حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۵۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳

فورستان !

لعنت تریاک را (من و قل!) که کشیدنش آفت غیرت است و بدود اندرش علاج همت,هر کششی که فرو می رود مضر حیاتست و چون برمی آید مخرب ذات !پس در هر کششی دو نشئه موجود است و بر هر نشئه ای چرتی واجب !
از چشم خمار ! که بر آید
کز عهده چرتش بدرآید؟
اعملو آل وافوراً چرتاً و قلیل من عبادی الغیور !
بنده وافور همان بهتر است
روی به تسلیم و رضا آورد
ور نه اگر شد,قدغن کشت آن
روی خماری بکجا آورد ؟!
اثر نشئه لاکتابش , همه را رسیده و دود غلیظ بی حسابش ,همه جا کشیده! خِشتک شلوار نشئگان را بخمار فاحش بِدَرَد و سوخته ی شیره کشان را ببهای نازل بخرد.
ای خماری که پای منقل فور
لذت و نشئه دگر داری
کی ز هجده نخود شوی نشئه
تو که با لوله ها نظر داری !
فراش دودکشان را گفته که فرش خاکستری رنگ بگستراند و حامی منقلیون را فرموده تا ذغال سینه کفتری در زیر خاکستر بپروراند.چوبش را به خلعت وافوری قبای نقره گون در بر کرده و حقه ها را بقدوم دود سوراخ تنگ بر کمر نهاده! هستی بشر بقدرت او,دود خالص شده و درختان جنگل بکشیدنش خاکستر منقل گشته !
منقل و حقه و تریاک و مچل در کارند
تا تو پولی بکف آری بهوا دود کنی
همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار
شرط غیرت نبود چاره آن زود کنی !

نبود خبر ز غیرته! برود تمام ثروته
رود آبی از لب و لوچته بشود اسیر کسالته
چون که یکی از نشئگان خشخاش کار خاکستر شعار, دست انابت بامید نشئت بدرگاه تریاک جل منقله! بردارد تریاک در وی اثری نکند بازش بکشد باز کیف! ندهد بازش بتضرع و خماری بکشد تریاک علاج الغیوریون فرماید :
" یا مناقلتی قدمایلت بعبدی و لیس له غیرتی فقد نشئت له ! "
یعنی :ای منقل های من ! بتحقیق مایل شدم به بنده ام چون غیرت ندارد پس به او نشئه دادم.
گر کسی وصف او زمن پرسد
من ندانم که گویمش چه کسی !
فوریان کشتگان وافورند
بر نیاید ز فوریان نفسی !

ای فوری لش,عشق ز تریاک بیاموز
کان "سوخته!" فارغ زغم و رنج خماری است
این فورکشان در طلبش بی نفسانند
کانرا که نفس هست به تریاک چکاریست ؟

*************
ای برتر از عیال و جمال و کمال و فهم
نیکوتری زهر چه پریوش که دیده ایم
تریاک شد تمام و به آخر رسید دور
ما همچنان خمار صفت وا کشیده ایم !

                                                            مهدی سهیلی

  نظرات ()
۱۵۱- دل درد نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳

امروز وقتی از پارکینگ دانشگاه داشتم وارد دانشگاه میشدم ، ۲ تا دختری رو دیدم که  تقریبا با شخصیت هم به نظر میرسیدن . در حالی که داشتن نسبت به من عمودی حرکت میکردن ( یعنی من از جنوب به شمال میرفتم ، اونا از شرق به غرب  ) با همدیگه حرف میزدن . همونطور که از کنار ماشینای مختلف تو پارکینگ رد میشدن ، یهویی یکیشون دوید رفت با لگد گذاشت توی قالپاق یه پراید ، بعد یه چند قدمی با دوستش دویدن و دوباره با آرامش کامل شروع به راه رفتن کردن  .

پراید بیچاره که از این لگد حسابی دردش گرفته بود ، شروع کرد به جیغ و داد کردن ، صدای دزدگیرش که بلند شد ، دو تاییشون زدن زیر خنده . میخواستم برم جلو بهشون بگم مگه دل درد دارین ؟؟؟؟؟  ولی بعد از چند ثانیه فکر کردن ، فهمیدم که کارشون کاملا منطقی بوده ، میدونی چرا ؟

یادم افتاد به خودم و دوستام که هفته ی پیش بعد از یک ساعت و چهل دقیقه فکر کردن در مورد اینکه چیکار کنیم که تفریح سالم داشته باشیم ، به این نتیجه رسیدیم که بریم یک کیلو و نیم شیرینی بخریم بخوریم . به نظر تو یکی بخواد اینجا تفریح کنه ، چه راهی بهش پیشنهاد میکنی ؟

ما که پسریم و تقریبا از دخترا آزاد تریم تفریحی نداریم ، چه برسه به دخترا که اینقدر هم  محدودشون کردن . 

  نظرات ()
۱۵۰- بزرگترین جرم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳

هفته ی پیش من و داوود با چند تا از دوستای دانشگاهیمون که تهران زندگی میکنن ، داشتیم دنبال خونه ی دانشجویی میگشتیم . بعد از حدود ۲ ساعت که اینور و اونور  سر زدیم و به نتیجه نرسیدیم ، داوود بهم گفت : تو برو به کلاست برس ، ما خودمون میگردیم . منم که نمیخواستم رفیق نیمه راه بشم گفتم : " نه ، منم با شما میآم " . ولی اونا به زور منو در کلاس پیاده کردنو رفتن .

فردای اون روز همگی ساعت ۸:۳۰ صبح تو دانشگاه کلاس داشتیم . این بود که همدیگه رو تو ایستگاه دیدیم . وقتی اومدم با دوستام سلام علیک کنم ، هیچکدومشون تحویلم نگرفتن  !!!!!!!

همشون میگفتن برو بچه بذار باد بیآد  . بعد از چند دقیقه که به همین منوال گذشت ، داوود گفت : ما دیگه خفن شدیم ، با بچه مثبتا نمی گردیم .

اینجا بود که فهمیدم دسته جمعی یه دسته گلی به آب دادن ، از داوود پرسیدم قضیه از چه قراره ؟ داوود گفت : " دیشب وقتی تو رو دم  کلاس پیاده کردیم ، رفتیم به طرف سی و سه پل ، وقتی پشت چراغ قرمز ۳۳ پل ایستاده بودیم ، محسن ( یکی از دوستام ) داشت تعریف میکرد که امروز یه بنگاه دار بردتش وسط بیابون یه خونه بهش نشون داده ، اینو که گفت ، ما همه زدیم زیر خنده . همون موقع چراغ سبز شد و ما راه افتادیم ولی یه سرباز جلومونو گرفتو گواهینامه و کارت ماشین رو خواست . وقتی بهش دادیم ، گفت همتون بیآین پایین . وقتی پیاده شدیم و علتِشو پرسیدیم ، گفت به خاطر << عربده کشی و ایجاد مزاحمت >> " .

به داوود گفتم : مگه شما عربده کشیدین ؟  گفت : نه به خدا ، فقط خندیدیم . گفتم : پس مزاحمتش مال چیه ؟  گفت : ما هم همین سئوالو ازش کردیم ، اونم جواب داد : " مزاحمت برای امتِ حزب الله " . گفتم : خوب بعد چی شد ؟  گفت : هیچی ، ماشینو خوابوندن و به ما هم گفتن ۲۹ مهر بیاین تا تکلیفتون رو روشن کنیم . گفتم : فقط به جرم خندیدن ؟  داوود گفت : خندیدن که جرم کمی نیست .

وقتی حرفای داوود تموم شد بهم گفت : حالا اگه میخوای بیای تو گروه ما ، باید بری جلوی ۳۳ پل عربده بکشی .

حالا پس فردا بریم ببینیم چه بلایی قراره سرشون  بیارن . اگه خدای نکرده ، اتفاق خاصی افتاد ، حتما مینویسم .

  نظرات ()
۱۴۹- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳

این روزا کار آدما دلای پاک بردنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه

روی گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه

این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن

مردم دیگه تو دل هاشون یه قطره دریا ندارن

این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن

یه وقتا توی زندگی همدیگرو جا می ذارن

جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه

 

                                                             تیتیش

برای نویسنده شدن نیست که می نویسیم . می نویسیم که در سکوت، به این عشقی که شبیه هیچ عشق دیگری نیست دست یابیم.                       

                                                                            بوبن

 

 

 

  نظرات ()
۱۴۸- قالب جدید نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۳

نترس ، آدرسو درست نوشتی ، من قالبو عوض کردم . آخه از اون قالب دیگه خسته شده بودم . البته تصمیمشو یه ۲ هفته  پیش گرفته بودم که الان به مناسبتِ روز تولدم اجراش کردم . آخه دیدم  زشته از قالبای پرشین بلاگ استفاده کنم . حالا اگه چنگی به دل نمیزنه دیگه باید ببخشی ، آخه تو این فرصتِ کم بهتر از این نتونستم کار کنم . تازه ، من زیاد به زبان HTML تسلط ندارم ، یه سری مشکلاتی داره که باید یکم بهش ور برم تا درست بشه .

راستی

          تولد ، تولد ، تولدم مبارک      مبارک ، مبارک ، تولدم مبارک ... 

  نظرات ()
۱۴۷- سه کاری نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۳

امروز فهمیدم داری مثل یه مهندس صنایع فکر میکنی ، آخه با اون مهارت و سرعتی که تو به دوستت گفتی تو اتوبوس جا بگیره ، تعجب منم برانگیخت . این نشون میده که میخوای حداقل زمان ممکن رو تو صف بگذرونی .

راستی ، اون هفته وقت نشد که بگم تو انجمن کامپیوتر چه ۳ کاری ای کردم . 

فردای اون روزی که شماره تلفنمو انجمن کامپیوتر گرفت ، بهم زنگ زدن . یه خانمی بود تقریبا ۲۴-۲۵ ساله ، که ازم خواهش کرد که روز دوشنبه ساعتِ ۱۰:۳۰ الی ۱۲ برم تو انجمنشون . 

ساعت تقریبا ۱۱:۱۵ بود که من رفتم تو انجمن کامپیوتر ، یه ۸-۹ دختر اونجا بودن با یه آقایی تقریبا ۲۷-۲۸ ساله . وقتی من وارد شدم ، یکی از دخترایی که اونجا بود منو به اون آقا معرفی کرد . بعدا فهمیدم ایشون آقای مهندس قاسمی بودن . خلاصه آقای مهندس قاسمی از جاشون بلند شدن و از اینکه از زمان مسابقه تا الآن انقدر طول کشیده عذر خواهی کردنو بعد قابی که کادوش کرده بودنو جلو من گرفتن . منم تشکر کردم و اومدم کادو رو بگیرم که یهویی دیدم دستِ آقای قاسمی از زیر کادو دراز شده که دست بده  ، سریع کادو رو ول کردمو باهاش دست دادم . بعد هم خداحافظی کردمو اومدم بیرون . وقتی داشتم میومدم بیرون ، یه لبخند رو لب همه ی دخترایی که اونجا بودن بود ، حالا نمیدونم داشتن به ۳ کاری من میخندیدن یا اینکه با این کار رضایت خودشونشو نشون میدادن .

کادوشون یه تقدیر نامه با ۵ تا اسکناس ۲۰۰۰ تومنی متن تقدیرنامه این بود :

جناب آقای سید حمید *****

آسمان آبی با زمان و مکانی مقدس ، دست به دست هم دادند ، تا فرصتی برای پرواز در اختیار قرار دهند وچه نیکو ستودید و غنیمت شمردید این آزادی را و لاجوردش را حس کردید تا با همتی به بلندای خورشید به افتخار برسید .

اینک انجمن علمی کامپیوتر ، دستیابی به خورشید را به شما تبریک میگوید و آرزومند موفقیت های بعدی شماست .

دبیر انجمن علمی کامپیوتر

سعید قاسمی

به پاس حضور در مسابقه فتوشاپ

بهار ۱۳۸۳

  نظرات ()
۱۴۶- شب گردی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم ، دیدم درِ کشویه پاتختیم بازه ، وقتی خواستم ببندمش ، دیدم یه لامپ توشه ، در حال فکر کردن بودم که بابام اومد تو اتاق ، به بابام گفتم : شما این لامپو گذاشتین اینجا ، بابام در حالی که لامپو از من میگرفتن ، گفتن : نه !!  همین سئوالو از مادرم هم پرسیدم ، ولی ایشونم اطلاعی از قضیه نداشتن . وقتی خواهرم از خواب بیدار شد ، گفت : دیشب وقتی بیدار شدم که برم آب بخورم ، دیدم داری چراغ اتاق خوابتو باز میکنی ، اولش فکر کردم بیداری ، ولی بعد از چند تا سئوال فهمیدم که تو خواب داری این کارا رو میکنی .

من تو خواب حرف میزدم ، ولی تا حالا نشده بود که تو خواب راه برم  . 

  نظرات ()
۱۴۵- استرس نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۳

stress

امروز بعد از یک ماه اومدم دانشگاه  که ساعتِ حذف و اضافه م رو ببینم . از قضا یکی از بچه های انجمن منو دید و بهم گفت که امروز جلسه تو دانشگاه برگذار میشه و حتما بیام ، آخه تقریبا یک ماهی میشد که تو جلسات شرکت نکرده بودم . حدودا ساعت ۲ بعد از ظهر بود که جلسه شروع شد و مثل همیشه شروع به تقسیم بندی کارای نشریه کردن . وسط جلسه ، یکی از بچه ها عذرخواهی کرد و گفت که کار داره و باید بره ، وقتی خداحافظی هاشو کرد ، رو کرد به منو گفت که تو گروه کارت دارن !!!!!!!!!!!

من که از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، گفتم : با من ؟  گفت : بله .  آخه تو گروه صنایع کسی منو نمیشناسه ، فقط تو انجمن منو میشناسن . این مسیری که از دفتر انجمن تا گروه میرفتم ، هزارجور فکر ناجور از مغزم گذشت . وقتی رسیدم به دفتر گروه ، با ترس و لرز به رییس گروهمون خودمو معرفی کردم . تا قبل از اینکه خودمو معرفی کنم ، خیلی جدی و یکم هم عصبانی بود ، ولی وقتی خودمو معرفی کردم ، یه لبخندی زد و گفت : از انجمن کامپیوتر با من تماس گرفتن و گفتن که طرح شما اول شده !!!!!!!!!!!!  تشریف ببرین اونجا ببینین چکارتون دارن .

اولش فکر کردم منو با یکی دیگه اشتباهی گرفتن ، ولی توی راه که داشتم میرفتم ، یادم اومد که ترم پیش ، یه مسابقه ای با عنوان << مسابقه ی Photoshop >>  تو فنی ۱ برگذار کردن ، که منم همینطوری شانسی ، توش شرکت کردم . اصلا فکرشو نمیکردم که اول بشم ، آخه همه ی گروه هایی که شرکت کرده بودن ۳ نفری بودن ، فقط من بودم که تنها یی اومده بودم .

وقتی رفتم تو گروه کامپیوتر و خودمو معرفی کردم ، یکیشون گفت : ما خیلی وقته که دنبال شماییم ، ولی شماره تلفنتونو نداشتیم . خلاصه شماره تلفون منو گرفتنو ، گفتن باهام تماس میگیرن .

راستی ، تو امروز کی اومدی  تو اتوبوس که من ندیدم ؟  وقتی داشتم از اتوبوس پیاده میشدم ، یهویی که چشمم افتاد تو چشمت نزدیک بود شاتالاپ بخورم رو زمین  . یعنی با خودم خیلی مبارزه کردم که تعادلمو حفظ کنم .   

  نظرات ()
۱۴۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۳

جونم براتون بگه که روزی روزگاری مرد‌ لوطی و با مرامی به نام "کرم" در یه روستا زندگی می‌‌کرده. این کرم عاشق یه دختر از خانواده‌ی درست حسابی بوده ٬ مثلا کدخدای ده. بابای دختره می‌گه تا نری سرکار بهت دختر نمیدم که نمی‌دم. لوطیه می‌ره در شهرستان مجاور دنبال کار می‌گرده. اول نونوا می‌شه و بعد از یه مدت می‌بینه این کار به مذاقش خوش نمیاد و می‌ره بنا می‌شه. بعد از مدتی بنایی رو هم ول می‌کنه و خلاصه بعد از چند ماه امتحان کردن کارای مختلف٬ بالاخره شغل شریف قصابی رو انتخاب می‌کنه. پولی جمع می‌کنه و بعد از مدتی با دست پر به روستا برمیگرده . می‌بینه عروسیه. بعد از پرس وجو وبا دیدن ترس ‌و لرز ساکنین می‌فهمه عروسی همون دختره‌ست. و وقتی به مجلس می‌رسه می‌بینه ساز و نقاره به پاست و بابای دختره هم اون وسط در حال رقصه. کرم که گفتم خیلی لوطی و بامرام بوده دلش نمیاد اونجا رو بهم بریزه.عرقی می‌ندازه بالا و عدل می‌ره وسط مجلس و شروع می‌کنه به رقصیدن. با حرکات موزون تموم شغل‌هایی که این مدت امتحان کرده بوده به باباهه نشون می‌ده و آخرش هم از پرِ شالش ساطور قصابیشو در میاره و... چی؟ فکر کردین باباهه رو می‌کشه؟ گفتم که خیلی بامرام بوده! می‌زنه به فرق سرخودش و شهید راه عشق می‌شه.
اصولا همه‌ی قصه‌های عشقی دنیا برای موندگار شدن احتیاج به مرگ یک یا هر دو طرفین داره. و اگه به ازدواج بیانجامه که اسمش قصه‌ی عشقی نمی‌شه. می‌شه فاجعه‌ .
به مرور زمان سر و دُمِ این رقص بریده شده و به شکل امروزی دراومده. از این به بعد این رقص رو جدی‌تر برقصید٬ خیلی رقص تاریخی‌یه .
بابا کرم، دوسِت دارم...شیشه‌ی (عرق)‌بابا رو نشکنی، نمی‌شکنم.. 

                                                                                              زیتون(z8un)

 

یه دانشمندی یه ماهی از دریا می‌گیره می‌ندازه تو استخر، یواش یواش از استخر به حوض و از حوض به تنگ‌آب و از تنگ آب به یه لیوان و از یه لیوان تو یه نعلبکی منتقلش می‌کنه و ماهی کم کم به کم آبی عادت می‌کنه. یه روز آقاهه می‌ره مسافرت. نگو نعلبکیه ترک داشته و یا آبش تبخیر شده بوده و ماهی کاملا به بی‌آبی عادت می‌کنه.. یه روز میفته تو حوض خونه و خفه می‌شه!

                                                                                             زیتون(z8un)

 

  نظرات ()
۱۴۳- خوش شانسی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۳

تا قبل از اینکه ما میخواستیم بریم شمال ، همه میگفتن هوا سرد و بارونیه ، ولی ما تصمیممونو گرفته بودیم و به هر قیمتی بود باید میرفتیم . البته من رو اینترنت وضعیت آب و هوای شمال رو تا ۱۰ روز آینده دیده بودم که فقط ۲ روزش بارونی بود ( یعنی اینقدرا هم بیگدار به آب نزده بودیم ) .

از اونجایی که من تو شانس آوردن ، شهره ی عام و خاص هستم  این چند روزی که شمال بودیم اصلا بارون ندیدیم . هوا صافِ صاف بود ، حتی گرم تر از اصفهان . جات خالی ، اول رفتیم نوشهر بعد رفتیم چالوس ، از اونجام رفتیم نمک آبرود . شرح خاطرات سفر رو به مرور تعریف میکنم . 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه