حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۱۶- مارمولک# نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۳

من قبل از اینکه این قسمتو شروع کنم ، یه مطلبی بگم . یا ویرایشگر پرشین بلاگ ساعت بلد نیست ، یا اینکه تهران هر لحظه داره از اصفهان دور میشه . روزای اولی که با پرشین بلاگ کار میکردم ، ساعتی که یادداشتو میفرستادم ، با ساعتی که پایین یادداشت میزد ۲ دقیقه اختلاف داشت ، بعد شد ۱۵ دقیقه ، بعد نیم ساعت ، ...  ، تا الآن که حدودا یه یک ساعتی اختلاف زمانی داره ، یعنی من این یادداشتو ساعت ۲:۳۰ بامداد فرستادم ولی اون پایین نوشته ۳:۳۳ بامداد . 

اگه بعد از ۲ سال و نیم بفهمی که پدر یکی از دوستات مارمولک بوده چه حال میشی ؟  حتما الآن میگی هیچی . منم اولش به خودم گفتم هست که هست ، به من چه ، ولی وقتی یخورده فکر کردم دیدم نکنه من یه چیزی جلو این پسره گفته باشم که ضایع بوده . خلاصه نشستم به اندازه ی ۲ سال و نیمی که با هم دوست بودیم فکر کردم ببینم چی آ گفتم . تا اینکه به این نتیجه رسیدم که تا قبل از فیلم مارمولک من حرف ضایعی نزدم ، ولی از بعدش تا دلت بخواد چرت و پرت گفتم . فقط تنها خوبی که داره اینه که اون نمیدونه که من میدونم باباش مارمولکِ . آخه اصلا بهش نمیومد که پدرش اینکاره باشه . معمولا کسایی که باباشون اینکارن حداقل دوست دختر ندارن ، ولی این تا دلت بخواد دوست دختر داشت . تازه میگفت من اینارو صیغه ی موقت خودم میکنم ، من اولش فکر میکردم چرت و پرت میگه ولی الآن میفهمم که راست میگفته .  تو این دوره زمونه آدم به هیچکس نمیتونه اعتماد کنه ، بپا یهو یه حرفی نزنی که بعدا به ضررت بشه ، حتی به دوسای تقریبا صمیمیت .   

  نظرات ()
۱۱۵- حاج علی ننام نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۳

هورااااااااااااااااااااااا ، بالاخره مامانم اومد . چهارشنبه ی هفته ی گذشته ساعت ۱۹:۵۵ بعد از ۱۵ روز دوباره مامانمو دیدم . تازه فهمیدم که چقدر دوسش داشتم و خودم نمیدونستم . دیگه ایندفعه واقعا مامانم اومد ، مطمئنم که خواب نمیبینم .

این چند روزه یه حال اساسی با دوستان و آشنایان کردیم . همون شب اولی که مامان اینا رسیدن ، همگی رفتیم خونه ی پدربزرگم ، فرداشبش همگی مهمون ما بودن ، پس فردا شبش هم مهمون خالم بودیم . جات خالی ، خیلی خوش گذشت . 

قبل از اینکه علی ( پسرخالم ) بره مکه ، وقتی ازش سئوال میکردیم که " علی که میره مکه ، بهش چی میگن ؟ "   میگفت : " حاج علی ننام " ( یعنی حاج علی سلام ) .  وقتی جمعه رفتیم خونشون ، روی پارچه ی بزرگی دم در نوشته بودن حاج علی ننام . پریشب به علی گفتم : " علی بگو رومینا " ، اگه گفتی چطوری تلفظ کرد ؟ ، گفت : " مومینا " . اون لحظه میخواستم بخورمش ولی خودمو کنترل کردم .

  نظرات ()
۱۱۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳

۱)عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان .

۲)عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها

 

 

بنا می شود .

 

۳)عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم .

 

۴)عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد .
۵)عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است .

 

۶)عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم،دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری باشیب نرم .

 

۷)عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست، درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست،دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند

                                                             وبلاگ خانومی ۱۵

 

 

If you have a big problem, dont say "Oh God I have a big problem!", but say

"Hey problem I have a big God!".

                                                             فاطمه


طفلی تازه آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت!

نه دیگه آقای شاعر!اشتباهت اینجاست!تا هوای حوا نداشته باشه که آدم نمیشه!!!!

نه؟؟؟؟

                                         فاطمه

مثل هم

 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

 راهش شاید این باشد

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .
                                                          

                                                            شل سیلورستاین

  نظرات ()
۱۱۳- غذا نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳

Food

الآن میفهمم چرا مامانم میگفت باید ظرف بشورم ، چون میخواست خواهرم دست تنها نباشه . ولی دمش گرم ( خواهرم ) مثل مامانم کارای خونه رو میکنه ، ولی بعضی موقع ها هم کم میآره . مثلا تو اون هفته واسمون کوکو پخته بود ، بعد نمیدونم چیکارش کرده بود که کوکو تلخ شده بود  ، من به هر زجری که بود یه برششو خوردم که ناراحت نشه ، ولی مثل اینکه فهمید قضیه از چه قراره  و خودش شروع کرد به خندیدن . یه بار دیگه هم اومده بود کتلت بپزه ، بریون ( غذای سنتی اصفهان ) شده بود ، یعنی ما کتلتارو با قاشق خوردیم  . این دم آخری هم که مامانم داره میآد ، اینقدر پلو عدس درست کرده که ، ما از شنبه تا حالا به صورت شبانه روزی داریم پلو عدس میخوریم  . البته اگه بابام نبود ، من همون چند روز اول تلف شده بودم ، چون تا میبینه اوضاع غذا بی ریخته ، طوری که خواهرم ناراحت نشه ، میگه بریم رستوران ، یا زنگ بزن پیتزا بیارن ، ولی دیگه حالم از هرچی رستوران و پیتزا فروشیه داره به هم میخوره ، دلم هوای خورشت بادمجونای مامانمو کرده  . انشاالله که زودتر بیاد و شر قضیه رو بکنه .    

  نظرات ()
۱۱۲- بینی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۳

Nose

این ترم یکی از کارگاهامون به دلیل ازدیاد جمعیت ، ۲ هفته بعد از امتحانای پایان ترم شروع شد ( یعنی از شنبه ی همین هفته ) ، که از ساعتِ ۸ صبح شروع میشه و ساعتِ ۱۲:۳۰ به زور تموم میشه . 

امروز هم مثل روزای پیش ، وقتی ساعتِ ۱۲:۳۰ کارم تموم شد ، اومدم تو ایستگاه اتوبوس تا بیام اصفهان . همینطور که با داوود منتظر اتوبوس بودیم ، یکی از دخترایی که تو ایستگاه نشسته بود ، اومد پوسته ی ساندیسشو بندازه تو سطل آشغال ، که بی اختیار توجه منو داوود رو جلب کرد ( اگه گفتی چرا ؟‌ ) ، آخه خیلی شبیه به تو بود ، من که اول فکر کردم خودتی ، فقط بینیتو عمل کردی ، بعد یکمی که فکر کردم ، دیدم اون بینی که من دیده بودم احتیاجی به عمل کردن نداشت . ولی بازم به حدسیات اکتفا نکردم و وقتی که اتوبوس اومد ، سریع اومدم ببینم خودتی یا نه . از طرز راه رفتن و قدش میشد فهمید که تو نیستی ، ولی چون چهرش شباهت زیادی به تو داشت ، میخواستم صداشم بشنوم تا مطمئن بشم که تو نیستی ، این بود که یه ردیف جلوتر از اونا نشستم . حالا مگه حرف میزد ، آخه یجوری هم به من نگاه میکرد که انگار منو میشناسه ، خلاصه بعد از یه یک ربعی که منتظر موندم ، بالاخره حرف زد .

اگه بخوام حرف زدنتو با اون مقایسه کنم ، مثل اینه که حرف زدن غول چراغ جادو رو با یه بچه ی ۲ ساله مقایسه کردم . هرچقدر صدای تو ظریف و دوست داشتنیه ، صدای اون مثل بوق دوچرخه بود . فقط یه ۳-۴ درصد از زیبایی چشماتو داشت ( نه بیشتر ) .

وقتی واسه اولین بار داوود رو بعد از عمل کردن بینیش به صورتِ اتفاقی تو خیابون دیدم ( حدودا ۴ سال پیش ) ، اول نشناختمش ، فقط میدونستم که یه جا دیدمش ، وقتی رفتم جلوتر ، شک کردم داوود باشه یا نه ، این بود که یواشکی رفتم پشتِ سرش تا ببینم چی صداش میکنن ، وقتی دیدم داوود صداش کردن ، مطمئن شدم که اونه . واسه همین هم بود که شکم رفت رو بینی ، بالاخره انسان جایزالخطاست .  

  نظرات ()
۱۱۱- من اومدم نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۳

بالاخره با یک هفته بد قولی ، بعد از یک ماه دوباره دارم مینویسم . دقیقا نمیدونم از کجا شروع کنم فقط همینو میدونم که به اندازه ی ثانیه هایی که از عمر نوح گذشته دلم هواتو کرده  .

امتحانارو چیکار کردی ؟  چرا کم پیدا شدی ؟ نکنه من کم پیدام ؟ ...

تو این یک ماه اتفاقایی افتاد که سعی میکنم مهمتریناشونو واست تعریف کنم . یکی از مهم ترین ِ این اتفاقا ، رهسپار شدن مامانم به مکه بود . 

عید نوروز امسال ، بابام واسه اینکه مامانمو غافلگیر کنه ، فیش مکه ی عمره رو بهش هدیه داد ، مامانم اول از خوشحالی پر درآورد ولی وقتی فهمید بابام همراش نیست خیلی ناراحت شد و میخواست قبول نکنه ، خلاصه دیگه با اصرارای بابام قبول کرد .  علتِ اصلی که پدرم نتونست با مامانم بره این بود که عموم هنوز اینجاست . آخه میدونی ، رابطه ی عاطفی که این عموم با بابام داره به دلیل اختلاف سنی کمشون از عموهای دیگم بیشتره ، واسه همین  بابام نمیتونست اونو تنها بذاره . البته مامانمم تنها نرفت ، با خالم ، شوهر خالم ، پسرخالم ( علی‌ ) ، مادر بزرگم و پدربزرگم رفت . الآن دقیقا ۱۰ روزه که از سفرشون میگذره ، خیلی دلم هواشو کرده ، اینو از خوابای چرت و پرتمم میشه فهمید .  چند شب پیش که یک هفته از رفتنشون میگذشت ، خواب دیدم که مامانم اومده ، پریدم بغلش کردمو حسابی بوسش کردم ، بعد از اینکه حال و احوال کردیم رو به من و خواهرم کرد و گفت : من یه هفته دیگه از مسافرتم مونده ، الآن اومدم استراحت کنم تا دوباره برم . پریشب دوباره خواب دیدم مامانم اومده ولی من زیاد تحویلش نگرفتم ، مامانم ازم پرسید چرا به من محل نمیدی ، منم رو کردم بهشو گفتم : " دوباره دارم خواب میبینم ، شما هنوز نیومدی " ، مامانم با مهربونی گفت : " نه عزیزم تو خواب نمیبینی " منم ساده ، دوباره باورم شد و پریدم به ماچ و بوسه کردن . وقتی از خواب بیدار شدم ، حسابی ضایع شدم .  دیروز ظهر هم خواب میدیم مامانم که برگشته بود ، از بس کوچیک شده بود ، مجبور شدم بشینمو بغلش کنم . 

خلاصه ، اینم از آخر و عاقبت ما . الآن مطمئنم با این حرفایی که زدم ، میگی چه بچه ننه ایه ، ولی قبل از اینکه قضاوت کنی ، اجازه بده مامانت اینا  به سلامتی برن مکه  ، اونوقت میفهمی من چی میگم .   

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه