+ ۲۴۶- پنجشنبه ها با دیگران

از بهشت‌ که‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یک‌ سیب‌ بود. سیبی‌ که‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود. و مکافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود. فرشته‌ها گفتند : تو بی‌ بهشت‌ می‌میری . زمین‌ جای تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد . و انسان‌ گفت : اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ کرده‌ام...
زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است . اگر خدا چنین‌ می‌خواهد ، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.
خدا گفت : برو و بدان‌ جاده‌ای‌ که‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آکنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از ثواب ؛ و اگر خیر و حق‌ و ثواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت ، وگرنه...  و فرشته‌ها هم‌ گریستند.
اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود. انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ که‌ هستی را مبهوت‌ کرد و کائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت. انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختیار» داد. خدا گفت : حال‌ انتخاب‌ کن . زیرا که‌ تو برای‌ انتخاب‌ کردن‌ آفریده‌ شدی . برو و بهترین‌ را برگزین‌ که‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست. عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی.
و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ کرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را.
و این‌ آغاز انسان‌ بود.
 
یکی از کامنتای حمید رضا در وبلاگ Samirait
 
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه ی زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت : زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
 
یکی از کامنتای حمید رضا در وبلاگ Samirait
 
 
نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤




+ ۲۴۵- تابستون ما

دیشب نزدیک بود بشینم به حال خودم زار زار گریه کنم  . آخه واسه اینکه تو تابستون حوصله م سر نره ، واحد تابستونه گرفتم  . اونم نه یک روز و نه دو روز ، چهار روز ( شنبه ، دوشنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه ) از ۸:۳۰ تا ۱۳:۳۰  . تنها دلخوشیم به اینه که داوود هم واحد گرفته . من نمیدونم با این همه تفریحات متنوع و جذابی که واسمون فراهم کردن ، چرا رفتم واحد تابستونه گرفتم . اصلا بعضی شبا با بچه ها گیج میشیم که کدوم محل تفریح بریم .

نکته ی قابل توجه اینجاست که آفتاب دانشگاه ما ، دقیقا مثل آفتاب جهنمه ، یعنی فکر کنم من و داوود مشکلی با جهنم نداشته باشیم ، به راحتی با گرماش کنار میآیم . البته به قول داوود وقتی ما بمیریم ، همه ی پیامبرا و اماما جلو در بهشت ایستادن و با شرمندگی دستشونو جلوی چشماشون گرفتن و میگن : ما شرمنده ایم ، ما عذر میخوایم ، این اونی نبود که می میخواستیم اجرا بشه .

با ۶ واحدی که این تابستون گرفتم ، ترم آخر ۱۲ واحد باید پاس کنم  . فقط یه عقل ناقص میتونه این کارو با خودش بکنه . ولی وقتی یاد بیکاری های توی خونه میافتم ، میفهمم که اونقدرا هم کم عقل نیستم .

 SMS

Torke mikhaste namaz bekhoone , Mohr nadashte , emza mikone

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها: عمومی




+ ۲۴۴- پنجشنبه ها با دیگران

تبر

یه روز یه هیزم شکن وقتی توی جنگل داشت شاخه ی یه درخت رو قطع می کرد ، تبرش از دستش در رفت و افناد توی دریاچه ی کنارش... وقتی مرد داشت گریه می کرد ، فرشته ای ظاهر شد و پرسید : " چرا داری گریه می کنی ؟ "... مرد گفت که تبرش افتاده توی آب... فرشته رفت زیر آب و بعد با یه تبر طلا ظاهر شد و پرسید : "این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : "نه"...  فرشته دوباره رفت زیر آب و این دفعه با یه تبر نقره ظاهر شد و پرسید : " این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : "نه"... بازم فرشته رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید : " این تبر توئه ؟ " ... مرد گفت : " آره ، خودشه "...  فرشته از راستگویی مرد خیلی خوشش اومد و هر سه تا تبر رو داد به مرد و مرد خوشحال برگشت خونه...

یه روز وقتی مرد هیزم شکن و زنش داشتند کنار اون دریاچه راه می رفتند ، زن هیزم شکن افتاد توی آب ! ... مرد زد زیر گریه و فرشته ظاهر شد ... فرشته پرسید : " چرا داری گریه می کنی ؟ "... مرد گفت : "اوه فرشته ی مهربون! زنم افتاده توی آب ! " ... فرشته رفت زیر آب و بعد همراه با جنیفر لوپز ظاهر شد !...  فرشته پرسید : " این زن توئه ؟ "... مرد گفت : " آره ، خودشه ! " ...  فرشته برزخی شد و داد زد : " ای حقه باز! این حقیقت نداره ! " ...  مرد جواب داد : "اوه منو ببخش فرشته ی من! یه سوء تفاهم پیش اومده... ببین ، اگه من در مورد جنیفر لوپز می گفتم نه ، تو دوباره می رفتی و با ((مرلین مونرو)) بر می گشتی !... بعد من بازم می گفتم نه ، و تو باز می رفتی و این دفعه زنم رو می آوردی ... و وقتی من می گفتم آره خودشه ، تو هر سه تا رو می دادی به من!... ولی من مرد بدبختی هستم و از پس خرج و مخارج سه تا زن بر نمیام و نمی تونم از هر سه تا مراقبت کنم ... همین یکی هم واسه ی هفت پشتم بسه ! "...

فرشته هم انقدر از این منطق و استدلال خوشش اومد که جنیفر رو دوباره انداخت توی آب و خودش رفت سالیان دراز با مرد زندگی کرد!!!...

از این داستان نتیجه می گیریم که هر وقت یه مرد دروغ گفت ، حتما" به خاطر یه علت کارآمد و شرافتمندانه بوده

 

دیبدمینی

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤




+ ۲۴۳- موتوری

Motocycle

شنبه ی هفته ی پیش ( یعنی شب قبل از آخرین امتحانم ) همه ی فامیل تو باغ عموم دعوت بودیم . منم چون واسه امتحان خونده بودم ، تصمیم گرفتم که با خانواده برم خوش بگذرونم . ساعت ۸:۳۰ شب بود که به طرف باغ حرکت کردیم ( باغشون تو جاده ی اصفهان نجف آباده) . نزدیکای کهریزسنگ که رسیدیم ، یه موتوری از تو فرعی اومد جلو ماشین ما  . قبل از ترمز ، ۱۰۰(Km/h)  سرعت داشتیم ، وقتی بابام پاشو گذاشت رو ترمز ، سرعت رسید به ۷۰ تا ، ولی دیگه خیلی دیر شده بود ، چون ما با همون سرعت ۷۰ تا زدیم به پشت موتوریه .

صحنه ای که جلوی چشمام اتفاق افتاد رو نمیتونستم باور کنم ، بیشتر مثل این فیلم آمریکایی ها بود که پر از بدل کاره . وقتی با اون سرعت زدیم بهش ، متوریه ، افتاد رو کاپوت ماشین و به شدت کمرش با شیشه ی ماشین برخورد کرد ، بعد پرت شد ۲۰ متر جلوتر از ماشین ، موتورشم بدون سرنشین یه مسیری رو طی کرد و افتاد تو جوب .

مامانم که از ترس شوکه شده بود ، بدون اینکه از جاش حرکت کنه ، ناباورانه دور و برشو نگاه میکرد . من که کاملا زبونم بند اومده بود ، از ماشین پیاده شدم و رفتم به طرف موتوریه . یهویی دیدم موتوریه بلند شد ایستاد و شروع کرد به راه رفتن . من که از تعجب شاخام داشت میزد بیرون ، رفتم طرفشو گفتم : خوبی ؟ طوریت که نشده ؟ موتوریه گفت : نه !!!!  بعد بابام اومد کنارشو ، گفت چرا اینطوری اومدی وسط خیابون ؟ موتوریه گفت : ترمزم بریده بود . در حین حرف زدن بودیم که یهو دیدیم حدودا ۲۰ تا دهاتی ریختن دورمون و دارن بدجور نگامون میکنن . راننده موتور گفت : تقصیر من بوده ، اجازه بدین برن . ما هم وقتی مطمئن شدیم که سالمه ، راه افتادیم . جالب اینجا بود که کلاه کاسکت هم نداشت  .

تو اون لحظه ای که زدیم به موتوریه اول به مامانم فکر میکردم که تا آخر عمر این صحنه یادش نمیرفت و افسردگی شدید پیدا میکرد ، بعد به بابام فکر کردم که اگه یهو خدای نکرده از ترس سکته میکرد ، چی میشد . آخر کار هم به خونواده ی موتوریه .

راستی خواهرمو یادم رفت ، وقتی بعد از تصادف راه افتادیم به طرف باغ ، دیدم خواهرم یواش یواش داره گریه میکنه ، منم گرفتمش تو بغلم ، تازه بغضش ترکید و شروع کرد بلند بلند گریه کردن . منم افتاده بودم رو دنده ی مسخره بازی و هی میگفتم : عجب صحنه ی اکشنی بود ، خیلی حال داد . اینقدر از این چرت و پرتا گفتم تا بالاخره خندید و یواش یواش فراموش کرد .

فقط یه معجزه میتونست مارو از این کابوس وحشتناک نجات بده ، که خدارو شکر این اتفاق افتاد و من ومعجزه رو به چشم خودم دیدم .    

حالا قسمتای طنز ماجرا :

۱- من وقتایی که بابام رانندگی ممیکنه ، یه ماشین که جلومونه ، به بابام میگم : بابا بزن بهش ۵ امتیاز داره ، همینطور که مدل ماشینا میره بالاتر ، امتیاز هم بیشتر میشه . وقتی داشتیم با اون سرعت میزدیم به موتوریه ، میخواستم بگم بابا موتوریا امتیاز منفی دارن  ۲- موتوریه یک پلاستیک سیاه پر از گوجه عقب موتورش بود که وقتی زدیم بهش ، این پلاستیک پکید و ما همگی فکر کردیم که سر موتوریه متلاشی شد و پاشید رو شیشه . واسه همین بابام جلوی چشمای مامانمو گرفت ۳- موتوریه اومده بود کنار ماشین ومی گفت : ببخشید که این بلارو سر ماشینتون آوردم ، شرمندم ۴- احتمالا موتوریه دیشب گرم بوده و نفهمیده که مرده ولی مطمئنم که تا الان دیگه تموم کرده ، چون اون طوری که ما بهش زدیم ، اگه به شتر میزدیم ، حداقل یکی از پاهاش میشکست 

از بچگی هم از موتور بدم میومد ، تا حالا یک بار هم سوار موتور نشدم . اگه من میفهمیدم کی این موتور رو اختراع کرده ، چنان بلایی سرش میآوردم که مرغان عالم به حالش عر عر کنن .

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٤
تگ ها: خاطرات




+ ۲۴۲- پنجشنبه ها با دیگران

مرد از دیدگاه شیمی

برای تهیه این عنصر باید واکنشهای شیمیایی پیچیده ای را متحمل شد ! ابتدا مقداری اکسید اسکناس و نیترات زوریم شش ظرفیتی را در مقداری سنگ پای قزوین حل کرده و پس از مدتی گاز ادعا و سولفور قپی از آن متصاعد میشود در نتیجه به صورت رسوب روی دیواره ی سنگ پا باقی میماند*1!
البته از دمپایی و وردنه هم میتوان به عنوان کاتالیزور استفاده کرد .*2

خواص شیمیایی این عنصر :
بعضی از انواع این عنصر بسیار زشت و بدترکیب بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات ژل و سولفونات روغن کله پاچه دارند که پس از واکنش با این مواد نسبتا قابل تحمل میشوند. نوعی دیگر از این عنصر به علت اندکی ته چهره و آب اسکنیژه پیوند محکمی با خورده شیشه میدهد و دارای خاصیت موزیگری و همسرآزاری شدیدی هستند که برای خالص کردن این عنصر کافی ست که آن را در یک سیستم سربسته مثل آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه مخلوط نمود .*3

و خواص فیزیکی آن :
از جنس بسیار سخت و خشن میباشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و ناز و عشوه قرار میگیرد و از خود بیخود میشود . برای ذوب این عنصر میتوان از ناز سوزآور به کمک لبخند 2 درصد وزنی - نازی استفاده کرد . این عنصر میل ترکیبی شدیدی با عنصر زن دارد ولی به علت الکترونگاتیوی کم عنصر زن به ترکیب به صورت ضایع تبخیر میشود و مشغول التماس الکترون از عنصر زن میشود . *4

دمای جوش این عنصر بسیار پایین بوده و به سرعت به جوش می آید که برای جلوگیری از این جوشش میتوان از یک چمدان و یک اردنگی استفاده نمود و عنصر مورد نظر را به طبیعت پرتاب نمود

 
و 4 نکته مربوط به این عنصر :

*1* نکته : برای از بین بردن چربی - نرمی و نیش حاصل از زبان عنصر میتوان از گوشمالی به عنوان حلال استفاده کرد.

*2* نکته ی کنکوری : در صورت کمبود امکانات آزمایشگاهی از قبیل دمپایی و وردنه میتوان از حرارت 1500 درجه جیغ فرابنفش استفاده کرد که در این صورت رسوب به صورت موش درآمده ودارای قابلیت مفتول شدن هم میباشد!

*3* نکته : برای اطمینان از کم شدن خورده شیشه و سولفات روی در این عنصر میتوان تا 3 بار آن را با کابل برق ۲۲۰ ولت الکترولیز نمود.

*4* نکته ی 100 درصد کنکوری : به علت وجود کربنات هوش و اندکی اکسی شیطنت در عنصر زن عنصر مرد مجددا به صورت هویج رسوب میکند و از آن بخار یار و می و عشق و عاشقی متصاعد میشود که البته به محض یک برخورد موثر دیگر با عنصر زن دیگری به سرعت با آن هم الکترون شده و قضیه  می و یار وبه صورت از آن آزاد می شود O2
 
 
زن از دیدگاه علم شیمی  
 
این عنصر کمتر در طبیعت بصورت آزاد یافت میشود و بیشتر به صورت یک ترکیب با ماده ای مثل انیدرید تبلور و سولفات خود بینی در منازل یافت میشود.

طرز تهیه :
برای تهیه این عنصر باید مقداری اکسید اسکناس و نیترات کادیلاک هشت ظرفیتی را در یک ویلا مخلوط کرده و پس از مدتی گاز ناز و سولفور عشوه متساعد میشود و در نتیجه به صورت رسوب در ته ویلا باقی میماند . البته از زبان چرب و نرم هم میتوان بصورت کاتالیزور استفاده کرد.

خواص شیمیائی :
بعضی از انواع این عنصر بسیار زشت و بدقیافه بوده و میل شدیدی برای ترکیب شدن با نیترات پودر و سولفات روژ و اکسید سرمه دارند که پس از ترکیب شدن با این مواد نسبتا قابل تحمل میشوند.
بعضی از انواع این عنصر نیز با خورده شیشه همراه است و خاصیت شوهر آزاری شدیدی دارند.برای خالص کردن این عنصر کافیست که آن را در یک سیستم سربسته مثل اطاق قرار داد و با کربنات کتک و استات فحش مخلوط کرد.

خواص فیزیکی :
از جنس نرم و بسیار حساس میباشد و به سرعت تحت تاثیر محیط و احساسات قرار میگیرد . اگر مقداری اسید خشونت و کربنات سوزآور دیگری به نام آیوپاک (هوو) به آن اضافه کنیم فورا ذوب شده و به صورت اشک روان میگردد و اصلا میل ترکیب شدن با عنصر مرد را ندارد اما به محض استفاده از کاتالیزور لبخند آنچنان با این عنصر ترکیب میشود که جدا شدنی نیست .
 

خوشا دردی که درمانش تو باشی ( savare-bisar  )

 

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٤




+ ۲۴۱- حجم کمتر ، سرعت بهتر

آخه پسر ، مگه مجبوری همه ی درسارو  بذاری شب امتحان بخونی که اینطوری ، وقتِ سر خاروندن هم نداشته باشی ( احتمالا این سئوال رو ۱۰۰۰ بار از خودت پرسیدی ) .

من نمیدونم اگه این حافظه ی موقت رو نداشتیم ، من چیکار میکردم . در عرض ۲ روز یا شاید هم کمتر ، کتابو به صورت mp3 میکنم تو مغزم . منتها چون حجمش خیلی کم شده ، کیفیتشو از دست میده و سر امتحان وقتی Play  میکنم ، خش خش میکنه و اطلاعات رو با وضوح به مغز نمیرسونه . باید یه مغز با حجم بالاتر بخرم ( یه چیزی حدود ۱۰۰ گیگ ) یا به فکر یه پورت USB  رو سرم بیافتم . راستی اگه دانشمندا بخوان یه پورت ( Port ) رو بدن تعبیه کنن ، کجارو انتخاب میکنن ؟؟  این چیزایی که میگم ، ممکنه الآن خنده دار باشه ولی اگه ندیدی دو نفر مثل برادران رایت که نقاشیای لئوناردو رو جدی گرفتن ، حرفای منو جدی بگیرن و یه پورت رو بدن بسازن . اصلا یه پورتره ( این کلمه رو از خالم یاد گرفتم  ، قابل توجه کسایی که معنیشو نمیدونن ، یعنی : نقاشی صورت) بکش که چند تا پورت داره ، فکر کنم کلمه ی پورتره هم از همون پورت میآد . 

چون عکسای قالب وبلاگ ، حجمشون زیاد بود و دیر بالا میومد ، یکم حجمشون رو کم کردم و با یه سری تغییرات خیلی جزئی گذاشتمشون تو وبلاگ . این عکسی هم که این بالاست ، عکس خودمه ، منتها از بس دیر عکسو گرفتن ، من رو گیتارم خوابم برد . تازه از بد شانسی ما ، همون موقع باد گرفت ، واسه همینه که همه چیز یکم کشیده افتاده ( چون باد هم تو تصویره ) . 

تو این مدت که نبودم ، تو وبلاگم زلزله اومده ، آخه موزائیک های Background  جا به جا شده . بیچاره آوریل ، نصف صورتش تو یه موزائیکه ، نصف دیگه ش تو یه موزائیک دیگه . از ترس زلزله ، عکسی که واسه E-mail گذاشتم ، قلبش داره تاپ و توپ میزنه ( یه نگاه بنداز ) . 

قسمت آرشیومم چشمک زن شده ( یعنی خطر ) که البته خودمم معنیشو نفهمیدم .  آهنگ وبلاگمم برداشتم ،عوضش یه آهنگ با حال گذاشتم کنارعکسم که مطمئنم تا حالا نشنیدی . البته حجمش زیاده ( حدودا ۱.۷ مگابایت ) ، واسه همین به صورت اختیاری گذاشتم که هرکی دلش خواست ، Downloadش کنه .

راستی ، بپا یهو کلیک راست نکنی ، وگرنه ...  

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٤