+ ۱۱۰- پنجشنبه ها با دیگران

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

هفته ی چهارم (آخر) :

احتمالا ، بعد از یک ماه تدریس ، الآن میتونین مثل بلبل اصفهانی صحبت کنین .

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۳




+ ۱۰۹- مطالعه آزاد (۱)

سرم به اندازه ی یه جنگل شلوغ شده ( منظورم موهام نیستا ) . از یه طرف عموم اومده ، هرشب خونه ی یکی از فامیلا جمع میشیم ، از اون طرف کارای نشریه رو باید انجام بدم ، از یه طرف اصلی دیگه درسامو باید بخونم ، این بود که میخواستم اگه بشه ، یه وقتِ مطالعه آزاد ازت بگیرم . که از۲۳/۳ شروع میشه وتا ۱۲/۴ ادامه داره . تو این مدت یادداشتی تو وبلاگ نمیذارم . قبلا از اینکه منو درک میکنی ممنونم  ( جمله ی اخیر از نظر ویراستاری بی نظیره )  .

از تمام دوستای دیگه ای هم که این وبلاگ رو میخونن ( Especially my elder sister )  عذرخواهی میکنم و امیدوارم که اونا هم منو درک کنن .

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: عمومی




+ ۱۰۸- قاچاقچی

دیشب داشتیم از خیابون میر وارد چهارباغ میشدیم که تو ترافیک گیر کردیم و حدود ۷-۸ دقیقه ای پشتِ چراغ قرمز موندیم . تواین مدت ، همینطور که داشتم به دور و برم نگاه میکردم ، یه بنز مشکی رنگ که کنار خیابون پارک شده بود توجهمو جلب کرد ، همینطور که داشتم نگاهش میکردم ، یهویی دیدم ۳ نفر دارن بهش ( ماشین ) نزدیک میشن ، با این مشخصات : دو نفر ِ کناری با هیکلایی شبیه مردان آهنین ، کت و شلوار مشکی ، کراوات سورمه ای ، قد بلند . نفر وسط تقریبا لاغر اندام ، ولی ورزشکار ، با موهای بلند ( تا روی شونه ) ، ریش پروفسوری ، شلوار مشکی ، بلوز سفید ، جلیقه ی مشکی .  نفر وسط ، به محض اینکه به ماشین رسید ، در صندوق عقبو باز کرد و سامسونت نقره ای که با دستبند به دستش بسته شده بود ، توی صندوق عقب گذاشت . اون دوتای دیگه هم دور و برو میپآییدن .

من که تا دیشب فکر میکردم همه ی این اتفاقا فقط تو فیلما میافته ، مات و مبهوت به اینور و اونور نگاه میکردم که شاید دوربین فیلمبرداری رو ببینم ، ولی دریغ از حتی یه بیننده . اون سامسونتی که من دیدم دقیقا مثل تو فیلما جنسش از فلز بود . مطمئنا اگه درشو باز میکردی ، فقط ۴-۵ ملیون دلار عایدت میشد

قاچاقچی شدن هم هیجان با حالی داره ، مگه نه ؟  هر لحظه امکان داره کشته بشی  .  خلاصه ، اینارو گفتم که اگه یه روز دیدی من قاچاقچی شدم ، به خاطر این بوده که غم عشق تو یادم بره .        

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: خاطرات




+ ۱۰۷- فرمت

اون طوری که نباید میشد ، شد  . ۴ تا از درایوام به علتِ ویروس بیش از حد ، عمرشونو دادن به شما و به رحمتِ ایزدی پیوستن ، که ۲ تا از این درایوا ، درایو C وD بود که روش ویندوز 98 و XP  نصب بود . منم چون  از هرچی ویروس بود خسته شده بودم ، همشونو فرمت کردم . این بود که مجبور شدم همه چیزو دوباره نصب کنم .

راستی شنیدم که بچه ها رو خیلی دوست داری ، مخصوصا اینایی که با مامانشون تو اتوبوس دانشگاه میشینن  .

دیگه عصر ، عصر اینترنتِ و اطلاعات و از اینجور حرفا ، خبرا سریع السیر میرسه . اوناییشو که میشه اینجا نوشت ، مینویسم ، اوناییشم که نمیشه نوشت ، تو دلم نگه میدارم که اگه بعدی وجود داشته باشه ، به خودت بگم .  

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: عمومی




+ ۱۰۶- پنجشنبه ها با دیگران

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

هفته ی سوم :

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳




+ ۱۰۵- چشمم روشن

امروز یکی از بهترین عموهام بعد از ۵ سال اومد ایران ، خیلی دلم واسش تنگ شده بود . دختر عمو ( بهاره ) و پسرعموم ( نیما ) اینقدر بزرگ شده بودن که به سختی میشد بشناسیشون . نیما وقتی میآد ، فقط فارسی رو میفهمه ، نمیتونه صحبت کنه، ولی وقتی دارن میرن ، فارسی و انگلیسی و لحجه ی اصفهانی رو قاطی میکنه و یه زبان از خودش در میآره . مثلا دفعه ی پیش که اومده بودن ، رفته بود قایم شده بود بعد منو صدا میکرد و میگفت : " حمید Come here بجور منو " . جالب اینجاس که وقتی برمیگردن تا یه ۲-۳ ماه هم اونجا مشکل داره ، مثلا یه بار از مهد کودکشون زنگ میزنن خونه و به مامانش ( خانم عموم ) میگن  بچتون یه چیزی میخواد که ما نداریم ، وقتی خود خانم عموم با نیما صحبت میکنه ، میفهمه چمدون رو به فارسی میگفته . ولی برعکس ، بهاره جمله بندی های فارسیش از منم بهتره  .

تو این فکرم که این مدتی که اینجان ، من چطوری واسه پایان ترم درس بخونم  ، آخه هرشب خونه ی یکی از اقوام دعوتیم و مطمئنا نمیشه نرفت ( یعنی دلم نمیآد نرم ) . به هر حال اگه مشروط شدم  بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا .

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: عمومی




+ ۱۰۴- الاف

دیروز که تابلو نبود ما الافیم ؟  

آخه میدونی ، دانشگاهی که من میآم و میرم مثل یه مدرسه ی خیلی بزرگه که راهش از خونمون خیلی دوره . البته این مورد فقط برای من تنها  نیست ، بلکه در مورد همه ی اینایی که تو فنی ۲ درس میخونن صادقه . 

من نمیدونم مگه رشته های مکانیک ، صنایع و متالورژی دانشگاه آزاد چه گناهی کردن که رشتشون دختر نمیگیره .  حالا دختر که نمیگیره هیچ ، تازه دانشکده مونم ۳۰۰ متری دانشکده ی رشته های برق ، کامپیوتر و عمران انداختن . بچه ها به فنی ۲ به جای دانشکده میگن نرکده . اینا همه رو میشه یه جورایی تحمل کرد ، ولی یه چیزی رو نمیشه بی خیالش بشی ، اونم اینکه وقتی میری تو فنی ۱ ، دوستاییم که اونجا درس میخونن تا آدمو میبینن ، جمله ی بعد از سلامشون اینه " اینجا چیکار میکنی ؟ " .

آقا اصلا به تو چه که من اینجا چیکار دارم ، مگه دانشکده رو خریدی ؟ ( البته اینارو تو دلم میگم ) . بابا به خدا منم اینقدر الاف نیستم که همش اونجا باشم ، مثلا این ترم محاسبات عددیم اونجا تشکیل میشه . خیلی دیر پیش میآد که من بیام اونجا ، وقتایی هم که میآم فقط به خاطرتو.

دیروز هم استادمون نیومده بود ، ما هم اومدین یه تابی تو فنی ۱ بزنیم که از قضا شما رو دیدم ( تاکید میکنم که کاملا اتفاقی تو رو دیدم  ) .      

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: عمومی




+ ۱۰۳- پنجشنبه ها با دیگران

فراگیری لحجه ی شیرین اصفهانی در یک ماه

هفته ی دوم :

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۳




+ ۱۰۲- دندون

Tooth

اول یه تاریخچه ای در مورد دندونام بگم ، بعد این یادداشتو شروع میکنم :

من کلا ۲ بار رفتم دندون پزشکی ، دفعه ی اول : ۲ تا دندونای شیری جلوییم که افتاده بود ، از بس با لثه هام سیب خورده بودم ، سفت شده بود و در نمیومد . بی دندون رفتم تو مطب ، با دندون از مطب خارج شدم . دفعه ی دوم : یکی از دندونای آسیاب بالاییم یه تیکش شکست ، که مجبور شدم برم پرش کنم . 

یه چند روزی بود که وقتی آب سرد یا چایی داغ میخوردم ، یکی از دندونای آسیاب بالام درد میگرفت ( منم حساس ) .

چون میدونستم تا برم پیش دکترم بهم میگه برو عکس بگیر ، منم پیش دستی کردم و رفتم تو یکی از این رادیولوژی آ تا عکس بگیرم . یه خانمی که تقریبا ۳۰ ساله به نظر میرسید مسئول عکس گرفتن بود ، وقتی نوبت من شد ، منو برد تو اتاق و سرمو گذاشت بین یه دستگاهی و خودش رفت بیرون ، بعد فیلمی که توی دستگاه بود ۱۸۰ درجه ( از این گوش تا اون گوش ) چرخید و عکسو گرفت . چند ثانیه بعد همون خانم اومد و منو از اون وضعیت نجات داد ، وقتی داشت میرفت ، بهش گفتم : " عذر میخوام خانم ، وقتی داشتین عکس میگرفتین ، من پلک زدم ، طوری نیست ؟ " یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت : نه ، مهم نیست . 

بعد از چند دقیقه که نشستم ، عکسو آورد ، همینطور که داشت از من مشخصاتمو میپرسید ، من عکسو از تو پاکت در آوردمو با یه حالتِ تعجب گفتم : " این که سیاه شده " !!!!! 

خانمه اگه تا اون موقع شک داشت که من عقب افتادگی ذهنی دارم یا نه ، اونجا مطمئن شد که دارم  . این دفعه با حالتِ ترحم گفت : " نه ، سیاه نشده ، باید تو نور بگیرین تا معلوم بشه "

خلاصه ، عکسو برداشتمو رفتم پیش خانم دکتر ( یکی از دوستای مامانمه )  . خانم سوادکوهی وقتی عکس دندونامو دید گفت : چه دندونای خوشگلی داری ، هیچیشون نیست ، فقط باید جرم گیری کنی " بعد ادامه داد " فقط یه مشکلی داری ، اونم اینه که باید دندونای عقلتو هرچه زودتر بکشی  "  گفتم : چرا ؟ ، گفت : " عکسو ببین " ، وقتی عکسو نگاه کردم ، دیدم دندونای عقلم به جای اینکه عمودی در بیاد داره افقی در میآد . 

ما که عقل درست و حسابی نداشتیم ولی اگه یه چند وقت دیگه دیدی بدتر شدم ، بدون اون یه ذره عقلی هم که داشتم ، کشیدن .       

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: خاطرات




+ ۱۰۱- خلاف

امروز امتحان میان ترم مقاومت مصالح داشتیم ، از اسمش معلومه درسش در چه مورده ، در مورد اینه که اگه به یه ماده نیرویی وارد کردیم ، تا چه حد میتونه در مقابل این نیرو مقاومت کنه که نشکنه ، نپیچه ، خم نشه ، ... .

حدودا ساعت ۱۲ بود که سوار اتوبوس شدم که بیام دانشگاه ، رفتم ردیف آخر اتوبوس نشستم و جزومو باز کردم و شروع کردم به خوندن . تقریبا وسطای راه که رسیدیم ، پلیس جلومونو گرفتو به راننده ی اتوبوس ایست داد ( شاید هم برعکس ) ، یه چند ثانیه بعد  یکیشون اومد بالا  و شروع کرد به نگاه کردن بچه های دانشگاه . 

یهویی هم روشو به من کرد و گفت : " تو پاشو بیا پایین "  

گفتم : " من ؟ " 

گفت : " نه ، بغل دستیت . "

وقتی به بغل دستیم نگاه کردم ، یه جورایی به پلیسه حق دادم ، آخه قیافه ی پسره خیلی خلاف بود . خلاصه ، پسره بلند شد رفت به طرف پلیسه ، پلیسه ازش پرسید : " تو دانشجویی ؟ " پسره گفت : " آره " پلیسه گفت : " کارتِ دانشجوییتو بده " پسره گفت : " همرام نیست " . پلیسه هم دستِ پسره رو گرفت و بردش پایین . راننده ی اتوبوس هم داشت راه میافتاد که من بلند گفتم : " آقای راننده چند لحظه صبر کنین من کلاسورشو بهش بدم و بیام " . بعد بلند شدم و از اتوبوس پیاده شدم ، رفتم کلاسورو دادم به پسره . پلیس که به پسره شک کرده بود ، با این کار من یکم از شکش کم شد . منم دوباره اومدم سوار اتوبوس شدم ، یه ۲-۳ دقیقه بعد هم پسره اومد بالا و اتوبوس راه افتاد .

قبل از اینکه این اتفاق بیفته ، روبروی ما ( ۲ تا صندلی سینماییا ) ۴ تا دختر نشسته بودن که از بس با همدیگه حرف زدن آرزو کردم که ای کاش گوشام عایق صوتی داشت  . ولی وقتی این اتفاق افتاد صداشون که قطع شد هیچ ، قیافه هاشون هم مثل این کتک خورده ها شد ، باور کن یکیشون ۳-۴ بار بغض گلوشو گرفت . احتمالا خودشو گذاشته بود جای پسره . ولی واسه من که خوب بود ، چون بقیه ی راه رو توی سکوت درس خوندم  .

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: خاطرات




+ ۱۰۰- صد یا سد

Dam

ده ، بیست ، سه پونزده ، هزار و شصت و شونزده  ، حالا که رسید به ۱۰۰ تا ...

این مدت چقدر حرف زدم !!!!!!

الآن ۱۰۰ قسمته که من یه ریز دارم زبون میریزم و تو انگار نه انگار ، بابا به خدا اگه سنگ هم بود تا حالا موم شده بود . یکمی هم به فکر فقیر فقرا باش .

یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه : "از عشق تو من مرغم ، باور نداری بی وفایی بی وفایی ..." الآن کاملا در مورد من صادقه  .

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها: مناسبت ها