حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۱۷۵- معرفی نامه ی خانم مهندس رومینا نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳

قبل از اینکه این یادداشتو شروع کنم باید از خودش اجازه بگیرم :

رومینا جان ، با اجازتون می خوام یکم شمارو به بقیه معرفی کنم که دوستانی که بر حسب اتفاق این وبلاگ رو پیدا کردن بفهمن من واسه چی رو در و دیوار این وبلاگ اسمتو نوشتم.

رومینای عزیز کسیه که با امروز ۶۷۵ روزه من عاشقشم . همینطوری الکی هم عاشقش نشدم ، علت داشته . علتاشو واسه شما میگم ، اگه بد میگم ، بگین بد میگی.

اولین چیزی که منو جذب خودش کرد ، معصومیتی بود که تو نگاهش بود ، که با پرس و جو هایی که کردم ، فهمیدم این فقط نگاهش نیست که معصومه بلکه خودشم مثل نگاهش پاک و معصومه . بعد از اون خانواده ی بسیار متشخص و آبرومندش ، توجه منو به خودش جلب کرد . آخه به نظر من ، مهمترین معیار واسه انتخاب همسر ، خانواده دار بودن طرف مقابله . اگه خانواده سالم باشه ، مطمئنا بچه هم به نحو احسن تربیت میشه ( به جز موارد استثنایی ) . سومین موردی که باعث شد من به رومینا علاقه مند بشم ، تحصیلاتش بود ( مهندسی برق-الکترونیک) .  به نظر من اگه همسر آیندم تحصیلات عالی داشته باشه ، اولا تو همفکری توی مشکلاتِ احتمالی زندگی ، بهم کمک میکنه ، دوما بچه های خوبی تربیت میکنه ( چون معمولا یک مادر بیشتر توی خونه با بچه ها سر و کله میزنه ) .

اگه فقط همین ۳ مورد رو داشت از نظر من کافی بود ، ولی اون یه هنرمند واقعا با تجربه ست . چنان تابلوهایی میکشه که بیا و ببین . اینقدر قشنگ سیاه قلم کار میکنه که خیال میکنی عکس سیاه و سفید رو قاب گرفتن . تا حالا n تا نمایشگاه نقاشی گذاشته که یکیش همین چند روز پیش تو دانشگاه خودمون افتتاح شد . البته ایندفعه سورپرایزمون کرد چون رنگ و روغن کار کرده بود . ماشاالله هزار ماشاالله ، گوش شیطون کر ، روم به دیوار ، هنراش تمومی نداره که ، از هر انگشتش یه هنر میباره ، چنان واست گیتار میزنه که فکر میکنی کنار Gipsy king نشستی . باور کنین شوخی نمی کنم ، با گوشای خودم شنیدم . هنر بعدی زبان دومشه . انگلیسی رو مثل زبون مادریش صحبت میکنه ( منتها این یکی رو مدیون پدرشه ) . دست فرمونش منو کشته . چنان لایی هایی میکشه که بیا و ببین .

تا حالا زیبایی های سیرَ تشو میگفتم ، اگه بخوام زیبایی های صورتشو بگم باید تا فردا صبح بنویسم  . فقط همینو بگم که من به مدتِ ۱۰ ثانیه پشتِ سر هم نمی تونم نگاش کنم ، چون احتمالا بعدش با آمبولانس میآن میبرنم . 

با همه ی این تفاسیر یه مشکلی داره که حل شدنی نیست ، یعنی اونم خواستِ خدا بوده که اینطوری شده  . مشکلش اینه که ۲ سال زودتر از من به دنیا اومده  . البته واسه من مسئله ای نیستا ، ولی مثل اینکه اون با این قضیه مشکل داره .     

حالا شما بگین ، من الکی عاشق شدم ؟ 

  نظرات ()
۱۷۴- وسعت اینترنت نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۳

واقعا اینترنت تو ایران هم داره به صورت یه فرهنگ در میآد . از بزرگترین شرکت هایی که تو ایران دارن کار میکنن گرفته تا سبزی فروش سر کوچه host , domain  دارن ( البته من از شهرای دیگه بی اطلاعم ، ولی در مورد شهر خودم مطمئنم ) . دیشب که داشتم تو این وبلاگ ها میچرخیدم ، چشمم افتاد به این وبلاگ : تاکسی مسرور . تو این وبلاگ کرایه ی حمل و نقل یکی از تاکسی تلفنی های شاهین شهر ( یکی از شهرای اطراف اصفهان ) رو نوشته .

یه جمله ی جالبی که تو این وبلاگ خوندم این بود :

قابل توجه معتادین عزیز شما با 1400 تومان ناقابل می توانید یک ساعت راننده  را در شهر بدنبال خرید خود بگردانید0

یا مثلا تو orkut تا الآن ۳۱۴۴۸۰۶ عضو هست که احتمالا ۳۱۴۴۸۰۲ تاشون ایرانین ( اون ۴ نفر هم خود orkut و خونواده ش هستن ) . به علتِ استقبال ایرانیا از این پروژه ، orkut می خواد بیآد ایران  . در نظر بگیر اگه بیآد میدون آزادی ، مردم واسش چیکار میکنن .  

البته توسعه ی اینترنت دردسرایی هم واسه من داشته مثلا یکیش اینکه دانشگاهمون یکی یه کد به پدر و مادرها داده که میتونن یک هفته بعد از اینکه برگه های امتحانیمون صحیح شد ، نمراتمون رو روی اینترنت ببینن  . اگه باورتون نمیشه میتونین برین تو سایت دانشگامون ببینین .    

  نظرات ()
۱۷۳- معلمان دلسوز نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۳

تا حالا از کلاس انداختنِت بیرون ( منظورم دوران مدرسه ست ) ؟

یادم میآد اولین باری که از کلاس انداختنم بیرون ، سال سوم دبستان بودم  . من با ۲ نفر دیگه رو یه نیمکت می نشستیم . یه روز یکی از هم نیمکتی آم نیومد و من و یه نفر دیگه دوتایی رو یه نیمکت نشستیم . در یه لحظه که معلممون روشو اون طرف کرد ، من از اون طرفِ نیمکت دور گرفتم ( خیز گرفتم ) و با سرعت ، خودمو زدم به بغل دستیم ، اون بدبخت شاتالاپ از اون طرف نیمکت افتاد زمین . معلممون وقتی صحنه رو دید ، سرم داد کشید و گفت : " برو از کلا س بیرون  " . هنوز انگیزمو از این کار نفهمیدم ، ولی فکر کنم چون فضای زیادی واسه حرکت از اینور به اونور داشتم ، جو گرفتتم و بچه ی مردم رو انداختم رو زمین .

یه سئوال دیگه ، تا حالا از معلمات کتک خوردی ؟

من  یکبار به حق کتک خوردم ، اونم سر کلاس شیمی بود ، آخه با دوستم ( آرش ) از بس به گردن معلممون خندیدیم ( آخه گردنش شبیه به غاز بود ) ،از دستم عصبانی شد و بهم گفت کتابتو بردار بیار . وقتی رفتم پیشش ، کتابو ازم گرفت و کوفت توی سرم ( جالب اینجا بود که اون لحظه بازم دلم می خواست به گردنش بخندم ولی جلوی خودمو گرفتم ) . بعد کتابمو پرت کرد رو زمین و محترمانه ازم خواهش کرد که از کلاس گم شم بیرون  . چون کتابم افتاده بود تو کلاس ، معلممون می خواست با پا کتابمم بندازه بیرون ، منتها کتاب به در گیر کرده بود و نمی رفت بیرون ، و همین باعث خنده ی بچه ها شد . قیافه ی معلممون اون لحظه دیدنی شده بود ، اینقدر عصبانی بود که انگار با دشمن چندین و چند ساله ش روبرو شده .

یکبار هم ناحق کتک خوردم ، سال اول راهنمایی ، معلم فارسیمون منو با ۲ نفر دیگه صدا زد که بریم درس جواب بدیم . عادت هم داشت که وقتی می خواست درس بپرسه خودش وسط کلاس راه میرفت . یه بار که پشتشو به ما سه نفر کرد و روشو به بقیه ی بچه ها ، من چون بینیم یخ کرده بود ، لب بالاییمو چسبوندم به بینیم و شروع کردم به نفس کشیدن تا گرم بشم . یهویی دیدم بچه ها زدن زیر خنده ، معلممون هم روشو به من کرد و فکر کرد که من دارم اداشو در می آرم ، این بود که یه پس گردنی بهم زد و از کلاس انداختم بیرون .     

 

  نظرات ()
۱۷۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۳

چ: هفتمین حرف از حروف الفبای فارسی است که دارای یک گردالی و سه نقطه در داخل آن میباشد.

چادر: پوششی است اسلامی برای زنان که در موارد اضطراری (‌کمبود وقت و حوصله و نبود سشوار و شانه و لباس تمیز و مرتب!‌) کاربرد اساسی دارد! در برخی موارد غیر اضطراری (‌ نبود شوهر در منزل )‌ بصورت پشت و رو استفاده میشود!

چاکریم: واژه ایست محاوره ای که در محدوده میدان امام حسین به پائین مورد استفاده دارد.

چاله: اتوبان همت - آنچه قبل از چاه در آن می افتند!

چت: ( به فتح چ) گفتگویی است کامپیوتری . من تایپ میکنم تو میخونی،‌تو تایپ میکنی من میخونم.

چت: (‌به کسر چ)‌احساسی که بعد از چَت زیاد به مغز انسان دست میدهد!‌

چتاب: مجموعه نوشته شده یا کتاب که در تبریز چاپ و منتشر شده باشد!

چرتکه: وسیله ای است که با آن حساب و کتاب دوستان و دشمنان را رسیدگی میکنند. نوع قدیمی کامپیوتر که با آن نمیشود Chat کرد

چراق: وسیله روشنایی بی سوادان، همچنین قارچی که اشتباهی از اون طرفی روییده باشد!

چرندیات: وبلاگی است خارجی که خیلی باحال است

چرندیاتی خوش تیپ نژاد: جوانی خوشتیپ و باکلاس دارای مدرک سیکل . آشنا به زبان فارسی حاضر به ازدواج با دختری خانه دار و خانواده دار میباشم که زرشک پلو بلد بوده و توقع پول و خانه و ماشین از من نداشته باشد!

چس فیل: بوی بدی که در باغ‌‌‌ وحشها به مشام میرسد!

چشمک: وسیله‌ای برای آغاز یک زندگی مشترک!

چلاق: ( بر وزن الاغ!)‌ حالتی که بعد از ضربات پی در پی دسته جارو توسط خانوم خانه، به پای آقای خانه ایجاد میشود! در برخی موارد حالت "وزن" آن هم ایجاد میشود!

چلمبوق: نمیدونم والا یعنی چی!

چلوکباب: بهترین غذای ایرانی - همچنین بدترین غذای ایرانی اگر بیست سال در چلوکبابی کار کنید!

چماق: وسیله ای برای برقراری عدل و برابری. در برخی موارد از شمشیر ذوالفقار هم استفاده میشود!

چمدان: وسیله ای که زن خانه به هنگام قهر کردن با مرد خانه،‌ وسایلش را در آن میگذارد و به خانه مادرش میرود!

چمران: از بزرگان و روشنفکران انقلاب اسلامی که در حال حاضر بصورت بزرگراه دراز به دراز در شهر تهران قرار دارد تا شهروندان گرامی از روی ایشان رد شوند! (‌در ضمن قسمت زانوی آن مرحوم نیاز اساسی به آسفالت کاری دارد!‌)‌.

چوخلص: کلمه ای است به دو مفهوم: "چاکر و مخلص"!

چونه: قسمتی از صورت که در هنگام خرید یا فروش کالا آن را میزنند!

چهارشنبه سوری: آخرین چهار شنبه سال که در آن امام حسین (ع)‌ به دست یزید ملعون کشته شد ( کسی چه میدونه ؟ شاید هم به هنگام ترقه بازی توصیه های ایمنی را جدی نگرفته بوده!‌)

                                                               چرندیات ( آقا پیام )

  نظرات ()
۱۷۱- بی خوابی نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳

چند روز پیش که سوار اتوبوسای دانشگاه شدم ، فقط یه صندلی خالی بود که اونم از اینا بود که رو به مسافرای دیگست . چون دیرم شده بود ، مجبور شدم همونجا بشینم . حدودا یه یک ربعی که گذشت پسری که روبروی من نشسته بود خوابش برد . به هر پیچی که میرسیدیم ، این پسره متمایل می شد به طرف بغل دستیش ولی دوباره سریع برمی گشت به حالت اولش . یخورده که خوابش سنگین تر شد ، دیگه احتیاجی به پیچ نداشت ، همینطوری می افتاد رو کناریش . منم خنده م گرفته بود ، منتها نمی تونستم بخندم ، آخه یه اتوبوس روشون به من بود ، اگه می خندیدم می گفتن دیوانست . ولی وقتی پسره کاملا خوابید رو شونه ی کناریش من زدم زیر خنده . اون بیچاره ی مظلوم هم هیچی نمیگفت . وقتی رسیدیم و اتوبوس ایستاد ، پسره یهو از خواب پرید ، بلند شد و رفت به طرفِ در خروجی ، راننده ی اتوبوس قبل از اینکه کاملا بایسته در رو باز کرد ، پسره بلیطشو داد و در حین حرکتِ اتوبوس پیاده شد . ولی پاش لیز خورد و افتاد رو زمین و متاسفانه فاق شلوارش از وسط پاره شد . در نظر بگیر با کت شلوار و سامسونت و این همه پرستیژ ، فاق شلوارت پاره باشه . تنها کاری که کرد این بود که دوباره رفت سوار اتوبوسای اصفهان شد .

اینارو گفتم که اگه یهو تو اتوبوس خواست خوابت ببره ، یاد این ماجرا بیفتی و خواب از سرت بپره  . 

  نظرات ()
۱۷۰- وقفه نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۳

 

persianblog

هفته ی پیش از بس امتحان میان ترم داشتم ، فرصتِ اینکه سرمو بخارونمم نداشتم . این هفته هم ، از شنبه تا همین دیشب persianblog قاط ( قات،غات،غاط ) زده بود ، وقتی واردش میشدم ، یه صفحه مثل عکس بالایی باز میکرد . خلاصه همه چیز دست به دستِ هم داده بود که ما از وبلاگ بی خبر باشیم .

راستی میدونی چقدر وقته که ندیدمت ؟ هیچ کدوم از کلاسام هم تو فنی۱ نیست ، کلاس گیتار هم که نمیآم .  این استاد عمادی ( استاد گیتارمون ) هم که رفت و پشتِ سرش رو هم نگاه نکرد . ۲-۳ هفته پیش از موسسه بهم زنگ زدن گفتن یه استاد دیگه آوردیم ، وقتی بهشون گفتم باید در مورد استاد جدید تحقیق کنم ، خانمه زد زیر خنده  .  می خواستم بگم به خودت بخند ، ولی دلم نیومد حالشو بگیرم . امیدوارم تو همین چند روزه آینده ببینمت ، فعلا این sms  رو داشته باش .

9karetim  8shish biaaretim  7tire babatim  6she mashinetim  5jere khoonatim  4keretam hastim  3loolaye mokhetim  2roshkeye dadashetim                     1ki nadoone fekr mikone ki hasi        

 

  نظرات ()
۱۶۹- ابیانه نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۳

abyaneh

چهار شنبه ی هفته ی پیش خواهرم بهم گفت که از طرف موسسه ی آموزشیشون ( NIIT ) می خوان ببرنشون ابیانه و چون دوست نداشت تنها بره ، از من خواهش کرد که همراش برم . درحالی که میدونستم هوای ابیانه چقدر سرده ولی دل خواهرمو نشکستم و باهاش رفتم . 

تنها کسی که اونجا شناختم ، راننده ی اتوبوس بود  . آخه قبلا تو خط دانشگاهمون کار می کرد . جات خالی ، اونجا اینقدر لرزیدم ولی به روی خودم نیاوردم ، انگار نه انگار که سرده . الآن که دارم این یادداشتو می نویسم ، در بستر بیماری به سر می برم و با هرسرفه یک دعا به خواهرم میکنم . 

  نظرات ()
۱۶۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳

به من گفتی اگر می خواهی مرا داشته باشی باید از زندگی ات بگذری من هم همان کار را کردم ولی تمام زندگی من تو بودی

 

 

یک مرد هنگامی که شکست می خورد از پای در نمی آید ، هنگامی از پا در می آید که دست از مبارزه می کشد .

 

اگر می خواهید کوه ها را جابجا کنید ، باید اول یاد بگیرید ذرات را جابجا کنید .

 

مرد بزرگ بر خودش سخت میگیرد مرد کوچک بر دیگران .

  

زندگی بر 3 چیز پایدار است : امید، صبر و گذشت. کسی که هر یک از این ها را داشته باشد هرگز فرو نمی ریزد .

 

از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد نه آنچه آرزویش را داریم .

 

عاشق شدن هنر نیست عاشق ماندن هنر است .

 

دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی، دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی .

                                                        

                                                               نوشته بر باد ( بهروز )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
۱۶۷- انا لله و انا الیه راجعون نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳

container

این بار خدا مرام کُشَم کرد . نمی دونم چرا اینقدر اتفاقای خطرناک واسه من میافته . 

این ترم یه درس داریم به نام << کنترل پروژه >> ، که همونطور که از اسمش پیداست ، باید از یه پروژه ای که در حال اجراست ، گزارش تهیه کنیم . استادمون بهمون پیشنهاد کرد که اگه پروژه ای که انتخاب میکنین ، احداث یک سوله باشه ، خیلی راحت ترین . منم با پدرم درمیون گذاشتم و ایشون هم ، یه کارخونه ای ( به نام سارنج سوله ) رو به من معرفی کردن که برم سر یکی از پروژه هاشون . کمپانی سارنج سوله ، ساختِ یک کارخونه ی تولیدِ ماکارونی رو به عهده گرفتن که این کارخونه ،  ظرفِ ۵ ساعت ، مواد خام رو تبدیل به ماکارونی میکنه . در حالی که کارخونه های دیگه ی ماکارونی سازی ( مثل مانا ، تک ، ... ) ظرف ۴۸ ساعت ماکارونی رو تولید میکنن . راستی اسم ماکارونیش هم ماکارونی خوش نامه . محل سوله هم ۲۰ کیلومتر بالاتر از شاهین شهره .

امروز با دو تا از دوستام رفته بودیم ببینیم چند درصد پروژه تکمیل شده . موقع برگشت از اتوبان اصفهان- تهران ، من داشتم تو خط سبقت با سرعت ۹۰ تا میرفتم .  یه تریلی ۱۸ چرخ  هم داشت نادست از من سبقت می گرفت ( یعنی از سمت راستِ من ) . در حینی که داشت سبقت می گرفت ، دیدم خیلی داره بهمون نزدیک می شه ، این بود که دستمو گذاشتم رو بوق ، ولی شیشه ش بسته بود ، صدای تریلی هم تو گوشش پیچیده بود . وقتی دیدم نمی شنوه ، تا می تونستم به جدول کنارم نزدیک شدم و پامو گذاشتم رو ترمز . ولی از بس بهمون نزدیک شد تایراش گرفت به ماشین و باهامون تصادف کرد ( الآن که دارم تعریف میکنم ، خودم از ترس دارم می میرم )  . من که تا اون موقع سرعتم به ۱۰-۲۰ کیلومتر بر ساعت رسیده بود ، ترمز گرفتمو کامل ایستادم . ولی وقتی دیدم تریلیه اصلا انگار نه انگار که چیکار کرده ، سریع گازشو گرفتمو رفتم جلوش ، آروم ، آروم ترمز کردم ( این قسمتش هیجان خاصی داشت ، آخه تریلی به اون بزرگی رو نگه داشتن ، خیلی حال میده ) .

خلاصه ، وقتی راننده ی تریلی اومد پایین و ماشین ما رو دید ، اولش باورش نشد که خودش تنهایی این کار رو کرده ، ولی وقتی رنگای ماشینمونو رو تایرای خودش دید تازه فهمید که ۳ تا ۱۵ ملیون ( دیه ) از بیخ گوشش گذشته . اگه من یکم دیرتر ترمز کرده بودم ماشین با فشار ِ تریلی میرفت تو بلوار و بعدش ...

اول زنگ زدیم به ۱۱۰ ، ولی از بس دیر کرد ، خودمون مسئله رو حل کردیم .       

  نظرات ()
۱۶۶- من بی تقصیرم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳

در مورد مطالبی که در مورد زن تو یادداشت ۱۶۰ گذاشتم ، باید بگم که منم بی تقصیرم ، چون این جملات رو من جمع آوری نکردم بلکه تو مجله ی<< اکنون>> شماره ی ۱۳ ( پایین صفحه ی ۸ ) به چشمم خورد . و چون واسه خودم جالب بود که یه همچین افرادی ، یه همچین برداشت هایی از زن داشته باشن ، گذاشتمشون تو وبلاگ . 

به قول فاطمه ی عزیز ( یکی از شاکی های پرونده ) : این جملات را مردان گفته اند و قضاوت آنها هرگز درست نیست زیرا نمی توانند زنان را بشناسند البته این قضیه بر عکس هم صدق می کند و زنان هم به طور کامل نمی توانند مردان را بشناسند اما را راجع به آن جمله که گفته بود زن فقط دو بار لبخند حقیقی می زند به نظرم احمقانه ترین جمله دنیاست حتی اگر از دهان آدم بزرگی مثل هوگو گفته شده باشد مردان حتی همین دو لحظه را هم نمی توانند تجربه کنند .

در آخر از این دوستِ خوبمون می خوام که وبلاگ رو به طور کامل از اول تا آخرش بخونه ، اونوقت میفهمه که من اگه می خواستم با این جملات نتیجه گیری علیه خانم ها بکنم ، خودم گرفتار یکی از همین خانم ها نمی شدم . 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه