حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۴۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟

قلم بر قلب سفید کاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر برکتی می باشد. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلی ۱۸ چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاک بازی کردیم. من هر چی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نکردم . در آن روز پدرم مرا با بیل زد ، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت کردند . پدرم من را به مکانیکی فرستاد تا کـــــــــــار کـنم و اوســــــتای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها که خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یکی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در کارهای خانه به مـادرم کمک می کنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می کند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت . درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم مـــــی گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم که بچه ای به این انـــدازه از هیچ کجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم . مــن در کوپه بسیار پدرم را عصبانی کردم و او برای
تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محکـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می کشد و مادرم خیلی ناراحت است و هــــــــی به من میگوید : کپی اوغلی ، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهــــــد ، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــید دیدنی رفتیم و من حدودا خیـــــلی عیدی جـمع کرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید که بسیار بــد آموزی دارد و من نگاه نمی کنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می کند و بشکن می زند . پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار  می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر! من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای من ...

زیر شلواری ( zirshalvari )


 

  نظرات ()
۲۳۹- شب به یاد ماندنی نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که دیشب چه خبر بود . تا حالا اینقدر شور و هیجان و خوشحالی یه جا ندیده بودم . همه میخندیدن ، میرقصیدن ، شاد بودن . میتونم بگم دیشب بهترین شب زندگیم بود  . چقدر خوبه همشهری های آدم شاد باشن ، بگن و بخندن و مشکلات زندگی رو حداقل واسه یه روز هم که شده کنار بذارن .

بعد از بازی ، دودل بودم که برم بیرون یا نه ( آخه ترجمه ی مقاله ای که امروز باید تحویل میدادمو تایپش نکرده بودم ) ، تا اینکه داوود زنگ زد و گفت آماده شو داریم میآیم دنبالت ، منم از خدا خواسته ، بدون عذاب وجدان آماده شدم تا بیان . هنوز به سر کوچه مون نرسیده بودیم که احساس کردم شهر یه رنگ دیگه ست ، حال و هواش از زمین تا آسمون با صبح فرق داشت . انگار همه یه خونه تکونی تو مغزشون کرده بودن . هیچ مانعی برای ابراز خوشحالی نبود ، به راحتی میتونستی بخندی ، دست بزنی ، آهنگ مورد علاقه تو با بلند ترین صدا گوش بدی . و همه به جای اینکه با نگاهشون سرزنشت کنن ، تشویقت میکردن . نمیدونم چرا آدمارو مثل یه عضو خانواده مون میدیدم ، به همون راحتی باهاشون ارتباط برقرار میکردم ، فکر میکنم اونا هم همین احساس رو داشتن  .

چه حالی میده وقتی تو یک بزرگراه جلو ماشینارو بگیری و وادارشون کنی که برقصن ، یا به برف پاک کناشون دستمال کاغدی وصل کنی ، یا حتی به عنوان یه بیننده یه گوشه ای بایستی و به خوشحالی بقیه شاد باشی . اینقدر باحال بود ، وقتی که خیابون رو میبستن و یه حلقه درست میکردن و به ترتیب میرفتن اون وسط تکنو میرقصیدن . 

اصلا فکرشو نمیکردم که بیشتر از بازی ایران - استرالیا بهم خوش بگذره ولی میتونم بگم صد برابر اون شب حال کردم . امیدوارم بیرون اومده باشی و دیده باشی که من چی میگم . 

وقتی می خواستیم برگردیم ، حدودا یک ساعت و نیم تو راه بودیم ، آخه اینقدر ترافیک بود که با ماشینای دور و برمون دوست شده بودیم . ماشینی که کنار ما ایستاده بود به من گفت : حالا فرداشب چیکار کنیم ؟؟؟ این جمله ش مثل پتک کوبیده شد تو سرم ، یادم افتاد به مقاله ای که باید تایپ میکردم  . ولی بی خیالش شدم و دوباره سعی کردم فراموشش کنم .

یه پسره ای که با تیغ موهاشو زده بود و یه ریش پروفسوری گذاشته بود ، جلو ی یه پژو رو گرفت و شروع کرد با سرعت هرچه تمامتر ، سرشو به پایین و بالا آوردن . اینقدر این کار رو جالب ، خنده دار و در عین حال ماهرانه انجام میداد که توجه همه رو به خودش جلب کرد ، طوری که همه شروع کردن به تشویق کردن . واقعا یه همچین جاهاییه که آدم هنرای دور و بری هاشو میبینه . 

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت و تبدیل به یک شب فراموش نشدنی تو زندگیم شد . در مورد مقاله هم باید بگم تا ساعت سه و نیم نصفه شب نشسته بودم تایپ میکردم  .           

  نظرات ()
۲۳۸- مطالعه آزاد (۳) نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٤

طبق معمول آخر هر ترم ، من مجبورم یه چند هفته ای رو حسابی بشینم پای کتابام تا اگه خدا بخواد درسارو با نمره های تقریبا خوب ( تو مایه های ناپلئون ) پاس کنم . مرخصیم به مدت ۳ هفته است که از ۱۹/۳ شروع میشه و تا ۱۲/۴ ادامه داره ( البته مرخصیه بدون حقوقه ) . تو این مدت درو از رو کسی باز نکن ، به تلفنا ی مشکوک جواب نده ، به گاز دست نزن ، آتیش بازی هم نکن تا من برگردم . اگه دوست داشتی به دوستت ( همون که اول اسمش ف ) بگو بیاد پیشت .

 

SMS

torke mire baghali mige : agha nooshabe khanevade darin ,yaroo mige baale , torke mige be mojarad ham midin

az torke miporsan esmet chie ? mige hamze vali too khoone 6 koochooloo sedam mizanan

  نظرات ()
۲۳۷- دفاعی دو نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤

دیدی گفتم ، دیدی گفتم تو اینقدر پاکی که اگه دعا کنی حتما خدا به حرفت گوش میده . خدارو شکر دوستم حالش خوب شده  ( مرصی از اینکه دعاش کردی ) . همینطور از بقیه ی عزیزانی که واسه ی دوستم دعا کردن تشکر میکنم و آرزو میکنم به هرچی که میخوان برسن .

به ۲ دلیل ، تو دوران دبیرستان درس دفاعی ۲ رو گرفتیم : اول اینکه شایعه کرده بودن که هرکس دفاعی ۲ رو بگیره ، سه ماه از سربازیش کم میشه ، دوم اینکه کارای عملی تو این درس زیاد بود ، واسه همین با آرش تصمیم گرفتیم که این درسو بگیریم ( آخه یه درس اختیاری بود ) . 

اولین جلسه ای که معلم اومد سر کلاس ، فهمیدیم که مظلوم ترین معلم دبیرستانه ( حتی مظلوم تر از معلم قرآن ) . خیلی دیر بهمون تذکر میداد ، وقتی هم که میخواست تذکر بده ، با هزار تا خواهش و تمنا میگفت ، ولی وقتی دیگه شورشو از مزه میبردیم ، روشو میکرد به اون شخص خاطی و با همون تن آروم صدا میگفت : پاشو  ( بعد یکمی صبر میکرد و ادامه میداد ) : برو به سلامت !!  اینقدر لحن صداش در حالت عصبانیت عادی بود که هیچ کس تحویلش نمیگرفت . 

یه بار یه فیلم ویدئویی آورده بود تا به ما نشون بده . به من و آرش گفت که بریم تلوزیون و ویدئو رو از تو دفتر بیاریم تو کلاس . معمولا این مسئولیت ها رو با دل و جون میپذیرفتیم که حداقل یه بار هم که شده به خوبی و خوشی وارد دفتر مدرسه بشیم ( نه واسه دعوا و ایجاد مشکل ) . خلاصه هر جوری بود تلوزیون و ویدئو رو آوردیم تو کلاس و سپردیمش دست معلم ، به جز کنترلاش  . کنترل تلوزیون دست من بود و کنترل ویدئو دست آرش . یخورده که از فیلمو دیدیم ، یواش یواش شروع کردم به بلند کردن صداش . چون واسه بلند کردن صداش ، علامتی روی تصویر نمیومد معلممون فکر کرد ایراد از تلوزیونه بلند شد و کمش کرد ، این کار رو یه ۷-۸ باری کردم ( البته عکسش هم صادق بود ، یعنی اینقدر کمش میکردم که کسی چیزی نشنوه ) ، ولی چون تنوع خاصی نداشت تصمیم گرفتم کانالو عوض کنم و همه رو دعوت به دیدن جنگ برفکها کردم . معلممون که تا اون موقع چیزی نگفته بود ، روشو کرد به بچه ها و گفت : کسایی که کنترل دارن بیارن . منم نامردی نکردم و هی از این کانال زدم اون کانال ، تا اینکه معلممون شاکی شد و رفت جلوی چشم تلوزیون یه کتاب گذاشت که کنترل کار نکنه . حالا نوبت آرش بود که وارد ماجرا بشه . هر چند دقیقه یه بار روی تصویر میزد جلو یا مثلا مواقعی که معلم داشت در مورد تصویرایی که نشون میداد ، توضیح میداد یهویی pause میکرد ( جالب اینجا بود که صدای معلم هم به همون سرعت pause میشد ) . اینقدر این کار رو کرد که معلم عصبانی شد و رفت تو دفتر ، هنوز ۲۰-۳۰ ثانیه نگذشته بود که ناظممون اومد دم در کلاس و با عصبانیت من و آرش رو صدا زد  .

هیچ بهونه ای نمیتونستیم بیاریم چون کنترل ها رو به معلم نداده بودیم . طبق معمول اسممون رو تو دفتر انظباطی نوشتن  ، از رفتن سر ۲ تا کلاس هم محروممون کردن .       

  نظرات ()
۲۳۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٤

دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم ‏ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز … با یک روز چه کار می توان کرد…
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند‏، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهموت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد … بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند …
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد. زمینی را مالک نشد. مقامی را به دست نیاورد اما …
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند‏ سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!
 

عرفان نظر آهاری ( nooronar )

 

  نظرات ()
۲۳۵- دعا برای یک دوست نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٤

امروز فقط باید دعا کنم ، فرصت نوشتن ندارم ، آخه فردا یکی از بهترین دوستام  قراره عمل بشه . ازت میخوام که تو هم واسش دعا کنی ( آخه تو خیلی پاکی ) ، همینطور از بقیه ی دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن ، خواهشمندم که اونو از دعای خیرشون بی بهره نذارن و حتی در حد یه جمله هم که هست ( مثل : خدایا کمکش کن ) ، بهش کمک کنن . 

((با آرزوی اینکه هرچه سریعتر خوب بشه))

  نظرات ()
۲۳۴- چین نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٤

تا حالا هر پروژه ای داشتم ، یه هفته به آخر ترم مونده جمعش میکردم ، ولی این ترم یه پروژه ی سنگین داشتیم که از بعد از عید هفته ای ۲ بار میرفتیم تو یه کارخونه ( دلیل اینکه جمع میبندم ، مال اینه که ۳ نفریم که رو این پروژه کار میکنیم )  . 

یه ۲-۳ هفته ای که از شروع پروژه گذشت ، با محاسباتی که انجام داده بودیم ، دیدیم کارخونه ضرر نشون میده . وقتی رفتیم این موضوع رو با مدیر کارخونه درمیون گذاشتیم ، گفت : نه ، اشتباه میکنین .  ما هم دست از پا درازتر برگشتیم و محاسبات رو از اول انجام دادیم ولی بازم با اون چیزی که اونا میگفتن خیلی تفاوت داشت . ما هم از اون قسمت پروژه صرف نظر کردیم و بقیه شو انجام دادیم ، تا امروز که وقتی رفتیم تو کارخونه ، دیدیم خیلی خلوته . از ۲-۳ تا کارگری که اونجا بودن پرسیدیم بقیه ی کارگرا کجان ؟  اون گفت : ۳۶ تا از پرسنل رو اخراج کردن !!!!  اونجا بود که فهمیدیم محاسباتمون درست بوده . رفتیم از مسئول برنامه ریزی تولید و پرسیدیم چه اتفاقی افتاده ، اونم که دید دستش واسه ما رو شده ، شروع کرد به درد دل : کارخونه داره ورشکست میکنه ، ما هم مجبور شدیم نصف  کارگرا رو اخراج کنیم . پرسیدم واسه چی داره ورشکست میکنین ، گفت : چین!!!! گفتم یعنی چی ؟  گفت : کارخونه های چینی ، همین محصول رو با کیفیت خیلی بهتر و با قیمت تقریبا نصف تولید میکنن . گفتم : مگه پول گمرک به این محصولات نمیخوره ، گفت : با وجود پول گمرک ، بازم قیمتش از محصولی که ما تولید میکنیم کمتره  . اونجا بود که دیگه مغزم دستور نمیداد . البته میگفت که در صددند که محل کارخونه رو تغییر بدن و ماشین آلاتشون رو هم پیشرفته تر کنن تا از این بحران در بیان ، که این کار احتیاج به محاسبات خیلی زیادی داره .

اگه گفتی چه کارخونه ای رو میگم ؟  کارخونه ی شادایران ، تولید کننده ی ماشین های اسباب بازی برقی و کنترلی .

امروز به یکی از کارگرا گفتم : عجب قدمی داشتیما ، کارخونه ورشکست کرد ، گفت : اتفاقا قدمتون واسه ما خوب بوده ، یکم دیگه که  بمونین ، مدیر کارخونه رو هم بیرون میکنیم  و خودمون صاحب کار میشیم . 

خلاصه این چین لعنتی صنعت کشورمونو خوابونده ، و به قول مدیر تولید کارخونه : صنعتگران این دوران مثل ایثارگرایی هستن که واسه ی جنگ جونشونو به خطر انداختن .

SMS

Torke mimire , shabe avvale ghabr 262 ta fereshte behesh nazel mishan , 2 tashoon soal mikarde , 260 tashoon halish mikardan   

  نظرات ()
۲۳۳- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٤

سفر زیارتی سیاحتی و همیشگی آخرت:

ابتدا فرم زیر را تکمیل نمایید .

نام : انسان          نام خانوادگی : آدمی زاد          نام پدر :‌ آدم          نام مادر : حوا

لقب : اشراف خلوقات          نژاد : خاکی          صادره از : دنیا

ساکن : کهکشان ها - کهکشان راه شیری - منظومه شمسی - زمین.    

ساعت حرکت و پرواز : هر چه دیرتر بهتر.

مکان : بهشت ، اگر نشد به جهنم .                                مقصد : برزخ

وسایل مورد نیاز :

۱- دو متر پارچه سفید ( ترجیحا ساخت چین ) ۲- عمل نیک ۳- دعای والدین   ۴- نماز ( حداقل به میزان ۲۰ سال آخر عمر )۶- ایمان در حد معقول ۶- تقوا به میزان لازم  .

توجه :

۱- خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمائید

۲- از آوردن ثروت - مقام - منزل - ماشین - حتی داخل فرودگاه جداخود داری نمائید

۳- قبل از حرکت به بستگان وخانواده خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین و سنگ قبر گران و تجملاتی خودداری کنند ، در غیر اینصورت هزینه ی اضافه بار به عهده ی مسافر می باشد

۴- برای پیشگیری از دعوای احتمالی در فرودگاه بین وراث ، قبل از پرواز اموال خود را بین آنها تقسیم نمائید

۵- از آوردن اسباب بازی از قبیل  غیبت - تهمت - دروغ و... در داخل هواپیما خودداری نمائید

((جهت کسب اطلاعات بیشتربه قرآن مراجعه نمائید)) 

تماس و مشاوره به صورت: شبانه روزی و وایرلس ( wireless ) می باشد . شرکت مسافربری عزرائیل ، سفر خوشی را برای شما آرزو میکند .

 

فرهاد ( farhadline )

 

من یک طرفدارجدی حیوانات هستم و همیشه نوک طوطیها را برایشان صاف می کنم...

 

موازی ( movazi )

  نظرات ()
۲۳۲- روحیه ی خوب ، رمز موفقیت نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۸٤

امروز میخوام یکم از پدرم بگم ، از اینکه با تمام مشکلاتی که واسش پیش اومده ، هیچ وقت روحیه شو از دست نداده .

از یه سرماخوردگی ساده شروع میشه که چون جدی گرفته نمیشه باعث ایجاد اختلال در خون رسانی و نهایتا به قلب میشه . وقتی میبینن که پدرم با وجود مصرف قرص ، هنوز مشکل تنفس داره ، تصمیم میگیرن که عملش کنن و رگی رو که گرفته باز کنن . چون اون موقع  بالن نبوده ، مجبور بودن که قفسه ی سینه رو باز کنن تا به قلب برسن و رگو باز کنن . اون موقع من ۵ ماهم بود و خدارو شکر چیزی نمی فهمیدم

ولی بعد از ۹ سال دوباره همون رگ میگیره ( البته بدتر از دفعه ی قبل ) و این دفعه دکترا میگن واسه ی سلامتی کامل باید دریچه ی قلب پدرم رو بر دارن و به جاش یه مصنوعی بذارن . احتمال موفقیت عمل اون موقع  ٪۷۰ بوده . ولی پدرم با روحیه ی هر چه قوی تر این ریسک رو می پذیره و اجازه ی عمل رو میده .

همونطور که میدونی وقتی استخوانی میشکنه ، بعد از جوش خوردنه دوباره ، خیلی محکم تر از قبلش میشه ، طوری که احتمال شکستن دوباره ی همون نقطه خیلی کمه . حالا در نظر بگیر دوباره بخوان این قفسه ی سینه رو باز کنن ... 

اون موقع دیگه میفهمیدم که قراره چه اتفاقی بیفته ولی در حدی نبودم که بتونم حداقل به مامانم دلداری بدم . حالا که ازش میپرسم اون موقع چه احساسی داشتی ، میگه : تنها توصیفی که میتونم از اون لحظه ای داشتن پدرتو میبردن تو اتاق عمل بکنم ، این شعره ؛

 ای ساربان آهسته رو، کآرآم جانم میرود        وان دل که با خود داشتم ، با دلستانم می رود

محمل بدار ای ساربان ، تندی مکن با کاروان      کز عشق آن سرو روان ، گویی روانم میرود

او میرود دامن کشان من ، زهر تنهایی چشان       دیگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم میرود

...

خوشبختانه اون عمل با موفقیت انجام شد و خدا دوباره پدرمو بهمون برگردوند . دفعه ی اولی که پدرمو بعد از عمل رو تخت بیمارستان دیدم ، یه تب خال به شعاع ۲ سانتی متر رو لپم زد ( که تقریبا نصف صورتمو گرفت ) . واسه ی همینه که وقتی استرس شدید پیدا میکنم ، فرداش یه تب خال بهم میزنه ، البته به اون بزرگی نیست ( به اندازه ی ناخن کوچیکه ی دسته ) .

به نظر من آدم در هر شرایطی باید روحیه شو حفظ کنه ، پائولو کوئلو میگه : زمانی که هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم ، خیلی چیزها بدست آوردم ( حالا این چه ربطی به قضیه داشت ، خودمم نمیدونم ، احتمالا می خواستم بگم که منم کتابای پائولو رو میخونم  ) . پس روحیه تو نباز و مطمئن باش که من دوباره میآم خواستگاریت .  

  نظرات ()
۲۳۱- صدای ناهنجار نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٤

از مظلوم ترین معلمای دوران دبیرستانم ، میتونم به معلمای دفاعی ۱و۲ اشاره کنم که بیشترین ظلم در حق اونا شد ( امیدوارم ما رو ببخشن ) . اینقدر بدنمون سر این دو تا کلاس گلبول سفید تولید میکرد که بعد از کلاس ۲-۳ کیلو سنگین تر میشدیم ( آخه خیلی میخندیدیم ) .

معلممون چون میدونست من و آرش خیلی شیطونیم ، از همدیگه جدامون میکرد یا هر کدوممون رو میفرستاد تو یه نیمکت دیگه . اون روز یکی از دوستام به اسم روزبه ( که الآن قهرمان تنیس روی زمین ایرانه ) رو گذاشت وسط ما دو تا . ما هم با این بیچاره مثل یه جسم خارجی که وارد بدن میشه ، برخورد کردیم . و هی خندوندیمش ، هی خندوندیمش ،  بیچاره تلاش میکرد که خودشو کنترل کنه و خنده شو بخوره ولی نمیتونست . تا اینکه از بس به خودش فشار آورد ، متاسفانه یه صدای ناهنجاری ازش در اومد  . من که تا اون لحظه حتی یه لبخند هم رو لبم نیومده بود ، وقتی اون صدا رو شنیدم ، قاه قاه شروع به خندیدن کردم . البته این فقط من نبودم که میخندیدم ، همه ی بچه ها به کاری که روزبه کرده بود داشتن میخندیدن ، یکی از بچه ها بلند گفت : دستشویی درب بغلیه  ، اون یکی میگفت : آقا یکی داره تیر اندازی میکنه ، خلاصه هر کسی یه تیکه ای به این بیچاره انداخت . معلممون که خیلی خودشو کنترل کرده بود تا نخنده ، رو کرد به روزبه و گفت : این چه صدایی بود ؟  روزبه که از خجالت ، صورتش مثل گوجه شده بود ، گفت : آقا این صدا از میز بود ( دوباره بچه ها ریختند به خنده ) . معلممون که فهمیده بود روزبه به اندازه ی کافی متنبه شده ، گفت : پس بپا دیگه میز تکون نخوره . 

هر وقت روزبه رو تو تلوزیون نشون میده که مقام کسب کرده ، یاد اون روز میوفتم و به خودم میگم : کی فکرشو میکنه که یه قهرمان تنیس ، یه همچین اتفاقی براش افتاده باشه . 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه