حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۸۴- یه تغییر اساسی نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤

هفت سین 

تا چند ساعت دیگه سال تحویل میشه ، سئوالی که هر سال از خودم میکنم اینه : پس کِی  رابطه ی من و تو تحویل میشه ؟ ولی جوابش سریع تو ذهنم نقش میبنده !!! امیدوار باش

گیتارمو بر میدارم و آهنگ مورد علاقه مو باهاش میزنم :

اشک من پیرهنتو تر کرده  /  همه جا عطر تو پیچیده ولی  /  دل دیگه غربت و باور کرده  / ...

تو سال جدید حتی پرشین بلاگ هم به خودش یه تکونی داد و یه تغییراتی کرد ولی ما همونی هستیم که بودیم ، شاید هم بدتر . وقتی میبینم یکی یکی دوستام دارن از کنارم میرن ، دوستایی که تو این مدت بهم امیدواری میدادن ، دوستایی که این وبلاگ بهشون مدیونه ، دوستایی که با کامنتاشون بهم دلگرمی میدادن ، دوستایی که اگه واسه ی یه یادداشت کامنت نمیذاشتن ، اون یادداشت هیچ ارزشی نداشت ، دوستایی که ...

این گله ها رو ممول زودتر از من کرده بود ، ولی من میخواستم بگم اینا حرفای منم هست . همینجا از همه ی اونایی که به هر دلیلی نمینویسن ، میخوام که مارو تنها نذارن ، حتی اگه  ۲ ماه یک بار هم شده ، آپ کنن ( شاید یکی از دلایلی که خودمم کم مینویسم همین باشه ) .

خوب حالا میرسیم به عید نوروز ، اینایی که این بالا نوشتم تو گلوم گیر کرده بود ، باید ببخشی اگه یکم غم انگیزناک بود ولی لازم بود . درسته که با اومدن سال جدید تنوع درست و حسابی بوجود نمیآد ولی حداقل عیدی که داره  . دلم هوای یه تغییر و تحول اساسی کرده ( مسلما یه تغییر خوب ) یه تغییری که زندگیمو از این رو به اون رو کنه ، احتمالا اگه یه همچین تغییری تو زندگیم بوجود بیآد ، بنده در کف غوطه ور میشم  . ولی نمیدونم چرا ته دلم یکی بهم میگه این تغییر و تحول زیاد دور نیست  ( یک سال دیگه ، دو سال دیگه ، ...  ) .

تو این مدت ۲ تا بلای آسمونی بهم نازل شد :

۱- تو چهارشنبه سوری نصف مژه هام و یکمی از موهام پرزید

۲- با این کفشای رسمی داشتم راه میرفتم که به علت صاف بودن کف کفش ، لیز خوردم و با اونجا اومدم رو زمین ، جات خالی ، اینقدر خنده دار خوردم زمین که اگه یکی اینطوری جلوی خودم خورده بود زمین ، ۱ ساعت پشت سرهم بهش میخندیدم . تنها شانسی که آوردم این بود که داشتم از تو یه کوچه ی تاریک رد میشدم که هیچ کس توش نبود .

خلاصه باید با دیفرانسیل ضرب دیده و مژه های نصفه برم عید دیدنی .

در سال جدید از خدا میخوام که هر چه زودتر اون تغییر خوبه اتفاق بیافته ، بعد اینکه همه ی دوستام دوباره وبلاگاشونو راه بندازن و مهمتر از همه رومینای عزیزم هر جا که هست سالم و خوش باشه ، اگر هم قسمته منه ، بیشتر از این منتظرم نذاره  .

الان که با سبز نوشتم ، یاد حرف ممول افتادم ، ممول بهم گفت هاله ی من سبز رنگه  ، البته سبزش یه جور خاصیه ، توی مداد رنگیا نیست ( اینارو خد ممول بهم گفته ) ، کاش منم هاله هارو میدیدم .

سال جدید رو به همه ی دوستانی که به اینجا سر میزنن تبریک میگم ، امیدوارم سال خوب و سرشار از عشق و محبت رو پیش رو داشته باشن . یه بوس واسه ی همتون میفرستم ( البته به چشم خواهر و برادری  ) . ۳ تا بوس آبدار هم واسه ی رومینای عزیزم

  نظرات ()
۲۸۳- یادداشت بی یادداشت نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤

به نظر من وقتی آدم نوشتنش نمیآد ، نباید بنویسه ، اینطور نیست ؟

پ.ن۱ : مهسای عزیز حالش خوبه خوبه ، فقط یکم سرش شلوغه ، نگران نباشین ، من خودم باهاش حرف زدم ( مهسا جان ، تا طرفدارات پرشین بلاگ رو زیر و رو نکردن ، هرچه زودتر آپ کن )

پ.ن۲ : کامپیوترم رو به بهبوده ، آخه قبلا وارد اکانت های مردم میشد ولی الآن وارد اکانت خودم میشه ، فقط یکم بی تربیت شده ، آدرس هر وبلاگی رو که میزم ، وارد وبلاگای غیر اخلاقی میشه  ، فکر کنم عیب از ISP باشه ، چون Windows م رو عوض کردم ولی باز مشکل داره ، نکنه یه نوع ویروسه ؟؟؟

پ.ن۳ : از همه ی اونایی که نمیتونم به بلاگشون سر بزنم ، عذر خواهی میکنم ، به محض اینکه کامپیوترم دست از بی مزه بازی در آورد ، میآم 

 

  نظرات ()
۲۸۲- بد بیآری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤

در طول ۲ روز ، با بدترین بدشانسی ها روبرو شدم  . بد شانسی هایی که توی عمرم بی نظیر بود . یکی یکی شروع میکنم به شمردن ، تا ببینی اصلا میشه این همه بد بیاری تو ۲ روز !!

۱- DVD Rom کامپیوترم از کار افتاد ، یعنی فقط فایلای داخل DVD یا CD رو نشون میداد ولی بازشون نمیکرد . برشداشتم بردمش پیش دکتر ، دکتر گفت اشکال از Windows یه بار دیگه نصبش کن ، وقتی Windows رو دوباره نصب کردم ، بازم کار نداد و هنوز هم معلوم نیست که چه بلایی سرش اومده ، گذاشتم یکم سرم خلوت تر بشه تا ببرم درستش کنم

۲- آدرس هر بلاگی رو که میزدم ، وارد یه بلاگ دیگه میشد ، مثلا آدرس بلاگ خودمو که میزدم ، وبلاگ یه آقایی به اسم سعید باز میشد . اولش واسم جالب بود ، هی آدرس وبلاگارو امتحان میکردم ببینم چی بهم میده ، مثلا آدرس بلاگ : من در سرزمین عجایب رو که میزدم ، میرفت تو یه بلاگ مذهبی که لوگوی بلاگش عکس حضرت اولفضل بود  . وقتی میخواستم وارد اکانتم تو پرشین بلاگ بشم ، هر بار وارد یه اکانتی میشد ( اگه یکی اینارو برای خودم تعریف میکرد ، باورم نمیشد ) . بازم زیاد از این مشکل عصبانی نشدم ، ولی وقتی میخواستم وارد اکانتم توی سایت دانشگاه بشم که حذف و اضافه کنم ، دیدم رفت توی فایل یه نفر دیگه که برق میخوند و ورودی ۸۲ بود . اون موقع بود که قاط‌ ( غات ، غاط ، قات ) زدم و دلم میخواست با کیبورد بکوبم تو مانیتور ، ولی باز خودمو کنترل کردم . خدارو شکر پس از گذشت ۲۴ ساعت ، این مشکل خود به خود حل شد

۳- وقتی داشت دست آخر رنگ رو توی پذیرایی میزد ، دیدم یه کمی از رنگای گوشه ی شومینه ، باد کرده ، وقتی نقاشه دست گذاشت روش ، دیدم یه تیکه رنگ کنده شد و زیرش سوراخه ، به سوراخ که دست گذاشتیم دیدیم که خیسه . وقتی پیگیر ماجرا شدیم دیدم یکی از لوله های توی کار نم میده  . بعد از اینکه ۳-۴ تا گاو و گوسفند و شتر نذر کردیم ، بالاخره خدا کوتاه اومد و به جوونی من رحم کرد چون فهمیدیم که لوله نشتی نداشته ، بلکه عرق میکرده ، نمیدونم لوله کشه چیکارش کرد که عرق کردن یادش رفت ( فکر کنم لوله مون رو رشتی کرد )

۴- امروز میخواستیم خیر سرمون ، تو این ترم واسه ی اولین روز بریم دانشگاه ، وقتی رسیدم دیدم یه وانت با ۵۰۰ تا بلندگو پشتش ، داره به خواهر مادر آمریکا تجاوز میکنه و حدود ۱۰۰۰ نفر هم دارن نگاش میکنن ، وقتی جویا شدم ، دیدم امروز به دلیل هتک حرمت به حرم ... دانشگاه تعطیل بوده ( من معنی هتک رو نمیدونم ، شاید اصلا یه جور دیگه مینویسنش ، اون سه تا نقطه هم مال اینه که نمیدونم حرم کی رو پکوندن  ) . در حینی که وانتیه داشت اون وسط مانور میداد ، هی پشت بلندگو میگفت : دانشجویان محترم ، لطفا به طرف مسجد دانشگاه حرکت کنید ، ولی کو گوش شنوا ، همه حواسشون به این بود که اگه یکی از آهنگای Scooter از این بلندگو ها پخش میشد ، چه حالی میداد . خلاصه دست از پا درازتر برگشتم خونه

پ.ن۱ : تا مدیریت PWB پوست کله مو نکنده ، هرچه زودتر باید قسمت بعدی رو تحویلش بدم ( هل من ناصر ینصرنی ؟ )

پ.ن۲ : تو یه مجله این رو خوندم : اسم شرکت های مهم کامپیوتری چگونه انتخاب شده است ؟

Adobe : اسم رودخانه ای که از پشت منزل موسس آن جان وارناک عبور میکند 

Apple : میوه ی مورد علاقه ی استیو جابز موسس و بنیانگذار شرکت Apple ، سیب بود و بنابراین اسم شرکتش را Apple گذاشت

Google : گوگل در ریاضی نام عدد بزرگی است که تشکیل شده است از عدد یک با صد تا صفر جلوی آن . موسسین سایت و موتور جستجوی گوگل به شوخی ادعا میکنند که این موتور جستجو میتواند این تعداد اطلاعات ( یعنی یک گوگل اطلاعات ) را مورد پردازش قرار دهد

HP : شرکت معظم HP توسط دو نفر به نام های بیل هیولد و دیو پاکارد ، تاسیس شد . این دو نفر برای اینکه شرکت هیولد پاکارد یا پاکارد هیولد ، نامیده شود ، مجبور به استفاده از روش قدیمی شیر- خط شدند و نتیجه هیولد پاکارد  

پ.ن۳ : آخه اگه ایران ، اصفهان رو نداشت ، چیکار میکرد . این سایت رو ببین تا خودت بفهمی ( اول آدرس سایتو ببین ، بعد محتویاتشو ) 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه