+ ۲۸۱- تولد شادمهر

از اونجایی که من عاشق شادمهر هستم ، همیشه دنبال خبرای جدید از این هنرمند حرفه ای کشورمون هستم . چند وقت پیش پسرخالم ( فرهاد ، همونی که لباساشو لب ساحل زیر دوش گذاشتم  ) بهم گفت ، تولد شادمهر رو دیدی ؟ من با چشمان لوچ گفتم : نه  . فرهاد گفت : پس بیا خونمون تا نشونت بدم . منم ۲ تا پا داشتم ، ۴ تا تایر از یکی قرض کردم و با سرعت هرچه تمام تر به طرف خونه ی خالم حرکت کردم .

تولدش مال سال ۱۳۸۰ بود ، یعنی وقتی که هنوز نرفته بود کانادا . دوست دخترش هم بود ، همونی که اینقدر به خاطرش آهنگ ساخته . از اون اول فیل تا آخر فیلم دوست دخترش تو بغلشه و ۱۰۰ تا بوسش میکنه ، دوست دخترش هم معلومه که خیلی شادمهر رو دوست داره . اول فیلم یه سری از عکساشون رو نشون میده که با هم گرفتن . یه سری عکس هم از توی فرودگاه گرفته شده ، وقتی که شادمهر داشته میرفته . عکساش اینجاست

درسته که یکمی دیر این فیلم به دستم رسیده  ولی بازم جای شکرش باقیه  

پ.ن : اون کسی که یکی از مطالب منو تو بلاگش گذاشته بود ، اومد عذر خواهی کرد . بیچاره پسر خوبی بوده ، منتها شیطون بدجنس گولش زده بوده ، اصلا مطالب خودش از من قشنگ تره ، میخوای خودت برو ببین ، این آدرس بلاگشه  

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها: مناسبت ها




+ ۲۸۰- ژن

من نمیدونم این ژاپنی ها میخوان به کجا برسن !!!!

تقریبا دو ماه پیش ، پدربزرگم یکی از همسایه های قدیمیشون ، که تازه پیدا کرده بودن رو دعوت کرده بود خونشون (خوب مسلما ما هم دعوت بودیم ) . دوست پدر بزرگم یه داماد داشت ( به اسم محمد ) که با ۲ سال بالا و پایین ، تقریبا هم سن من بود ( اشاره به اینکه همه ی هم سن و سالامون زن گرفتن  ) 

یادم نیست چطور شد ، حرف از تکنولوژی شد ، که این آقا محمد گفت : ژاپن یه نوع تخم گلی پرورش داده که وقتی میکاریش و بزرگ میشه ، روی برگاش مینویسه : I LOVE YOU

اگه اونروز نقاشی خونمون رو شروع کرده بودیم ، میگفتم با نقاشمون فامیله  . ولی چون یه اصفهانی اصیل بود ، راحت میشد به حرفش اعتماد کرد . تازه میگفت اگه سفارشی که به کمپانی میشه ، از ۱۰۰۰۰ تا بیشتر باشه ، هر متنی که خواستی میتونی روی گل سفاش بدی که بنویسن . اون لحظه جلوی تمام منافذ بدنم رو گرفتم که یهو کف ها بیرون نریزه ، تا هیچ کس نفهمه که من کف کردم . اول فکر کردم که خودشم از یکی شنیده ، این بود که پرسیدم : شما از کجا این موضوع رو شنیدین ؟ گفت : تو نمایشگاه گل و گیاه تهران آورده بودن ، ما هم یه تعداد زیادیشو خریدیم و آوردیم اصفهان . اونجا بود که مطمئن شدم منبع موثق و قابل اطمینانیه . همون وقت شوهر خالم گفت : من یکیشو میخوام ، قیمتش چقدره ؟ محمد گفت : ۵۵۰۰ تومن

تقریبا میشه گفت از مفت هم مفت تر بود . محمد گفت : دفعه ی بعدی که دیدمتون ، یکیشو براتون میآرم . تا اینکه بالاخره پریروز دوباره دیدیمشون و محمد اون تخم گل رو آورد . 

قوطی ای که تخم گل توش بود ، دقیقا عین قوطی های 7up بود . شوهر خالم برد خونشون که بکاره ، به محض اینکه رشد کرد و برگ داد ، ازش عکس میگیرم ، میذارم تو بلاگ .

اسم گلشو نمیدونم ، فقط میدونم از ایناست که زیاد برگ داره  حالا وقتی عکسشو گذاشتم ، خودت ببین چه گلیه . اسمش زیاد مهم نیست ، مهم اینه که ژاپنی ها زدن خواهر و مادر ژن های گل رو آوردن جلوی چشمش  .

هیچ بعید نیست که تا چند وقتی دیگه بچه هایی که به دنیا میآن ، هویتشون رو کمرشون نوشته شده باشه ، با فونت Arial  . منتها یه سری مشکلات هم ممکنه بوجود بیآد ، چون سر سفره ی عقد ، داماد باید کت و بلوزشو در بیآره تا آقا بفهه که اسم و فامیلش چیه یا مثلا اگه بری تو اداره ی ثبت و احوال ، میبینی که همه تا کمر لختن  . خداییش تفاوت ما با ژاپنی ها تو همینه دیگه ، اونا میرن مقاله های علمی از خودشون در میکنن ، منم اینجا چرت و پرت در میکنم  .    

پ.ن۱ : پریروز صبح ، وقتی میخواستم برم تو سایت پرشین بلاگ ، با این صفحه روبرو شدم  ، خدارو شکر زود مشکل حل شد ، وگرنه من بدون رومینا چیکار میکردم ( اینم جوابیه ی پرشین بلاگ )

پ.ن۲ : این عکس هم پیشرفت علم و تکنولوژی رو طی سالهای 1920 تا 2020 میلادی نشون میده

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها: خاطرات




+ ۲۷۹- یه زخم خیلی کوچیک

اسباب اثاثیه رو که میخواستیم جمع کنیم ، یه سریشو بردیم بالای پشت بوم تا بعدا یه جای خوب واسشون پیدا کنیم . وقتی داشتم تختمو ( به صورت دمونتاژ شده ) میبردم بالا ، دقیقا بالای پشت بوم که رسیدم ، بابام گفتند : این اینجا جاش نمیشه ، نیارش! هنوز جمله شون تموم نشده بود که من به علت خیس بودن پشت بوم ، پام لیز خورد و شاتالاپ خوردم زمین و اون قسمت از تختم ( تاجش ) از وسط نصف شد  . بابام گفتند : الان دیگه جا میشه ، بیآرش .

البته خطر از بیخ گوشم رد شد ، چون دقیقا لب پشت بوم خوردم زمین  ، نمیدونم چرا این اتفاق منو یاد زمین خوردن خواهرم انداخت . ماجرا از این قرار بود که من تو سن ۹ سالگی میخواستم به خواهرم که ۶ سالش بود ، دوچرخه سواری یاد بدم . با اینکه دوچرخه کوچیک بود ولی وقتی سوارش میشدم ، فقط نوک انگشتام به زمین میرسید ، واسه ی همین ، ۲ تا چرخ اینطرف و اونطرف چرخ عقب گذاشته بودیم که تعادل چرخ حفظ بشه . یه روز که من روی چرخ نشسته بودم ، خواهرم ازم خواست که دوچرخه سواری رو یادش بدم ، منم از اونجایی که حس انسان دوستی بسیار بالایی دارم ، خواهرمو نشوندم روی دوچرخه و همینطور که فرمون رو گرفته بودم ، دور حیاط میتابوندمش ، بعد از چند دقیقه ای که گذشت ، نمیدونم چرا احساس کردم که یاد گرفته ، واسه ی همین ، یه سرعت اولیه به چرخ دادم و ولش کردم  . خواهرم هم همون مسیر رو مستقیم رفت و رفت و رفت تا خورد تو دیوار و از روی دوچرخه افتاد رو زمین  . خدارو شکر فقط یکم چونه ش زخم شد که مجبور شدیم ۲ تا بخیه بزنیم  .  بیچاره فقط مسیر مستقیم رو یاد گرفته بود . حالا این ماجرا به زمین خوردن من چه ربطی داشت ، من خودمم نمیدونم .

پ.ن۱ : اگه دقت کرده بودی ، من ۲۲ دی ، کلیک راست و select کردن رو آزاد کردم ، چون احساس کردم نوشته هام طوری نیست که کسی بخواد از روش کپی برداری کنه . ولی مثل اینکه این ماجرای رنگ کاری که تو پست قبل نوشتم ، واسه ی یه نفر دیگه هم اتفاق افتاده بوده . چون قصد ندارم که وبلاگش بدنام بشه ، آدرس بلاگشو نمینویسم ، فقط میخوام تشکر کنم از ممول عزیز که بهم خبر داد

پ.ن۲ : اگه کسی ، خیلی کنجکاوه ، میتونه با جستجو در کامنتا ، وبلاگ مورد نظر رو پیدا کنه 

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها: خاطرات




+ ۲۷۸- رنگ کاری

بهراد

تا قبل از اینکه امتحانام تموم بشه ، هی خدا خدا میکردم که هرچه زودتر از شر امتحانا خلاص بشم ، ولی الان که تموم شده ، دارم به خودم میگم کاشکی تموم نشده بود  . آخه یه روز قبل از اینکه امتحانام تموم بشه ، بابام یه نقاش آورد تو خونه که خونمونو رنگ کنه . اولش از اینکه قراره خونمون رنگ بشه خوشحال بودم ، ولی وقتی در جریان کار قرار گرفتم نه تنها خوشحال نشدم ، بلکه نزدیک بود اشکم در بیآد  . آخه خیلی مکافات داره ، همه ی وسایل اتاقارو چیدیم وسط و یه پلاستیک کشیدیم روش . باور کن چنان بلایی سرمون اومده که اگه میگفتن ۲ بار اسباب کشی کن به مناطق محروم کشور ، با دل و جون داوطلب میشدم .

حالا تو این هاگیر واگیر ، انتخاب واحد هم دارم ، و از اونجایی که انتخاب واحد اینترنتیه ، مجبورم کامپیوترمو با بدترین وضعیت ممکن روی پا نگه دارم ( تازه اونم کامپیوتری که با Motherboard موقت کار میکنه ) . خوب شد کامپیوتر فقط مادر داره ، وگرنه اگه پدر داشت ، زودتر میسوخت ، چون معمولا همه میگن ، پدر سوخته ، خیلی دیر پیش میآد که کسی بگه مادر سوخته . مثلا کامپیوترو میبردم نمایندگی ، اونم میگفت : Fatherboardش سوخته ، اونوقت منم میگفتم پدر سوخته خودتی بی تربیت ، بعدش دعوامون میشد . اگه یهو احساس کردی که دارم چرت و پرت مینویسم ، زیاد بهم خرده نگیر چون بوی بتونه و رنگ ، عقل درست و حسابی واسم نذاشته . نقاشه میگه تقریبا یک ماه نیم طول میکشه  من تا اون موقع به ملکوت اعلا میپیوندم . البته رو حرفای نقاشه زیاد نمیشه حساب کرد چون چرت و پرت زیاد میگه . تو این چند روزه ، تمام اقوامشونو تک تک واسم تعریف کرده ، متاسفانه فقط همسایه هاشونو نمیشناسم ، چون همین چند وقت پیش رفتن تو محله ی جدید . کل اتفاقایی که تو این ۴۵ سال واسش افتاده رو واسم تعریف کرده . دقیقه ای یک بار هم از خانومش تعریف میکنه ، و اینکه چقدر با هم خوب هستن و زندگی عاشقانه ای دارن .

بعضی از حرفاشو میشه باور کرد ولی بعضی شو نه  ، مثلا میگفت : من ۳ تا خواهر دارم که یکیشون آمریکاست ، یکیشون کانادا ، یکیشون هم استرالیا ، مامانم هم Green Card داره ، ۳ ماه آمریکاست ، ۳ ماه کاناداست ، ۳ ماه استرالیاست ، ۳ ماه ایرانه . وقتی بهش گفتم که چرا تو ایران موندی ، گفت : من مثل خواهرام دنبال درس خوندن نرفتم ، و چون ازدواج  کرده بودم نتونستم برم خارج . بهش گفتم ، مادرتون باید خانم پولداری باشن ، مگه نه ؟ گفت : بله ، اگه ایشون یه اشاره بکنن من زندگیم از این رو به اون رو میشه . گفتم پس چرا اشاره نمیکنن ؟ گفت : یه بار بهش گفتم ، ولی بهم گفته تا زنده ام هیچی بهتون نمیدم ، ولی وقتی مردم ، همش مال شما ( واقعا دستش درد نکنه ) ، بعد در مورد شغل اصلیش تعریف کرد و گفت : من اون سالی که زاینده رود رو بستن ، پرورش ماهیم ورشکست شد و ۸۰ میلیون خصارت دیدم

یه لحظه فکر کنم حرف کم آورد ، واسه همین گفت : این تبلیغه رو تو تلویزیون دیدی که ۲ تا پسره روی یه کاناپه نشستن و دارن تلوزیون میبینن ، بعد پاشون میخوره به میزی که روش یه ماهی قرمزه ، بعد یکی از پسرا ماهی قرمزه رو میگیره تو دستش ... گفتم : آره دیدیم ، چطور مگه ؟ گفت : اون پسره که ماهی رو میگیره تو دستش ، پسرخواهر منه  . گفتم : چه جالب ، پس تو صدا و سیما هم آشنا دارین ! اینو که گفتم جو گرفتش و گفت : آره ،  شبکه ی مهاجر رو میبینی ؟ گفتم : MITV ؟  گفت : آره ، گفتم : بعضی وقتا   گفت : یه برنامه هست به اسم (( گپ )) ، دیدی ؟  گفتم : یه ۲-۳ بار به صورت اتفاقی دیدم ، چطور مگه ، گفت : اون دختره که مجری برنامه ست ، دختر خواهر منه  . منم یه حال اسیدی بهش دادم و گفتم : من دیدم چقدر چهره ش شبیه شماست ، نگو فامیل بودین  . 

با خودم گفتم اگه یکم دیگه بگذره ، میگه این brad pitt هست ، این پسر خودمه ، اسمشم (( بهراد )) بود ، پارسال رفت خارج ، حرف (( ه )) و (( الف )) رواز اسمش حذف کرد و گذاشت (( برد )) . ازش پرسیدم شما اهل کجا هستین ؟ گفت : من اصفهان متولد شدم ولی اصالتا خوزستانی هستم !!!!!!!  اینجا بود که شستم خبردار شد که بنده خدا تقصیری نداشته ، بلکه داشته از روی غریزه عمل میکرده .

تنها حرف حسابی که من از این آقای نقاش شنیدم این بود ، یعنی اینا همه رو گفتم تا برسم به اینجا ، مامانم وقتی ازش پرسیدند که با خانمش چقدر اختلاف سنی داره ، گفت : من ۲ سال از خانمم کوچیکترم  . از اون موقع به بعد ، هرچی گفت ، باور کردم

پ.ن۱ : من سعیمو میکنم که به موقع آپ کنم ، ولی اگه یهو عقب افتاد ، بدون که واسه ی کامپیوترم ، پریز پیدا نکردم

پ.ن۲ : یه جک بی مزه ؛ ترکه میره طوطی بخره ، بهش یه جغد قالب میکنن ، بعد از یه چند وقتی که میگذره ، یکی از دوستاش بهش میگه بالاخره این طوطیت ، حرف زدن یاد گرفت ؟ ترکه میگه : حرف زدن یاد نگرفته ولی دقتش خیلی زیاده

پ.ن۳ : این پی نوشت برای هموطنان ترکمونه که به این بلاگ سر میزنن ، نکته ی جک ، اشاره به خیره شدن جغد به یه نقطه داشت

پ.ن۴ : امروز طغرل و دوو برره رو دیدم ( زیارتم قبول )  

       

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها: خاطرات