حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۴۲- شمال نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳

من فردا دارم میرم شمال ، احتمالا یه یک هفته ای اونجا هستیم . اگه خوبی ، بدی دیدی به بزرگواری خودت فعلا حلال کن ، وقتی برگشتم دوباره حروم کن .

  نظرات ()
۱۴۱- چیزی فراتر از زیبایی و هنر نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳

امروز صبح که از خواب بیدار شدم ، یهویی دلم هوای نقاشیاتو کرد . با خودم گفتم چقدر خوب میشد اگه حداقل یه تابلو ازت داشتم . قصد تعریفِ بی مورد رو ندارم ( چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ) ولی وقتی تو ذهنم تابلوهاتو مرور میکنم ، یه آرامش خاصی بهم دست میده ، آخه من خیلی از این سبک نقاشی خوشم میآد .

دوره ی راهنمایی که بودیم ، یه معلم هنر داشتیم به نام آقای منتظری ( یادش بخیر ) . خیلی منو تشویق میکرد که نقاشی رو ادامه بدم ، آخه اگه یادت باشه ، بیشتر طرحای کتابای هنر دوره ی راهنمایی سیاه قلم بود ، منم اون موقع نسبت به سنم تقریبا خوب نقاشی میکردم ، ولی متاسفانه ادامه ندادم .

کاشکی تنها مزیتی که داشتی ، خوشگلیت بود . اگه فقط خوشگل بودی میتونستم ازت دل بکنم ولی خوشبختانه ( واسه من ) یا متاسفانه ( واسه تو ) به غیر از زیباییهای خدادادی ، زیباییهای دیگه ای داری که همه کس نمیتونه ببینه . اگه بتونم از خوشگلی و هنرات بگذرم ، از پاکی و صداقتت نمیتونم بگذرم . 

  نظرات ()
۱۴۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۳

بیوگرافی کامل شادمهر عقیلی ( به مناسبت کنسرتی که امشب در دوبی داره )    

 

 

شادمهر عقیلی متولد  1351/7/11 ملقب به سلطان پاپ 

بچه خیابان هاشمی تهران "  اصلیت طالقانی " فرزند آخر خانواده "  پدرش و برادرانش  را در جنگ تحمیلی از دست داد که این مطلب همواره از سوی خود شادمهر

 تکذیب شده  "  در شرایط سخت مالی بزرگ شد  " گیتار زدن را از حرکات دست گیتاریست ها یاد گرفت  "  فوق لیسانس از هنرستان موسیقی  " تا 24 سالگی به

 خواننده شدن فکر نمیکرد  " بی علاقه به موسیقی اصیل و سنتی  " اغلب ساعات روز را در اتاق کوچکش به تمرین موسیقی میپرداخت  "  برای تماشای کلیپ های

 خارجی بیتابی میکرد  "  رفت و آمد های مدام به صدا و سیما برای کار در تلویزیون در سالهای 72و73 اواسط سال 75 چند آهنگ غیر مجاز را در زیرزمین های کرج

 خواند  " متنفر از تجملات  " ویلون را خودش یاد گرفت و استاد سوت زدن هست ، حتی در استودیو  "  عشا ق بازی بهروز وثوقی  "  به افراد مختلف القاب مختلف

 میداد  "  هرگز حتی سیگار هم نکشیده ، همانگونه که دیدید شادمهر عقیلی در فیلم شب برهنه حتی سیگار دست گرفتن هم بلد نبود  "  رفاقت با جوانان سالم را دوست

 دارد  "  با قرض ارگ خرید  " کم غذا و تحت تاثیر محبتهای مادرش  "  با دست مزد اولین کاستش ( بهار من ) یک پراید خرید  "  از هیچ غذایی بدش نمی آید  " مردم

 برای خرید آلبوم مسافر او جلوی نوار فروشی ها صف میکشید ند  ، که حتی به عده ای هم کاست نمیرسید  چون خیلی ها چند تا چند تا این آلبوم را خریداری میکردند و

 تمام میشد  "  خودش را مدیون هیچ کس نمیداند جز مادرش و محمد تقی برادرش  " همیشه پشیمان از امضای قرارداد با شرکت پیغام سحر  "  عاشق اتومبیل بی ام و

  بیشتر شعرهای او را نیلوفر لاری پور گفته است  "  الگوی گیتار : اردشیر فرح  "  شناگر ماهر ( خصوصا شنای قورباغه ) حساسیت بیش از حد نسبت به دندانهایش

   دست به جیب برای دوستان طراز اول  "  کم حرف "  در تهران پاتوق هیشگی نداشته  "  اختلاف با بهروز صفاریان بعد از آلبوم مسافر  " شایعه عمل زیبایی بینیش

 رو تکذیب میکنه  "  هر روز اگر گیتار تمرین نکند پکر میشود  "  نازانگشتا ( خشایر اعتمادی ) و غزلک (سعید شهروز ) اوج هنر آهنگ سازی او برای دیگران است

  " زیاد دوست ندارد با کسی مصاحبه کند  "  روزی دویست هزار تومان درآمد با بت آموزش و نوازندگی گیتار و ویلن در تهران  " هرگز حاضر نشد که در آلبوم هیچ

 خواننده ای هم صدایی کند  "  اختلاف شدید با محمد اصفهانی در تابستان 1379  "  ما درش را میپرستد  "    یک پوستر را با سرمایه شخصی خودش به بازار فرستاد

 چشمهایش نسبت  به موسیقی سنتی روز به روز ضعیف و ضعیف تر شد  "  عاشق خرید کفش و بیزار از سیاست  "  بابت بازی و خونندگی در پرپرواز 10 میلیون

 تومان گرفت  "   نارضی از گریمش در فیلم شب برهنه" درشرایطی به کانادا رفت که مسولین داشتند  به خاطر منافع خودشان او را از موزیک پاپ کشور پایین بیاورند

    ماهی یک بار به شمال میرفت  "  آرزو برگذاری کنسرت را در استادیوم آزادی داشت اما باز هم مسولین ارشاد......... ... "  خواننده محبوب : ریکی مارتین "  اهل

 شب نشینی و روزنامه خواندن نیست  "  استاد کوک کردن سنتور  "  بعد از سفرش به کانادا فیلم شب برهنه با شکست مالی بدی روبه رو شد  " عاشق ماشین عوض

 کردن  "  به پیشنهاد ، دوستش برای راه اندازی فروشگاه جواب منفی داد  "  نه ازدواج کرده ، و نه به خواستگاری رفته  "  آلبوم آدم و حوا رو خیلی دوست دارد و این

 آلبوم در ایران هنوز توقیف هست  "  علاقه مند موسیقی ترکی  "  با چند خانواده در تورنتو دوست است  "  گرفتن تصدیق بین المللی در کانادا  "  آموزش خصوصی

 گیتار و ویلن در تورنتو "  محبوب ترین چهره موزیک پاپ ایران در خارج از کشور  " فقط در یک سر شماری کوچک شادمهر 20 ملیون هوا دار داشته  "  طرح

 کلیپهایش را خودش میدهد  " خیالی نیست را بدون دست مزد خواند ولی برای آدم فروش دست مزد خوبی گرفت  "  یک استودیو خانگی در منزلش درست کرده و

 مستاجر هست ، البته فعلا "  وبلاگ ها ویا سایت های تقلبی در مورد خودش را هیچ گاه تکذیب نکرده  و میگوید که  هیچ سایت و یا وبلاگی را خودش اداره نمیکند و

 اینها همه طرفدارانش هستند "  قرار داد با 2 خواننده زن لس آنجلسی که برای آنها آهنگ سازی کند  " و روزی 1 یا 2 بار با مادرش در ایران تلفنی صحبت میکند

  "  قبل از عید سال 83 دست راستش شکست  "   در تدارک کنسرتهای بزرگ در کشورهای پر جمعیت ایرانی  "چند روز قبل  با بهروز صفاریان با تلفن صحبت میکند و آشتی میکنند  " هیچ گونه هد ف و یا قصد باز گشت ندارد .

                                                                            زندگی برای شادمهر

 

  نظرات ()
۱۳۹- یه نصیحت بی ربط نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳

Paykan

دیروز عصر رفته بودم دنبال دوستم که با هم بریم بیرون ، وقتی از کوچشون داشتیم میومدیم تو کوچه ی اصلی ، یه پیکان با سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت زد به ماشین ما . 

درسته که سرعت اون خیلی زیاد بود ولی مقصر اصلی من بودم ، چون از فرعی اومده بودم تو اصلی . وقتی پیاده شدم که ببینم چه بلایی سر ماشینمون اومده ، دیدم فقط پلاکش تا شده و سپر ماشین هم ۲ تا خش برداشته . خدارو شکر کردم که تصادف جدی نبوده  ولی وقتی به ماشین اون نگاه کردم دیدم گلگیر سمت راست ماشینش کاملا تا شده بود و یه قیافه ی وحشتناک به خودش گرفته بود . اول فکر کردم که قبلا اینطوری بوده  ولی وقتی به قسمتایی که تا شده بود دست زدم ، دیدم رنگایی که داره میریزه تازه ست .

عجب مردم بیکاری داریما ، در عرض ۳۰ ثانیه ۴۵ تا کارشناس ریخت اونجا و شروع کردن با هم بحث کردن ، هر کدومشون از یه دری حرف میزد ...

- مقصر پراید ، نباید اون طوری از کوچه بیرون میومد

- نه ، مقصر پیکان ، با سرعتی که اون داشت ، اگه یه بچه از تو کوچه میپرید بیرون ، چی میشد ؟

- آقا اگه گواهینامه و بیمه ی بدنه داری زنگ بزن راهنمایی رانندگی

- نه ، یهو زنگ نزنیا ، افسر اگه بیاد و ببینه که تو مقصری ۱۳۰۰۰ تومن جریمت میکنه 

- ۲۵۰۰۰ تومن بیشتر خرج پیکان نیست ، بهش بده و قال قضیه رو بکن 

- نه آقا ، این گلگیری که من میبینم ۵۰۰۰۰ تومن کمتر نیست 

- ما یه همسایه داریم ، که قبلا تو راهنمایی رانندگی کار میکرده ، الان میرم بهش میگم بیآد ببینه چقدر خرجشه

اصلا من و راننده ی پیکان ، اینقدر که این آدمای بیکار با هم حرف زدن ، حرف نزدیم .

رفتم به اون آقای پیری که زده بودم به ماشینش گفتم : آقا من قبول دارم که مقصرم ، شما صافکاری جایی سراغ دارین ؟

گفت : آره  

گفتم : پس پاشو تا بریم ببینیم چقدر خرج ماشینته 

گفت : پس یه کارتی ، چیزی به من بدین که مطمئن باشم

واسه اولین بار دستمو جلوی یه بزرگتر دراز کردم که دست بدم و گفتم : احتیاج به کارت نیست ، من دنبال شما میآم .

درحالی که اونم دستشو دراز میکرد که دست بده  گفت : مردونه ؟

گفتم : مردونه

خلاصه راه افتادیم دنبالش تا رسیدیم به صافکاری . پارک کردن ماشینو سپردم دست دوستم و خودم سریع رفتم پیش صافکاره ، آخه میخواستم یهو با هم هماهنگی نکنن . وقتی صافکاره ماشینو دید گفت : ۴۷۰۰۰ تومن خرج ماشینه .

گفتم : بابا دانشجویی حساب کن ، همین چند روز پیش از بابام ۳۰۰۰۰۰ هزار تومن گرفتم واسه ثبت نام ، ارزون بده مشتری شیم 

یهو پیره مرده گفت : خوب شما ۳۵۰۰۰ بده ، من بقیه شو میدم 

تا اینو گفت ، فهمیدم خیلی کمتر از ۳۵۰۰۰ تومن خرج ماشینش میشه ، این بود که گفتم : راستش من ماشینو بدون اجازه ی بابام ورداشتم آورده ، که اگه بفهمه تصادفم کردم ، سرمو میکنه . شما یه لطفی بکن هوای مارو داشته باش ، یه ۳۰۰۰۰ تومن هم باید خرج ماشین خودم بکنم ، بعد رو به صافکاره کردمو گفتم : بیا بریم ببین چیطور شده . وقتی از پیره مرده دور شدیم ، به صافکاره گفتم : نه گذاشتی و نه برداشتی ، یهویی گفتی ۴۷۰۰۰ تومن ؟  آخه چرا اینقدر بی انصافی کردی . گفت : آخه چی میگفتم !! فامیلمونه . گفتم : پس مرامت کجا رفته ؟ 

یخورده مخشو با این حرفا پیچوندم و بعد دوباره رفتیم پیش پیره مرده . گفتم : ایشون به من گفتن که با ۲۵۰۰۰ تومن گلگیرماشینتو مثل روز اولش میکنن . بعد شروع کردم به پول شمردن ، ۱۸۰۰۰ تومن که شد ، گفتم : بقیه شو باید خرج ماشین خودمون بکنم ، یه لطفی بکن و این ۷۰۰۰ تومن رو شما تقبل کن . پیره مرده اومد ایراد بگیره که گفتم حاج آقا ما جوونیم ، به جوونیمون ببخش ، بعدشم خداحافظی کردم که بیام ، که یهو گفت : خوب پس یه نصیحتی بهت میکنم ، فقط قول بده که عمل کنی !!!!!  گفتم : بفرمایین

گفت : تو هیچ کاری عجله نکن ، حتما یه حکمتی توش هست که به تاخیر افتاده !!!!!!!!!!!

من از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، آخه نصیحتش هیچ ربطی به قضیه ی تصادف نداشت . 

اتفاقا همون روز با دوستم داشتیم میرفتیم که یه گیتار دیگه بخرم ، فکر کنم یه صلاحی توش بوده که نتونستم همون دیروز بخرم . شاید هم هیچ ربطی به این قضیه نداشته ، ولی هر چی که بوده ، نصیحتش خیلی واسم جالب بود ، سعی میکنم تو زندگیم به کار ببرم . 

  نظرات ()
۱۳۸- مصاحبه با شادمهر عقیلی نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳

shadmehr

دیشب واسه اولین بار با شادمهر مصاحبه کردن . دقیقا همون شخصیتی رو داشت که فکرشو میکردم . یه چند تا از سئوالای جالبی که ازش کردن رو این پایین آوردم .

ژاکلین : آقای شادمهر عقیلی ، همه ی دخترا و پسرای ایرانی شما رو دوست دارن و از آهنگاتون لذت میبرن ، یه سئوالی که همشون میخوان از شما بپرسن اینه که شما دوست دختر دارین یا نه ؟ 

شادمهر در حالی که سرشو انداخته بود پائین و دستشو گرفته بود جلو پیشونیش ، کمی مکث کرد و به کسی که سئوال میکرد ( ژاکلین ) گفت :

شادمهر : من شمارو تو دبی می بینم ، ان شاء الله اونجا حسابامونو با همدیگه صاف میکنیم . در ضمن این سئوالتونم جواب نمیدم .

ژاکلین : آقای شادمهر از چه غذایی خوشتون میآد ؟

شادمهر : عدس پلو بدون کشمش ، که کنارش یه تخم مرغ  پوست نکنده باشه .

ژاکلین : چه غذایی بلدی بپزی ؟

شادمهر : بلال

ژاکلین : آقای عقیلی ، میدونیم که الآن سرتون خیلی شلوغه ، ولی وقتایی که تقریبا بیکارین ، میشه بگین چیکارا میکنین ؟

شامهر یکمی فکر کرد و بعد با خنده جواب داد :

شادمهر : آخه این چه سئوالیه که میپرسین ؟  اصلا اینبار من یه سئوال از شما دارم ، شما چند ساله که دوست پسر دارین ؟

اینو که گفت ، ژاکلین تفره رفت و خواست جواب نده و بحث و عوض کرد ، ولی شادمهر که از اون پر رو تر بود گفت تا این سئوال رو جواب ندی ، به سئوالای دیگت جواب نمیدم

ژاکلین : خوب خیلی وقته که با هم دوستیم

شادمهر : چند سال ؟

ژاکلین : بیشتر از ۱۰ سال

شادمهر : علتش چی بوده که اینقدر طول کشیده ؟

ژاکلین : من اشتباه کردم که اون سئوالو ازت کردم ، میآی با هم صلح کنیم ؟

بعد یکی دیگه از مجری ها ( شهرام ) که تقریبا سئوالای با ربط تری میکرد گفت : 

شهرام : از کِی ویالون زدن رو شروع کردی ؟

شادمهر : از ۸ سالگی

شهرام : شما الآن در تورنتو کانادا اقامت دارین ، میتونیم امیدوار باشیم که در آینده ی نزدیک شما رو در لوس آنجلس کنار دیگر هنرمندان ببینیم ؟

شادمهر : دوری و دوستی

شهرام : نوازنده هایی که واسه کنسرتتون تو دوبی انتخاب کردین ، همونایی هستن که تو ایران با هم همکار بودین ؟

شادمهر : متآسفانه اونا نتونستن بیآن اینجا ، و من با نوازندگان کانادایی به دوبی میریم

شهرام : ان شاء الله تو دوبی ، << بله>> رو از آقای داماد ( دوست پسر ژاکلین ) میگیریم که ژاکلین همونجا عروسی کنه 

شادمهر : البته اگه پدر داماد اجازه بده !!!! 

شهرام : ازتون تشکر میکنیم که وقتتون رو در اختیار ما گذاشتین ، اگه صحبتی با بینندگان عزیز دارین بفرمایین

شادمهر : من هم تشکر میکنم که این فرصتو به من دادین که با مردم خوب کشورمون صحبت کنم ، حرف خاصی که ندارم ولی دارم تمام تلاشمو میکنم که تو کنسرتم به همه ی هموطنانم خوش بگذره .

بیچاره ژاکلین دیگه از شادمهر سئوال نپرسید  . 

  نظرات ()
۱۳۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۳

بهانه های پسرها

تو برای من مثل خواهر می مونی ! یعنی : خیلی زشتی
فاصله سنیمون کمی زیاده ! یعنی خیلی زشتی
من به تو علاقه به اونصورت ندارم ! یعنی خیلی زشتی
من الان تو موقعیت بدی از زندگیم هستم ! یعنی : خیلی زشتی
من دوست دختر دارم ! یعنی : خیلی زشتی
تقصیر تو نیست ، تقصیر منه ! یعنی : خیلی زشتی
من الان توجهم به کارمه ! یعنی خیلی زشتی
من تصمیم گرفتم مجرد بمونم ! یعنی خیلی زشتی
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم ! یعنی بطور وحشتناکی زشتی

 
 
 

چند نکته خواندنی در باره زنان و مردان

ریاضیات عشق
یک مرد زیرک + یک زن زیرک = روابط عاشقانه
یک مرد زیرک + یک زن ابله = ماجرای جنسی
یک مرد ابله + یک زن زیرک = ازدواج
یک مرد ابله + یک زن ابله = آبستنی

ریاضیات خرید
مرد برای جنس یک دلاری حاضر هست تا دو دلار بپردازد زیرا به آن نیاز دارد
زن برای جنس دو دلاری بیش از یک دلار نمی پردازد و تازه به آن نیازی هم ندارد

معادلات و آمارها
یک زن نسبت به آینده خود نگران است تا آنکه شوهر گیر بیاورد
یک مرد هرگز نسبت به آینده خود نگران نیست مگر آنکه زن بگیرد
یک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنکه زنش بتواند خرج کند پول دراورد
یک زن موفق کسی است که بتواند یک چنین مردی را به تور بزند

خوشبختی
زن برای آنکه با مردی احساس خوشبختی کند باید او را به میزان زیادی درک کند و مقدار کمی هم دوست داشته باشد
مرد برای آنکه با زنی احساس خوشبختی کند باید او را به میزان زیادی دوست داشته باشد ولی هیچ وقت در صدد درک او بر نیاید

حافظه
هر مرد متاهلی باید اشتباهات خویش را بدست فراموشی بسپارد زیرا دلیلی ندارد دو نفر یک چیز واحد را به یاد داشته باشند

شکل ظاهر
مردان به همان وضع ظاهر خوبی که شبها به رختخواب می روند از خواب بر می خیزند
زنان معلوم نیست چرا ظاهرشان از شب تا صبح رو به خرابی می رود

تمایل به تغییر
وقتی زنی با مردی ازدواج می کند، انتظار دارد که شوهرش تغییر کند، که نمی کند
وقتی مردی با زنی ازدواج می کند انتظار دارد که همسرش تغییر نکند، که می کند

تکنیک مباحثه
یک زن در هر مباحثه ای حرف آخر را می زند
هر چیزی که مرد بعد از آن حرف آخر بر زبان آورد ، خود سر آغاز مباحثه جدید دیگری است

                                                                                                 کامی نیک صالحی

  نظرات ()
۱۳۶- قلب و مریداش نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳

من دیگه ضد گوله شدم ، یعنی کاری باهام کردی که اگه خودتم بیای جلو و بهم بگی که وبلاگتو میخونم ، من باور نمیکنم  . آخه دوباره یه نفر تو یادداشت قبلی ( ۱۳۵ ) یه پیام گذاشته که نه آدرس وبلاگش درسته ، نه آدرس ایمیلش .

این بلاهایی که سر من میآد مال اینه که درصد بیکاری تو کشورمون خیلی زیاده ، از این همه آدم که بیکارن ، اگه تو هر شهری فقط یه نفرشون هم بخواد منو بذاره سر کار ، اونوقته که فاتحه ی من خوندست . ممکن هم هست که نیتش خیر باشه ، ولی نمیدونه که با هر پیامی که تو وبلاگ میذاره ، قلبم یکی از قسمتهای دیگه ی بدنمو اسیر عشقت میکنه . تا حالا کبد ، ریه ، لوزالمعده و روده کوچیکه اغفال شدن . اگه همینطور پیش بره تا چند وقت دیگه تمام اعضای بدنم مال خودم نیستن . اونوقت اگه یه لحظه بهت فکر نکنم ، همشون اعتصاب میکنن و من درجا میمیرم  .  

راستی از این به بعد اینایی که تو این وبلاگ ، پیغام میذارن ، واسه اینکه شرمندشون نشم که پیامشونو پاک میکنم ، منتقلش میکنم به پیامهای قسمت پنجشنبه ها با دیگران .    

 

  نظرات ()
۱۳۵- ۵xxب۴۷ نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۳

 این که من نبودم !!!!!!!!!!!!!! یه حمیدِ دیگه بود  ، من اصلا امروز از صبح تا ظهر خونه بودم . اونی هم که وسط روز چراغاشو روشن کرده بود و مثل تو عروسیا بوق میزد و فلاشراشو روشن میکرد و آیئنه ش رو کج میکرد که من نبودم ، همزادم بوده .  

تابلو که نبود دروغ گفتم ؟  تا اونجایی که یادمه ، تا حالا جلو تو شیطونی نکرده بودم ، ولی این دفعه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و یه سری کارا از دستم در رفت . تازه اگه داوود منو از تو جَو خارج نکرده بود میخواستم یه کارای باحال تری بکنم . راستی چرا جلوی رستورانی محمد تو درچه ، یهویی زدی رو ترمز ؟  اگه یه لحظه دیرتر ترمز کرده بودم ، من و داوود رو صندلی عقبی شما بودیم ، ولی خدارو شکر به خیر گذشت . آخرش هم که میخواستی دوستتو برسونی ، پیچیدی به سمت دروازه شیراز ، منم اینقدر سرعتم زیاد بود که جرات نکردم بپیچم ( راهنما نزدی که من نفهمم میخوای بپیچی ، آره ؟  یکی طلبت ) . 

راستی ، اون انگشتری که تو دستِ چپت بود خیلی قشنگ بود ، و قشنگتر اونکه نشون میداد هنوز نرفتی قاطی مرغا .  

  نظرات ()
۱۳۴- حراست نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳

دیدی گفتم ، من اگه پام برسه به دانشگاه ، منو میگیرن !!!!!!!!!!!!!!!!

پنجشنبه ساعتِ ۷:۴۵ دقیقه بود که رسیدم دانشگاه ، هنوز ۱۰ قدمی از دم در ورودی نگذشته بودم که دیدم یکی داره از پشت سر میگه آقای محترم ، آقای محترم  !!!

منم چون زیاد احساس محترمی نمیکردم به راهم ادامه دادم ، بعد از چند لحظه دیدم یکی داره میزنه روی شونم . وقتی برگشتم دیدم یه نفره که انگار سرشو چرخوندن . یکم که دقت کردم دیدم سرشو نچرخوندن ، فقط از بس ریش داشت و سرش هیچی مو نداشت ، یه لحظه فکر میکردی که سرشو چرخوندن  .

گفتم : بفرمایین .  گفت : چند لحظه تشریف بیارین !!!!!!!  تو اون زمانی که داشتیم میرسیدیم به در ورودی ۸۰۰ هزار تا فکر اومد تو کلم ، که چی شده که منو صدا زدن ، آخه تا حالا ثابقه نداشته که منو جلو در ورودی بگیرن . خلاصه ، همینطور که داشتم فکر میکردم ، بهم گفت : اگه آقای زهرماری اجازه دادن که بری تو ، میتونی بری . گفتم : واسه چی ؟ مگه چیکار کردم ؟ گفت : الآن میرسیم از خودشون بپرس .  وقتی رسیدیم جلو در ورودی یه آقایی با ۳ کیلو ریش ،  با یه شلوار پارچه ای که ۲۶۴ تا پیلی ( چین ) داشت ، دم پاچه هاش م اینقدر تنگ بود که مطمئنم هرروز ۱۵ دقیقه وقت صرف میکنه که پاهاشو به زور از پاچه هاش رد کنه ‌ ، و یه پیرهن سفید که انداخته بود روی شلوارش . از زیر بلوزش هم بی سیم ۶۳ سانتیمتریش پیدا بود .

همینطور که داشتم نگاش میکردم گفت : این چه وضعشه ؟  گفتم : چی چه وضعشه ؟  گفت : شلوارتون خیلی تنگه ، بفرمایید عوضش کنید ، بعدا تشریف بیارید . گفتم : من ۲ ماهه که دارم این شلوارو میپوشم ، حالا یهویی تنگ شد . گفت : این دیگه قصور از همکارای ما بوده . گفتم : من الان امتحان دارم ، نمیتونم برگردم شلوارمو عوض کنم . گفت : امتحان چی ؟  گفتم : آمار ، گفت : آقای کوفت بیا چک کن ببین ایشون دانشجوی ما هستن یا نه ؟  بعد از من شماره ی دانشجوییمو خواست ، وقتی بهش گفتم ، سریع زد تو کامپیوتر و بعد  فامیلیمو پرسید گفت آقای زهرماری ، ایشون درست میگن ، دانشجوی همین دانشگاه هستن . آقای زهرماری روشو کرد به منو گفت : دخترای دانشگاه میان به من و همکارام میگن که چرا پسرا تو لباس پوشیدن رعایت نمیکنن . میخواستم بگم : تو و اون همکارات غلط کردین که دخترا یه همچین چیزایی میان میگن ، اصلا اونا واسشون مهم نیست که ما چی میپوشیم ، تو هیزی که حواست به همه جای دختر پسرای مردم هست . ولی بعد به خودم گفتم : من ۲ سال دیگه با اینا کار دارم ، اگه هر حرف نامربوطی به اینا بزنم ، مطمئنن به من مدرک نمیدن . این بود که سرمو انداختم پایین و مثل یه بچه ی خوب اومدم به طرف دانشکده .

البته باید ببخشی ، چون تو این یادداشت یه چند تا حرف زشت زدم که در شان من نبود ، آخه خیلی عصبانی بودم .  

  نظرات ()
۱۳۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳

و شاید یکی از مزایای آزمایشگاه الکترونیک اینه که بالاخره قانع می شید ترانزیستور حداقل از نظر شکل ظاهری یه تفاوتهایی با کلنگ داره!

                                                                        full of empty            

‌۶١ درصد از نوجوانان انگلیسی معتقدند موجودات فضایی در زمین فرود آمده‌اند. از سوی دیگر ‌٣٩ درصد نیز به مسیحیت اعتقاد ندارند.

                                                                        full of empty

عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه‌است.
عشق به وطن، ضرورت‌است، نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی‌ست از ضرورت و حادثه.

                                                                       زیتون ( Z8UN )

چند شب پیش برای چندمین بار فیلم بی‌نوایان ویکتور هوگو رو تلویزیون نشون داد. البته خوشبختانه این‌دفعه کارگردان و هنرپیشه‌هاش برام جدید بودن.
تقریبا هر وقت به اونجای داستان می‌رسه که ژان‌والژان دختر فانتین، کوزت رو میاره بزرگ می‌کنه، به این فکر می‌اُفتم که اگه ژان‌والژان یه مرد ایرانی مسلمون بود حتما کوزت‌ رو بعدا به عقد خودش در می‌آورد و نمی‌ذاشت با اون پسر انقلابیه دوست بشه ، آخه مردای ایرانی خیلی غیرتی‌ان .

                                                                        زیتون ( Z8UN )  

3- خبر روزنامه‌ی‌همشهری امروز:
"اعضای ستاد امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر شهرستان خمین به بانوان بدحجاب یک شاخه‌گل‌سرخ به علاوه‌ی نوشته‌ای در خصوص لزوم رعایت حجاب هدیه می‌دهند."
بد‌آموزی زیتونی:
خوش به‌حال شما دخترای بد حجاب شهر خمین،
فرض کنید با دوست‌پسرتون قرار دارید و مثلا روز تولدشه! یه مانتو کوتاه بپوشید و یه آرایش مشتی بکنید. کافیه یه چرخی در سطح شهر بزنید. همینطور باران گل‌سرخه که برسرتون باریدن می‌گیره! می‌تونید از طرف من تقدیمش کنید به دوست‌پسرتون .

                                                                    زیتون ( Z8UN )                      

                                                                                  

 

  نظرات ()
۱۳۲- استاد بهنام فر نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳

تا حالا شده جلوی آقای بهنام فر ( استاد فیزیک دانشگامون ) برقصی ؟   اصلا فکرش هم آدمو به گریه میندازه  . ولی این اتفاق واسه من افتاد  .

دیشب عروسی برادر شوهر دخترعموم بود ، عروسیشون تو کاخ تالار بود . وقتی وارد سالن شدیم ، دیدم آقای بهنام فر با بچه ش نشستن بالای مجلس ، حسابی جا خوردم ، آخه تا حالا هیچکدوم از استادامونو بیرون از دانشگاه ندیده بودم . من هم مثل این بچه های خوب رفتم پیش عموها و پسر عموهام نشستم . یخورده که نشستیم ، استادمونو به بابام نشون دادم . بابام هم هی اصرار کرد که برم سلام علیک کنم ، خلاصه ما هم رفتیم پیش استاد و سلام علیک کردیم ، اونم نامردی نکرد و حسابی تحویل گرفت . حیف که ۲ ترم پیش فیزیکامو پاس کردم ، وگرنه تو این مجلس میتونستم ۲۰ بگیرم .

یه گروه ارکست توپی هم آورده بودن ، که حسابی مجلسو گرم کرده بود ، همینطور که داشتیم دست میزدیم یهو دیدم احسان ( برادر داماد ) داره میآد به طرف من و پسرعموهام . من که میدونستم واسه چی داره میآد ، شروع کردم به یابو آب دادن که یهو دیدم یکی داره دستمو میکشه ، همونطور که حدس زده بودم ، میخواست ما رو ببره اون وسط برقصونه  . یخورده مقاومت کردم که بیخیال من بشه ولی وقتی دیدم نمیشه بهش گفتم این آقای بهنام فر استادمون اینجاست ، زشته که جلوش برقصم . گفت : " پس چند لحظه بیا " . وقتی دیدم داره به طرف آقای بهنام فر میره ، گفتم من سلام کردم ، کجا داری میری ؟ گفت : " الآن بهت میگم " . وقتی رسیدیم ، احسان استاد رو صدا زد و گفت : آقای بهنام فر ، میخوایم شاگردتونو برقصونیم  . اون لحظه بود که خدارو شکر کردم که فیزیکامو پاس کردم  . خلاصه دست مارو گرفتو با ۲ تا از پسرعموهامون برداشت برد رقصوند . همینطور که میرقصیدم ، خودمو تو حراست دانشگاه میدیدم  . 

تا قبل از اینکه خانم آقای بهنام فر رو ندیده بودم ، خودمو از دانشگاه اخراج شده میدونستم ، ولی وقتی ایشونو دیدم ، مطمئنم که آقای بهنام فر نگران اخراج شدنش از دانشگاه بود  . 

  نظرات ()
۱۳۱- سیاه قلم نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۳

تا حالا رو یه همچین سوژه هایی کار کردی ؟ منظورم اینه که از طبیعت هم نقاشی کردی ؟

اگه این عکسی که این بالا هستو بکشی ، قول میدم هرچقدر که گفتی ، ازت بخرم  . البته رو تابلوهات که نمیشه قیمت گذاشت چون واقعا لئوناردو داوینچی رو گذاشتی تو جیب کوچیکتو داری میدوی . اصلا به یورو ازت میخرم . فقط تو بکش ، بقیه ش با من .  

  نظرات ()
۱۳۰- بیکاریه خدا نویسنده: حمید و ... - شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۳

تا حالا به این فکر کردی که چقدر خدا بیکار بوده که تو رو آفریده . کاش وقتی میخواست تو رو بیآفرینه سرش شلوغ بود ( البته اونطوری هم باز تضمین نمیکردم که نیام خواستگاری ) . خلاصه اینقدر سرش خلوت بوده که هر قسمتی از وجودتو که میخواسته بسازه با ظرافت و دقت خاصی آفریده ( البته اینارو که دارم میگم ، همزمان هم دارم میزنم به تخته که یهو خدای نکرده چشم نخوریا ) .  این بیکاری خدا هم گریبان گیر ما شده و دست بردار هم نیست . 

اتفاقا پریشبا اومده بود به خوابم ، منم ازش گله کردم و گفتم : آخه این انصافه که عاشقای واقعی رو اینقدر عذاب میدی ؟  اونم کم نیآورد و اینطوری جوابمو داد : خدا گر ز حکمت ببندد دری ، خوب بگرد یه در دیگه پیدا کن . منم که ازش دل پری داشتم گفتم : آخه دیگه دری نمیبینم ، بقیه گربه رو . یکم فکر کرد و گفت : بذار ببینم چیکار میتونم واست بکنم . همون موقع از خواب پریدم ، و اینطور شد که دیگه سپردمش به عهده ی خدا ، هرجوری اون صلاح بدونه .

راستی ، امشب به افتخار اینکه پسرخاله ی داوود اومده بود اصفهان ، بردیمش هتل عباسی . اصلا فکرشم نمیکرد که اصفهان یه همچین جاهایی داشته باشه . البته حق هم دارن ، چون از بس تو تلوزیون و رادیو شهرای غیر از تهرانو شهرستان صدا میکنن ، اینا فکر میکنن ما تو دهات زندگی میکنیم . خلاصه ، اونجا من یه کافی شاپ سفارش دادم ، اونا هم یه کاپوی چینی .       

      

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه