حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۴۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤
از بهشت‌ که‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یک‌ سیب‌ بود. سیبی‌ که‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود. و مکافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود. فرشته‌ها گفتند : تو بی‌ بهشت‌ می‌میری . زمین‌ جای تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد . و انسان‌ گفت : اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ کرده‌ام...
زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است . اگر خدا چنین‌ می‌خواهد ، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.
خدا گفت : برو و بدان‌ جاده‌ای‌ که‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آکنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از ثواب ؛ و اگر خیر و حق‌ و ثواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت ، وگرنه...  و فرشته‌ها هم‌ گریستند.
اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ که‌ هستی را مبهوت‌ کرد و کائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت. انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختیار» داد. خدا گفت : حال‌ انتخاب‌ کن . زیرا که‌ تو برای‌ انتخاب‌ کردن‌ آفریده‌ شدی . برو و بهترین‌ را برگزین‌ که‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست. عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی.
و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ کرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را.
و این‌ آغاز انسان‌ بود.
 
یکی از کامنتای حمید رضا در وبلاگ Samirait
 
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه ی زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت : زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
 
یکی از کامنتای حمید رضا در وبلاگ Samirait
 
 
  نظرات ()
۲۴۵- تابستون ما نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٤

دیشب نزدیک بود بشینم به حال خودم زار زار گریه کنم  . آخه واسه اینکه تو تابستون حوصله م سر نره ، واحد تابستونه گرفتم  . اونم نه یک روز و نه دو روز ، چهار روز ( شنبه ، دوشنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه ) از ۸:۳۰ تا ۱۳:۳۰  . تنها دلخوشیم به اینه که داوود هم واحد گرفته . من نمیدونم با این همه تفریحات متنوع و جذابی که واسمون فراهم کردن ، چرا رفتم واحد تابستونه گرفتم . اصلا بعضی شبا با بچه ها گیج میشیم که کدوم محل تفریح بریم .

نکته ی قابل توجه اینجاست که آفتاب دانشگاه ما ، دقیقا مثل آفتاب جهنمه ، یعنی فکر کنم من و داوود مشکلی با جهنم نداشته باشیم ، به راحتی با گرماش کنار میآیم . البته به قول داوود وقتی ما بمیریم ، همه ی پیامبرا و اماما جلو در بهشت ایستادن و با شرمندگی دستشونو جلوی چشماشون گرفتن و میگن : ما شرمنده ایم ، ما عذر میخوایم ، این اونی نبود که می میخواستیم اجرا بشه .

با ۶ واحدی که این تابستون گرفتم ، ترم آخر ۱۲ واحد باید پاس کنم  . فقط یه عقل ناقص میتونه این کارو با خودش بکنه . ولی وقتی یاد بیکاری های توی خونه میافتم ، میفهمم که اونقدرا هم کم عقل نیستم .

 SMS

Torke mikhaste namaz bekhoone , Mohr nadashte , emza mikone

  نظرات ()
۲۴۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤

تبر

یه روز یه هیزم شکن وقتی توی جنگل داشت شاخه ی یه درخت رو قطع می کرد ، تبرش از دستش در رفت و افناد توی دریاچه ی کنارش... وقتی مرد داشت گریه می کرد ، فرشته ای ظاهر شد و پرسید : " چرا داری گریه می کنی ؟ "... مرد گفت که تبرش افتاده توی آب... فرشته رفت زیر آب و بعد با یه تبر طلا ظاهر شد و پرسید : "این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : "نه"...  فرشته دوباره رفت زیر آب و این دفعه با یه تبر نقره ظاهر شد و پرسید : " این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : "نه"... بازم فرشته رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید : " این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : " آره ، خودشه "...  فرشته از راستگویی مرد خیلی خوشش اومد و هر سه تا تبر رو داد به مرد و مرد خوشحال برگشت خونه...

یه روز وقتی مرد هیزم شکن و زنش داشتند کنار اون دریاچه راه می رفتند ، زن هیزم شکن افتاد توی آب ! ... مرد زد زیر گریه و فرشته ظاهر شد ... فرشته پرسید : " چرا داری گریه می کنی ؟ "... مرد گفت : "اوه فرشته ی مهربون! زنم افتاده توی آب ! " ... فرشته رفت زیر آب و بعد همراه با جنیفر لوپز ظاهر شد !...  فرشته پرسید : " این زن توئه ؟ "... مرد گفت : " آره ، خودشه ! " ...  فرشته برزخی شد و داد زد : " ای حقه باز! این حقیقت نداره ! " ...  مرد جواب داد : "اوه منو ببخش فرشته ی من! یه سوء تفاهم پیش اومده... ببین ، اگه من در مورد جنیفر لوپز می گفتم نه ، تو دوباره می رفتی و با ((مرلین مونرو)) بر می گشتی !... بعد من بازم می گفتم نه ، و تو باز می رفتی و این دفعه زنم رو می آوردی ... و وقتی من می گفتم آره خودشه ، تو هر سه تا رو می دادی به من!... ولی من مرد بدبختی هستم و از پس خرج و مخارج سه تا زن بر نمیام و نمی تونم از هر سه تا مراقبت کنم ... همین یکی هم واسه ی هفت پشتم بسه ! "...

فرشته هم انقدر از این منطق و استدلال خوشش اومد که جنیفر رو دوباره انداخت توی آب و خودش رفت سالیان دراز با مرد زندگی کرد!!!...

از این داستان نتیجه می گیریم که هر وقت یه مرد دروغ گفت ، حتما" به خاطر یه علت کارآمد و شرافتمندانه بوده

 

دیبدمینی

  نظرات ()
۲۴۳- موتوری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٤

Motocycle

شنبه ی هفته ی پیش ( یعنی شب قبل از آخرین امتحانم ) همه ی فامیل تو باغ عموم دعوت بودیم . منم چون واسه امتحان خونده بودم ، تصمیم گرفتم که با خانواده برم خوش بگذرونم . ساعت ۸:۳۰ شب بود که به طرف باغ حرکت کردیم ( باغشون تو جاده ی اصفهان نجف آباده) . نزدیکای کهریزسنگ که رسیدیم ، یه موتوری از تو فرعی اومد جلو ماشین ما  . قبل از ترمز ، ۱۰۰(Km/h)  سرعت داشتیم ، وقتی بابام پاشو گذاشت رو ترمز ، سرعت رسید به ۷۰ تا ، ولی دیگه خیلی دیر شده بود ، چون ما با همون سرعت ۷۰ تا زدیم به پشت موتوریه .

صحنه ای که جلوی چشمام اتفاق افتاد رو نمیتونستم باور کنم ، بیشتر مثل این فیلم آمریکایی ها بود که پر از بدل کاره . وقتی با اون سرعت زدیم بهش ، متوریه ، افتاد رو کاپوت ماشین و به شدت کمرش با شیشه ی ماشین برخورد کرد ، بعد پرت شد ۲۰ متر جلوتر از ماشین ، موتورشم بدون سرنشین یه مسیری رو طی کرد و افتاد تو جوب .

مامانم که از ترس شوکه شده بود ، بدون اینکه از جاش حرکت کنه ، ناباورانه دور و برشو نگاه میکرد . من که کاملا زبونم بند اومده بود ، از ماشین پیاده شدم و رفتم به طرف موتوریه . یهویی دیدم موتوریه بلند شد ایستاد و شروع کرد به راه رفتن . من که از تعجب شاخام داشت میزد بیرون ، رفتم طرفشو گفتم : خوبی ؟ طوریت که نشده ؟ موتوریه گفت : نه !!!!  بعد بابام اومد کنارشو ، گفت چرا اینطوری اومدی وسط خیابون ؟ موتوریه گفت : ترمزم بریده بود . در حین حرف زدن بودیم که یهو دیدیم حدودا ۲۰ تا دهاتی ریختن دورمون و دارن بدجور نگامون میکنن . راننده موتور گفت : تقصیر من بوده ، اجازه بدین برن . ما هم وقتی مطمئن شدیم که سالمه ، راه افتادیم . جالب اینجا بود که کلاه کاسکت هم نداشت  .

تو اون لحظه ای که زدیم به موتوریه اول به مامانم فکر میکردم که تا آخر عمر این صحنه یادش نمیرفت و افسردگی شدید پیدا میکرد ، بعد به بابام فکر کردم که اگه یهو خدای نکرده از ترس سکته میکرد ، چی میشد . آخر کار هم به خونواده ی موتوریه .

راستی خواهرمو یادم رفت ، وقتی بعد از تصادف راه افتادیم به طرف باغ ، دیدم خواهرم یواش یواش داره گریه میکنه ، منم گرفتمش تو بغلم ، تازه بغضش ترکید و شروع کرد بلند بلند گریه کردن . منم افتاده بودم رو دنده ی مسخره بازی و هی میگفتم : عجب صحنه ی اکشنی بود ، خیلی حال داد . اینقدر از این چرت و پرتا گفتم تا بالاخره خندید و یواش یواش فراموش کرد .

فقط یه معجزه میتونست مارو از این کابوس وحشتناک نجات بده ، که خدارو شکر این اتفاق افتاد و من ومعجزه رو به چشم خودم دیدم .    

حالا قسمتای طنز ماجرا :

۱- من وقتایی که بابام رانندگی ممیکنه ، یه ماشین که جلومونه ، به بابام میگم : بابا بزن بهش ۵ امتیاز داره ، همینطور که مدل ماشینا میره بالاتر ، امتیاز هم بیشتر میشه . وقتی داشتیم با اون سرعت میزدیم به موتوریه ، میخواستم بگم بابا موتوریا امتیاز منفی دارن  ۲- موتوریه یک پلاستیک سیاه پر از گوجه عقب موتورش بود که وقتی زدیم بهش ، این پلاستیک پکید و ما همگی فکر کردیم که سر موتوریه متلاشی شد و پاشید رو شیشه . واسه همین بابام جلوی چشمای مامانمو گرفت ۳- موتوریه اومده بود کنار ماشین ومی گفت : ببخشید که این بلارو سر ماشینتون آوردم ، شرمندم ۴- احتمالا موتوریه دیشب گرم بوده و نفهمیده که مرده ولی مطمئنم که تا الان دیگه تموم کرده ، چون اون طوری که ما بهش زدیم ، اگه به شتر میزدیم ، حداقل یکی از پاهاش میشکست 

از بچگی هم از موتور بدم میومد ، تا حالا یک بار هم سوار موتور نشدم . اگه من میفهمیدم کی این موتور رو اختراع کرده ، چنان بلایی سرش میآوردم که مرغان عالم به حالش عر عر کنن .

  نظرات ()
۲۴۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٤

مرد از دیدگاه شیمی

برای تهیه این عنصر باید واکنشهای شیمیایی پیچیده ای را متحمل شد ! ابتدا مقداری اکسید اسکناس و نیترات زوریم شش ظرفیتی را در مقداری سنگ پای قزوین حل کرده و پس از مدتی گاز ادعا و سولفور قپی از آن متصاعد میشود در نتیجه به صورت رسوب روی دیواره ی سنگ پا باقی میماند*1!
البته از دمپایی و وردنه هم میتوان به عنوان کاتالیزور استفاده کرد .*2

خواص شیمیایی این عنصر :
بعضی از انواع این عنصر بسیار زشت و بدترکیب بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات ژل و سولفونات روغن کله پاچه دارند که پس از واکنش با این مواد نسبتا قابل تحمل میشوند. نوعی دیگر از این عنصر به علت اندکی ته چهره و آب اسکنیژه پیوند محکمی با خورده شیشه میدهد و دارای خاصیت موزیگری و همسرآزاری شدیدی هستند که برای خالص کردن این عنصر کافی ست که آن را در یک سیستم سربسته مثل آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه مخلوط نمود .*3

و خواص فیزیکی آن :
از جنس بسیار سخت و خشن میباشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و ناز و عشوه قرار میگیرد و از خود بیخود میشود . برای ذوب این عنصر میتوان از ناز سوزآور به کمک لبخند 2 درصد وزنی - نازی استفاده کرد . این عنصر میل ترکیبی شدیدی با عنصر زن دارد ولی به علت الکترونگاتیوی کم عنصر زن به ترکیب به صورت ضایع تبخیر میشود و مشغول التماس الکترون از عنصر زن میشود . *4

دمای جوش این عنصر بسیار پایین بوده و به سرعت به جوش می آید که برای جلوگیری از این جوشش میتوان از یک چمدان و یک اردنگی استفاده نمود و عنصر مورد نظر را به طبیعت پرتاب نمود

 
و 4 نکته مربوط به این عنصر :

*1* نکته : برای از بین بردن چربی - نرمی و نیش حاصل از زبان عنصر میتوان از گوشمالی به عنوان حلال استفاده کرد.

*2* نکته ی کنکوری : در صورت کمبود امکانات آزمایشگاهی از قبیل دمپایی و وردنه میتوان از حرارت 1500 درجه جیغ فرابنفش استفاده کرد که در این صورت رسوب به صورت موش درآمده ودارای قابلیت مفتول شدن هم میباشد!

*3* نکته : برای اطمینان از کم شدن خورده شیشه و سولفات روی در این عنصر میتوان تا 3 بار آن را با کابل برق ۲۲۰ ولت الکترولیز نمود.

*4* نکته ی 100 درصد کنکوری : به علت وجود کربنات هوش و اندکی اکسی شیطنت در عنصر زن عنصر مرد مجددا به صورت هویج رسوب میکند و از آن بخار یار و می و عشق و عاشقی متصاعد میشود که البته به محض یک برخورد موثر دیگر با عنصر زن دیگری به سرعت با آن هم الکترون شده و قضیه  می و یار وبه صورت از آن آزاد می شود O2
 
 
زن از دیدگاه علم شیمی  
 
این عنصر کمتر در طبیعت بصورت آزاد یافت میشود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای مثل انیدرید تبلور و سولفات خود بینی در منازل یافت میشود.

طرز تهیه :
برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید اسکناس و نیترات کادیلاک هشت ظرفیتی را در یک ویلا مخلوط کرده و پس از مدتی گاز ناز و سولفور عشوه متساعد میشود و در نتیجه به صورت رسوب در ته ویلا باقی میماند . البته از زبان چرب و نرم هم میتوان بصورت کاتالیزور استفاده کرد.

خواص شیمیائی :
بعضی از انواع این عنصر بسیار زشت و بدقیافه بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات پودر و سولفات روژ و اکسید سرمه دارند که پس از ترکیب شدن با این مواد نسبتا قابل تحمل میشوند.
بعضی از انواع این عنصر نیز با خورده شیشه همراه است و خاصیت شوهر آزاری شدیدی دارند.برای خالص کردن این عنصر کافیست که آن را در یک سیستم سربسته مثل اطاق قرار داد و با کربنات کتک و استات فحش مخلوط کرد.

خواص فیزیکی :
از جنس نرم و بسیار حساس میباشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و احساسات قرار میگیرد . اگر مقداری اسید خشونت و کربنات سوزآور دیگری به نام آیوپاک (هوو) به آن اضافه کنیم فورا ذوب شده و به صورت اشک روان میگردد و اصلا میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد اما به محض استفاده از کاتالیزور لبخند آنچنان با این عنصر ترکیب میشود که جدا شدنی نیست .
 

خوشا دردی که درمانش تو باشی ( savare-bisar  )

 

  نظرات ()
۲۴۱- حجم کمتر ، سرعت بهتر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٤

آخه پسر ، مگه مجبوری همه ی درسارو  بذاری شب امتحان بخونی که اینطوری ، وقتِ سر خاروندن هم نداشته باشی ( احتمالا این سئوال رو ۱۰۰۰ بار از خودت پرسیدی ) .

من نمیدونم اگه این حافظه ی موقت رو نداشتیم ، من چیکار میکردم . در عرض ۲ روز یا شاید هم کمتر ، کتابو به صورت mp3 میکنم تو مغزم . منتها چون حجمش خیلی کم شده ، کیفیتشو از دست میده و سر امتحان وقتی Play  میکنم ، خش خش میکنه و اطلاعات رو با وضوح به مغز نمیرسونه . باید یه مغز با حجم بالاتر بخرم ( یه چیزی حدود ۱۰۰ گیگ ) یا به فکر یه پورت USB  رو سرم بیافتم . راستی اگه دانشمندا بخوان یه پورت ( Port ) رو بدن تعبیه کنن ، کجارو انتخاب میکنن ؟؟  این چیزایی که میگم ، ممکنه الآن خنده دار باشه ولی اگه ندیدی دو نفر مثل برادران رایت که نقاشیای لئوناردو رو جدی گرفتن ، حرفای منو جدی بگیرن و یه پورت رو بدن بسازن . اصلا یه پورتره ( این کلمه رو از خالم یاد گرفتم  ، قابل توجه کسایی که معنیشو نمیدونن ، یعنی : نقاشی صورت) بکش که چند تا پورت داره ، فکر کنم کلمه ی پورتره هم از همون پورت میآد . 

چون عکسای قالب وبلاگ ، حجمشون زیاد بود و دیر بالا میومد ، یکم حجمشون رو کم کردم و با یه سری تغییرات خیلی جزئی گذاشتمشون تو وبلاگ . این عکسی هم که این بالاست ، عکس خودمه ، منتها از بس دیر عکسو گرفتن ، من رو گیتارم خوابم برد . تازه از بد شانسی ما ، همون موقع باد گرفت ، واسه همینه که همه چیز یکم کشیده افتاده ( چون باد هم تو تصویره ) . 

تو این مدت که نبودم ، تو وبلاگم زلزله اومده ، آخه موزائیک های Background  جا به جا شده . بیچاره آوریل ، نصف صورتش تو یه موزائیکه ، نصف دیگه ش تو یه موزائیک دیگه . از ترس زلزله ، عکسی که واسه E-mail گذاشتم ، قلبش داره تاپ و توپ میزنه ( یه نگاه بنداز ) . 

قسمت آرشیومم چشمک زن شده ( یعنی خطر ) که البته خودمم معنیشو نفهمیدم .  آهنگ وبلاگمم برداشتم ،عوضش یه آهنگ با حال گذاشتم کنارعکسم که مطمئنم تا حالا نشنیدی . البته حجمش زیاده ( حدودا ۱.۷ مگابایت ) ، واسه همین به صورت اختیاری گذاشتم که هرکی دلش خواست ، Downloadش کنه .

راستی ، بپا یهو کلیک راست نکنی ، وگرنه ...  

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه