حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۲۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۳

صدایت می کنم تا راز دل را فاش، بنمایم؛

کتاب عاشقی را باز، بگشایم؛

حدیث دلبری گویم؛

ره دلدادگی پویم؛

صدایت می کنم اما...

نگاهم می کنی و حرف دل ناگفته می ماند!

نگاهم می کنی آرام و می دانم که می دانی

که هم ناگفته می بینی

و هم ننوشته می خوانی!

نگاهت یک سبد عشق است،

نگاهت یک بغل امید...،

نگاهت ریزش باران احساس است!

... مسیر چشم بر اعماق نگاهت خیره می ماند،

طنین قلب در ژرفای نگاهت غرق می گردد،

دلم آرام می گیرد به لبخندی که بر روی لبانت نقش می بندد!

نگاهم می کنی و راز دل را فاش می بینم... می بینم...

کتاب عاشقی را باز می خوانم... می خوانم...

                                                                       پسر ساکت

  نظرات ()
۱۲۸- بنزین خوش موقع نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۳

دیدی گفتم آس و پاس شدیم رفت . امروز چون امتحان میان ترم داشتیم ، من یکم زودتر از خونه اومدم بیرون که قبل از امتحان یه چند تا سئوال از استاد بکنم . از قضا ، وقتی سوار ماشین شدم دیدم بنزین نداره ، واسه همین از تو اتوبان جدیده اومدم که دم سارمیه بنزین بزنم . خلاصه ، بعد از دورچه ، از یه چند تا ماشین که سبقت گرفتم رسیدم به یه پراید ، وقتی یکم بهش نزدیک شدم که سبقت بگیرم ، چشماشو شناختم  . اصلا پام از روی گاز شل شد . تا قبل از اینکه ببینمت ، دوستم داشت سئوالایی که تو درس واسش پیش اومده بود رو از من میپرسید ( آخه فکر کرده بود من خیلی حالیمه ) ، از اون لحظه به بعد هر چی سئوال میکرد ، من اصلا نمیشنیدم ، یعنی هرچقدر میخواستم افکارمو متمرکز کنم که جوابشو بدم ، نتونستم . همین که ماشینو کنترل میکردم ، خودش خیلی هنر بود .

راستی ، چرا ماشینو میذاری تو آفتاب ؟  وقتی برمیگردی ، اگه ۳ تا کولر آبی هم به ماشین ببندی  ، به این زودیا خنک نمیشه . آخه میدونی ، در روایات اومده که هرکی بتونه آفتاب دانشگاه نجف آباد رو به مدت ۴ سال تحمل کنه ، واسه جهنم مشکلی نداره ، به راحتی از پسش بر میآد .

  نظرات ()
۱۲۷- آس و پاس نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳

احتمالا موزیک ویدئوی آس و پاس افشینو دیدی ، اونجام دختره هرجا میره ، افشین اونجاست . امروز من اومده بودم مرکز آموزش کامپیوتر شهرداری اسممو بنویسم که دیدم جنابعالی دارین امتحان میدین . یا من زیادی زده به سرم ، که همه رو شکل تو میبینم ، یا اینکه مثل این فیلم هندی آ ، تو این شهر به این بزرگی همدیگه رو اتفاقی میبینیم . من اینقدر که تو رو به صورتِ اتفاقی میبینم ، فامیلا و دوستامو نمیبینم  . مطمئنم به هر کی بگم که من تو این اتفاقات بی تقصیرم ، باورش نمیشه  . حالا چه کلاسی میخوای بری ؟  تو که خودت خدای کامپیوتر و الکترونیکی . نکنه داشتی امتحان واسه استاد شدن میدادی  . فقط اگه یهو استاد شدی ، نکنه تحویلمون نگیری !! ( نه اینکه الآن میگیری  ) .

یه فلش بی معنی ولی با حال : 

 http://www.shosheh.com/CLIPS/Ghorbaghe01-104.swf

 

  نظرات ()
۱۲۶- آبی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۳

اول از همه ، کیف جدید مبارک باشه . عنوان این یادداشت هم  همرنگ کیف شماست .

پریروز با پسر عموم تو تاکسی نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم ، راننده ی تاکسی هم منتظر بود یه نفر دیگه بیآد تا راه بیافته . بعد از یه ۲-۳ دقیقه یه آقایی با یه هیکل اندازه ی رضازاده نشست بغل ما . وقتی راننده ی تاکسی راه افتاد ، احساس کردم قسمتی از بدنم که به این آقای چاق چسبیده بود تکون میخوره . یخورده که دقت کردم ، دیدم داره سِک سِکه میکنه . باید اونجا بودی و میدیدی ، ۱۲۰ کیلو هیکل هر چند ثانیه یک بار ۲ سانتی متر میرفت رو هوا دوباره برمیگشت پایین . من که از خنده داشتم میترکیدم ، هی با پسر عموم حرف میزدم که یعنی دارم با اون میخندم . ولی یه موقعی شده بود که دیگه هیچی واسه گفتن نداشتیم ، منم چون چسبیده بودم بهش ، وقتی میخندیدم بدنم میلرزید ، اونم فهمید که داریم بهش میخندیم . یه چشم غره ای بهمون رفت ، ما هم واسش یابو آب دادیم . آخر کار که میخواست پیاده بشه ، اومد به راننده ی تاکسی بگه آقا خیلی ممنون که یهو سِک سِکش گرفتو یه کلمه ی بی معنی گفت . اونجا دیگه نتونستم جلو خندمو بگیرم و قاه قاه زدم زیر خنده  و واسه اینکه ۳ نشه رومو به پسر عموم کردمو گفتم این جک رو شنیدی ؟ " ترکه میخوره زمین ، هوا میره ، نمیدونی تا کجا میره " .  

احتمالا فهمید که ما واسه چی داریم میخندیم ولی به روی خودش نیآورد ، آخه جک به این بیمزه گی خندیدن داره ؟

    

  نظرات ()
۱۲۵- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۳

مطلب پایین رو چند روز پیش توی یه سایتی خوندم . و چون دیدم در حق آقایون ظلم شده ، با کمی ویرایش ، آوردمش اینجا . قسمتایی که داخل پرانتز نوشته شده رو من اضافه کردم . راستی این پنجشنبه یکم دیر شد ، افتاد تو جمعه ، به بزرگی خودتون ببخشید . 

مردها مثل « مخلوط کن » هستند ، در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد ( همه کار ) . مردها مثل « آگهی بازرگانی » هستند ، حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمیتوان باور کرد ( واسه اینه که فراتر از فهم صحبت میکنن ) . مردها مثل « کامپیوتر » هستند ، کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند ( اون به خاطر کینه نداشتنه ) . مردها مثل « سیمان » هستند ، وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ آنها را از جا بکنی ( مقاوم و استوار ) . مردها مثل « طالع بینی مجلات » هستند ، همیشه به شما میگویند که چه بکنید و معمولاً اشتباه می گویند ( چون دقیقا برعکسه گفته هاشون عمل میشه ) . مردها مثل « جای پارک » هستند ، خوب هایشان قبلا" اشغال شده و آنهائی که باقی مانده اند یا کوچک هستند یا جلوی درب منزل مردم ( جوینده یابنده است ) . مردها مثل « باران بهاری » هستند ، هیچوقت نمیدانید کی می آیند ، چقدر ادامه دارد و کی قطع میشود ( ولی وقتی می آیند همه چیز را پاک و تمیز میکنند ) . مردها مثل « موز » هستند ، هرچه پیرتر میشوند وارفته تر میشوند ( و خوشمزه تر ) مردها مثل « نوزاد » هستند در اولین نگاه شیرین و با مزه هستند ، اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید ( از بس کم صبرید ) .

خانم ها مثل « رادیو » هستند ، هر چی می خواهند می گویند ولی هر چه بگویی نمی شنوند. خانم ها  مثل « اینترنت » هستند ، از هر موضوعی یک فایل اطلاعاتی دارند. خانم ها مثل « چسب دوقلو » هستند ، اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد دیگر باید سیم را برید. خانم ها مثل « موتور گازی » هستند ، پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت . خانم ها مثل « رعد و برق » هستند ، اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون. خانم ها مثل « لیمو شیرین » هستند ، اول شیرین و بعد تلخ می شوند. خانم ها مثل « موبایل » هستند ، هر وقت کاری مهم پیش می آید در دسترس نیستند. خانم ها مثل « گچ » هستند ، اگر چند دقیقه مدارا کنید آنچنان سخت می شوند که هیچ شکلی نمی گیرند. خانم ها مثل « کنتور برق » هستند ، هر از چند سالی یکبار سن آنها صفر می شود. خانم مثل « فلزیاب » هستند ، هرگاه از نزدیکی طلافروشی رد می شوند عکس العمل نشان می دهند. خانم ها « خیلی زرنگ » هستند ، آنقدر جنگیدند تا جایزه صلح را گرفتند .

 

  نظرات ()
۱۲۴- خودکشی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳

tower

پریروز که از دانشگاه بر میگشتم ، دیدم خیابون دقیقی ( محتشم کاشانی ) به طرز فجیعی شلوغه . از یکی که اونجا ایستاده بود پرسیدم چی شده ؟  گفت : یه نفر میخواد خودشو از بالای پشت بوم بندازه پایین . گفتم : واسه چی ؟  گفت : برو از خودش بپرس  . گفتم : حالا خودشو انداخت پایین یا نه ؟  گفت : یه چند نفر پایین ساختمون ایستاده بودن و داد میزدن که : " بپر دیگه ، مسخرمون کردی ؟ "  بدبختِ بیچاره فکر کرده مثل این فیلم امریکاییا میآن ازش خواهش میکنن که خودشو نندازه  . بابام از سر کار که میومده ، دیده بوده که دستگیرش کردن و دارن میبرنش . احتمالا حکمش اعدامه ، تا دیگه هوس خودکشی به سرش نزنه .

احتمالا من هم از دستِ تو به یه همچین نقطه ای میرسم  . امروز رفته بودم بانک که شهریه ی ترم تابستونمو بدم که یهویی دیدم جنابعالی هم اونجایین . نکنه ترم تابستونه گرفتی ؟  من هفته ای ۳ روز دانشگام ، چرا تا حالا ندیده بودمت ؟  ولی به هر حال به هر علتی که اومده بودی دانشگاه ، به اندازه ی ۲-۳ ماه بهم انرژی دادی .

  نظرات ()
۱۲۳- وداع نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۳

چقدر خداحافظی کردن سخته !!  ( نترس ، با تو نمیخوام خداحافظی کنم

دقیقا یک هفته ی پیش عموم اینا رفتن  . خیلی دلم هواشونو کرده . واقعا اینایی که میگن خارجیا احساس ندارن ، کاملا چرت و پرت میگن . تو فرودگاه دخترعموم مثل بارون گریه میکرد ، در حالی که تو عمرش فقط ۳ بار اومده ایران . همینطور پسرعموم ، وقتی میخواست از من خداحافظی کنه ، حدودا ۳۰-۴۰ ثانیه منو سفت گرفته بود تو بغلش و بوسم میکرد ، درحالیکه فقط ۹ سالشه . تو این مدت اینقدر به من دل بسته بود که وقتی دید من گیتار میزنم ، سر باباشو خورد که واسش گیتار بخره . ولی آخه دستاش هنوز اونقدر بزرگ نبود که بتونه گیتارو بگیره دستش ، اصلا پشت گیتار گم میشد . وقتی اینارو بهش گفتم ، قبول کرد که یه ۳-۴ سال دیگه که یکم بزرگتر شد واسش بخرن .

اینو همه میدونیم که هر سلامی ، یه خداحافظی هم همراهش هست ، و این غیر قابل انکاره .   

  نظرات ()
۱۲۲- دعوا نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۳

امشب یه اتفاقی واسم افتاد که تو این 21 سالی که از عمرم میگذره بی سابقه بود . یعنی مطمئنم تا عمر دارم ، هیچوقت امشبو فراموش نمیکنم !!!

امروز عصر مثل هر هفته با دوستام ( داوود ، محسن ، اسماعیل ) رفته بودیم بیلیارد ، از بدشانسیمون من و اسماعیل شرط رو باختیم و مجبور شدیم بستنی بخریم . خلاصه بستنی رو خریدیمو رفتیم تو پارک ، همینطور که داشتیم مسیر پارک رو طی میکردیم که برسیم به آب ، یه بادکنک فروشی همینطور زل زده بود به ما ، ما هم یه 2 بار نگاش کردیم و از کنارش رد شدیم ، همین که یکم ازش دور شدیم ، برگشت گفت : شناختیش ؟  منم برگشتم گفتم : آره شناختمش ، صاحبته . اونم برگشت یه چیزی گفت که دیگه نمیشد حرفشو تحمل کرد ، منم رفتم به طرفشو به فاصله ی ۵ سانتی متریش ایستادم ، سریع دستاشو گرفتم که یهو با دستاش نخواد غافلگیرم کنه ، از اون طرف هم مواظب بودم یهو با سر تو صورتم نزنه ، پاهامم کامل بسته بودم که یهو لگد نزنه . خلاصه همه ی موارد ایمنی رو رعایت کرده بودم که اگه خواست دست از پا خطا کنه ، حالشو بگیرم . هنوز داشتیم با هم کل کل میکردیم که یهویی دیدم 10 -11 نفر هجوم آوردن رو من !!!!!!!! 

من که حسابی غافلگیر شده بودم که اینا از کجا اومدن ، وقتی سرمو بالا کردم دیدم دعوا شروع شده . دور تا دور هر کدوممونو ۴ تا لات گرفته بود . من که تا حالا تو عمرم دعوای واقعی نکرده بودم ، شروع کردم به زدن . البته من میزدم ولی اونا بیشتر میزدن . من نمیدونم اگه همین 2 جلسه کانگفو رو نمیرفتم ، چیکار میکردم . تنها کاری که میشد بکنی ، دفاع بود . هیچکدوم از ضربه هاشون رو حساب نبود ، واسه همین راحت میشد دفاع کرد ، ولی چون تعدادشون زیاد بود بعضی از ضربه هاشون هم میگرفت ، مثلا تنها ضربه ای که وقتی خوردم خیلی عصبانی شدم یه تو گوشی آب دار بود . وقتی تو گوشی رو خوردم ، تا یه چند لحظه صورتم خواب رفته بود . تا اینکه محسن  اومد کمکم و یه 2 تاشونو پرت کرد اونور ولی بی مروتا مثل مورچه ها که اگه پاتو بذازی رو یکیشون بقیشون از 100 تا سوراخ دیگه میزنن بیرون ، میریختن دورمون . همینطور که مواظب بودم کسی بهم حمله نکنه ، دیدم اسماعیل افتاده رو زمین و یه ۵-6 نفر دارن کتکش میزنن . سریع رفتم به طرفش ، دیدم بلوزش خونی ، منم اون روی سیِِِّدیم اومد بالا و دیگه نمیفهمیدم کجای کی دارم میزنم ، فقط میزدم ( راستی تا حالا نگفته بودم که من سیّدم )  . تا اینکه یه 7-8 تا خانم چادری که احتمالا فرشته و ملائک بودن اومدن با جیغ و داد مارو از هم جدا کردن ، معلوم بود اصفهانی نبودن چون یکم  لحجه داشتن . همینطور که داشتیم خودمونو جمع و جور میکردیم که بریم ، یهو دیدم یه نفر با سرعت داره به طرف داوود میدوه ، بعد پرید بالا که با لگد بذاره تو کمر داوود ، داوود بیچاره هم که پشتش به پسره بود ، روحشم خبر نداشت که چه بلایی قراره سرش بیاد ، سریع داد زدم " داوود پشت سرتو " ، همین که برگشت ، پای پسره یکم خورد به شونه ی داوود . مطمئنم اگه برنگشته بود یه 2-3 تا از مهره های کمرش شکسته بود . پسره وقتی دید لگدش کارساز نبوده ، رفت شیشه ی ته قلیونشونو آورد و شروع کرد دنبال داوود دویدن . من که دیدم دیگه موندن جایز نیست ، اسماعیلو بلند کردمو با محسن شروع کردیم  به دویدن که یهو پسره یه بلایی سر داوود نیاره . پسره که دید به گرد پای داوود هم نمیرسه نا امید شد و برگشت . ما هم از اون طرف پارک زدیم بیرون . وقتی رسیدیم تو ماشین ، تازه فهمیدیم که چه خطری از بیخ گوشمون گذشته . من اول فکر کردم اسماعیل بینیش خون افتاده که بلوزش پر از خون شده بود ولی تو ماشین فهمیدم به بازوش یه چاقو زدن . سریع خودمونو رسوندیم به یه داروخونه ، یه بتادینو چند تا چسب زخم و یه بسته دستمال کاغذی خریدیم و رفتیم تو یکی از دستشوییای پارک لباسشو شستیم و منتظر شدیم که خشک بشه . تو این فرصت دعوارو داشتیم واسه همدیگه توصیف میکردیم که یهو خوابی که 2 هفته ی پیش دیده بودم یادم اومد !!!!

تقریبا 2 هفته ی پیش من خواب دیدم با داوود تو خیابون داشتیم میرفتیم که چند نفر ریختن رو سرمون و شروع کردن به زدن ، اتفاقا یکیشون هم چنان تو گوشی بهم زد که از خواب پریدم .  همون روز من این خوابو واسه داوود تعریف کردمو حسابی با هم خندیدیم . 

امشب وقتی به داوود گفتم خوابم تعبیر شد ، میخواست بکشتم . میگفت تو هم با این خواب دیدنت .

خلاصه امشب اولین و اگه خدا بخواد آخرین دعوای زندگیمونو کردیم ، تجربه ی سختی بود ، ولی خیلی چیزا به من یاد داد .

این وسط بیشتر دلم برای اسماعیل می سوزه ،  بیچاره تازه دیشب رسیده بود اصفهان ، راستی اسماعیلو معرفی نکردم ، ایشون یکی از دوستای صمیمی من و داوودِ ،  که مهندسی هوا فضای  دانشگاه امیرکبیر میخونه .

خدارو شکر زخمش زیاد عمیق نبود و خونشم زود بند اومد . 

به نظر تو ، ما ۴ تا میتونستیم از پس 12-13 تا لات بی سر و پا بر بیایم ؟

پس نتیجه میگیریم که کار من کاملا اشتباه بوده ولی خوب تجربه ای شد که از این به بعد تو این موارد بیشتر فکر کنم .                       

  نظرات ()
۱۲۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳

«فرشته من»

روزگاری کودکی که در آستانه تولد بود از پروردگار پرسید: میگویند که قرار است من به زمین فرستاده شوم آیا این صحت دارد؟ اگر اینطور است به این کوچکی و بدون کمک چگونه از پس مصا‌ئب پیش رو برخواهم آمد؟ پروردگار پاسخ داد: صحت دارد فرزندم، من از میان فرشتگان بسیاری که بر روی زمین دارم یکی را برای محافظت و مراقبت از تو برگزیده ام و او رسیدن تو را انتظار میکشد.
طفل گفت: پروردگارا! در بهشت من پیوسته شاد و آوازخوانم و لبخند از لبانم محو نمیشود و این همه چیزیست که برای شاد بودن به آن نیاز دارم. خداوند فرمود: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و تو با احساس عشق او نسبت به خود شادمان خواهی بود.
طفل دیگر بار پرسید: من چگونه باید با مردمانی که زبانشان را نمیدانم صحبت کنم، چگونه بفهمم آنها با من چه میگویند؟ پروردگار پاسخ داد: آسانتر از انچه تصور کنی. فرشته تو زیباترین واژه هایی را که تا به حال شنیده ای به تو می آموزد تا تو بتوانی سخن بگویی.
کودک با نگرانی پرسید: شنیده ام که در زمین مردمان بد نهادی نیز هستد، چه کسی مرا در مقابل آنها حفاظت خواهد کرد؟ خداوند کودک را در آغوش گرفت و گفت: فرشته تو حتی به قیمت جانش از تو دفاع خواهد کرد.
طفل نگاه دلتنگی به خدای خود کرد و پرسید: اگر خواستم با تو سخن بگویم چه کنم؟ من از اینکه دیگر تو را نخواهم دید همواره غمناک خواهم بود. پروردگار لبخند پر عطوفتی زد و گفت: فرشته تو راز و نیاز با من را به تو خواهد آموخت. او همیشه از من با تو سخن خواهد گفت و راه رسیدن مجدد به درگاه مرا به تو نشان خواهد داد با این حال من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن لحظه بهشت سرشار از آرامش بود اما از زمین صداهایی به گوش میرسید. زمان رفتن فرا رسیده بود، در آخرین لحظات کودک با اضطراب پرسید: آه! خدایا، حال که چاره ای جز رفتن از پیش تو نیست نام فرشته ام را بگو تا او را بیابم. پروردگار با آرامش پاسخ داد: نامش مهم نیست، او را «مادر» صدا بزن.
و کودک متولد شد، هراس از محیط جدید او را به گریه انداخت و در این لحظه شیرین ترین ترانه دنیا به گوش رسید و آن صدای مادر طفل بود که لالایی میخواند.


                                                                                ترجمه و بازنویسی: پنبه زن


زیباترین واژه بر لبان آدمی، واژه «مادر» است. زیباترین خطاب، «مادر جان» است. «مادر» واژه ای است سرشار از امید و عشق، واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان برمی آید.

من برای تمامی آنچه از طفولیت «من» مینامم به زنان مدیونم. زنان پنجره های چشمانم را و نیز دروازه های روحم را گشودند. اگر نبودند زنانی همچون مادر، خواهر و دوست، من اکنون در میان کسانی خوابیده بودم که آرامش جهان را در خر و پف جستجو میکنند

                                                           خلیل جبران

  نظرات ()
۱۲۰- اولین سالگرد نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳

اول میخواستم تو این یادداشت اینارو بذارم  ↓

Broken Heart

وقتی از یک نفر یه چیزی میخوای ، با یکی از سه نوع برخورد زیر مواجه میشی که از این چند حالت خارج نیست .

۱- دسته ی اول با آغوش باز قبول میکنن و بدون چون و چرا هرچی بخوای بهت میدن .

۲- دسته ی دوم اگه بالا بری ، پایین بیای ، چپ بری ، راست برگردی ، خلاصه هر کاری بکنی ، نه تنها اون چیزی که میخوای رو بهت نمیدن ، بلکه انرژیتم میگیرن .

۳- دسته ی سوم به شدت مخالفت میکنن ولی بین حرفاشون یه چیزایی میگن که کلا طرفو از خودشون ناامید نکنن ، و آخر سر هم اون چیزی که میخوای رو بهت میدن ، ولی اینقدر به سختی بدستش میآری که دیگه به هیچ قیمتی حاضر نیستی از دستش بدی ، یا به قول معروف به دلت میچسبه .

دقیقا یک سال پیش ، من واسه اولین بار تو این وبلاگ نوشتم که عاشقتم ، دوست دارم ، دیوونتم ، ... و از اون روز به ۱۲۰ روش مختلف سعی کردم که ثابت کنم راست میگم . هر دفعه با خودم مبارزه میکردم و روی غرورم پا میذاشتم و به خودم میگفتم ارزششو داره . منی که تا اون موقع  واسه هیچ دختری تره هم خرد نمیکردم ، اسیره کسی شدم که به جای تره ، یه چیز دیگه خرد میکنه .

امروز که تولد این وبلاگه ، هم خوشحالم ، هم ناراحت . ناراحت از این جهت که تو این مدت تقریبا به هیچ نتیجه ای نرسیدم و فقط باعث سر درد بقیه شدم وخوشحال از این جهت که چقدر من تو یه کار سمج بودم و خودم نمیدونستم ، الآن دقیقا یکساله که دارم با خودم حرف میزنم و این موضوع یه جورایی واسه خودمم جالبه .

ولی بعد نظرم عوض شد و اینارو نوشتم ↓ 

My blood

میدونی امروز چه روزیه ؟  درست حدس زدی  ، امروز اولین سالگرد تاسیس این وبلاگه ، ( همچین نوشتم تاسیس که هرکی ندونه فکر میکنه یه کارخونه با ۲۵۰ تا کارگر رو افتتاح کردم ) . ولی در واقع کارخونه ی دلمو با بی شمار کارگر( گلبولای قرمز خون ) افتتاح کردم که با وجود اینکه تو این یکسال چیزی به جز ضرر واسم نداشته ولی هنوز به صورتِ کامل ورشکست نشده و این خودش جای شکر داره . ولی تو یکی از همین روزای آتی ، خبر ورشکست شدنشو از دیگران میشنوی ...

راستش دیدم اینم ↑ بد شد ، دیگه ادامش ندادم ، به جاش اینارو نوشتم ↓

Happy Birthday to weblog

امروز تولد وبلاگمونه ، وبلاگی که شاید حرفای منو به تو رسونده باشه ، حرفایی که اگه میخواستم رو در رو بزنم ، ممکن بود نشه . و چون معمولا وقتی تولد میشه ، جشن میگیرن ، ما هم همین کارو میکنیم و به افتخار تولدش جشن میگیریم .  بفرمایین دهنتونو شیرین کنین  .

آهان ، حالا اونی شد که میخواستم    

       

 

  نظرات ()
۱۱۹- گل پشت و رو نداره نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳

Red Rose

دیروز بعد از یه مدت طولانی ( تقریبا ۲ ماه و نیم ) ساعت ۸:۱۳ رفتم موسسه آرپا ، آخه به خاطر امتحانا و اومدن عموجونم و مسافرتِ مامانم وقت نکرده بودم برم کلاس گیتار . وقتی رسیدم تو موسسه ، دیدم استاد عمادی  داره به شما آموزش میده ، قلبم با سرعتِ هرچه تمام تر به طرف پایین حرکت میکرد ، آخه میدونی چقدر وقت بود ندیده بودمت ؟  اگه داوود نبود که هوامو داشته باشه ، احتمالا همونجا غش کرده بودم . استاد عمادی تا منو دید ، سریع اومد بیرون و شروع کرد حرف زدن ، من که هیچکدوم از حرفاشو نمیفهمیدم ولی هر موقع میخواست بره ، یه سئوال چرت و پرت ازش میکردم تا شاید تو این فاصله روتو اینور کنی ، ولی دریغ از یه تکون خوردن ساده . وقتی دیگه از برگشتنت ناامید شدم ، با استاد عمادی خداحافظی کردمو اومدم . از یه طرف خوشحال بودم که حداقل از پشت هم که شده دیده بودمت ، از یه طرف ناراحت که چرا صورتتو ندیدم  .  

  نظرات ()
۱۱۸- راهنمای تلفن ( بفرمایید ) نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳

عدد ۱۱۸ رو که نوشتم ، یاد یکی از دوستام افتادم . آخه یه بار زنگ زده بود ۱۱۸ گفته بود " عذر میخوام ، شماره تلفن خانم لاله جلالی رو میخواستم " . بعد از چند ثانیه ای که خانمه میگرده ، بهش میگه ببخشید شماره تلفنشونو نداریم ، بعد دوستم میگه من دارم  یادداشت کن  . البته کارش خیلی با حال بود ولی باعث شد که یک هفته تلفنشونو قطع کنن .

جات خالی دیروز ساعت ۶ رفتیم کوه ، یکم که رفتیم بالا دیدیم خسته شدیم ، برگشتیم  . نمیدونم جدیدا کوه رفتی یا نه ! اگه بری میبینی هر ۲۰-۳۰ متری ۳-۴ تا سرباز دارن تاب میخورن ، تازه مثل بازی Commandos یه مسیر خاصی رو هم طی میکنن . بگذریم ، از کوه که برگشتیم دیدیم گرسنمونه ، این بود که کارای هرگز نکرده  یه راست رفتیم کله پاچه فروشی ، سرش شلوغ شلوغ بود ، هرجوری بود از تئوری صف استفاده کردمو ، یه کله پاچه ی کامل خریدمو آورم . با داوود و محسن کله واسه گوسفند بدبخت نذاشتیم ، همشو خوردیم . من قبلا فقط زبونشو میخوردم ، ولی الان به جز پاچه و چشم ، تقریبا همه جاشو میخورم . وقتی اومدم خونه ، از ساعت ۱۱ تا ۳ بعد از ظهر  خواب بودم . اینقدر کله پاچه بهم انرژی داده بود که وقتی بیدار شدم ، اصلا احساس گرسنگی نمیکردم ( با اینکه ۳ تا نوشابه بعدش خورده بودم ) .      

 

  نظرات ()
۱۱۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذارید  /  گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم  /  آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید

این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد  /  این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد  /  بس کنیداین همه دل دور وبرم نگذارید

آخرین حرف من این است،زمینی نشوید  /  فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید

                                                                ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

 

این خش خش ازشکستن آرام بادنیست  /  امــروز هـم صــدای تو انگــار شـاد نیست

امــروز هم به شیـوه گل حــرف می زنی  /  امــروز هـم به زندگی ات اعتمــاد نیست

می بوسمت که فاصله مان مختصر شود  /  می بوسمت که فکرکنی غم زیاد نیست

وقت نمـاز چشــم تو را سجــده می برم  /  از دین من بجز غم عشقــت مراد نیست

حالا که گفتم از غم عشقت ، قبول کن  /  آنقــدر هم جـوان تو بی اعتقـــاد نیست

                                                            ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

                                           

خانم ،شــما که مانده دلـم مـات چشم تان  /  یعنـــی شــدم مـــزاحم اوقات چشـــم تان

امــروز درس مان غــزلی تازه از شمــاست  /  فصلـــــی جــدید از ادبیــــات چشــــم تان

فصلــی که با رسیــدنش انگــار می رسند  /  دستـــان من به دامــن ســادات چشم تان

وعشـــق یک مســــافرت خانوادگــی ست  /  از اصـفــهـــان دل به محـــلات چشـــم تان

خانـم!اجــازه هســت بمیــرم؟که بعـد از آن  /  جانــم جــوان شود به کــرامات چشـم تان؟

با چنــد لهجـــه اشـــک بـریزم...؟نمی بـرید  /  یک نیمه شـــب مرا به ملاقــات چشم تان؟

یک نیمه شب که توبه کنم چشم خویش را  /  مومــن شـــوم به سبــزی آیات چشـم تان

اوضـــــاع روبــــراه تر از این نمـــی شـــود  /  ما و شــما و خـــواب و خیــالات چشم تان

                                                                  ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

 

خــــــدا زنام تــو پــر می کنـــــد دهـان مـرا  /  واز شــــراب دهـــان تــو استــــــکان مــــرا

مرا شبـانه گـــره می زند به روســـــری ات  /  عبور می دهد از گیسویت جهـــــان مـــرا

و تو پیامبـــری می شــوی که چشمـــــانت  /  به یک کرشمه فرو ریخت استخـــــوان مـــرا

خـــــدا دوباره گناهـــــی بـــزرگ نازل کـــرد  /  و حلقـــــــه کـــــرد به دور تو بــازوان مــــرا

چقـــدر بوســـه رها کرده در حوالی مــــن!  /  کدام نقطـــــه زمیـــن می زند لبان مـــــرا؟

کدام نقطه زمین می زند که تیــــــره کنـــد  /  درســـت مثــــل نگـــــاه تـــو آسمان مــرا؟

خـــدا نخواست ببوســـد کسی نگــاه تو را  /  خدا نخــــواست بگیرد کســـی نشان مــرا

سپــــس نگـــاه تو را ناگهان به گریه کشید  /  مقـــــــابل تو نشســــت و برید امــان مـرا

همین که چشم تورا دیدعاشقت شدو بعد  /  رقیـــــب من شد و از من گرفـــت جان مرا

خـــــدا بـه نــام تــو آب آفــــرید،آتــــش زد  /  خــــدا بـــه نــام تو ســـــوزاند دودمان مرا

خدا چقــــدر برایت گذاشت سنــــگ تمام  /  تمـــــام کـــرد به نام تو داستـــــان مــــرا

                                                                   ناصر حامدی ( از آتش... از لب تو )

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه