حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۶۵- خود کفایی نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۳

از چهارشنبه تا حالا ، مامان و خواهرم رفتن تهران ، واسه نمایشگاه IT ، اگه امتحان میان ترم نداشتم حتما باهاشون می رفتم .

مامانم برای این چند روزی که نیستش غذا درست کرده و رفته ، منتها چون یکم سفرشون طول کشیده ، امروز نهار نداشتیم  . مامانم قبل از ظهر زنگ زد و گفت که گوشت بذار بیرون ، تا وقتی بابات اومد کباب کنه و بخورین . منم همین کار رو کردم . وقتی بابام اومد و گوشتارو دید  گفت : من دست به سیاه و سفید نمیذارم ، نهار ظهر با تو ، شام شب هم با من . منم چون نمی خواستم جلو بابام کم بیارم ، گفتم باشه .

وقتی بابام رفت تو حمام ، سریع زنگ زدم به مامانم و چیزایی که باید به گوشت میزدم رو پرسیدم . پیاز و نمک رو میدونستم ، ولی آرد رو نمی دونستم . آخه واسه اینکه کباب کوبیده روی آتیش نریزه ، یکم آرد بهش میزنن . همه ی گوشتا رو که سیخ گرفتم ، بابام از تو حمام اومد بیرون . حسابی حال کرده بود ، آخه فکرشو نمی کرد من از این کارا بلد باشم .

کبابی که پختم ۲ تا مشکل داشت  ، یکی اینکه کمی تا حدودی شور بود  ، دوم اینکه از ظهر تا حالا هرچقدر دستامو می شورم ، هنوز بوی گوشت میده  . 

  نظرات ()
۱۶۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۳

در خواب دیدم که با خدا مصاحبه می کردم...

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»

                                                              ناشناس 

  نظرات ()
۱۶۳- افشای حقایق نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳

یادمه یه روزِ برفی تو دوران راهنمایی ، وقتی داشتیم از مدرسه برمی گشتیم ، یکی از دوستام ( نوید ) یه گوله ی برف ، پرت کرد تو صورت من ، منم بالطبع ، یکم برف از رو زمین برداشتم و  پرت کردم به طرفش . خلاصه برف بازی شروع شد . داوود هم به جمعمون پیوست و شروع کردیم به زدن برف تو سر و کله ی همدیگه . همینطور که داشتیم بازی میکردیم ، نوید از من و داوود فاصله گرفت و از همونجا برف پرت میکرد . من و داوود هم دست به یکی کردیمو ، دوتایی فقط به اون برف میزدیم ، ولی چون ازمون دور شده بود ، اکثر گوله برفایی که به طرفش پرت میکردیم ، توی راه متلاشی میشد . یه بار که خم شدم از رو زمین برف بردارم ، چشمم افتاد به یه تکه یخ . با خوشحالی از رو زمین برش داشتم و پرتش کردم طرف نوید  . صاف خورد وسط  سرش ، با داوود شروع کردیم به خندیدن ، آخه وقتی خورد تو سرش یه صدای باحالی داد ، مثل اینکه تو سرش خالی بود ، چون صدا توش پیچید . همینطور که داشتیم می خندیدیم ، چشممون افتاد به دستِ نوید که پر از خون بود . همین که داوود خونارو دید ، به طرف خونشون شروع کرد به دویدن ( ای بی معرفت  ) . منم که شُکه شده بودم ، با ترس و لرز به نوید نزدیک شدم و شروع کردم به التماس کردن که به مدیرمون نگه ، بعدشم شروع کردم به گریه کردن . نوید که دلش به حال من سوخته بود ، بهم گفت : باشه نمیگم ، تو برو خونه . منم خوشحال از اینکه تونستم نوید رو راضی کنم ، به طرف خونه شروع به دویدن کردم . نوید هم رفت تو مدرسه که سرشو باند پیچی کنن .

حتما داری میگی ، نوید عجب پسر خوبیه ، ولی بهتره به ادامه ش گوش بدی ( یعنی بخونی )  . فردای اون روز ، همین که پامونو گذاشتیم تو مدرسه ، مدیر مدرسه با قیافه ی تقریبا جدی به من گفت بیا تو دفتر . تا حالا اینطوری باهام حرف نزده بود ، آخه من و داوود از شاگرد اولای اونجا بودیم ( قبلنا بچه درس خون بودیم ولی الآن ... ) . وقتی رفتم تو دفتر ، فهمیدم یکی از بچه ها رفته فضولی کرده و قضیه رو به مدیر مدرسه گفته .

چند وقت پیش که با داوود داشتیم خاطراتمون رو مرور میکردیم ، به این خاطره که رسیدیم ، داوود گفت : میدونی چی شد که مدیر مدرسه فهمید که تو سر نوید رو شکستی ؟  گفتم : آره ، یکی از بچه ها رفته بود فضولی کرده بود . گفت : نه خره ، نوید خودش به اون پسره گفته بود که بره به مدیر بگه که تو سرشو شکستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم : چرا همون موقع نگفتی ؟‌  گفت : آخه نمی خواستم بینتون بهم بخوره .

نوید جان ، امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی ، امیدوارم یه روز پیدات کنم و این دفعه درست و حسابی سرتو بشکنم ، تا تو باشی دیگه افه ی مرام نذاری .             

  نظرات ()
۱۶۲- بودن یا نبودن نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۳

امروز خدا منو دوباره به مامان وبابام داد  . یعنی از این به بعد اگه بهم گفتن تاریخ تولدت کی ِ ؟  میگم ۲۶ آبان .

امروز بعد از اینکه کلاسام تو دانشگاه تموم شد ، سوار اتوبوس شدم که بیام خونه . اتوبوس هم طبق معمول راه افتاد ، وقتی به زیر گذر جلوی در دانشگاه رسید ، یهویی سرعتشو زیاد کرد ، طوری که وقتی از زیرگذر خارج شدیم ، سرعتش حدودا ۹۵ کیلومتر بر ساعت بود . همینطور که داشت با این سرعت میرفت ، یهویی به شدت ترمز کرد ، طوری که هرکی عقب اتوبوس بود تشریف آورد جلو ، اونایی هم که جلوی اتوبوس بودن ، چسبیدن به شیشه ( البته این جمله جنبه ی شوخی داشت ، ولی از شوخی گذشته ، موقعیت خطرناکی بود ) .

قضیه از این قرار بود که ، یه اتوبوس دیگه که از روبه رو ، در خلاف جهت ما حرکت میکرد ، در حال سبقت گرفتن از یه مینی بوس بود و چون خیابون خیلی باریک بود ، مجبور شده بود بیاد تو خطی که ما داشتیم از توش حرکت میکردیم . مطمئنم اگه راننده ی اتوبوس ما فقط ۱ ثانیه دیرتر جنبیده بود ، الآن به جای این یادداشت داشتی آگهی فوت می خوندی . من تا حالا ۲ بار تو اتوبوسای دانشگاه تصادف کردم ( اگه فرصت شد تعریف میکنم ) ، ولی این یکی اگه اتفاق میافتاد ، تیکه بزرگم ناخناییم بود که واسه گیتار زدن بلند گذاشتم . 

  نظرات ()
۱۶۱- آواز نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳

Singing

چند وقت پیش ، دم در خونه منتظر محسن ( یکی از دوستام ) بودم . هیچکس تو کوچه نبود ، منم به دیوار خونمون تکیه داده بودمو تو حال خودم . یخورده که به همین منوال گذشت احساس کردم یه نفر داره یکی از شعرای گوگوش رو میخونه . از پشتِ دیوار بیرون نیومدم ، چون میدونستم به محض اینکه بیام بیرون ، خوندنشو قطع میکنه ( آخه دختر بود ) . این بود که همونطور سر جام ایستادم ، وقتی رسید در خونمون و منو دید ، از فرق سرش تا نوک انگشت پاش رنگای مختلفی پیدا کرد . آخه بیچاره فکر کرده بود ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر کسی تو کوچه نیست . فکر کنم از کلاس گیتار میومد ، آخه یه گیتار پشتش انداخته بود ، احتمالا هنوز تو همون حس و حال بوده . منم واسه اینکه بیشتر از این خجالت نکشه ، چنان خودمو جدی نشون دادم که فکر کنه من صداشو نشنیدم . ولی با همه ی این تفاصیر ، مطمئنم دیگه تو خونشونم نمیخونه  .

  نظرات ()
۱۶۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۳

قلب زن پرتگاهیست هولناک که عمق آن را نمی توان حدس زد . 

                                                                       لامارتین

زن ها جنگ را شروع می کنند و مردها آن را ادامه می دهند .

                                                                       ارنست همینگوی

لبخند زن در ۲ هنگام آسمانی و فرشته مانند است ، یکی موقعی که برای اولین بار با لبخند به سوی معشوقش که میگوید : دوستت دارم ، ودیگری هنگامی که برای اولین بار به روی کودک نوزادش لبخند می زند .

                                                                       ویکتور هوگو

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گریزپای .

                                                                        سعدی

دو زن هرگز با هم دوستی و محبت نمی ورزند ، مگر به خاطر توطئه بر علیه زن سوم .

                                                                        آلفونس کار

زن زشت در دنیا وجود ندارد ، فقط برخی از زنان هستند که نمی توانند خود را زیبا جلوه دهند . 

                                                                         برنارد شاو

زن زیباترین و با ارزش ترین تحفه ی آسمانی است .

                                                                        میلتون

بهتر است برده ی شیطان باشید تا غلام زن . 

                                                                         شرلی  

  نظرات ()
۱۵۹- پویش نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳

چند شب پیش با داوود رفتیم ( موسسه ی زبان ) پویش که امتحان تعیین سطح بده . بعد از چند تا سئوالی که ازش کرد ، آخر کار اسمشو تو کلاس IC3  نوشت . خودش خیلی شاکی بود که حقش بیشتر از اینا بوده ، به قدری مطمئن حرف میزد که یواش یواش منم داشت باورم میشد .

واسه اینکه یکم بهش حال بدم گفتم : من یه پارتی تو پویش دارم که هر ترمی که بخوای می نویستت . با تعجب همراه با خوشحالی گفت : کی ؟  گفتم : یکی از دوستای صمیمی پدر ِ خانم مهندس . ( راستی نگفته بودم بهت که من جلو دوستام ، تو رو خانم مهندس صدا میزنم ) گفت : خانم مهندس ؟  گفتم : آره دیگه  . گفت : خانم مهندس دیگه کیه ؟  گفتم : بعد از این همه مدت تازه میپرسی خانم مهندس کیه ؟  گفت : میدونم ، ولی آخه تو از کجا این چیزارو میدونی ؟  گفتم : خوشبختانه هنوز عاشق نشدی که بفهمی من چی میگم . گفت : چه ربطی به سئوال من داره ؟  گفتم : هروقت که عاشق شدی میفهمی . 

امشب که واسه اولین جلسه رفته بود سر کلاس IC3 ، میگفت : کاش از IC2  شروع کرده بودم  ( آخه نمیدونست که استادای پویش ، همشون سخت گیرن ) .

  نظرات ()
۱۵۸- گدایی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳

Begger

پریشب تقریبا نزدیکای ساعت ۹ ، پشت چراغ قرمز پل فلزی ایستاده بودم . چون تازه چراغ قرمز شده بود ، هنوز هیچ ماشینی حرکت نکرده بود ، منم در یک عملیات بی فرهنگی چراغ قرمز رو رد کردم . همین که رد شدم ، دیدم یه پلیس از تو گل فروشی سر پل فلزی اومد بیرون و میخواد شماره ی ماشینو بنویسه . سریع ماشینو پارک کردمو رفتم به طرفش . همین که رسیدم بهش ، گفتم جناب سروان ...  حرفمو قطع کرد و گفت : جناب سروان تو گل فروشی هستن ، اگه صحبتی داری ، به ایشون بگو .

وقتی رفتم تو گل فروشی ، دیدم به غیر از گل فروشه ، یه آقایی با هیکل ورزشکاری ، قد بلند و موهای جو گندمی ایستاده تو گل فروشی ، سریع رفتم کنارش و بعد از سلام علیک گفتم : عذر میخوام قربان ، ما تو بیمارستان سعدی مریض داریم ، واسه همین عجله دارم ، می خواستم اگه ممکنه این بار رو در حق ما لطف کنین . من حرفم هنوز تموم نشده بود که دیدم دستشو کرد تو جیبشو ۴-۵ تا هزاری در آورد و گرفت طرف من !!!!!!!!!!!!!!!!!!

در همین حین یه آقایی از دستشویی گل فروشی اومد بیرون ، در حالی که داشت شلوارشو درست میکرد ، بی سیمش به کار افتاد : " یه نفر چراغ قرمز رو رد کرده ، فرستادمش پیش شما "   صدای بی سیم که قطع شد ، تازه فهمیدم جناب سروان یکی دیگست . از آقایی که فکر کرده بود من گدا هستم ، عذرخواهی کردمو رفتم طرف جناب سروان واقعی . خلاصه بعد از اینکه جناب سروان عمومو شناخت ، گذاشت برم .

نتیجه ی اخلاقی این یادداشت :

۱- چراغ قرمز رو رد نکنین ( اگر هم خواستین رد کنین ، مواظب باشین گل فروشی اون طرفا نباشه ) .

۲- کی گفته گدایی شغل بدیه ؟؟؟ اتفاقا پول خوبی توشه .

 

  نظرات ()
۱۵۷- موی سفید نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳

دیروز رفته بودم اصلاح ، وقتی رسیدم خونه ، سریع رفتم به طرف آیینه که دوباره موهامو ببینم . ولی چیزی که بیشتر از مدل موهام ، توجهمو جلب کرد ، موهای سفیدم بود !!!!!

وقتی شمردمشون ، دیدم ۵ تاست . نشستم به فکر کردن که ۵ تا از مهمترین تجربه های زندگیمو مرور کنم :

۱- قطع شیرخوارگی ( ۲ سالگی )

۲- اولین نمره ی تک در دوران تحصیل ( ۱۵ سالگی )

۳- کنکور ( ۱۹ سالگی )

۴- عاشق شدن ( ۲۰ سالگی )

۵- ؟؟؟؟ ؟؟ ؟؟؟

اگه گفتی تجربه ی پنجمم چیه ؟  

  نظرات ()
۱۵۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳

عزت مرد ،به مال است و رفاقت به ریال

هر که این هــــــردو ندارد بــرود رو به زوال

روزگاری شده که علم و هنــــــر یعنی کشک

در عوض بی هنری ، خیره سری، حسن و کمال

مال مردم خـــوری و حـــقــــه و مـــــکـــر و زد و بند

مــوجــد مـــال و منـــال اســـت و ســپــس جـاه و جلال

گـــر پـــس مــــعــرکــــه خـــواهـــی کـــه نـــمــاــد کــلهت

هـــــان مــــــرو در پــــــی عـــــز و شــــــرف و پـــــــول حـــلال

چـــــون کـــــه بــــا پـــــول حــــــلالــــت نــــرســــد خـــرج بـه برج

چـــــون کــــه وجــــدان و شــــــرف نـــیـــــز ، بــــــــود وزر وبــــــــال

مـــــحــــتـــکــــر را بــــنـــگــــر کـــــــز ره بـــــــد جـــــنــــســــــی و آز

هـــیـــــکــــلــــــی ســــاخـــــــتـــــه پــــــروار تــــــــر از رســــــتــــم زال

در عـــــــوض مــــــش حــــســــن بـــاز نـــشـــســـتـــه ،شـــده اســت

لاغـــــــر و لـــــخــــــــت و پـــــتی ، عـــیــــن یـــکی چـــوب بــــــلال !

اولـــــی را بـــنـــــگـــر قـــامــــت صـــــافـــــش چــــــو َ الـــــــــــف َ

دومــــــی را بنــــــــگر خـــــــم شـــــــده از غــــــصـــه چـــو َ دال َ

اولــــــی گـــــرم نشـــــاط و طــــــرب و عیـــــش و خـــــــوشی

دومـــــی گــــرم پــــــریــــشانـــی و فـــقــر و نــــک و نــــــال

اولــــــی صـــــاحــــب ویـــــلا بـــــود و بـــــاغ و زمــــیـــــــن

دومـــــی صـــــاحـــــب شــــش بچــــه و صـد قال و مـقال

اولــــی شـــــام و نــــاهـارش هــمه مرغ اسـت و کـباب

دومـــــی خـــورد و خـوراکـــش مه رنج است و ملال

کار دولت چــــو کنـی می شـــوی از دولـت دور

هـــــان ! مـرو جانب آن تا که نگردی پامال !

 

                                                                              هادی (wc)

ترکه میمیره ، باباش رضایت نمیده . 

                                                                              خرترین خرمگس

 

  نظرات ()
۱۵۵- خورش ماست نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۳

قبل از اینکه این یادداشتو شروع کنم ، یه توضیح مختصری در مورد خورش ماست بدم ( واسه اونایی که اصفهانی نیستن ) . خورش ماست یه دسر سنتی اصفهانیه که از ماست و گوشت گردن و شکر و زعفرون ( خلاصه هرچی گیر دستشون اومده ، ریختن توش ) درست شده . موضوع مهم اینکه ، دیر پیش میآد که یه اصفهانی از خورش ماست بدش بیآد ، مهمتر اینکه دیر پیش میآد یه شهرستانی از خورش ماست خوشش بیآد . 

چند شب پیش محسن ( یکی از دوستام ) به خاطر پس گرفتن ماشینش از ۱۱۰ ( یادداشت ۱۵۳ )  ، من و داوود و چند تا از دوستای شهرستانی مون ( بچه های پایتخت ) رو دعوت کرد بریم خوان گستر . رو رسم اصفهانیا ، وقتی خواستیم خورش ماست بخوریم ، وحید و علی و رضا ( دوستای شهرستانیمون )  گفتن : اینا چیه دیگه ؟

من و داوود که موقعیتو واسه سرکار گذاشتن ، مناسب دیدیم ، گفتیم : اینا خورش ماسته ، میریزن رو پلو و با کباب و ماست میخورن . اَه ، اگه محسن نخندیده بود ، باورشون میشد . قیافه هاشون موقع تست کردن خورش ماست ، دیدنی بود . وحید و علی اینقدر از این دسر خوششون اومد که بیشتر از ما خوردن ، ولی رضا زیاد خوشش نیومد . 

  نظرات ()
۱۵۴- هشیش نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۳

از اصفهان که راه افتادیم ، به یکی از دوستای داوود که تهران درس میخونه زنگ زدیم که اگه اونم میآد شمال ، بریم دنبالش . اونم موافقت کرد ، به شرط اینکه اونشب رو خونشون بخوابیم .

تو خونه ای که اجاره کرده بودن ، به جز اسماعیل ( دوست داوود ) سه نفر دیگه هم زندگی میکردن . که یکیشون مشهدی بود و ۲ تای دیگه یزدی . اونی که مشهدی بود ( مجید ) ، فوق لیسانس مکانیک دانشگاه امیرکبیر میخوند ، یکی از اونایی که یزدی بود ( مهدی ) فوق لیسانس مکانیک ، دانشگاه تربیت مدرس میخوند ، اون یکیشون هم تازه مهندس مکانیک شده بود . 

یخورده که گذشت و پذیرایی کردن ، یکی یکی سیگاراشونو در آوردن . من بیشتر از اینکه از سیگاراشون تعجب کنم ، از زیر سیگاریشون تعجب کردم ، آخه اینقدر مصرف سیگارشون بالا بود که به جای زیر سیگاری ، از یه شیشه ی مربا به ارتفاع ۱۰ سانتیمتر استفاده میکردن  . تو شیشه ، پر از خاکستر سیگار بود . در عرض چند ثانیه خونه رو دود برداشت . من به دود سیگار خیلی حساسم ولی خودمو سفت گرفتم که یهو سرفه نکنم . بعد از اینکه هر کدومشون یکی ۲-۳ تا سیگار کشیدن ، مهدی پاشد رفت یه کاغذ برداشت آورد . یه دونه سیگار هم از تو پاکت درآورد و شروع کرد به خالی کردن توتون هاش . فهمیدم میخواد سیگاری درس کنه ، من اولین بار سیگاری رو تو دانشگاهمون دیدم ، پشتِ یکی از پنجره های فنی ۱ بود ، وقتی به یکی از دوستام که کنارم بود نشون دادم ، بهم گفت که این سیگاریه . سیگاری همون هشیشه که با توتون سیگار مخلوطش میکنن و میکشن .

اگه بد آموزی نداشت ، حتما طرز تهیه شو مینوشتم . من که تا حالا ندیده بودم کسی جلوم هشیش بکشه ، خیلی شوکه شده بودم ولی اصلا به روی خودم نمیآوردم و کاملا عادی برخورد میکردم . توی حرفایی که این چند نفر با هم رد و بدل میکردن ، فهمیدم که بوی هشیش روی بعضیا تاثیر میذاره و اونا رو هم میبره تو یه عالم دیگه . این بود که تصمیم گرفتم که یکم بذارمشون سر کار ، آخه اگه همینطوری میگذشت ، تا صبح میخواستن بکشن . این بود که به اسماعیل گفتم : بذار ببینم هشیش خام چه بویی میده . اونم یکمیشو گذاشت دم بینی من ( ولی من بو نکردم ) ، بعد ازم پرسید چه بویی میده ؟  منم که موقعیتو مناسب دیدم واسه دیونه بازی ، گفتم : بو نعل اسب میده . یهو دیدم هر ۶ تایشون مثل بمب منفجر شدن از خنده . خودمو سفت گرفتمو گفتم : واسه چی میخندین ؟ خوب بونعل اسب میده دیگه . بعد داوود در حینی که میخندید گفت ۲*۲ تا ؟  گفتم : کی ؟ گفت : فردا . گفتم : فردا که من نیستم . در حال رد و بدل کردن چرت و پرت بودیم که دیدم اسماعیل رنگش پریده ، احتمالا ترسیده بود که نکنه بلایی سر من بیاد ، کم کم خنده ی هم اتاقیاشم بند اومد و یکی یکی شروع کردن به پیشنهاد راه حل واسه خوب شدن من . منم موقعیتو مناسب دیدم و به داوود اشاره کردم که سرکاریه ، اونم نامردی نکرد و دستشو گذاشت رو قلبمو گفت : قلبش خیلی تند میزنه ، مهدی گفت : من الان کره میآرم که بدیم بهش . منم چون حالم از کره خالی خوردن به هم میخوره ، قبل از اینکه اون کره بیاره خودم رفتم تو دستشویی و صدای اینایی رو در آوردم که ( با عرض پوزش) حالتِ تهوع دارن . از پشت در داد میزدن حمید درو واکن بیایم تو ، منم با صدای بلندتر جواب میدادم  اق اق ....  . تا اینکه بعد از ۱۵ دقیقه اومدم بیرون ، بدبختا همشون از ترس سکته کرده بودن ، به جز داوود که یواشکی داشت میخندید . 

اونشب به غیر از اینکه هشیش نتونستن بکشن ، یه کار دیگه هم نتونستن بکنن . داوود میگفت وقتی من تو دستشویی بودم ، یکی از دوستاشون زنگ زده بوده که یه چند تا ولگرد خیابونی بیاره اونجا ، ولی اینا چون دیده بودن حال من خیلی بده ، گفته بودن نیاره . 

تحصیل کرده هامون که اینجوری باشن ، وای به حال بی سوادا .

  نظرات ()
۱۵۳- رمضون نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳

تقریبا یه یک هفته ای میشه که نهارمون ساعت ۵:۳۰ عصر حاضر میشه ، شاممون هم ساعت ۴:۱۵ صبح  . تازه صبحونه هم از برنامه ی غذاییمون حذف شده  . از مامانم که میپرسم چه اتفاقی افتاده ؟ میگه رمضون اومده .  آی اگه دستم به این رمضون برسه ، میدونم چیکارش کنم .

راستی ، در مورد جرمی که دوستام انجام داده بودن ( یادداشت ۱۵۰ ) ، امروز همشون با هم رفتن که ببینن چه حکمی واسشون صادر میشه . رییس دادگاه وقتی دوستامو میبینه ، بهشون میگه باید ببخشید اینا تازه کار و بی شعورن ، نمیدونن کی رو باید بگیرن ، بعد هم یه نامه مینویسه که ازشون پول پارکینگ نگیرن . باز خوبه ریییس دادگاه با خانمش دعواش نشده بود ، وگرنه حکم اعدام رو واسه ی همه ی دوستام امضا میکرد .   

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه