حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۳۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
نفهمیدم از کدام سو پیدایش شد و چرا از میان آن همه آدم که در حال گفت و شنود بودند یکراست به سراغ من آمد ، بی اختیار از جمع دوستان جدا شدم و چند قدمی به سویش رفتم ، دست دراز کردم تا با هم دست بدهیم  اما ناگهان مثل برق گرفته ها دستم را عقب کشیدم ، گفت : چه زود کنار کشیدی! تازه می خواستیم ... ، گفتم نخواستم در مقابل عمل انجام شده قرارت دهم ، می دانی ! یک بار این بلا سر خودم آمده و هنوز وقتی یادم می افتد ... ، خوب بگذریم ، در ضمن به خودم قول داده ام با نامحرم دست ندهم و او خندید و شاید من اینطور احساس کردم .
نگاهش کردم ، تازه فهمیدم به زیبایی عکسهایش نیست و او نگاهم کرد و به قول قصه ها نگاهمان در هم گره خورد ، یاد کلاس هندسه و نقطه تلاقی افتادم و سپس ذهنم به سوی استاد معارف رفت ، همان که همیشه نگاهش یا بر آسمان بود یا زمین  و میگفت : اگر برای نگاه نکردن به نامحرمی به آسمان نگاه کنید به اندازه ستاره های آسمان و اگر بر زمین نگاه کنید به اندازه ریگهای روی زمین ثواب می برید ، به آسمان نگاه کردم ، آسمانی صاف و بدون لکه ای ابر و خورشید در حال درخشش ، حتی یک ستاره هم در آسمان نبود ، زیر پایم را نگاه کردم ، نه ریگی ، نه آسفالتی و نه حتی چمنی ، موزائیک پشت موزائیک ، از خیر ثواب گذشتم و دوباره به چهره اش خیره شدم ، گفت یک نظر حلال است ، خواستم چیزی گفته باشم ، گفتم : یک نظر تا کی ؟ گفت تا وقتی پلک نزنی ، ذهنم به سوی آن دوچرخه سواری رفت که در سینما دیده بودم ، همان که برای برهم نیامدن پلکهایش از چوب کبریت استفاده می کرد ، قبل از اینکه از این فکر خنده ام بگیرد از داخل جیبش یک قوطی کبریت درآورد و گفت : بفرما ، گفتم : احتیاجی نیست ، کمبود خواب ندارم ، اراده ام هم ، ای ، بدک نیست و بلند بلند خندیدم ، گفت : هیس ! نخند ، برایت حرف درمی آورند ، یاد انیشتین افتادم و گفتم ، طوری نیست اینجا همه مرا می شناسند ، گفت : از ما گفتن ، خود دانی .
دوباره به چهره اش خیره شدم ، چهره اش رنجورتر و شکسته تر از عکسهایش بود ، با نگاهش گفت برویم و با نگاهم گفتم : هرچه شما بگویید ؛ راه افتادیم ، شانه به شانه هم ، از میان دوستان گذشتیم ، بدون خداحافظی ، و بالاخره در میان ازدحام غریبه ها گم شدیم ، خواستم حرف دلم را با یک بیت شعر برایش بگویم ، در ذهنم جستجو کردم و از میان سیل شعرهای هجوم آورده یک مصرع انتخاب کردم و هنوز لب به سخن نگشوده بودم که خودش آخرش را خواند « گفتا اگر برآید» .
فقط او را می دیدم و فقط صدای او را می شنیدم ، انگار نه انگار که کسی دور و برمان است ، به یاد سهراب شاهنامه افتادم ، خواستم بگویم فکر میکنم تو هم مثل سهراب شاهنامه مظلوم واقع شدی که گفت : چرا فکر می کنی به سهراب ظلم شده ؟  بلند بلند خندیدم ، گفت ، هیس !  نخند برایت حرف در می آورند ، دوباره یاد انیشتین افتادم و گفتم : طوری نیست ، اینجا هیچ کس مرا نمی شناسد و دوباره خندیدم ، پرسید : اصلا چرا میخندی ؟ گفتم : یاد یکی از دوستانم افتادم ، او هم مثل من عقیده دارد رستم می دانسته سهراب ، سهراب است ، پسرش اسـت ، ولی باز هم او را میکشد و قبل از اینکه بپرسد کجای این فکر خنده دارد خودم پاسخش را دادم : میدانی ! یک بار بر سر این عقیده حسابی کتک خورد و تا چند وقت پای چشمش کبود بود و دیدنی !! و اینبار نوبت او بود که بخندد ، گفتم : هیس ! نخند ، برایت حرف در می آورند و او بدون اینکه به یاد انیشتین بیفتد و نمی دانم شاید هم به یادش افتاده بود گفت : طوری نیست ، اینجا بعضی ها مرا می شناسند و بعضی هم نه ، و آنوقت هر دو خندیدیم ، بلند ، بلند و راه افتادیم ، گفتم دلم می خواست من هم یک شاعر بودم تا می گفتم که تو هم بزرگ بودی و از اهالی امروز و با تمام افقهای دور نسبت داشتی و تو نیز لحن آب و زمین را چه خوب می فهمیدی که گفت : احتیاجی نیست ، گفتم : آهان ، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ، انتظار نداشتم فروتنی کند و او هم نگفت " اختیار داری " ، گفت همینطور است و نفهمیدم جدی گفت یا شوخی کرد .
« بوی هجرت آمد » ، ناگهان ایستاد و گفت : تا همینجا که آمدی کافی است ، دیگر باید بروم ، پرسیدم کجا ؟ گفت : « رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند » ، « دلم به اندازه یک ابر گرفـت » ، خواستم برایش شعری از شاعر جوانی بخوانم :
می خواهی از این کلبه تارم بروی ، اینگونه غریب از کنارم بروی ، یک لقمه نان هست که با هم بخوریم ، امشب به خدا نمی گذارم ... که ترسیدم سرقت ادبی شود ، گفت : کلبه ات تار نیست و رفت ، سوار بر قایق شد ، قایقی که ساخته بود و به آب انداخته بود ، چشمانم پر از اشک شد ، گفت : شعر شب تنهایی خوب از دفتر حجم سبزم را خوانده ای ؟ گفتم : هزار بار ، گفت: پس میدانی بهترین چیز چیست ؟  گفتم می دانم « رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است » ، اما ، سـهـراب ، نرو ! گفت : « دور باید شد ، دور » و سپس دست تکان داد و گفت : « پی گوهر باشید » و رفت فریاد زدم به سراغت بیایم ، گفت : اگر دلت خواست ، گفتم : اگر خواستم بیایم نه نرم می آیم و نه آهسته ، آنوقت چینی تنهائیت ترک برمیدارد ، گفت : طوری نیست ، برای تو استثنا قائل می شوم و رفت و شاید من اینطور احساس کردم .
 
