دستِ خواهرم بود نظرمو جلب کرد . کتابو با هزار بد بختی و قربون صدقه ازش گرفتم که فقط ۲ صفحه اش رو بخونم ، ولی وقتی به خودم اومدم دیدم صفحه ی ۱۰۲ کتاب هستم   . چشمام از شدت خستگی میخواست شیفتشو با دماغم عوض کنه ، مغزم دیگه دستور نمیداد ، فرمان از یه جای دیگه ی بدنم صادر میشد . ولی از هر جایی که فرمان صادر میشد بالاخره دلش برام سوخت و اجازه داد که بخوابم . وقتی از خواب بیدار شدم ، مثل اینکه یه چیزی گم کرده باشم ، بلند شدم و دوباره رفتم سراغ  رمان .  خلاصه در عرض ۲ روز من این کتاب ۴۳۰ صفحه ای رو تموم کردم .

راستشو بخوای ، من زیاد وقت واسه کتاب خوندن نمیذارم ( میدونم که این کارم خیلی اشتباه ) ، ولی این کتاب با بقیه فرق داشت ، آدمو جذبِ خودش میکرد ، از همه مهمتر اینکه املای ۳-۴ تا کلمه ی سخت رو هم یاد گرفتم  ( مثلا : مستأصل ، مصدع اوقات ، ... ) .

اسم این رمان ، همونطور که اون بالا هم نوشتم (( افسون سبز )) ، که کاری از خانم تکین همزه لو هستش . این کتاب در سال ۸۱ با تیراژ ۴۰۰۰ نسخه به چاپ رسیده که بعد از یک ماه چاپ مجدد شده . من توصیه میکنم که حتما این کتابو بخون ، چون نکته های بسیار زیبایی به صورتِ ماهرانه توش گنجانده شده ( نقطه سر خظ ) اگر هم اطلاعاتِ بیشتری در مورد این رمان میخوای ، میتونی یه سری به این آدرس بزنی : http://www.shadan-pub.com 

راستی اون بالا گفتم طرح جلد ، یاد این همه نظری که در مورد طرحم داده بودی افتادم ، واقعا شرمندم کردی که این همه منو تحویل گرفتی ، نظراتت اینقدر زیاد بود که ۸۰ گیگ حافظه ی کامپیوترم پرشد . از این به بعد مراعاتِ کامپیوتر منم بکن .

البته بهت حق میدم ، چون تو برد گروه های دیگه نزدن ، ولی تو انجمنتون میفروشن ، حداقل اگه نمیخواستی بخری ، یه نگاه کوچیک بهش میکردی  .

  نظرات ()
۹۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز ، او
ما را ...
فردا ؟

                      لیلا( آبی آسمانی )

ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال ، یقینی نیست

اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو میمیرم

                                لیلا( آبی آسمانی )                      

خو کرده به خلوت ، دل غم فرسایم          کوتاه شد از صحبت مردم پایم
تا تنهایم هم نفسم یاد کسی یست               چون هم نفسم کسی شود ، تنهایم

                                               شیخ بهائی

  نظرات ()
۹۱- اسیلوسکوپ نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳

Oscilloscope

امروز آز- فیزیک۲ داشتیم ، آزمایشی که این هفته باید انجام میدادیم ، اندازه گیری طول موج بوسیله ی دستگاه اسیلوسکوپ بود . از بدشانسی من همگروهیام نیومده بودند و من مجبور بودم برم تو یه گروهی که تعدادش کمتره . چشمت روز بد نبینه ، تنها گروهی که تعدادشون ۳ نفر بود ، گروه ِ لاتای نجف آباد بود  . منم مثل این بچه مظلوما رفتم یه صندلی برداشتم و نشستم کنارشون . 

درحینی که استاد در حال درس دادن بود ، ۲ نفر از این آقایون همینطور به دکمه های این دستگاه وَر میرفتن و یه چیزایی به همدیگه میگفتن . مثلا یکیشون با همون لحجه ی غلیظ نجف آبادی  میگفت : " اوی اِگه بزنیم رو میز خط سبزا بالا و پایین میره " . اون یکی میگفت :" تازه اگه بزنی تو سرش ، راه میافته " . اون یکیشون هم که مثلا درس خون بود ، یه طوری به استاد نگاه میکرد که انگار داره عربی درس میده .

وقتی درس دادن ِ استاد تموم شد ، همه ی بچه ها شروع به انجام آزمایش کردن ، منم چون حوصله ی سر و کله زدن با اینا رو نداشتم ، همینطور نشستم ببینم اینا چیکار میکنن ، بعد از اینکه کلی به دستگاه ور رفتن و به قول ِ خودشون دستگاه رو نیمه سوز کردن و به هیچ نتیجه ای نرسیدن ، اون درسخونشون رو به استاد کرد و گفت : " آبجی یه لحظه بیا اینجا " !!!!!! .

اون روز اولین روزی بود که تونستم جلو خندمو به زیبایی بگیرم ، دلم میخواست از ته دل بخندم ، کم مونده بود بگه " ضعیفه پاشو بیا کارت دارم " . خلاصه استاد اومد و یه یک ربعی به دستگاه ور رفت تا بالاخره راه افتاد ، همین که اومد بگه درست شد ، یکی از این لاتا ، یکی از پیچای تنظیم رو تا ته چرخوند و بعد به استاد گفت : " حاج خانم بذارینش رو عدد ۲ تا سر راس بشه " !!!  این دفعه دیگه نتونستم خندمو کنترل کنم ، انگار اومده هندونه بخره که میخواد سر راس بشه . استادمون گفت : " من یک ربع داشتم به این ور میرفتم تا تنظیم بشه ، چرا خرابش کردی ؟ "  پسره که دید انگار خیلی ۳ کرده ، مثل این بذهکارا سرشو پایین انداختو  گفت : " نیمدونسم ایجوری میشه " . 

خلاصه امروز هیچی از آزمایش نفهمیدم .   

  نظرات ()
۹۰- مارمولک نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

Marmoolak

چهارشنبه ی هفته ی پیش ساعت ۷:۳۰ رفتیم سینما آفریقا که بلیط بگیریم واسه فیلم مارمولک . دیدیم یه صف بستن که از دم سینما شروع شده بود ، رفته بود تا کنار پارکینگ بعد دور زده بود رفته بود تا تو خیابون ( حدودا ۲۵ متر صف بود ) . منم که حوصله ی تو صف ایستادنو نداشتم ، رفتم اولای صف تا ببینم میشه مخ کسی رو زد تا واسمون بلیط بگیره .

خلاصه به هر نحوی بود سر صحبتو با یه پسره ای که تقریبا اول صف بود باز کردم . یخورده که خودمونی شدیم ، بهش گفتم ما خوابگاهی هستیم ، که اگه دیر برسیم در خوابگاه رو میبندن ، بعد اومدم بهش پول بدم که یهو گفت : عزیزم این صف مال سانس ۱۰:۳۰ تا ۱۲:۳۰ !!!!!!

اول فکر کردم چرت و پرت میگه ، ولی وقتی دیدم رو در و دیوار سینما نوشته : " بلیط سانس ۸:۳۰ تا۱۰:۳۰ تمام شد "  به کمک دوستام صورتمو جمع کردیم و رفتیم .

  نظرات ()
۸۹- مکافات عمل نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۳

من تا امروز فکر میکردم نسل پفک نمکی مینو منقرض شده  ولی وقتی امروز دستِ تو دیدم ، فهمیدم کارخونش هنوز امیدوارانه پفک تولید میکنه . 

واما درمورد اتوبوس ، اگه گفتی چرا سوار اتوبوس ِ پر شدم ؟   آخه یادم اومد ، اون روز ( یادداشت ۷۴ ) من تو اتوبوس نشسته بودم که تو و دوستت اومدین بالا و بعد پیاده شدین . خواستم جبران ِ این بشه که اون روز من پیاده نشدم . ولی یکم تقلب هم کردما ، چون نصفِ راه رو ، رو میله نشسته بودم البته زیاد هم خوش نگذشت ، چون وقتی بلند شدم دیدم نصف میله نیست 

راستی بزنم به تخته ، حداقل از دفعه ی قبل که دیده بودمت کوچیکتر نشده بودی  .     

  نظرات ()
۸۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳

چند تا ؟ چقدر است ؟
یک در قدیمی چند بار محکم بسته می شود ؟ بستگی دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنیم . یک نان بین چند نفر قسمت میشود ؟ بستگی دارد که تکه های آنرا چه اندازه ای ببریم . در یک روز چقدر خوبی وجود دارد ؟ بستگی دارد که چقدر خوب زندگی کنیم . از یک دوست خوب چقدر محبت می بینیم ؟ بستگی دارد که چقدر به او محبت کنیم .

                                                                         شل سیلور استاین
وارونه
هر بار اون آدمی رو می بینم که وارونه توی آب ایستاده ، همون جا می ایستم و شروع می کنم به خندیدن ! هر چند که نباید دیگران را مسخره کنم . برای اینکه شاید ... توی یه دنیای دیگه ... یه زمان دیگه ... یه شهر دیگه ... شاید اون درست ایستاده و من وارونه ام !

                                                                         شل سیلور استاین

چاشنی آسمانی

یک تکه از آسمان
از میان شکاف سقف
یک راست افتاد توی سوپ من ،
شلپ !
راستش ، من اصلا سوپ دوست ندارم ،
اما ، این یکی را
تا قطره آخرش خوردم !
خوشمزه بود ، خوشمزه
( بفهمی نفهمی ، یکمی مزه گچ میداد )
اما آنقدر خوشمزه ، آنقدر لذیذ بود که
می توانستم یک دریا از آن بخورم
جالب است که یک تکه آسمان چه تفاوتی می تواند ایجاد کند .
                                                                         شل سیلور استاین  

                                                                                        
به من بگو

به من بگو باهوش
به من بگو مهربان
به من بگو با استعداد
به من بگو بانمک
به من بگو با احساس ، خوشگل و دانا
به من بگو بی عیب و نقص
اما ،
راستش را بگو .


                                                                          شل سیلور استاین

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم               چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر نور            به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان آیه همان وهم همان تصویری                که سراغش زغزلهای خودم میگیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم               یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو                        به تماشا به صبوری به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت                 به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است مونس جانم شده است         اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است             یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش            می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش

یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش            می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آهای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست           راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

اگر آن شبح هر شبه تصویر تو نیست                 پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است

به گمانم که تویی آن شبح آینه پوش                    عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب مونس جانم شده بود            آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است                    وتماشا گه این خیل تماشا شده است

آری آن الفبای دبستانی دلخواه تویی                   عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

                                                                                        لیلا

  نظرات ()
۸۷- جریمه نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳

Jarime

تا حالا جریمه شدی ؟  خوب معلومه نه ، چون معمولا خانوما قانونو رعایت میکنن . ولی من در ۲ هفته ی اخیر ۳ بار جریمه شدم   .

بار اول : میخواستم برم دنبال مامانم ، چون خیلی دیر شده بود ، کوچه ی پپسی کولا رو یه طرفه رفتم ، تقریبا وسطای کوچه که رسیدم جناب سروان با اون دفترچه ی زیباش جلومو گرفتو شروع کرد به نوشتن (۱۰۰۰۰ تومان ) . 

بار دوم : میخواستم برم عکسای خواهرمو از عکاسی تندیس بگیرم و سریع ببرم اداره ی گذرنامه ، این بود که مجبور شدم ماشینو زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کنم ، آخه اینقدر ماشین اونجا پارک کرده بود که اگه تو هم بودی فکر میکردی تابو حرکت ممنوع اونجا گذاشتن . خلاصه ، عکسارو با سرعت گرفتمو اومدم ، وقتی داشتم به ماشین میرسیدم ، دیدم دوباره جناب سروان دارن لطف میفرمان و شمارمو یادداشت میکنن ، خودمو رسوندم بهشو گفتم : جناب سروان دانشجویی حساب کن . یه نگاهی به من کرد و گفت : میخواستم ۱۵۰۰۰ تومان بنویسم ، ولی چون پسر خوبی هستی ۵۰۰۰ بیشتر نمینویسم .

بار سوم : اینبار اصلا عجله نداشتم ، حتی خودمم تو ماشین بودم ، سر سه راه حکیم نظامی تو ایستگاه تاکسی پارک کرده بودم و منتظر یکی از دوستام ( داوود ) بودم . آخه اصلا ۲ تا تاکسی اونجا بود ، یعنی من اصلا مزاحمشون نبودم . حواسمم بود که یهو پلیس نیآد ، که یهو یکی از این راننده تاکسی های گریپ اومد کنار ماشین و شروع کرد نصیحت کردن ما که چرا ماشینو گذاشتم اینجا ، همینطور که داشتم به حرفاش گوش میدادم ، یکی از این بنز الگانسا اومد از بغلم رد شد و یکم جلوتر از ماشین من ایستاد ، بعد تو بلندگوش گفت : راننده ی پراید بیا اینجا . از ماشین پیاده شدم و با صورتِ کش اومده رفتم برگه جریمه ی ۱۰۰۰۰ تومانی رو گرفتم ، میخواستم بقیه ی جریمه هارو واسش بیارم و بهش بگم ارزون بده مشتری بشیم . اون لحظه اینقدر عصبانی بودم که انگیزه ی قتل راننده ی تاکسی فراهم شده بود ، پیره مرد بدبخت رفته بود مثل موش تو تاکسیش نشسته بود ، مثل اینکه فهمیده بود ممکنه کشته بشه  .

خلاصه تو این چند روز اخیر ، ترمز هم که میآم بگیرم ، میگم نکنه اشتباه ترمز گرفتم .

 

  نظرات ()
۸۶- یه دوست با شخصیت نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳

امروز وقتی از پله های فنی۱ بالا میومدم ، دوستِ صمیمیتو دیدم ، واقعا که چه خانم با شخصیتیه ، معلومه تو انتخابِ دوست هم موفق بودی . یکم دور و برشو که نگاه کردم تو رو پیدا کردم . قبلنا اول تورو میدیدم ، بعد دورو وریآتو  ولی الآن اول دورو وریآتو میبینم ، بعد تو رو . چیکار داری میکنی با خودت ؟ ، روز به روز داری آب میری . امیدوارم همه ی اینا مال ِ درس خوندن ِ زیاد باشه .

یه ۲ تا جک بی مزه ی بی مزه امروز شنیدم که اصلا دپرس (Depress ) شدم .

ــ یه بار بچه ی ترکه میآد به باباش میگه : بابا چرا انقدر میگن ترکا نفهمو و حالو و خر هستن ؟

باباش میگه : برو یه قابلمه بردار بیار تا بهت بگم .   وقتی قابلمه رو واسش میآره ، ترکه یه سنگ میندازه  توشو ، در قابلمه رو میبنده و شروع میکنه به تکون دادن قابلمه ، بعد از پسرش میپرسه : این صدای چیه ؟  بچه ترکه میگه : خوب معلومه ، یکی داره در خونمون در میزنه .  ترکه میگه : همینه که میگن ترکا خرند دیگه ، پاشو برو درو واکن . ( الآن انتهای جک رسیده و باید بخندی ، اینطوری ) 

ــ یه بار یه ترکه داشته میرفته ، نگو داشته بر میگشته ~

امروز وقتی از پله های فنی۱ بالا میومدم ، دوستِ صمیمیتو دیدم ، واقعا که چه خانم با شخصیتیه ، معلومه تو انتخابِ دوست هم موفق بودی . یکم دور و برشو که نگاه کردم تو رو پیدا کردم . قبلنا اول تورو میدیدم ، بعد دورو وریآتو  ولی الآن اول دورو وریآتو میبینم ، بعد تو رو . چیکار داری میکنی با خودت ؟ ، روز به روز داری آب میری . امیدوارم همه ی اینا مال ِ درس خوندن ِ زیاد باشه .

یه ۲ تا جک بی مزه ی بی مزه امروز شنیدم که اصلا دپرس (Depress ) شدم

ــ یه بار بچه ی ترکه میآد به باباش میگه : بابا چرا انقدر میگن ترکا نفهمو و حالو و ... هستن ؟ باباش میگه : برو یه قابلمه بردار بیار تا بهت بگم .   وقتی قابلمه رو واسش میآره ، ترکه یه سنگ میندازه  توشو ، در قابلمه رو میبنده و شروع میکنه به تکون دادن قابلمه ، بعد از پسرش میپرسه : این صدای چیه ؟  بچه ترکه میگه : خوب معلومه ، یکی داره در خونه در میزنه .  ترکه میگه : همینه که میگن ترکا خرند دیگه ، پاشو برو درو واکن . ( الآن انتهای جک رسیده و باید بخندی ، اینطوری ) 

ــ ترکه شب که میخواسته بخوابه یه لیوان آب خالی میذاره بالای سرش . ازش میپرسن چرا لیوان آب خالی رو گذاشتی بالای سرت ؟ میگه خوب یهو از خواب پاشدم و تشنم نبود !! ( خوب بخند دیگه ، ضایع شدم )

ــ خروسه پول نداشته ازدواج کنه ، میره گالینابلانکا میخره !! ( آهان ، حالا شد )

  نظرات ()
۸۵- ریش نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۳

این ریشای منم شده دردسر . از بغل هر دختری که رد میشیم تا یه چیزی بارمون نکنه ول کن نیست ، آخه یکی نیست بهشون بگه ، اصلا به اونا چه که من ریش  گذاشتم .  حالا چون  پروفسور نشدم ، ریشامم نمیتونم مثل اونا بذارم ؟  

یه بار هم تو خیابون یه پسره ای جلومو گرفتو گفت : " آقا ببخشید ، این رنگو از کجا خریدین ؟ "  من یه نگاهی به خودم کردمو گفتم : کدوم رنگ ؟ گفت : " رنگ ریشاتونو " ، من که مونده بودم چی بهش بگم ، گفتم : عزیزم رنگِ خودش ِ( ولی فکر کنم باورش نشد ) . توی دانشگاه هم بیشتر دوستام ازم میپرسن چه رنگی به ریشات میزنی ؟   راستشو بخوای ، این رنگِ ریشو من از عموم به ارث بردم . همچین رنگِ خاصی هم نیست که جلب توجه کنه . فقط چون با رنگِ موهام یکی نیست ، تو چشم میزنه .

از همه ی این حرفا گذشته ، یه مشکل اساسی دیگه ای داره ( ریش گذاشتنم ) که اگه بتونم از دردسرای قبلی صرف نظر کنم ، از این یکی نمیتونم . اونم اینه که سر کلاسا ، استادا فکر میکنن من خیلی حالیمه . مثلا همین پنجشنبه ی هفته ی پیش سر کلاس انقلاب اسلامی نشسته بودیم ، استاد هم داشت درس میداد ، که یهویی رو به من کرد و گفت : " آقا شما بگین جنبش مشروطه چی بوده ؟ " !!!

من که تا اون موقع از مشروطه فقط مشروط شدنشو ( آوردن معدل کمتر از ۱۲ در طول یک ترم ) بلد بودم ، رو به استاد کردم و گفتم : " چی استاد ؟ "  

استاد گفت : " منظورم اینه که جنبش مشروطه به نفع چه کسانی بود ؟ " 

منم کم نیاوردم و گفتم : " خوب معلومه استاد ، به نفع اونایی بود که جنبش کردن " .  که یهویی دیدم کلاس ریخت به خنده ، استادمون هم که تا حالا کسی ندیده بود دهنش به خاطر خنده باز بشه ، یه لبخندی زد و گفت : " خیلی ممنون " 

یا همین دیروز ، سر کلاس اصول حسابداری ، استادمون درسشو که داد ، رو به بچه ها کرد و گفت : " حالا یه مثال حل میکنیم تا درس جا بیافته "  بعد رو کرد به منو گفت : " آقا شما بیا مثالو حل کن " !!!!!

من که آب به دهنم خشکیده بود ، گفتم : " استاد چرا من ؟ "  گفت : " آخه به شما میآد که درسو یاد گرفته باشین "  ، تو دلم گفتم : من غلط کردم که درسو یاد گرفتم . خلاصه به هر نحوی بود توسط امدادهای غیبی مثالو حل کردم .     

حالا ما تو عمرمون یه بار خواستیم ریشامونو بلند بذاریما ، اگه گذاشتن .

  نظرات ()
۸۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش .او یک شکلات گذاشت توی دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستی که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده میشوند‌،‌یعنی زندگی پس از مرگ . باز با هم دوستیم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم گفتم :« تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک «تا » بگذار . اصلا یک تا بکش از یک سر این دنیا تا سر آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نمیکرد . می دانستم او میخواست حتما دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید .

***
گفت:« بیا برای دوستیمان بک نشانه بگذاریم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش . او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم . میگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئی هستی » و شکلاتش را میگذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگی . میگفتم :«‌بخورش ! » میگفت :« تمام میشود . میخواهم تمام نشود . برای همیشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر یک روز شکلاتهایت را موچه ها بخورند یا کرمها . آنوقت چکار میکنی ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » میگفت میخواهم نگهشان دارم تا وقتی دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و میگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستی که تا ندارد . »

***
یک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظی کند . میخواهد برود . برود آن دور دورها .. میگوید :‌«‌میروم اما زود برمیگردم » من میدانم . میرود و برنمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد .من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌این برای خوردن . » و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت » . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش .هر دو را خورد و خندیدم . میدانستم دوستی من « تا » ندارد .میدانستم دوستی او « تا » دارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم .اما او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! .


                                                                                                                    زری نعیمی

  نظرات ()
۸۳- آب بازی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

از آب بازی تا چه حد خوشت میآد ؟ منظورم آب پاشیدن به همدیگس . احتمالا الآن اخماتو کشیدی تو هم ، یعنی اینکه اصلا با این کار حال نیمکنی . ولی باید بگم یکی از کارایی که هیجان ِ منو به اوج میرسونه ،‌ آب پاشیدن به دیگرانه ( البته اونایی که جَنبشو دارن ) .

حدودا ۸م-۹م عید بود که با دوستام تصمیم گرفتیم ظهر واسه نهار بریم پارکِ ناژوان . جات خالی نهارو گرفتیم و رفتیم تو پارک . چه جای ِ با صفا و زیبایی بود . اصلا اشتهای آدم اونجا چند برابر میشه . بعد از اینکه نهارو خوردیم ، چون تقریبا بیکار شده بودیم تصمیم گرفتیم یه آتیش کوچولو درست کنیم . چوب که اون طرفا نبود ، اونایی هم که بود چوبِ تر بود . ولی ما هم کم نیآوردیم ، رفتیم از ماشین بنزین کشیدیم و ریختیم رو همون چوبای تر . خلاصه تر و خشک با هم سوخت .  بعد از اینکه حسابی خسته شدیم ، اومدیم رو زیراندازی که پهن کرده بودیم دراز کشیدیم . تا میومد یکم چشمامون گرم بشه ، دوستم ( داوود ) یه مسخره بازی درمیآورد و مارو از خواب میپروند . یه چند بار بهش اخطار دادم که اگه اینکارو ادامه بده ، پامیشم حالشو میگیرم ، ولی مثل اینکه جدی نگرفت .  تا اینکه دفعه ی آخری که بازم از خواب پروندمون ، پاشدم رفتم یه سنگِ تقریبا بزرگی برداشتمو با شتابِ خیلی زیادی انداختم تو جوبی که از کنار زیرانداز رد میشد . تمام این آب گلا پاشید رو لباسو صورتو همه جاش ( بدبخت اون ۲ تا دوستمم پاسوز داوود شدن ) .

ولی کاش موضوع به همین جا ختم میشد . وقتی من کاملا حواسم از آب پاشیدن پرت شده بود ، یهویی دیدم از گردن تا تو کمرم خیس شد ، اول خوشحال بودم که آبِ معمولی ِ ، ولی وقتی دیدم انگار یکم چسبناک شدم ، فهمیدم که نوشابه بوده  .  اون لحظه واسه اینکه خنده ی داوود بند بیآد ، بقیه ی بنزینایی که از ماشین کشیده بودیمو ( حدودا نیم لیتر ) پاشیدم بهش . فقط یه کبریت کم داشت  .  البته قبول دارم که این شوخی ِ آخر یکم خطرناک بود ولی چاره ای نداشتم .

حالا کسی جرأت میکنه به من آب بپاشه ؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه