الآن ۳ سال متوالیه که من و داوود داریم میرم دانشگاه ( حتی تابستونا
) . یادمه روزای اولی که میومدیم دانشگاه ، به هم میگفتیم : سال سومی که شدیم ، خیلی خفن میشیم
هر وقت هم یکی از این سال بالایی ها رو میدیدیم ، به همدیگه نشونش میدادیم و میگفتیم : دمش گرم ، الآن داره حال میکنه .
ولی الآن که خودمون خیر سرمون جزو یکی از اون سال بالایی ها شدیم ، احساس خفن بودن نمیکنیم ، چرا ؟؟؟
البته بعضی وقتا که میون چند تا سال پایینی قرار میگیریم ، جَو میگیرتمون و تقریبا بچه حسابشون میکنیم ( البته تو رفتارمون اینو نشون نمیدیم ، فقط ته دلمون میگیم بچه برو بگو بابات بیآد ) . بازم تاکید میکنم ، تو رفتارمون نسبت بهشون تغییری نمیدیما ، چون من اصولا از کسایی که خودشونو میگیرن خیلی بدم میآد ( اصلا مگه چیکار کردیم که بخوایم خودمونو بگیریم ) . ولی در کل اون چیزی که فکر میکردیم با این چیزی که الآن داریم تجربه میکنیم خیلی متفاوته .
اون روزی که من واسه اولین بار اومدم جلو که باهات حرف بزنم ، احتمالا به خودت گفتی : ورودی جدیدا عاشقمون نشده بودن که حالا شدن !!!! و تا یک هفته به من میخندیدی
، در حالی که من روحمم از اینکه تو سال بالایی هستی ، خبر نداشت . حتی فکر کردم یک سال هم از من کوچیکتری
. حالا خودمونیم ، بابا اینا یه ۲-۳ سالی شناسنامه تو زود نگرفتن ؟ اگه واقعا اینطوری باشه ، ظلمیه که از طرف خانواده ی محترمت در حق من روا شده .
حالا از همه ی اینا گذشته ، من تو این فکرم که سال پایینی آ من و داوود رو به همدیگه نشون میدن یا نه ؟
این اولین یادداشتیه که مخاطبم رومینا ی عزیز نیست ، بلکه خوانندگان عزیزیه که فکر میکنن مردا عاشق نمیشن .
من فکر میکردم فقط گروه علوم انسانی هستن که از استدلال اسقرایی زیاد استفاده میکنن ، دیگه نمیدونستم اینایی هم که ریاضی میخونن از این استدلال استفاده میکنن .
مثال :
درب باز است -۱
باز یک نوع پرنده است -۲
از موارد ۱ و ۲ نتیجه میشود که درب ، یک نوع پرنده است !!!!!!!!
اگه یه همچین مثالی رو بذاری جلوی افرادی که از استدلال اسقرایی زیاد استفاده میکنن ، مطمئن باشین قبول میکنن . ولی من از اینایی که رشته شون ریاضیه بیشتر از اینا انتظار دارم ، آخه چرا با تعداد مشاهداتِ کم نتیجه گیری کلی میکنن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میخوام یه مثال از همین پسرای تهران بزنم که عاشق شده و عشقشو فراموش نکرده و هنوز هم پایبنده . واسه اینکه با این شخص آشنا بشین ، روی عکسشون کلیک کنین .
داستانشون زیاد طولانی نیست ، به سرعت میتونین بخونینش
. ولی توصیه میکنم حتما بخونین ، من که خیلی از سرگذشتشون درس گرفتم . اونوقت دوباره تصمیم بگیرین که میشه از استدلال اسقرایی واسه نتیجه گیری در مورد یه همچین مساله ی مهمی استفاده کرد ؟؟
به نظر من اگه از درصد و احتمال واسه این کار استفاده کنیم ، خیلی بهتره ، مثلا بگیم ۲۰ درصد از کل مردای ایران عاشق واقعی اند ، یا یه چیزی تو همین مایه ها ...
SMS
mare Kobra mirese be mare Booa , mige : salam Booa , mare Booa mige salam Kobra , pas to ham Lori ?1
اینقدر از تو نوشتم , بی آنکه ...
پای نوشته هایم
سلامی.. نشانی... یا جوابی از تو ببینم...
اشکالی ندارد سکوتت را می گذارم پای رضایت...
آدمک ... رویای آبی
سلام نگفته فرصت خداحافظی هم ندادی.... پس من کی عاشقت شدم... بگو...
آدمک ... رویای آبی
نگاهم که می کنی فقط می توانم در چشمانت خیره شوم... دست من نیست... هیچ کجا اینقدر عشق یکجا ندیده ام...
آدمک ... رویای آبی
دیر زمانی است تو را ندیده ام... تو در دلم جا گرفته ای ... چشمانت در چشمانم ... اما دلم بیقراری می کند.... دلم برای چشمانت تنگ شده است...
آدمک ... رویای آبی
دیشب هر چی از چشمات یادم بود بود روی بوم کشیدم... امروز هرکی اونو دید گفت:(( چه آسمون معرکه ای...)) نمی دونم اگه اون چیزی که من دیدم رو می دیدن چی می خواستن بگن...
آدمک ... رویای آبی
تو بودی و من بودم و یک روز ز عمر
من مانده ام و یاد تو و باقی عمر...
آدمک ... رویای آبی
خورشید نگاهت هر برفی را آب می کند... جز برفی که بر مو هایم نشست در زمستان فراقت...
آدمک ... رویای آبی
مرا که روبرویت چون آینه بودم شکستی... حاصل هزار تکه ای نا منظم که منم.... و تو که تا اخر عمر باید درتکه های اینه دنبال تکه تکه وجودت بگردی... اما یک تکه از وجودت تا ابد پیش من خواهد بود ... قلبت... نمی دانم بدون ان چه خوهی کرد؟
آدمک ... رویای آبی
((به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد...
یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد , آنچه فدا کردنی است,فدا می کند
آنچه شکستنی است, می شکند و آنچه را که تحمل سوز است, تحمل می کند
اما ...
هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود...))
آدمک ... رویای آبی
بعد از اون ماجرا ( یادداشت ۲۲۰ ) من و آرش با همدیگه دوست شدیم و در ضمیر ناخودآگاه با همدیگه پیمان بستیم که مدرسه رو به منجلاب بکشیم ( البته این کارا رو از قصد نمی کردیم ، خودش میومد سراغمون
) .
یه چند وقتی که گذشت و ما بیشتر با بچه ها آشنا شدیم و به اصطلاح رومون تو روشون واشد ، اذیت کردنمونم شروع شد . در طول دوران دبیرستان ، به بیشترین کسی که آذار و اذیت شد ، همون هومن بود
. تقریبا ما هر ۲ روز یه بار به خاطر این بشر ، از کلاس اخراج میشدیم . جالب اینجا بود که هربار فقط به این خاطر اخراج میشدیم که اسم و فامیلشو مسخره میکردیم . آخه اسم و فامیلش جون میداد واسه مسخره کردن . اینقدر این کار رو کردیم تا اینکه جاشو عوض کردن و یکی دیگه رو آوردن جاش ، به اسم امین . امین پسر خیلی خوبی بود ، آخه هر بلایی سرش میآوردیم ، هیچی نمیگفت . مثلا لوله خودکاراشو با همدیگه عوض میکردیم که وقتی میخواد با آبی بنویسه یه رنگ دیگه باشه . یه جامدادی بزرگ داشت که پر از خودکار بود ، تا میومد دنبال رنگ آبی بگرده ، از جزوه ی معلم عقب می افتاد . یا اینکه تمام خودکارا و مداد فشاری هاشو دِمونتاژ میکردیم و میریختیم تو جا مدادیش . وقتی میومد سر کلاس و میخواست جزوه بنویسه ، در جامدادیشو که وا میکرد ، همه ش میریخت رو زمین ، که تا میومد جمع جورشون کنه و دوباره مونتاژ کنه ، زنگ تفریح میخورد .
وقتی دیدیم ظرفیت امین خیلی بالاست ، تصمیم گرفتیم عضو گروهمون کنیمش . البته امین فقط تو اخراج شدن از کلاس همراهیمون میکرد وگرنه تو خراب کاری ها زیاد همکاری نمیکرد . خیلی وقتا میشد که خراب کاری هارو من و آرش میکردیم ولی امین اخراج میشد . تنها جایی که دلم واسش سوخت سر امتحان جغرافی بود ، آخه بیچاره اومد به من تقلب بده که معلم دیدش و ۳ نمره ازش کم کرد
.
حالا دیگه گروه تکمیل شده بود و آماده برای به ... دادن مدرسه بود .
این یادداشت رو به دلایل امنیتی حذفش کردم و به جاش این آیه رو میذارم :
و ان یکاد الذین کفروا لیذلقونک بابصارهم لما صمعوالذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین .
دیروز ظهر یه خواب باحالی دیدم که دلم نیومد واست نگم ، آخه خیلی مهم شده بودم .
خواب دیدم تو یه محوطه ی خیلی بزرگ [ مثل محلی که واسه پاپ جان پل ( P.J.Pole ) مراسم ختم و شب هفت گرفتن ] بودم . تمام سران کشورای مختلف هم بودن ، منتها من فقط حامد کرزای رو میشناختم
.
وقتی من وارد اون محوطه شدم ، همه شون به احترام من از جاشون بلند شدن و دورم حلقه زدن ، تو همین لحظه جرج بوش ( G.W.Bosh ) به تونی بلر( Toni Bler ) گفت : مایه و جوهره شو داره ، میتونه از پَسِش بر بیآد . ولی من منظورشو نفهمیدم . وقتی همه دور تا دورمو گرفتن ، یه راهرو واسه رد شدنه من باز کردن تا از بینشون رد بشم ، اینقدر تعدادشون زیاد بود که من ته راهرو رو نمیدیدم ، فقط میدونستم که ته این راهرو قراره یه اتفاق مهمی بیفته . همینطور که از بینشون رد میشدم ، واسم دست میزدن ، منم قیافه مو یه طوری گرفته بودم که معلوم نباشه که نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته ( اینطوری
) .
بعد از یه چند دقیقه ای که راه رفتم ، بالاخره به آخرش رسیدم !!!! اگه گفتی کی اونجا بود ؟ اکبر زفسنچانی ( Pleurotromata ) خودمون . وقتی بهش رسیدم ، از رو صندلیش بلند شد و گفت از امروز به بعد شما رئیس جمهور ایران هستید !!!!!!!!!!!!!!!!!
همینطور که من داشتم کف میکردم ، اومد جلو و عمامه شو گذاشت رو سرم ، ولی وقتی اومد عباشو بندازه رو شونه هام ، از خواب پریدم ...
فکر میکنی تعبیرش چیه ؟ به نظر من که تعبیری نداره ، آخه تو این مدت از بس کاندیدای ریاست جمهوری تو دانشگاه سخنرانی گذاشتن ، خوب معلومه آدم از این خوابا میبینه . تازه درگذشت جانگداز پاپ جان پل هم از یه طرف ، اینقدر تو روحیه م تاثیر گذاشته که تمام فکرمو مشغول خودش کرده . از یه طرف دیگه فکر میکنم مال غذای ظهر باشه ، آخه اینقدر خوردم که وقتی بابام اومد خونه و منو دید ، نشناختم ، و به مامانم گفت این مرده کیه دیگه ؟ ( این یکی رو دیگه خالی بستم )
تنها ناراحتیم از یه چیزه ، اونم اینکه از حامد کرزای خوب پذیرایی شد یا نه !!
SMS
dargozashte Pop John Pole ro be hameye pol haye jahan tasliat arz mikonim . az tarafe 33pol
چهارشنبه ی هفته ی پیش امتحان میان ترم یکی از درسای تخصصیم بود ، واسه همین با اتوبوس رفتم دانشگاه که توی راه یه دوره ای رو تمام مطالب داشته باشم .
امتحان ساعت ۱۱ شروع میشد واسه همین من ساعت ۹ و ۴۵ دقیقه سوار اتوبوس شدم تا به موقع برسم ، منتها راننده ی اتوبوس ۱۵ دقیقه معتلمون کرد تا اتوبوس جای سوزن انداختن نداشته باشه . وقتی اومد دید که اتوبوسش مملو از دانشجو شده ، گفت : اونایی که ایستادن ، پیاده بشن تا راه بیفتیم . همه ی اونایی که ایستاده بودن پیاده شدن به جز یه پسره . راننده ی اتوبوس وقتی دید این پسره پیاده نشد ، گفت : آقا اگه پیاده نشید ، راه نمی افتم . پسره هم عصبانی شد گفت : دیرم شده ، عمرا پیاده نمیشم ، زودتر راه بیفت . بعد ، کل ِاتوبوس به حمایت از پسره شروع به اعتراض به راننده کردن و وادارش کردن که راه بیفته ، ولی اون کله شق تر از این حرفا بود و انگار نه انگار که داریم باهاش حرف میزنیم . از اونجایی که کم کم داشت دیرم میشد و ممکن بود امتحانو از دست بدم ، عصبانی شدم و بلند داد کشیدم : هوووووووووووووووووونچ
همزمان با این داد کشیدن من ، پسره رفت رو پله های اتوبوس نشست ، و راننده راه افتاد . چون بیشتر بچه ها ندیدن که پسره نشسته و فقط صدای هونچ کشیدن منو شنیدن ، فکر کردن راننده با صدای من راه افتاده ، واسه همین یهو اتوبوس پکید از خنده
. منم چون میخواستم همه مطمئن بشن که از حرف من اتوبوس راه افتاده ، گفتم : هر کسی رو باید با زبون خودش باهاش حرف زد .
خدارو شکر ، به موقع سر امتحان رسیدم .
اولین خاطره ای که از دوران دبیرستان یادم میاد ، همون روز اول مدرسه ها بود . مدیر مدرسه ( آقای قاضی ) دم در ایستاده بود و به بچه ها خوش آمد میگفت . همین که ما پامون رسید تو مدرسه ، منو صدا زد و گفت : آقا شما تشریف بیارن . وقتی رفتم پیشش ، بهم گفت : " لباستون مارک داره
زنگ بزنین خونه واستون یه بلوز دیگه بیارن " . منم مظلومانه رفتم زنگ زدم خونه تا واسم یه لباس بدون مارک بیارن .
تا اون موقع اینجوری ضایع نشده بودم ، رو عالم نوجوونی خیلی بهم بر خورد . آخه یه چند تا از دوستای دوران راهنماییم منو دیدن که رفتم تو دستشویی لباسمو عوض کردم
. حالا اگه عکس JLO ، Britney ، یا یه هنرپیشه ی معروفی رو بلوزم بود دلم نمی سوخت ، دلم از این میسوخت که رو بلوزم فقط یه NBA نوشته شده بود با آرم مخصوصش ( فکر کنم فقط با حرف A مشکل داشتن که اونم مخفف افغانستانه
) .
اون روز به هر زحمتی که بود گذشت . منم سعی کردم اتفاقی که واسم افتاده بود رو فراموش کنم . ولی از این ناراحت بودم که اگه بخوان تا آخر سال اینطوری سخت گیری کنن ، حسابی حالمون گرفته میشه.
طبق معمول سالای پیش ، وقتی کلاس بندیمون کردن ، به صف شدیم تا به ترتیب قد تو کلاس بشینیم . من با دو نفر از هم قدای خودم تو یه نیمکت نشستیم . اون دو نفر از قبل همدیگه رو میشناختن ، همینطور که با هم حرف میزدن ، از تو حرفاشون فهمیدم که اسم یکیشون هومن ِ و اسم اون یکی آرش . به آرش میومد بچه ی شیطونی باشه آخه هر چند دقیقه یه بار یه کاری میکرد که صدای هومن درمیومد ، مثلا هی مغزیه مداد فشاری هومن رو میشکست ، یا اینکه در حین نوشتن هی میزد زیر دست هومن ، تا اینکه بحثشون بالا گرفت و آرش اسم هومن رو مسخره کرد و گفت : هوونی ( Hooni ) . من که تا اون موقع خنده مو کنترل کرده بودم ، یهویی زدم زیر خنده ، و این باعث شد که معلم عصبانی بشه و هر سه تاییمونو بندازه بیرون
.
در نظر بگیر روز اول مدرسه ها ، از کلاس بندازنت بیرون ، مخصوصا اگه واسه دومین بار در یک روز باشه که به دفتر مراجعه میکنی . از بد شانسیمون اینقدر مدرسه کوچیک بود که به محض اینکه از کلاس اخراج میشدیم ، تا بابای مدرسه هم خبردار میشد ( آخه اصلا یه خونه ی ۲ طبقه بود که مدرسه ش کرده بودن ) .
خلاصه ، از همون روز اول مدرسه ها ، ما از چشم ناظم و مدیر افتادیم . البته در عوضش یه دوستِ با حال پیدا کردم که خیلی بیشتر از این حرفا می ارزه ( منظورم آرشه ) . تو این چند سال ، همیشه در کنار هم خراب کاری میکردیم
. یه وقت نشد که تکی از کلاس اخراج بشیم ، همیشه با هم اخراج میشدیم ( ببین چقدر وفادار بودیم
).
اولین روز مدرسه ها که اینطوری شروع بشه ، وای به حال روزای بعد .
یه چند روزیه که هی تست IQ به تورم میخوره ،
اولین تست این بود : به جای نقطه چین چه عددی قرار میگیره ؟ ( بر گرفته از وبلاگ اسفند ۷۹ )
0
10
1011
1031
102113
10311213
..................
دومیش این بود : ساعت روی میزم توجهمو جلب کرد که چطوری کار میکنه ، آخه عقربه هاش دیجیتالیه ، تازه از اینورش اونورش پیداست
.
سومیش این بود : تو این ۲ تا مثلثی که پایین کشیده شده ، ۴ تا شکل هست که وقتی جای این شکلارو با هم عوض میکنیم ، یه خونه زیاد میآد !!!! چرا ؟؟؟؟؟؟؟
اینارو که دیدم ، مخم قاط زد و سئوالات پیچیده تری تو مغزم شکل گرفت که اصلا کل ریاضی رو میبره زیر سئوال :
۱- 1 = 2 !!!!!!!! چون 0 = 0 و اگه به جای 0 بذاریم a2-a2 در نتیجه داریم a2-a2 = a2-a2 ،
حالا اگه از یک طرف معادله a رو فاکتور بگیریم و اون طرف هم اتحاد مزدوجش رو بنویسیم داریم : (a-a)(a+a) = a(a-a) پس اگه a-a رو از دو طرف معادله بزنیم داریم : 2a = a و باز معادله ساده تر میشه و a از دو طرف معادله حذف میشه و در نتیجه ۱=۲ میشه
. چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۲- 8 = 12 !!!!!!!!!! چون هشت = دو از ده ( 2 از10) !!!! چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۳- Sin x تقسیم بر n میشه 6 !!!!!!!!!!!! چون nای که تو صورته با n تو مخرج ساده میشه و بعد از Si حرف x قرار میگیره که پشت سر هم میشه Six و تو انگلیسی Six یعنی ۶ . چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
بسم الله الناس
آنگاه که آدم و حوا مورد بخشش خدایشان قرار گرفته و توبه ایشان مقبول درگاه افتاد در سرزمینی به زندگی پرداختند . روزی ، آدم برای کاری از خانه بیرون رفت و حوا را در خانه تنها گذاشت . شیطان از موقعیت استفاده کرد و با بچه ای در بغل وارد خانه شد ، بچه را خناس نامید و از حوا خواست او را نگه دارد تا او برگردد .
حوا قبول کرد و شیطان از خانه خارج شد . وقتی آدم بر گشت صدای بچه را شنید و از حوا جریان را جویا شد ، حوا ماجرا باز گفت و آدم ناراحت شد که چرا بار دیگر مفتون شیطان شدیم ؟
بچه را برداشت و از خانه بیرون انداخت ، وقتی به خانه بازگشت بچه را دوباره در خانه دید . اینبار با بچه بیرون رفت و او را به رودخانه انداخت تا آب او را ببرد و به خانه بازگشت ، ولی باز صدای بچه را از خانه شنید . این بار به حوا گفت کاری نمی توانیم بکنیم جز اینکه بچه را بخوریم و با بچه قیمه ساختند و با هم خوردند .
شیطان به خانه آنها آمد و بچه خود را با صدای بلند خواند : خناس ... خناس ...
وقتی بچه ، صدای پدرش را شنید از درون آدم و حوا جواب داد و این امر موجب شادی شیطان شد .
مقصود شیطان این بود و اینک به آرزوی خود رسیده بود . او گفت :
مرا مقصود آن بودست مادام که گیرم در درون آدم آرام
چو خود را در درون او فکندم شود فرزند آدم مستمندم
حال می توانم گهگاهی در درون بعضی از بنی آدم ، دام رسوایی بپا کنم و گاهی شهوت بیافرینم .
گاهی او را به طاعت وادار کنم و به جای خلوص در او ریا بپا کنم و گاهی چنان عنان صبرش
ببرم که خشم و کینه در وجودش زبانه کشد .
بدان ، آنگاه که شیطان در درون آدم رخنه می کند ، سلطان تن هموست و اوست که بر تخت پادشاهی وجود می نشیند و حکم می کند .
بسم الله الرحمن الرحیم
قل اعوذ برب الناس 1 ملک الناس 2 اله الناس 3 من شر الوسواس الخناس 4 الذی یوسوس فی صدور الناس 5 من الجنه و الناس 6
عباس ( tabalvorehaghighat )
میدونید پیامبرای جدید چه جوری بهشون وحی نازل میشه ؟ بعد از چند روز که حوصلش سر رفت و خدا چیزی نفرستاد براش سرش رو میبره رو به آسمون میگه : بعد از اون به انتظار میشینه و انگشتاش رو میزنه به میز و شروع به نواختن ضرب میکنه و یکمی هم Oh ! I have five new messages با برداشتی آزاد از yahoo mail alert یه کاسه ماس ( arshama )
Oh God ! give me a message
میکنه . دیگه خدا مرام میذاره و یه دفعه پیامبر خوشحال میشه و میپره بالا و میپره پایین ، میگه :