عسل گیسو ( asalgisoo )
 
  نظرات ()
۲۲۹- سال بالایی نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤

الآن ۳ سال متوالیه که من و داوود داریم میرم دانشگاه ( حتی تابستونا  ) . یادمه روزای اولی که میومدیم دانشگاه ، به هم میگفتیم :  سال سومی که شدیم ، خیلی خفن میشیم  هر وقت هم یکی از این سال بالایی ها رو میدیدیم ،  به همدیگه نشونش میدادیم و میگفتیم : دمش گرم ، الآن داره حال میکنه .

ولی الآن که خودمون خیر سرمون جزو یکی از اون سال بالایی ها شدیم ، احساس خفن بودن نمیکنیم ، چرا ؟؟؟   البته بعضی وقتا که میون چند تا سال پایینی قرار میگیریم ، جَو میگیرتمون و تقریبا بچه حسابشون میکنیم ( البته تو رفتارمون اینو نشون نمیدیم ، فقط ته دلمون میگیم بچه برو بگو بابات بیآد ) . بازم تاکید میکنم ، تو رفتارمون نسبت بهشون تغییری نمیدیما ، چون من اصولا از کسایی که خودشونو میگیرن خیلی بدم میآد ( اصلا مگه چیکار کردیم که بخوایم خودمونو بگیریم ) . ولی در کل اون چیزی که فکر میکردیم با این چیزی که الآن داریم تجربه میکنیم خیلی متفاوته .

اون روزی که من واسه اولین بار اومدم جلو که باهات حرف بزنم ، احتمالا به خودت گفتی : ورودی جدیدا عاشقمون نشده بودن که حالا شدن !!!!  و تا یک هفته به من میخندیدی  ، در حالی که من روحمم از اینکه تو سال بالایی هستی ، خبر نداشت . حتی فکر کردم یک سال هم از من کوچیکتری  . حالا خودمونیم ، بابا اینا یه ۲-۳ سالی شناسنامه تو زود نگرفتن ؟ اگه واقعا اینطوری باشه ، ظلمیه که از طرف خانواده ی محترمت در حق من روا شده . 

حالا از همه ی اینا گذشته ، من تو این فکرم که سال پایینی آ من و داوود رو به همدیگه نشون میدن یا نه ؟    

  نظرات ()
۲۲۸- امیر و نرگس نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

این اولین یادداشتیه که مخاطبم رومینا ی عزیز نیست ، بلکه خوانندگان عزیزیه که فکر میکنن مردا عاشق نمیشن . 

من فکر میکردم فقط گروه علوم انسانی هستن که از استدلال اسقرایی زیاد استفاده میکنن ، دیگه نمیدونستم اینایی هم که ریاضی میخونن از این استدلال استفاده میکنن .

مثال :

درب باز است -۱

باز یک نوع پرنده است -۲

از موارد ۱ و ۲ نتیجه میشود که درب ، یک نوع پرنده است !!!!!!!!

اگه یه همچین مثالی رو بذاری جلوی افرادی که از استدلال اسقرایی زیاد استفاده میکنن ، مطمئن باشین قبول میکنن  . ولی من از اینایی که رشته شون ریاضیه بیشتر از اینا انتظار دارم ، آخه چرا با تعداد مشاهداتِ کم نتیجه گیری کلی میکنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام یه مثال از همین پسرای تهران بزنم که عاشق شده و عشقشو فراموش نکرده و هنوز هم پایبنده . واسه اینکه با این شخص آشنا بشین ، روی عکسشون کلیک کنین .


 

داستانشون زیاد طولانی نیست ، به سرعت میتونین بخونینش  . ولی توصیه میکنم حتما بخونین ، من که خیلی از سرگذشتشون درس گرفتم . اونوقت دوباره تصمیم بگیرین که میشه از استدلال اسقرایی واسه نتیجه گیری در مورد یه همچین مساله ی مهمی استفاده کرد ؟؟

به نظر من اگه از درصد و احتمال واسه این کار استفاده کنیم ، خیلی بهتره ، مثلا بگیم ۲۰ درصد از کل مردای ایران عاشق واقعی اند ، یا یه چیزی تو همین مایه ها ...

SMS

mare Kobra mirese be mare Booa , mige : salam Booa , mare Booa mige salam Kobra , pas to ham Lori ?1

 

  نظرات ()
۲۲۷- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

اینقدر از تو نوشتم , بی آنکه ...

پای نوشته هایم

سلامی.. نشانی... یا جوابی از تو ببینم...

اشکالی ندارد سکوتت را می گذارم پای رضایت...

 

آدمک ... رویای آبی

 

سلام نگفته فرصت خداحافظی هم ندادی....

پس من کی عاشقت شدم...

بگو...

 

 

 

آدمک ... رویای آبی

 

نگاهم که می کنی فقط می توانم در چشمانت خیره شوم...

دست من نیست...

هیچ کجا اینقدر عشق یکجا ندیده ام...

 

آدمک ... رویای آبی

 

دیر زمانی است تو را ندیده ام...

تو در دلم جا گرفته ای ...

چشمانت در چشمانم ...

اما دلم بیقراری می کند....

دلم برای چشمانت تنگ شده است... 

 

آدمک ... رویای آبی

 

دیشب هر چی از چشمات یادم بود بود روی بوم کشیدم...

امروز هرکی اونو دید گفت:(( چه آسمون معرکه ای...))

نمی دونم اگه اون چیزی که من دیدم رو می دیدن چی می خواستن بگن...

 

آدمک ... رویای آبی

 

تو بودی و من بودم و یک روز ز عمر 

 من مانده ام و یاد تو و باقی عمر...

 

آدمک ... رویای آبی

 

خورشید نگاهت هر برفی را آب می کند...

جز برفی که بر مو هایم نشست در زمستان فراقت...

 

آدمک ... رویای آبی

 

مرا که روبرویت چون آینه بودم شکستی...

حاصل هزار تکه ای نا منظم که منم....

و  تو که تا اخر عمر باید درتکه های اینه دنبال تکه تکه وجودت بگردی...

اما یک تکه از وجودت تا ابد پیش من خواهد بود ... 

قلبت...

نمی دانم بدون ان چه خوهی کرد؟

 

آدمک ... رویای آبی

 

((به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد...

یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد , آنچه فدا کردنی است,فدا می کند 

 آنچه شکستنی است, می شکند و آنچه را که تحمل سوز است, تحمل می کند

 اما ...

 هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...))

 

آدمک ... رویای آبی

 

  نظرات ()
۲۲۶- امین نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤

بعد از اون ماجرا ( یادداشت ۲۲۰ ) من و آرش با همدیگه دوست شدیم و در ضمیر ناخودآگاه با همدیگه پیمان بستیم که مدرسه رو به منجلاب بکشیم (‌ البته این کارا رو از قصد نمی کردیم ، خودش میومد سراغمون ) .

یه چند وقتی که گذشت و ما بیشتر با بچه ها آشنا شدیم و به اصطلاح رومون تو روشون واشد ، اذیت کردنمونم شروع شد . در طول دوران دبیرستان ، به بیشترین کسی که آذار و اذیت شد ، همون هومن بود  . تقریبا ما هر ۲ روز یه بار به خاطر این بشر ، از کلاس اخراج میشدیم . جالب اینجا بود که هربار فقط به این خاطر اخراج میشدیم که اسم و فامیلشو مسخره میکردیم . آخه اسم و فامیلش جون میداد واسه مسخره کردن . اینقدر این کار رو کردیم تا اینکه جاشو عوض کردن و یکی دیگه رو آوردن جاش ، به اسم امین . امین پسر خیلی خوبی بود ، آخه هر بلایی سرش میآوردیم ، هیچی نمیگفت . مثلا لوله خودکاراشو با همدیگه عوض میکردیم که وقتی میخواد با آبی بنویسه یه رنگ دیگه باشه . یه جامدادی بزرگ داشت که پر از خودکار بود ، تا میومد دنبال رنگ آبی بگرده ، از جزوه ی معلم عقب می افتاد . یا اینکه تمام خودکارا و مداد فشاری هاشو دِمونتاژ میکردیم و میریختیم تو جا مدادیش . وقتی میومد سر کلاس و میخواست جزوه بنویسه ، در جامدادیشو که وا میکرد ، همه ش میریخت رو زمین ، که تا میومد جمع جورشون کنه و دوباره مونتاژ کنه ، زنگ تفریح میخورد .     

وقتی دیدیم ظرفیت امین خیلی بالاست ، تصمیم گرفتیم عضو گروهمون کنیمش . البته امین فقط  تو اخراج شدن از کلاس همراهیمون میکرد وگرنه تو خراب کاری ها زیاد همکاری نمیکرد . خیلی وقتا میشد که خراب کاری هارو من و آرش میکردیم ولی امین اخراج میشد . تنها جایی که دلم واسش سوخت سر امتحان جغرافی بود ، آخه بیچاره اومد به من تقلب بده که معلم دیدش و ۳ نمره ازش کم کرد  .

حالا دیگه گروه تکمیل شده بود و آماده برای به ... دادن مدرسه بود .         

  نظرات ()
۲۲۵- دوستی هم دوستی های قدیم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٤

این یادداشت رو به دلایل امنیتی حذفش کردم و به جاش این آیه رو میذارم :

و ان یکاد الذین کفروا لیذلقونک بابصارهم لما صمعوالذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین .

  نظرات ()
۲۲۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
روبرویت نشسته ام ... درست روبرویت .
دلم می خواهد گریه کنم. سخت و بلند گریه کنم .. کوچکتر هم که بودیم همینطور روبروی هم می نشستیم. صفحه شطرنج میان ما بود؛ مهره های سفید روبروی من صف کشیده بودند مهره های سیاه روبروی تو.
آن موقع من 10 سال داشتم و تو ۱۲ سال . بازی که شروع می شد یکی یکی مهره های صفحه را جابجا می کردم خیلی عجیب بود که من چیزی از قوانین بازی نمی دانستم ولی همیشه برنده بودم؛ همیشه !
روی کاناپه بالا و پایین می پریدم و برد شیرینم را هوار می زدم .
یادت هست قوائد بازی را خودمان انتخاب می کردیم با علائق خودمان! تومهره مرا بر می داشتی و جای شاه خودت می گذاشتی. شاه تو از بازی خارج می شد. من با تعجب به مهره تو نگاه می کردم: وزیر که نمی تواند شاه را بزند ! تو می خندیدی که وزیر نیست ملکه است ملکه می تواند همه چیز را بزند . من خوشحال می شدم از اینکه تو مرا برنده می کردی .
نه !! در ست به خاطرم نیاوردم . گاهی اوقات هم غمگین می شدم .. از این که می فهمیدم تو دلت می خواهد مرا برنده کنی ، جیغ و داد می کردم: تو جرزنی می کنی ! لبخند می زدی: نه ....
دستهای کوچکم مشت می شدند، روی میز بازی می کوبیدم: چرا... تو از قصد می بازی ! دستان تو در آسمان کوچک اتاق بالا می آمد . نگاهت به نگاه من دوخته می شد . انگار می خواستی بگویی وقتی تو بازی را ببری من برنده می شوم اما می گفتی: نه! واقعا نه؛ من باختم ... و من خوب می دانستم تو بازنده ای برنده هستی !!!
از آن موقع 14 سال گذشته است من بازی شطرنج را خوب یاد گرفته ام. من می توانم مهره ها را از هم تشخیص دهم؛ می توانم آن ها را حرکت بدهم؛ ولی وقتی روبروی تو می نشینم با یک حرکت مات می شوم! نه بی انصافی نکنم .... بعضی وقتها دلت می خواهد بازی طولانی شود آن وقت آن قدر مهره هایت را جابجا می کنی تا تمام صفحه از مهره های من خالی شود البته به جز شاه! بعد نگاه سنگینت رابه من می دوزی : اگر بتوانی کاری کنی که شاهت بدون کیش شدن خانه ای برای حرکت نداشته باشد پات می شویم . تو به صفحه نگاه می کنی و من به طرح لبخند تلخی که بر چهره ات نشسته است !!!
من نمی دانم که پات شدن چه معنایی می دهد اما خوب می دانم که هیچ وقت مساوی تو نمی شوم! هیچ وقت من این بازی را دوست ندارم .. اصلا دوست ندارم ! تو وزیرت را روبری شاه من می گذاری و می گویی: راه فراری برای شاه ات نیست باید رخت را بگذاری جلوی آن. من می گویم: خوب شاه را بزن من رخم رابیشتر دوست دارم. بدنت را بر روی صندلی جابجا می کنی انگار میخواهی چیزی را هضم کنی و نمی توانی: شاه رانمی شود زد! من اصرار می کنم که: چرا با ملکه می شود. تو جدی تر از قبل میشوی: این ملکه نیست وزیر است !
دلم می خواهد گریه کنم: ولی قبلا ملکه بود یادت هست ؟ نگاه تو بر روی صفحه بازی همچنان می چرخد نگاه تو به هیچ کجا دوخته نیست: آن موقع ما کوچک بودیم و من دلم می خواست بازی ما ملکه هم داشته باشد ولی حالا نه ... وزیر همان وزیر است !
دلم می خواهد سخت گریه کنم . نمی دانم این چه رسم غریبیست آن روزها دلم میخواست برنده باشم ولی همیشه بازنده بودم حالا که سخت می کوشم برنده باشم همیشه بازنده ام ... !
همه اش به خاطر دل توست؛ دل تو؛ خواسته تو؛ علاقه تو؛ شوق تو....
این بازی را دوست ندارم . من نمی خواهم همه مهره هایم را فدای یک مهره کنم! دلم برای سربازهایم می سوزد که در تمام مدت بازی تلاش می کنند به آخر صفحه برسند و چقدر بیشتر دلم برایشان می سوزد وقتی که هیچ کدامشان نمی توانند وزیر شوند! دلم نمی خواهد تمام سربازهایم از بازی خارج شوند! اصلا چرا باید رخ به این زیبایی که همیشه راست حرکت می کند فدای مهره کلاه به سری شود که فقط یک قدم بر می دارد آن هم گیج ومغشوش!!! من اصلا این بازی رادوست ندارم .
من همان بازی کودکیمان را دوست می دارم که مهره های سفید من مهره سیاه کلاه به سر تو را بیرون میکردند. راستی هیچ وقت از تو نپرسیدم چرا همیشه با مهره های سیاه بازی می کنی ؟؟
صفحه شطرنج بین من و توست؛ تو روبروی من نشسته ای من روبروی تو؛ مهره های سیاه روبروی تو صف کشیده اند مهره های سفید روبروی من !
چه رنجیست بیهوده؛ من با یک حرکت رخ تو مات می شوم!!!
من همیشه یک بازنده ام !!
.
پ . ن :
ای خوش آنروز که در صفحه شطرنج دلت
شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم
 
من ، او ندارم ( bye4ever )
  نظرات ()
۲۲۳- خواب مهم نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤

دیروز ظهر یه خواب باحالی دیدم که دلم نیومد واست نگم ، آخه خیلی مهم شده بودم .

خواب دیدم تو یه محوطه ی خیلی بزرگ [ مثل محلی که واسه پاپ جان پل ( P.J.Pole ) مراسم ختم و شب هفت گرفتن ] بودم . تمام سران کشورای مختلف هم بودن ، منتها من فقط حامد کرزای رو میشناختم .

وقتی من وارد اون محوطه شدم ، همه شون به احترام من از جاشون بلند شدن و دورم حلقه زدن ، تو همین لحظه جرج بوش ( G.W.Bosh ) به تونی بلر( Toni Bler ) گفت : مایه و جوهره شو داره ، میتونه از پَسِش بر بیآد . ولی من منظورشو نفهمیدم . وقتی همه دور تا دورمو گرفتن ، یه راهرو واسه رد شدنه من باز کردن تا از بینشون رد بشم ، اینقدر تعدادشون زیاد بود که من ته راهرو رو نمیدیدم ، فقط میدونستم که ته این راهرو قراره یه اتفاق مهمی بیفته . همینطور که از بینشون رد میشدم ، واسم دست میزدن ، منم قیافه مو یه طوری گرفته بودم که معلوم نباشه که نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته ( اینطوری  ) . 

بعد از یه چند دقیقه ای که راه رفتم ، بالاخره به آخرش رسیدم !!!! اگه گفتی کی اونجا بود ؟  اکبر زفسنچانی ( Pleurotromata ) خودمون  . وقتی بهش رسیدم ، از رو صندلیش بلند شد و گفت از امروز به بعد شما رئیس جمهور ایران هستید !!!!!!!!!!!!!!!!!

همینطور که من داشتم کف میکردم ، اومد جلو و عمامه شو گذاشت رو سرم ، ولی وقتی اومد عباشو بندازه رو شونه هام ، از خواب پریدم ...  

فکر میکنی تعبیرش چیه ؟ به نظر من که تعبیری نداره  ، آخه تو این مدت از بس کاندیدای ریاست جمهوری تو دانشگاه سخنرانی گذاشتن ، خوب معلومه آدم از این خوابا میبینه . تازه درگذشت جانگداز پاپ جان پل هم از یه طرف ، اینقدر تو روحیه م تاثیر گذاشته که تمام فکرمو مشغول خودش کرده . از یه طرف دیگه فکر میکنم مال غذای ظهر باشه ، آخه اینقدر خوردم که وقتی بابام اومد خونه و منو دید ، نشناختم ، و به مامانم گفت این مرده کیه دیگه ؟ ( این یکی رو دیگه خالی بستم )

تنها ناراحتیم از یه چیزه ، اونم اینکه از حامد کرزای خوب پذیرایی شد یا نه !!   

SMS

dargozashte Pop John Pole ro be hameye pol haye jahan tasliat arz mikonim . az tarafe 33pol

           

  نظرات ()
۲۲۲- زبان نویسنده: حمید و ... - جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤

چهارشنبه ی هفته ی پیش امتحان میان ترم یکی از درسای تخصصیم بود ، واسه همین با اتوبوس رفتم دانشگاه که توی راه یه دوره ای رو تمام مطالب داشته باشم .

امتحان ساعت ۱۱ شروع میشد واسه همین من ساعت ۹ و ۴۵ دقیقه سوار اتوبوس شدم تا به موقع برسم ، منتها راننده ی اتوبوس ۱۵ دقیقه معتلمون کرد تا اتوبوس جای سوزن انداختن نداشته باشه . وقتی اومد دید که اتوبوسش مملو از دانشجو شده ، گفت : اونایی که ایستادن ، پیاده بشن تا راه بیفتیم . همه ی اونایی که ایستاده بودن پیاده شدن به جز یه پسره . راننده ی اتوبوس وقتی دید این پسره پیاده نشد ، گفت : آقا اگه پیاده نشید ، راه نمی افتم . پسره هم عصبانی شد گفت : دیرم شده ، عمرا پیاده نمیشم ، زودتر راه بیفت . بعد ، کل ِاتوبوس به حمایت از پسره شروع به اعتراض به راننده کردن و وادارش کردن که راه بیفته ، ولی اون کله شق تر از این حرفا بود و انگار نه انگار که داریم باهاش حرف میزنیم . از اونجایی که کم کم داشت دیرم میشد و ممکن بود امتحانو از دست بدم ، عصبانی شدم و بلند داد کشیدم : هوووووووووووووووووونچ 

همزمان با این داد کشیدن من ، پسره رفت رو پله های اتوبوس نشست ، و راننده راه افتاد . چون بیشتر بچه ها ندیدن که پسره نشسته و فقط صدای هونچ کشیدن منو شنیدن ، فکر کردن راننده با صدای من راه افتاده ، واسه همین یهو اتوبوس پکید از خنده  . منم چون میخواستم همه مطمئن بشن که از حرف من اتوبوس راه افتاده ، گفتم : هر کسی رو باید با زبون خودش باهاش حرف زد .

خدارو شکر ، به موقع سر امتحان رسیدم .

  نظرات ()
۲۲۱- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
آقای حکایتی
یکی بود یکی نبود
یه روز صبح عباس خواب موند
آقای حکایتی دعواش کرد
عباس قهر کرد
رفت و دیگه هم هیچ‌وقت برنگشت
هیچ‌کس هم تو شهر قصه دیگه دندونای خرگوشی با لبخند احمقانه‌ی معصومانه نداشت
قصه‌ها هم همه‌شون لوس شدن
آقای حکایتی هم خاک توسر شد.
از تلویزیون انداختنش بیرون ، زنش هم از خونه انداختش بیرون.
رفت کنار خیابون زیر پل خوابید.
اونجا عباسو دید.
با هم آشتی کردن.
ولی عباس دیگه هیچ‌وقت نخندید.
همین.
 
                                                     Divooneh
 
 انشاء
نام و نام خانوادگی : کاظم ترک زاده تربیزی
موضوع انشاء : فواید کامپیوتر را توصیف کنید

کامپیوتر چیز بسیار خوبی میباشد و برای ما خیلی لازم داریم . پدرم به من قول داده که که برای هر نمره بالای ۱۲ در کارنامه ام یک تکه از آن را برای من بخرد ! فعلا پدرم یک موس خریده و قول داده ماه به ماه سیستم را آپدیت کند !پدرم در کامپیوتر خیلی میفهمد و حتی توانسته یک بار به اینترنت وارد کند ! مادرم در برخورد با کامپیوتر خیلی شاس میباشد و روزی دوبار موس من را با جارو و بیل میزند ! حتی تازگیا در خانه تله موش هم کار گذاشته است به همین علت انگشت شست هردو پای پدرم قطع شده میباشد !پدرم شب ها به کافی شاپ میرود و داخل میکند و چت میکند‌ ! مادرم و پدرم همیشه در حال چک و لقد میباشند و مادرم به پدرم میگوید تو مگه خودت خواهر و مادر نداری که میری با دخترای خارجکی چت میکنی ! من هم در این مواقع حرف نمیزنم چون میدانم مادرم به من میگوید : کپو اوغلو ! اوشاخ پیس ! بیشین مشقاتو بینویس ! پدر من تازگیها در اورکات میباشد و من میدانم که اورکات خیلی بی ناموس میباشد و شنیده ام که خیلی دختر دارد و خیلی بد حجاب میباشند ! پدرم چند روری است که موس من را قایم کرده و میگوید مزاحم درس خواندن من میباشد‌ ! خواهرم با شوهر خواهرم الان  خیلی بچه دارند ! من گاهی وقت ها به خانه آنها میروم و از آنحا کانِتکت میکنم و با یک آیدی دخترانه با پدرم چت میکنم و لاو میترکانم ! پدرم خیلی دوروغ میگوید و در کامپیوتر میگوید بچه جردن بوده است و یک روز صبح بلند شده است و دیده در جوب دروازه دولاب است او میگوید آب زده ما رو آورده پایین ! کامپیوتر بسیار مفید میباشد و من آن را خیلی دوست دارم و این بود انشای من ... !
 
زیر شلواری
  نظرات ()
۲۲۰- اولین خاطره ی دوران دبیرستان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤

اولین خاطره ای که از دوران دبیرستان یادم میاد ، همون روز اول مدرسه ها بود . مدیر مدرسه ( آقای قاضی ) دم در ایستاده بود و به بچه ها خوش آمد میگفت . همین که ما پامون رسید تو مدرسه ، منو صدا زد و گفت : آقا شما تشریف بیارن . وقتی رفتم پیشش ، بهم گفت : " لباستون مارک داره  زنگ بزنین خونه واستون یه بلوز دیگه بیارن " . منم مظلومانه رفتم زنگ زدم خونه تا واسم یه لباس بدون مارک بیارن .

تا اون موقع اینجوری ضایع نشده بودم ، رو عالم نوجوونی خیلی بهم بر خورد . آخه یه چند تا از دوستای دوران راهنماییم منو دیدن که رفتم تو دستشویی لباسمو عوض کردم  . حالا اگه عکس JLO ، Britney ، یا یه هنرپیشه ی معروفی رو بلوزم بود دلم نمی سوخت ، دلم از این میسوخت که رو بلوزم فقط یه NBA نوشته شده بود با آرم مخصوصش ( فکر کنم فقط با حرف A مشکل داشتن که اونم مخفف افغانستانه  ) . 

اون روز به هر زحمتی که بود گذشت . منم سعی کردم اتفاقی که واسم افتاده بود رو فراموش کنم  . ولی از این ناراحت بودم که اگه بخوان تا آخر سال اینطوری سخت گیری کنن ، حسابی حالمون گرفته میشه.  

طبق معمول سالای پیش ، وقتی کلاس بندیمون کردن ، به صف شدیم تا به ترتیب قد تو کلاس بشینیم . من با دو نفر از هم قدای خودم تو یه نیمکت نشستیم . اون دو نفر از قبل همدیگه رو میشناختن ، همینطور که با هم حرف میزدن ، از تو حرفاشون فهمیدم که اسم یکیشون هومن ِ و اسم اون یکی آرش . به آرش میومد بچه ی شیطونی باشه آخه هر چند دقیقه یه بار یه کاری میکرد که صدای هومن درمیومد ، مثلا هی مغزیه مداد فشاری هومن رو میشکست ، یا اینکه در حین نوشتن هی میزد زیر دست هومن ، تا اینکه بحثشون بالا گرفت و آرش اسم هومن رو مسخره کرد و گفت : هوونی ( Hooni ) . من که تا اون موقع خنده مو کنترل کرده بودم ، یهویی زدم زیر خنده ، و این باعث شد که معلم عصبانی بشه و هر سه تاییمونو بندازه بیرون  .

در نظر بگیر روز اول مدرسه ها ، از کلاس بندازنت بیرون ، مخصوصا اگه واسه دومین بار در یک روز باشه که به دفتر مراجعه میکنی . از بد شانسیمون اینقدر مدرسه کوچیک بود که به محض اینکه از کلاس اخراج میشدیم ، تا بابای مدرسه هم خبردار میشد ( آخه اصلا یه خونه ی ۲ طبقه بود که مدرسه ش کرده بودن ) .

خلاصه ، از همون روز اول مدرسه ها ، ما از چشم ناظم و مدیر افتادیم . البته در عوضش یه دوستِ با حال پیدا کردم که خیلی بیشتر از این حرفا می ارزه ( ‌منظورم آرشه ) . تو این چند سال ، همیشه در کنار هم خراب کاری میکردیم  . یه وقت نشد که تکی از کلاس اخراج بشیم ، همیشه با هم اخراج میشدیم ( ببین چقدر وفادار بودیم ).

اولین روز مدرسه ها که اینطوری شروع بشه ، وای به حال روزای بعد .

  نظرات ()
۲۱۹- IQ نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

یه چند روزیه که هی تست IQ به تورم میخوره ،

اولین تست این بود : به جای نقطه چین چه عددی قرار میگیره ؟ ( بر گرفته از وبلاگ اسفند ۷۹ )

0

10

1011

1031

102113

10311213

..................

 

دومیش این بود : ساعت روی میزم توجهمو جلب کرد که چطوری کار میکنه ، آخه عقربه هاش دیجیتالیه ، تازه از اینورش اونورش پیداست  .

Watch 

سومیش این بود : تو این ۲ تا مثلثی که پایین کشیده شده ، ۴ تا شکل هست که وقتی جای این شکلارو با هم عوض میکنیم ، یه خونه زیاد میآد !!!!  چرا ؟؟؟؟؟؟؟

? 

اینارو که دیدم ، مخم قاط زد و سئوالات پیچیده تری تو مغزم شکل گرفت که اصلا کل ریاضی رو میبره زیر سئوال :   

۱-   1 = 2 !!!!!!!!  چون 0 = 0  و اگه به جای 0 بذاریم a2-a2  در نتیجه داریم a2-a2  = a2-a2 ،

حالا اگه از یک طرف معادله a رو فاکتور بگیریم و اون طرف هم اتحاد مزدوجش رو بنویسیم داریم : (a-a)(a+a) = a(a-a)  پس اگه a-a رو از دو طرف معادله بزنیم داریم : 2a = a  و باز معادله ساده تر میشه و a از دو طرف معادله حذف میشه و در نتیجه ۱=۲ میشه  . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

۲-  8 = 12 !!!!!!!!!!  چون هشت = دو از ده ( 2 از10) !!!!  چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳- Sin x تقسیم بر n میشه 6 !!!!!!!!!!!!  چون nای که تو صورته با n  تو مخرج ساده میشه و بعد از Si حرف x قرار میگیره که پشت سر هم میشه Six  و تو انگلیسی Six  یعنی ۶ .  چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ 

  نظرات ()
۲۱۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤

 بسم الله الناس

آنگاه که آدم و حوا مورد بخشش خدایشان قرار گرفته و توبه ایشان مقبول درگاه افتاد در سرزمینی به زندگی پرداختند . روزی ، آدم برای کاری از خانه بیرون رفت و حوا را در خانه تنها گذاشت . شیطان از موقعیت استفاده کرد و با بچه ای در بغل وارد خانه شد ، بچه را خناس نامید و از حوا خواست او را نگه دارد تا او برگردد .

حوا قبول کرد و شیطان از خانه خارج شد . وقتی آدم بر گشت صدای بچه را شنید و از حوا جریان را جویا شد ، حوا ماجرا باز گفت و آدم ناراحت شد که چرا بار دیگر مفتون شیطان شدیم ؟

بچه را برداشت و از خانه بیرون انداخت ،  وقتی به خانه بازگشت بچه را دوباره در خانه دید . اینبار با بچه بیرون رفت و او را به رودخانه انداخت تا آب او را ببرد و به خانه بازگشت ، ولی باز صدای بچه را از خانه شنید . این بار به حوا گفت کاری نمی توانیم بکنیم جز اینکه بچه را بخوریم و با بچه قیمه ساختند و با هم خوردند .

شیطان به خانه آنها آمد و بچه خود را با صدای بلند خواند : خناس ... خناس ...

وقتی بچه ، صدای پدرش را شنید از درون آدم و حوا جواب داد و این امر موجب شادی شیطان شد .

مقصود شیطان این بود و اینک به آرزوی خود رسیده بود . او گفت :

 

مرا مقصود آن بودست مادام                 که گیرم در درون آدم آرام

چو خود را در درون او فکندم                شود فرزند آدم مستمندم

 

حال می توانم گهگاهی در درون بعضی از بنی آدم ، دام رسوایی بپا کنم و گاهی شهوت بیافرینم .

گاهی او را به طاعت وادار کنم و به جای خلوص در او ریا بپا کنم و گاهی چنان عنان صبرش

ببرم که خشم و کینه در وجودش زبانه کشد .

بدان ، آنگاه که شیطان در درون آدم رخنه می کند ، سلطان تن هموست و اوست که بر تخت پادشاهی وجود می نشیند و حکم می کند .

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الناس 1 ملک الناس 2  اله الناس 3  من شر الوسواس الخناس 4  الذی یوسوس فی صدور الناس 5 من الجنه و الناس 6

 

عباس ( tabalvorehaghighat )

 

 

میدونید پیامبرای جدید چه جوری بهشون وحی نازل میشه ؟

بعد از چند روز که حوصلش سر رفت و خدا چیزی نفرستاد براش سرش رو میبره رو به آسمون میگه :

Oh God ! give me a message

بعد از اون به انتظار میشینه و انگشتاش رو میزنه به میز و شروع به نواختن ضرب میکنه و یکمی هم  میکنه . دیگه خدا مرام میذاره و یه دفعه پیامبر خوشحال میشه و میپره بالا و میپره پایین ، میگه :

Oh ! I have five new messages

با برداشتی آزاد از yahoo mail alert

یه کاسه ماس ( arshama )

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه