حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۱۷- قانون کار نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٤

یه درس داریم به نام ارگونومی ( Ergonomy ) که به فارسی میشه مهندسی فاکتورهای انسانی . تو این درس یاد میگیریم که محیط کار رو چطور طراحی کنیم تا کمترین خستگی رو برای کارگر داشته باشه .

استاد این درسمون مدرک دکتراشو از افغانستان* گرفته . ایشون معتقده درسی که میده باید به صورت عملی به بچه ها نشون بده تا یادگیری بهتر صورت بگیره . واسه همین کلاسمون یا تو آزمایشگاه تشکیل میشه یا تو سمعی بصری .

جلسه ی پیش که اومد سر کلاس ، یه اسپری از تو کیفش در آورد و یکمیشو ریخت کف دستش .  موادی که از داخل اسپری اومد بیرون ، مثل خمیر ریش بود ، طوری که اول فکر کردیم میخواد طرز ریش زدنو یادمون بده . ولی وقتی شروع به مالیدن این خمیر به دستاش کرد فهمیدیم میخواسته موهای دستشو بزنه .

وقتی حسابی دستاش به خمیر ریش آغشته شد ، رفت و با صابون همشو شست . بعد یه سکه از تو جیبش درآورد و گذاشت تو یه ظرف شیشه ای . در همین حین  پیپت رو برداشت و یکمی اسید سولفوریک ۹۸٪ رو برداشت و چند قطره شو ریخت کف دستش  . اول فکر کردیم شیشه ی اسید سولفوریک رو عوض کرده ، ولی وقتی بقیه ی اسید سولفوریکایی که تو پیپت بود رو از روی دستش مثل آبشار میریخت رو سکه و سکه در عرض چند ثانیه حل شد ، تازه فهمیدیم اون خمیر ریش نبوده .

استادمون گفت این کرم رو انگلیسیا اختراع کردن و هنوز ترکیباتش مخفیه . اثرش تا ۴-۵ ساعت روی پوست میمونه و حاوی ویتامین E  . بعد فیلمی که واسه ی تبلیغ این کرم ساخته بودن رو نشونمون داد . خانمی که دستش به این کرم آغشته بود ، دستاشو کرد تو رنگ وحسابی به همه جای دستاش مالید بعد دستشو کرد تو جوهر غلیظ ، از اونجا در آورد کرد تو گریس  ، خلاصه یه چیز وحشت ناکی شده بود ، ولی فقط با ۲ بار صابون زدن همه ش پاک شد . 

نتیجه گیری : ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .  

* : مقصود از افغانستان در اینجا ، همون تگزاس خودمونه .

  نظرات ()
۲۱۶- پیتزا با اعمال شاقه نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٤

جات خالی ، دیشب واسه دومین بار در سال جدید ، با دوستان گرامی رفتیم پیتزا بخوریم ، آخه تنها تفریحی که اینجا میشه کرد ، لذت خوردنه  . طبق معمول همیشه رفتیم پیتزا اصفهان ( یکی از بهترین پیتزا فروشی های اصفهان ) . چون مالک این پیتزا فروشی همسایه ی ماست ، من همیشه میرم پیتزا ها رو تحویل میگیرم تا سفارشی تر باشه . از ماشین پیاده شدم و با طومأنینه ی خاصی وارد پیاده رو شدم ، خیلی با شخصیت و کلاس خاصی قدم بر میداشتم ( دقیقا مثل اینایی که تو Fashion طرز راه رفتنو یاد گرفتن ) . همینطور که داشتم دقت میکردم قدم بعدی رو کجا بذارم ، یه صدای داد و بیداد شنیدم ، وقتی رومو برگردوندم دیدم حدودا ۱۰-۱۲ نفر با چوب و میله و چاقو دارن به طرف من میدون  . 

فکر میکنی تو اون لحظه چه افکاری از ذهنم گذشت ؟  

۱- با همون آرامشی که داشتم ، برم جلو و قضیه رو منطقی حل کنم

۲- بهشون یه چشم غره برم تا از کارشون خجالت بکشن و برن پی کارشون

۳- جسورانه جلوشون بایستم و همشونو ناکار کنم

ولی باید بگم هیچ کدوم از این افکار به ذهنم نرسید ، یعنی اصلا فکری به ذهنم نرسید ، چون اگه حتی یک ثانیه تاخیر میکردم ، مثل تو فیلم Jumanji میشدم ، یعنی عین یه گله ی حیوون میومدن از روم رد میشدن . پس کار عاقلانه ای کردم و به نزدیکترین مغازه ای که کنارم بود هجوم آوردم  . و منتظر شدم تا این گله ی حیوون رد بشه . ماشاالله هزار ماشاالله ، یکی از یکی باشخصیت تر بودن ، با اینکه داشتن میدویدن ولی احوال پرسی از خواهر و مادر همدیگه رو فراموش نمیکردن . بلند بلند جویای حالشون میشدن .

بعد از اینکه گله به کمک سگشون به طرف طویله هدایت شد ، خیلی با احتیاط از گل فروشی اومدم بیرون و دوباره  به راه خودم ادامه دادم . بیچاره دوستام فکر کرده بودن من زیر دست و پا له شدم ، ولی وقتی منو دیدن خیالشون راحت شد ودوباره رفتن تو ماشین .

خلاصه اینکه پیتزا حسابی به دلمون چسبید .

SMS

torke zane esraeeli migire roo toshak hazer nemishe 

  نظرات ()
۲۱۵- عقد وحید نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤

احتمالا این آیکن یاهو مسنجر رو دیدی که داره سوت میزنه ، دقیقا منم دارم همین کار رو میکنم . آخه وقتایی که یه اشتباهی ازم سر میزنه ، خودمو میزنم به اون راه  و انگار نه انگار که خطایی مرتکب شدم ( مثلا به سقف نگاه میکنم ) . البته بعدش سریع عذر خواهی میکنم . این کار رو فقط به این خاطر انجام میدم که یکم از عصبانیت مخاطبم کاسته بشه ، تا در مجازاتم تخفیف قائل بشه .

اینارو نوشم که شاید حواست پرت بشه و یادت بره که ۲ هفته نبودم  . الآن هم سریع بحث رو عوض میکنم تا مطمئن بشم یادت رفته . راستی ، مامان بابا چطورن ؟ حالشون خوبه ؟ از طرف من سلام مخصوص خدمتشون برسون .

دیشب جشن عقد پسرعموم ( وحید ) بود ، همونی که نظاره گر غرق شدن من تو استخر بود . البته این دفعه من نظاره گر غرق شدن اون تو عالم متاهلی بودم . هرچقدر بهش توصیه کردم که الآن واسه ازدواج زوده ، حتی با sms هایی که بهش میزدم ، تشویقش میکردم که فرار کنه  ( البته اینا همه به شوخی بودا )  ولی به خرجش نرفت که نرفت . ۱ ساعت به عقد بهش sms زدم و گفتم دیگه فرصت فرار کردن نداری ، باید یکی رو گروگان بگیری و عقد رو به هم بزنی ، ولی گوشش بدهکار نبود که نبود . البته وقتی عروس رو دیدم به وحید گفتم : " چقدر دیر ازدواج کردی ، حیف این عروس نبود که اینقدر معطلش کردی !! " آخه عروس ( رو چشم خواهر و برادری ) خیلی زیبا بود .  بالاخره خونی که تو رگهای من و وحید هست از یه جنسه ، یعنی الکی کسی رو به عنوان همسر آینده انتخاب نمیکنیم .

وقتی میخواستیم بریم سر سفره ی عقد تا با عروس و داماد عکس بگیریم ، همین که پام رسید کنار سفره ، یهو صدای ضبط قطع شد و بعد همگی با هم شروع کردن به خوندن که : شم شم شم ، حمید میگه منم میخوام مثل وحید شم . من که حسابی غافلگیر شده بودم ، سرمو به نشانه ی رد کردن قضیه تکون دادم و گفتم : نه . اینقدر با اعتماد به نفس این کلمه رو گفتم که خودشون پشیمون شدن و دوباره ضبط رو روشن کردن . البته حق دارن از این حرفا بزنن ، چون فقط یه پسر عمو بزرگتر از خودم دارم که هنوز ازدواج نکرده  و بعدش نوبت میرسه به من   

در آخر از همه ی کسایی که تو این مدت نگران من شدن و با offline ها و پیام هایی که تو این وبلاگ گذاشتن جویای حال من شدن ، تشکر میکنم ( به خصوص خواهر بزرگم ) . 

  نظرات ()
۲۱۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٤

آن مقنن

آن مقنن سه گونه قانون اساسی نوشتی .

یکی او خواندی لا غیر .

یکی هم او خواندی هم غیر .

یکی نه او خواندی نه غیر ؛ و آن قانون اساسی افغانستان باشد .

                                                                                             بد بو

دختر همسایه

نمیدانم چه اصراری دارد که هی به من سلام کند

ـ دختر همسایه روبه رو را می گویم ـ

همان که همیشه روسری اش روی شانه هایش افتاده

و موهایش را دمب اسبی می بندد.

شاگرد اکبر اقا ـ سوپر محل ـ معتقد است

موهایش را مش می کند

ولی خود اکبر اقا می گوید:

از بچه گی موهایش طلا یی بود.

میگویند دیپلم ردیست و تا به حال هجده تا خواستگار داشته

یکی از بچه های محل می گفت:...............

چه می دانم

اصلا اینها به چه درد من می خورد

وقتی نمی توانم حتی جواب سلامش را درست و حسابی بدهم.

اول ندیدمش ، ـ زنم را می گویم ـ

باز داشت از پنجره آشپزخانه مارا می پایید

خدایا ،چه مصیبتی

باز امشب الم شنگه داریم

زیر لب به معمار فحش میدهم

نمیدانم چرا آشپزخانه را سمت کوچه می سازند

اصلا چه می شد اگر آشپز خانه پنجره نداشت ؟

                                                                                                  2000-zendegi

 

                                                                                    2000-zendegi

لحظات سخت در زندگی

در زندگی انسان لحظاتی پیش می آید که تحملش غیر ممکن به نظر می رسد، لحظاتی که به کندی می گذرند و سرشار از درد و رنج و عذابند؛ آنجا که آن بیرون همه به انتظار استاده اند تا ورودت را جشن بگیرند، تا تو در را باز کنی و با شعف به سویت بیایند.

... و تواینجا گرفتار یک درد قدیمی که تورا رها نمی سازد، و هنوز کار های زیادی داری که باید انجام دهی.

 

 

می خواهی بروی؛ اما نمی توانی

 

. دوست داری از هوایی که تنفسش تو را خفه می کند، از فضایی که دیگر برایت نفرت انگیز شده و از مکانی که بوی تعفن و کثافت از درو دیوارش می بارد ... بیرون بیایی و همه چیز را فراموش کنی.

ای کاش مرا یارای رفتن بود

 

. یارای دل کندن و رفتن و رها شدن ....آری! بد دردیست یبوست .

تهران

 

ترمینال آزادی- توالت عمومی

                                                                         خانه ی دانشجویی ( ۲hol )

 

  نظرات ()
۲۱۳- غریق نجات نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤

این یادداشت یه جورایی مربوط میشه به یادداشت قبلی ( ۲۱۲ ) ، فقط چون میخواستم طولانی نشه تفکیکشون کردم .

حدودا ۶-۷ سال پیش تو استخر باغ عموم با پسرعموهام داشتیم شنا میکردیم ، نزدیکای عصر که شد ، همه از آب رفتن بالا تا خستگی در کنن ، ولی از اونجایی که من هنوز خسته نشده بودم ، تو آب موندم . همه رفته بودن به جز یکی از پسر عموهام ( وحید ) که کنار استخر دراز کشیده بود . بعد از یه ۳۰ دقیقه ای که شنا کردم ، خسته شدم و اومدم به طرف لبه ی استخر ، منتها چون آب استخر به مرور زمان کنار درختا خالی شده بود ، سطح آب پایین اومده بود و دست من به لبه ی استخر نمیرسید  . سریع شروع کردم به شنا کردن که طول استخر رو طی کنم تا برسم به قسمت کم عمق ولی وسط راه نفس کم آوردم  . این بود که داد زدم : وحید بیا دستمو بگیر . اینو گفتم و رفتم زیر آب ، یه چند جرعه (  ) آب خوردم و دوباره اومدم بالا ، دیدم وحید زل زده تو چشای من و داره منو نگاه میکنه . این دفعه داد زدم : وحیدی بیا دستمو بگیر . و باز رفتم پایین و ۲-۳ جرعه بیشتر از قبل آب خوردم . وقتی اومدم بالا دیدم وحید داره هرهر میخنده . منم عصبانی شدم و در همون حالت که دیگه باید وصیت میکردم یه چند تا ناسزا بارش کردم و رفتم پایین . خوشبختانه ناسزاها کار خودشو کرد و وحید سریع پرید تو آب و منو نجات داد . من چون حسابی خسته شده بودم ، یه ۵ دقیقه ای رو لبه ی استخر دراز کشیدم . همین که یه ذره حالم بهتر شد ، شروع کردم به دور استخر دنبال وحید دویدن . وقتی ازش پرسیدم که چرا بهم میخندیده ، گفت : فکر کردم داری مسخره بازی در میآری  .  

باور کن من تا حالا ادای اینایی که دارن غرق میشنو در نیاورده بودم ، نمیدونم چرا فکر کرده بود من دارم فیلم بازی میکنم . احتمالا چون با هم حساب شوخی داریم فکر کرده گذاشتمش سر کار .   

  نظرات ()
۲۱۲- عیدی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤

قبل از اینکه این یادداشت رو شروع کنم ، باید یه سوء تفاهمی که در مورد یادداشت حقوق بشر ( یادداشت ۲۰۴ )‌ پیش اومده برطرف کنم . اونجا من به شوخی گفتم که دختر عموم ( شهره ) از افغانستان اومده ولی مثل اینکه بعضیا باور کردن . آخه اگه من تو افغانستان فامیل داشتم ، اصلا روم نمیشد دربارشون حرف بزنم . این دختر عموی بیچاره ی من از فرانسه اومده بود . امیدوارم سوء تفاهم برطرف شده باشه .

۲-۳ روز قبل از عید ، عموجون مسعودم  با داماداش رفتن کیش ، اونجا دختر عموم ( آزاده ) با شوهرش ( محسن ) میرن جت اسکی ۲ نفره سوار میشن . از اونجایی که محسن تو رانندگی با ماشین هم ۲ تا پاشو میذاره رو گاز ، احتمالا روی آب به وجد میآد که هیچکس جلوش نیست و با سرعت هرچه تمام تر جت اسکی رو از ساحل دور میکنه . از قضا به یه موج کوچیک برخورد میکنن و چون سرعت زیادی داشتن ، جت اسکی کله پا میشه  .

آزاده چون شنا بلد نبوده ، از محسن به عنوان تیوپ استفاده میکنه و هر بار که محسن میخواسته بیآد رو آب ، با بی رحمی سرشو میکرده زیر آب ( احتمالا میخواسته تلافیه تند رفتنشو بکنه  ) . موضوعه دیگه اینکه اینقدر از ساحل دور بودن که ساحل رو به اندازه ی یه قوطی کبریت میدیدن  یعنی جیغایی که آزاده میزده هیچ فایده ای نداشته . تو همین لحظه خدا ۲ تا از فرشته هاشو میفرسته رو زمین ( البته به شکل یه زوج جوون تو یه جت اسکی دیگه ) . اونا وقتی دختر عموم و شوهرشو میبینن ، با سرعت به طرف ساحل میرن و به مسئول اونجا خبر میدن ، اونا هم در کوتاهترین زمان ممکن خودشونو میرسونن به آزاده و محسن و نجاتشون میدن . 

وقتی میرسن به ساحل ، محسن رو میخوابونن رو زمین و پاهاشو میگرین بالا و یکی هم جفت پا میپره رو شکمش ( دقیقا مثل تو این فیلما ) تا آب هایی که خورده ، برگردونه . وقتی یکم حالش بهتر میشه ، میبینن از دست و گردنش داره خون میآد ، وقتی بیشتر دقت میکنن میبینن جای ناخنای آزاده ست ( احتمالا تو آب دعواشون شده  ) . بیچاره آزاده وقتی میبینه چه بلایی سر شوهرش آورده غش میکنه . خوشبختانه الآن هر دوشون سالم و سرحالن . 

این اتفاق دقیقا روز اول عید افتاده ، یعنی اینکه خدا امسال سنگ تموم واسمون گذاشت و عیدی خیلی با ارزشی بهمون داد ، منظورم جون آزاده و محسنه که دوباره بهمون برگردوند .

 

  نظرات ()
۲۱۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٤

ناز چشمان تو در دنیا ، قیامت میکند   

دل ز دوری نگاهت ، بس شکایت میکند

 

اولین دیدار ما و آن خدنگ چشم تو   

همچو تیری از کمان ، بر دل اصابت میکند

گر چه لب بستم فرو و دیده تر دارم زهجر   

 گوش داری بشنوی ؟ دل را صدایت میکند

کوه به کوه من آمدم ، جستم حریمت عاقبت   

 گوشه چشمی کنی ، دل را کفایت میکند

گر که خواهی دهم جان من کنون در محضرت   

بی گمان دل ، آن زمان فرمان اطاعت میکند

جان چه باشد تا بریزم من همه در پای تو   

تو بگو هر آنچه خواهی ، من رضایت میکنم

گر همه عالم بهم لشکر شوند و من یکی   

 محض یارم من روم میدان ، شجاعت میکنم

دل خوشم یارا که وقتی جان رود از کالبد  

هر زمان لبهای من ، دارد صدایت میکند

گر حدیث عشق خواهی بشنوی از دل  

رو ره حق گیر ، آن ما را شفاعت میکند

                                                                                     رقص آشفته (‌ gharoon )

 

« من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین»
 
یاکه باران بفروشد آبش ، به تن خشک درخت
 
یا که خورشید ستاند از ما
 
بهر گرمی  تن یخ زده ما پولی
 
یا که بلبل بفروشد ، آواز
 
یا کبوتر پرواز
 
یا گلی عطر و شمیم تن خویش
 
« رایگان می بخشد ، نارون شاخه خود را به کلاغ »
 
یا که چوبش جهت ساختن کلبه به ما
 
در طبیعت همه چیز حراج است
 
هیچکس فکر زراندوزی نیست
 
جز بشر ،اشرف مخلوق زمین
 
که نخواهد دادش ، جان خودر را به خدایش مُفتی
 
و نخواهد کرد حتی 
رایگان ،عرض سلام و بدرود
 
یک قدم از پی حل مشکل
 
تاکه پولی نستاند ، نرود
 
رایگان بهر تن خود، ندود
دوست از دوست ، توقع دارد
 
پسر از بابایش، طفل از مادر خود
 
چه عجب معرکه بازاری هست
 
من ندانم به چه چیزش آدم
 
به زمین اشرف مخلوقات است؟
 
به زراندوزی وطغیان و ستم
 
یا به آزار دل تنگ و دژم
 
یا به قتل و غارت، به فرو رفتن دام نکبت
 
یا به آزار دل هم نوعان
 
به جفائی که روا داشته بر پروانه
 
یا به آزردن قلب قمری
 
یا به تیغی که زده بر تنه سبز درخت
 
یا به حبس بلبل، در دل تنگ قفس
 
یا به انداختن ماهی قرمز در تُنگ
 
به فدا کردن وجدان و شرف، در پی ساختن کاخ بلند
 
من ندانم که چرا او باید
 
به جهان فخر فروشی کند وعشوه گری
 
او مگر کیست ، بجز قطره گندیده آب، یا که مشتی از خاک
 
او ز خاطر برده، این سخن آمده از سوی خدا
 
آفریدم انسان ، ز تُراب و علق ونطفه پست
 
او چرا در پی جاویدی نام خود نیست؟
 
من ندانم حتی ، فکر آنرا نتوانم هر گز
 
                                                                          رقص آشفته (‌ gharoon )

 

  نظرات ()
۲۱۰- وفادار دلشکسته نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤

یکی رو پیدا کردم که وضعش از منم بدتره !!!!!!!!!!!!!!

وقتی قصه ی عشقشو خوندم ، دهنم از تعجب به اندازه ی ۷۳ سانتی متر باز شد . آخه عاشق یکی شده که ۵-۶ سال از خودش بزرگتره  . بعد هم واسه اینکه به عشقش برسه ، ۲۹۴ روز نون و نوشابه میخورده ( یهو فکر نکنی افغانیه ها ) . یه چند بار هم دست به خودکشی زده .

من هیچ نظری در این مورد نمیتونم بدم ، چون هر حرفی بزنم ، توی دادگاه به ضررم تموم میشه . ولی همین قدر بگم که اگه من فقط ۴ روز نون و نوشابه بخورم ،  روز پنجم ، با کمال احترام میبرنم آسایشگاه روانی آ  . بعد هم اگه شانس بیارم و شناسنامه مو باطل نکنن ، فامیلیمو عوض میکنن که مایه ی ننگ فامیل نشم .

به نظر من تا وقتی راه حل های منطقی هست ، چرا آدم از بی راهه بره !!

اول از همه آدم باید سعی کنه عاشق یکی نشه که ۵-۶ سال از خودش بزرگتره ( حالا اگه ۲ سال بزرگتر بود ، طوری نبود ) ، اگر هم عاشق شد ، چلو کباب بخوره که فکرش کار کنه تا چطوری به عشقش برسه . تو این ۲۹۴ روز به جز گرسنگی و ( معذرت میخوام ) باد گلو ، چی واسش داشت ؟  به خدا هیچی

البته من نمیتونم ۱۰۰ درصد خودمو بذارم جای این وفادار دلشکسته ، چون بعضی وقتا آدم واسه عشقش همه کاری میکنه . نون و نوشابه خوردن که سهله ، اگه مجبور بشم سفید آب با خیار چمبر میخوردم .

اگه میخوای کامل قصه ی عشق وفادار دلشکسته رو بخونی ، اینجا رو کلیک کن .  

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه