حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۷۷- پسر عمو کوچیکه نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤

بالاخره کوچیکترین نوه ی فامیل پدریم ، به دنیا اومد  . یعنی کوچکترین عموم ، بالاخره به فکر بچه دار شدن افتاد  . وقتی دیشب زنگ زد و خبر زایمان خانمشو بهمون داد ، یه دنیا ذوق زده شدیم . به علت اختلاف سنی نسبتا کمی که با این عموم دارم ( تقریبا ۱۶ سال ) ، خیلی با هم جوریم و وقتایی که میآد ، هی سر به سرش میذارم . البته چون عمو کوچیکه ی فامیله ، همه ی فامیل یه جور دیگه دوسش دارن . وقتی از عموم پرسیدم اسم پسرتون چیه ، گفت : رایان . گفتم عموجون ، خوب شد دختر نشد ، عموم گفت : واسه چی ؟ گفتم چون احتمالا اسمشو میذاشتین : رایانه ، اونوقت اونجا Computer صداش میکردن  . عموم گفت : ای پدر سوخته ، مگه دستم بهت نرسه. واسه اینکه اینجا ( افغانستان ) اذیتش نکنن ، اسمشو گذاشتیم Brian ولی تو خونه رایان صداش میزنیم . 

سالای اولی که رفته بود افغانستان ( خیلی وقت بود از افغانستان جونم حرف نزده بودم ) ، هرچی عکس میفرستاد ، اشاره کرده بود به یه چیزی ، مثلا تو این عکسش ، اشاره کرده به فانوس ، تا اینکه اومد ایران زن گرفت ، و دیگه از اون موقع به بعد عکساش درست و حسابی شد .

اون موقع ها عموم یکمی شبیه منصور‌( خواننده ) بوده 

Russell

ولی الآن کمتر بهش شبیه 

پ.ن۱ : به علت فوران امتحانات پایان ترم ، تا اطلاع ثانوی ( ۸/۱۱/۱۳۸۴ ) نیستم ، همین آپ رو هم به صورت قاچاقی انجام دادم

پ.ن۲ : CPUم سوخت  ، از خونه ی خالم دارم آپ میکنم

پ.ن۳ : این پی نوشت سوم رو در تاریخ ۲۵/۱۰/۸۴ دارم مینویسم ، یعنی ۳ روز از روی این آپم میگذره ، و تازه فهمیدم که CPUم نسوخته بوده ، بلکه Mother Boardم سوخته بوده  ، فعلا دارم با یه Mother Board موقت کار میکنم  

پ.ن۴ : از تمام دوستانی که در نبود من ، نگران اینجانب شدند ( از جمله Ye Dokhtare Khoob ، غزال ، نگار عزیز ، پسری با کفشهای کتانی ، ماندا و مهمتر از همه باربی که بهم زنگ زد و جویای حالم شد ) کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم . جمله م اینقدر ادبی بود که احساس میکنم یه چیزی کم داره ، اونم این جمله ست : وسیله ی ایاب و ذهاب درب منزل آماده ی حرکت است ، قبل از حرکت ، از این میوه ها تناول بفرمایید ... 

 

  نظرات ()
۲۷۶- باد و بارون و برف نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤

آخ که چقدر از عروسی خوشم میآد ( کی بدش میآد ؟ ) ، عوضش برعکس ، از زمستون به شدت بدم میآد  ، آخه یه باد که میآد ، تموم موهامو می ریزه به هم ، مخصوصا تو این نجف آباد که هر کدوم از باداش ، پدر بزرگ طوفان کاترینا حساب میشه . حالا اگه تو یه جهت خاص میومد طوری نبود ، مشکل اینجاست که راه به حالش نمیبره ، در عرض ۱ ثانیه مسیرشو تغییر میده و تا میام رومو به طرف باد بچرخونم ، موهای پشت سرم ، اومده جلوی سرم  . بعضی وقتا هم که میخوام از خیابون رد بشم ، عرفش اینه که به سمت ماشینا نگاه کنم ، ولی چون باد در خلاف جهت میآد ، من رومو اونطرف میکنم و منتظر میشم تا باد تموم بشه ، بعد از خیابون رد میشم ، تو اون لحظات نمیدونم راننده ها در مورد من چه فکری میکنن . بعضی از بادها هم به شکل عمودی میآد و مستقیم میخوره وسط فرق سر ، که اون موقع باید به آسمون نگاه کنم ، واینجا اون لحظه ایه که اگه کسی منو ببینه مطمئن میشه که من از آسایشگاه ... فرار کردم .

جالب اینجاست که باد فقط یک جنبه از خصوصیات زمستونه ، ۲ تا جنبه ی اصله کاریش مونده  . جنبه ی دومش بارونه که همونطور که قبلا هم گفتم ، به علت اینکه موهای من جنسش ایرانیه و متاسفانه خارجی نیست ، یه بارون که میخوره به سرعت نور فر میشه  . بعضی وقتا این ۲ تا خصوصیت دست به دست هم میدن ( یعنی باد و بارون با هم میآد ) و به کله ی بیچاره ی من هجوم میآرن . اونوقته که من بی خیال اطرافیان میشم و میذارم باد و بارون هر کاری که دلشون میخواد بکنن . البته خصوصیت سوم زمستون ( برف ) رو یه جورایی باهاش کنار اومدم ، چون خیلی مظلومه ( عین خودم ) ، ولی اگه تبدیل به تگرگ بشه ، دیگه حال نمیده ( چون از مظلومیت در میآد ) .

حالا زمستون چه ربطی به عروسی داشت ، خدا میدونه !! البته همچین بی ربط هم نبود ، چون چند روز پیش عروسی داشتیم  ، عروسی دختر دایی مامانم که مصادف شده بود با بارون بسیار شدید  . خیلی خیلی احتیاط کردم که یهو موهام بارون نبینه ، ولی آخرش یه فر خیلی کوچیک خورد .

اصلا این همه چرت و پرت گفتم تا درباره ی داماد صحبت کنم ، این آقای داماد ( مسعود ) گویا ۱۰ سال در کف بوده که عروس خانم ( الهام ) بهش بله رو بگه ولی الهام زرنگ تر از این حرفا بوده  . تا اینکه وقتی همه ی شرطای الهام ، توسط مسعود اجرا میشه ، بالاخره بله رو میگه . وای که چقدر چهره ی مسعود وقتی که الهام بله رو گفت ، دیدنی بود ، از خوشحالی میخواست پر بکشه ، هر ۲ دقیقه یه بار الهامو بوس میکرد ، تموم رژای الهام به صورت مسعود بود  . آخر کار هم عروس و داماد شروع کردن به تانگو رقصیدن ، که دیگه مسعود تحملش تموم شد و شروع کرد به گریه کردن ، می رقصید و گریه میکرد ، جات خالی ، خیلی صحنه ی  احساسی ای بود . اونجا بود که یاد عشق خودم افتادم  و به خودم گفتم : یعنی میشه یه روز هم من ... ؟ 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه