حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۵۵- بی عنوان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٤

Google Earth

میخوام برم پا ندارم / میخوام نرم جا ندارم / گریه کنم ، دل ندارم / داد بزنم ، نا ندارم / ... / من دلم تنگ میشه / تو دلت سنگ میشه / نذار این تنگ بلور ، بشکنه با این غرور  

از همون روزی که فهمیدم ۲ سال از من بزرگتری ، همش دلهره ی یه همچین روزایی رو داشتم . میدونستم که بالاخره فارغ التحصیل میشی و من ۲ سال بدون هیچ انگیزه ای باید مسیر خونه تا دانشگاه رو طی کنم . نمیخوام درباره ی سخت بودن این لحظات صحبت کنم ، ولی همینقدر بدون که با کلاسای مختلف دارم سر خودمو گرم میکنم تا فرصت فکر کردن نداشته باشم . از حس ترحم بدم میآد ، واسه ی همینه که خیلی وقته درد دلی نکردم ، نمیخوام بگم که وانمود میکنم که خوشحالم ، نه اینطوری نیست ! وقتایی که از یه چیزی خوشحالم ، واقعا شاد و سر حالم ولی این دلیل نمیشه که نیمه ی سمت چپ قلبمو فراموش کرده باشم . شاید این مدت از خودت پرسیده باشی که " هنوز هم عاشقتم ؟ " . این سئوالیه که من روزی صد بار از خودم میپرسم ، ولی جواب دادنش برام سخته . چون اگه بخوام راستشو بگم ، یه سئوال دیگه تو ذهنم نقش میبنده که میگه : " پس چرا دست رو دست هم گذاشتی تا ... " . اگه بخوام  دروغ بگم ، نیمه ی سمت چپ قلبم از کار میافته و همین یه ذره امیدی هم که واسه ی زندگی کردن دارم ، از دست میدم .

بچه که بودم ، هر وقت دلم میخواست ، جلو هر کی که بود گریه میکردم و احساساتمو به بقیه نشون میدادم . ولی الآن قضیه یکم فرق کرده ، یعنی طوری شده که مامان و بابام با التماس ازم میخوان که احساساتمو بریزم بیرون . ولی چون میدونم که با این کارم ، اونارو ناراحت میکنم ، هیچ چی نمیگم ، فقط ناراحتیمو انکار میکنم . هفته ی پیش ، ساعت یک و نیم نصفه شب ، وقتی همه خواب بودن ، من رو اینترنت ( Google Earth ) بودم . یهویی دیدم بابام اومد تو اتاق و گفت : حمید میخوام یکم باهات صحبت کنم . منم کامپیوترو خاموش کردم و اومدم نشستم کنارش . گفت : پسرم ، من زود ازدواج کردم که با بچه هام دوست باشم ، دلم میخواد اگه مشکلی واست پیش اومده ، به منم بگی . باور کن هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام میدم .  یه جوری حرف میزد که انگار میدونست من چی میخوام ، حتی ۲ بار به طور غیر مستقیم به عشق و عاشقی اشاره کرد . ولی من همچنان انکار میکردم که ناراحتم . تا اینکه شروع کرد به قسم دادن !!!  گفت : جون بابا از چیزی ناراحتی ؟  من که دیگه نمیتونستم انکار کنم ، سکوت کردم و دیگه هرچی میگفت ، فقط از گوشه ی چشم جوابشو میدادم . یادمه آخرین باری که جلو بابام گریه کردم ، سال اولی بود که دانشگاه قبول نشده بودم ( تازه اونم ۴ روز بعد از اعلام نتایج ) . بابام میگفت : باور کن هر مشکلی که داشته باشی ، اصلا هر چیزی  بخوای ، واست فراهم میکنم ، فقط بگو چی میخوای . به حرفاش ایمان دارم  ، میدونم هر کاری که بخواد بکنه ، حتما انجامش میده . فقط منتظر بود من لب تر کنم ، ولی ... 

درگیری عشق و منطق خیلی سخته ، تا ذره ذره آبم نکنه دست بردار نیست . آخر کار هم معلوم نیست کدوم برنده میشه ، منتها باید طوری پیش برم که از شکستِ هرکدومشون ناراحت و پشیمون نشم ، که ابزار رسیدن به این هدف ، توجه به نشانه هاست . 

من چون میخوام همیشه خنده رو لبات ببینم ، معمولا از خاطرات بامزه م برات میگم ، وگرنه به اندازه ی کافی ، خاطرات تلخ از عشقم نسبت به تو دارم که بگم ، ولی نه بلدم خاطره ی تلخ تعریف کنم و نه خوشم میآد که تو رو ناراحت کنم ( اگه تو Emotions ها لبخند تلخ داشت ، اینجا میذاشتم ) .

دوستت داشتم ، دارم ، خواهم داشت  

  نظرات ()
۲۵۴- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٤

زندگی یه شوکولاته با کاغذ بد مزه ی دورش پیچیده شده.

زندگی ادامش یه 500 تومنیه با یه چشم به هم زدن واسه تموم شدنش.

زندگی روسریای حریر خوش رنگه که جیغ ادمو واسه ایستادنش در میارن.

زندگی پیدا کردن نقطه ی " پ "،" ژ" توی صفحه ی کیبورده.

 

زندگی یعنی خوردن شوکولات با کاغذ بد مزش؛یعنی 500تومن هوتوتوتووووو،یعنی نخریدن روسری حریر واسه گرفتار نشدن...یعنی ننوشتن کلمه ی "پایدار" توی نوشته هات.

 

پرواز تا اوج بهشت ( parvaze )

 

دو مشت گِل در دست گیر ،

تا آنجا که می توانی بهم بیامیزشان ،

از مشتی ار آن تندیس من ،

و از مشتی دیگر تندیس خود ،

اکنون بی درنگ تندیس ها را خُرد کن ،

دوباره به هم بیامیزشان ،

از نو هر دو را بیافرین ،

یکی به شکل تو ،

و دیگری به شکل من ،

گِل من گِل توست ،

و گِل تو گِل من .

« کوان تائوشینگ ـــ قرن سیزدهم » ( elylili )

 

موقعی که می خواستن حضرت یوسف رو بازار برده فروشا بفروشتن بخاطر زیبایی و جلال یوسف آدمای گردن کلفتی با پولای هنگفتی تو حراج شرکت کرده بودن اونقدر قیمت بالا رفته بود که چند نفر بیشتر نمی تونستند به حراج ادامه بدن......یه پیرزن با یه کلاف نخ اومد تو حراج بهش گفتن پیرزن چی میخوای ؟ گفت : اومدم یوسفو بخرم همه بهش خندیدند گفتن تو چطور می تونی با این کلاف اونو بخری گفت : منم می دونم یوسفو به من نمی دن ولی می خوام اسمم جزو خریداران اون باشه !!!

( panjereh84.persianblog )

  نظرات ()
۲۵۳- کابل کامپیوتر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤

پنجشنبه ی هفته ی پیش ، حدودا ساعت پنج و نیم عصر بود که از حمام اومدم بیرون . دیدم بابام خوابه خواب ، مامانم هم رفته دنبال خواهرم که از سر کلاس بیارتش . همینطور که با حوله میتابیدم که خشک بشم ، احساس کردم یکی داره کلید میکنه تو در . اول فکر کردم مامانمه ، ولی وقتی دیدم در باز نشد و هنوز صدای امتحان کردن کلیدای مختلف میآد ، سریع رفتم پشت در و از ((چشمی)) به بیرون نگاه کردم  . چیزی رو که میدیدم ، باورم نمیشد . آخه ۲ تا از افغانی هایی  که این مدت داشتن خونه ی همسایه ی زیریمونو پکیج میکردن ، داشتن کلیدهای مختلفو تو درب ما امتحان میکردن . 

اون لحظه هم ناراحت بودم و هم خوشحال . ناراحتیم که معلومه واسه چی بود ولی از این خوشحال بودم که بالاخره دزد رو از نزدیک دیدم  . ایمنی درب رو خیلی آهسته بستم و رفتم دنبال یه چوبی ، چیزی بگردم که یه کتکاری درست و حسابی راه بندازم . هر چقدر گشتم ، چوب پیدا نکردم ، این بود که تصمیم گرفتم که از کابل برق کامپیوتر استفاده کنم (‌ آخه اون سرش که میخوره تو پریز ، جون میده بزنی تو سر یکی ) . به یه دستم کابل کامپیوتر بود ، اون دستمم یه چاقوی کوچیکه ۳۰ سانتی . اینطوری برنامه ریزی کرده بودم که به محض اینکه درو باز کردم ، با کابل کامپیوتر میزنم تو سر اولی ، اگه دومی ترسید و فرار کرد که هیچ ولی اگه اومد جلو ، با چاقو کوچیکه میترسونمش .

سریع رفتم پشت درب و آروم ایمنی رو باز کردم ، و واسه ی آخرین بار از چشمی درب ، به دزدا نگاه کردم که موقعیتشونو چک کنم . تو لحظه ای که میخواستم درو باز کنم ، یه نفر از پایین صداشون زد و گفت : کجا رفتین ؟ اونی که داشت به در ما ور میرفت ، گفت : مگه نگفتی طبقه ی سوم ؟ صدایی که از پایین میومد ، گفت : یه طبقه زیاد رفتین !!!  دو نفری که پشت درب ما بودن ، یه نگاه به همدیگه کردن و زدند زیر خنده و به همدیگه گفتن : خوب شد کسی تو خونه نبود . با خودم گفتم : خدا رحمتون کرد وگرنه الان جای کابل کامپیوتر روی سرت در اومده بود .

نتیجه ی اخلاقی که میشه از این یادداشت گرفت ، اینه که از کابل کامپیوتر هم میشه به عنوان سلاح سرد استفاده کرد .

( به قول بچه ها : ) پ.ن : ۱۳ عدد نحصیه .  

 

  نظرات ()
۲۵۲- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤

نامه ای از یک سیاهپوست

 

سفید پوست عزیز!اجازه بده چیزی به تو بگویم : من وقتی متولد می شوم سیاهم وقتی بزرگ می شوم سیاهم وقتی زیر آفتاب می روم سیاهم وقتی سردم می شود سیاهم وقتی می ترسم سیاهم وقتی مریض می شوم سیاهم و وقتی می میرم هنوز هم سیاهم. اما شما سفید پوستان... وقتی متولد می شوید صورتی هستید وقتی بزرگ می شوید سفیدید وقتی زیر آفتاب می روید قرمزید وقتی سردتان می شود آبی می شوید وقتی می ترسید زرد می شوید وقتی مریض می شوید سبزید وقتی هم که می میرید خاکستری می شوید. حالا لطفا به من بگویید که چرا بمن می گویید رنگی؟

خوشا دردی که درمانش تو باشی ( savare-bisar )

 
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمیرسید. از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب های،، هوی است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمیکردم ! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب می بردند. هیچ وقت درس نخوندم ، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد. هر صفحه ای از کتاب را که باز میگردم جواب سوالی بود که معلمم از من می پرسید. این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!!!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ویکی از ورقه های بی اسم بود منم گفتم اسممو یادم رفت بنویسم! بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم از نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم ، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین بر می داشتم ، یهو جلوم سبز میشد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر میکرد. بعدا توی دانشگاه پیچید دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی اش شده ، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره؟؟؟؟؟؟؟
 
طرفدار هاشمی ( hashemidoosetdarim )
 
 
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم !!!پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی!!! پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند ، متعجب بود . یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید : خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند ، به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند ، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ،  او به کار ادامه دهد . به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند ،به او قلبی داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد . این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت ، بتواند از آن استفاده کند . زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد ، زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
 
طرفدار هاشمی ( hashemidoosetdarim )
  نظرات ()
۲۵۱- ادیسون بی رحم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤

Edison

پریشب با وجود اینکه خیلی خوابم میومد ، ولی نتونستم از سر کتابی که دارم دنبال میکنم ، بگذرم ( کتاب شیطان و دوشیزه پریم ) . یه قسمتیش نوشته بود که : (( میدان کوچک و کم نور - که فقط یک تیر چراغ برق داشت - مملو از جمعیت بود )) .

بعد از اینکه یه فصل از کتابو خوندم ، کتابو گذاشتم کنار و گرفتم خوابیدم . بین خواب و بیدار بودم که یاد جمله ی بالا افتادم  . بعد به این فکر کردم که زمانی که هنوز برق اختراع نشده بوده ، مردم شبا چیکار میکردن ؟؟ بعد به این نتیجه رسیدم که از چراغای نفتی و روغنی استفاده میکردن یا به محض اینکه هوا تاریک میشده ( چون اینترنت شبانه نداشتن ) ، میخوابیدن . صبح هم به محض اینکه آفتاب طلوع میکرده ، بیدار میشدن . خلاصه تو اون وضعیت ۹۰ درصد خواب آلودگی ، نتیجه گرفتم که ادیسون کار خاصی هم نکرده  .

دیروز بعد از ظهر ، وقتی خسته و گرسنه از دانشگاه رسیدم ، سریع غذامو خوردم و گرفتم خوابیدم . هنوز چند دقیقه نخوابیده بودم که برق رفت و کولر خاموش شد  . ۳-۴ دقیقه که گذشت ، احساس کردم که یکی زیر تختم داره آتیش درست میکنه و منم عین قربانی های جزیره ی آدم خوارا( خارا) دارم عرق میریزم  . همون لحظه بلند شدم و وسط تختم نشستم و شروع کردم به باد زدن خودم با چند تا تیکه کاغذی که رو میزم بود . تو حالت خواب و بیدار بودم که یادم افتاد به جسارتی که شب قبل به آقای ادیسون کرده بودم ، این بود که شروع کردم به منت کشی کردن . هرچقدر به ادیسون جونم گفتم : باور کن من اون موقع خواب بودم و چیزی نمی فهمیدم ، این دفعه ما رو ببخش . حتی یه ۲-۳ بار تصمیم گرفتم پیاده پاشم برم سر مرقد مطهرش و از دلش در بیآرم . منتها ادیسون کله شق تر از این حرفا بود که با این حرفا خام بشه .

خلاصه ، بعد از نیم ساعت که حسابی خواب از سر ما پرید ، جناب ادیسون دلشون به رحم اومد و مارو بخشیدن  .

راستی ، در مورد یادداشت قبلی ، نه نوشته ی اولی مال رومینای منه نه اون نوشته ی آخری مال خودمه . اصلا پنجشنبه ها با دیگران ، از اسمش هم معلومه که نوشته های دیگرانه  .

  نظرات ()
۲۵۰- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤

میدونی چرا؟...

 

وقتی می خوای بری تو  رویا چشماتو می بندی ؟

وقتی می خوای گریه کنی یا فکر کنی چشماتو می بندی؟

وقتی می خوای  کسی رو ببوسی چشماتو می بندی؟

چون قشنگ ترین چیزای این دنیا قابل دیدن نیستن 

رومینا (romina49.blogfa )

 

شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان

طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار
بشنوید از من فقط یک بوسه است

بوسه را تکرار می باید نمود
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه یعنی وصل جانها از دولب
بوسه یعنی پر زدن , یعنی صعود

زهرا ( lovely-comet.persianblog )

 

ازدواج به یک قیچی می ماند
به هم وصل است نمی توان آن را از هم جدا کرد
که به جهت های مختلفی حرکت می کند
اما همیشه هر کس را که میان آن دو تیغه قرار بگیرند ، مجازات می کند .
 
سیدنی اسمیـت
 

ابتدا خدا زمین را آفرید ، سپس استراحت کرد بعد  مرد را آفرید و  سپس استراحت کرد و آنگاه  زن را آفرید  سپس نه خدا استراحت کرد ، نه زمین و نه مرد . 

  نظرات ()
۲۴۹- غرضی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤

دوران دبیرستان ، همیشه پنج شنبه ها ورزش داشتیم ، و به علت کوچیک بودن مدرسه مون ، میرفتیم تو یکی از ورزشگاه های سطح شهر .

هرکس یه رشته ی خاص رو انتخاب میکرد و شروع میکرد به بازی کردن . منم چون به فوتبال علاقه ی زیادی داشتم ، همیشه میرفتم پیش کسایی که فوتبال بازی میکردن . بچه هایی که رشته ی فوتبالو انتخاب میکردن ، همه دور هم جمع میشدن و سه تا از بهترین بازیکنا ، یارکشی میکردن .

از اونجایی که من استعداد قابل توجهی در گل زدن به تیم خودمونو داشتم ، همیشه آخر کار منو انتخاب میکردن . ولی هیچوقت جرات نمیکردن که منو انتخاب نکنن ، چون میدونستن بازیشونو به هم میریزم ، تازه چون آرش بازیش خوب بود ، پارتی من میشد و به سر گروه تیم میگفت که منو انتخاب کنه . یادمه یه بار که منو انتخاب نکردن ، توپشونو شوت کردم تو رودخونه  ، تقریبا یه یک ساعتی الاف شدن تا یه توپ دیگه گرفتن . البته منم به مدت یک هفته دم دفتر بودم  .

یه بار که داشتیم بازی میکردیم ، طبق معمول ، توپ که اومد دست من ، به جای اینکه دفاع کنم ، حول شدم و زدم تو گل خودمون . یکی از هم تیمی هام  اومد جلو و یه فحش بدی به من داد  . 

اول من یکم در مورد خصوصیات این همکلاسیم بگم ، بعد درباره ی برخوردی که من باهاش کردم توضیح میدم . ایشون فامیلیش غرضی بود که پسر برادر وزیر سابق پست و تلگراف و تلفن بود . با هیکلی شبیه فیل ولی قد متوسطی داشت . البته با اون همه اضافه وزنی که داشت ، خیلی خوب بازی میکرد . حالا ادامه ی ماجرا :

من که دیدم تو اون لحظه یارای مقابله با این کوه گوشتی رو ندارم ، به گفتن : " خودتی " اکتفا کردم و از بازی اومدم بیرون . بعد نشستم به فکر کردن که چه طوری از پس غرضی بر بیام . بعد از چند دقیقه ، به نتیجه ی مورد نظرم رسیدم . آرش رو صدا کردم و گفتم تو بیا شاهد ماجرا باش که بعد به بقیه بگی ، تا درس عبرتی براشون بشه  . 

غرضی هنوز داشت فوتبال بازی میکرد . من آروم آروم رفتم پشت سرش و یک لگد محکم کشیدم زیر پشتش  . اینقدر این بشر تپل بود که من به سختی پامو کشیدم بیرون . از شدت ضربه ، ناخود آگاه تمام عضلات بدنش منقبض شد و ۱۸۰ درجه چرخید که ببینه این ضربه رو کی بهش وارد کرده ، وقتی دید که منم ، خواست بدوه به طرف من  که من بهش گفتم یه لحظه صبر کن ، جالب بود که اونم مثل تام و جری - (که موشه به گربه میگه یه لحظه صبر کن ، گربه هم می ایسته تا ببینه موشه چی میگه ، اونوقت موشه یه کاری میکنه که لج گربه رو بیشتر در میآره ، بعد دوباره شروع به دویدن میکنه) - ایستاد تا من حرفمو بزنم . منم بهش گفتم : تو غلط کردی که به من فحش دادی ، بی تربیت . بعد ۲ تا پا داشتم ، ۲ تا پا هم از آرش غرض گرفتم و شروع به دویدن کردم . خوشبختانه اینقدر چاق بود که عمرا به پای من نمیرسد .

همینطور که میدویدم ، یه نگاه به آرش کردم ، دیدم از خنده روده بر شده . خلاصه تا یه چند وقتی تو کل مدرسه پیچیده بود که غرضی از حمید کتک خورده ( این یکی رو دیگه مدیون آرش بودم ) .

البته الآن که فکرشو میکنم ، میبینم ، واقعا نامردی کردم که از پشت سر حمله کردم ، ولی خوب ممکنه تو اون موقعیت ، اگه هرکس دیگه ای هم بود همین کارو میکرد . 

  نظرات ()
۲۴۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤

از GoldenBoys عزیز واسه ی صبر و استقامتش که تونسته آرشیو منو به طور کامل بخونه ، تشکر میکنم ، و ازش عذر خواهی میکنم اگه شماره ی چشمش یه ۲-۳ درجه ای بالا رفته .

توصیه های پدری به پسرش در باب ازدواج

اگر دردم یکی بودی چه بودی      غذایم آبکی بودی چه بودی

 

اگر بر عکس این اندام کوتاه            قدم چون لک لکی بودی چه بودی

 

پسر عزیز و کفتر بازم.

 

سلام

 

 اکنون که تو بدلیل شغل شریف کفتر بازی فرسنگ ها از خانه و کاشانه ات دور مانده ای و از آنجا که در فرنگ وسوسه های شیطانی بسیاری تو را به انجام کارهای رادیکالی تحریک می کند.من و مادرت بر آن شدیم که با فرستادن این نامه از تو بخواهیم که سریعا زوجی مناسب و در خور خانواده ی اصیل و بی چیزت انتخاب نموده و مزدوج شوی.باشد که از وسوسه های شیطانی مصون مانی. من و مادرت که الان مثله شمر بالای سرم ایستاده و هرچه او می گوید به نام من به رشته ی تحریر در می آورم تصمیم گرفتیم نکاتی چند در مورد انتخاب همسر به تو مذکور شویم.گرچه ما اطلاعات تو را منکر نمی شویم و می دانیم که تو آنقدر با آن کفتر هایت به معاشقه پرداختی که برای انتخاب کفتر ..ببخشید پسرم!اشتباه شد!..برای انتخاب همسر مشکلی نخواهی داشت ولی با این وجود گفتن این چند مطلب را ضروری دانستیم.

 

1- پسرم از آنجا که من شنیده ام در فرنگ بیماریه جدیدی بنام "ایدز" رواج دارد.از آنجایی که تو تک پسر ما هستی و ما تحت هیچ شرایطی حاضر به از دست دادن تو نیستیم.نمی خواد زیاد به حجاب و عفت زوجه متخبت توجه کنی و فقط خوب حواست را جمع کن که ایدز نداشته باشد.

 

2- پسرم حتما مسئله ی فاصله ی سنیه مناسب رو رعایت کن..چون اونجا دخترا از 12..13 سالگی سر و گوششون باز میشه..سعی کن یه دختر 8..9 ساله را بر گزینی تا شاید بتوانی کنترلش کنی و هنوز 1 ماه از زندگیتون گذشته گندش در نیاد!...در ضمن این انتخاب حسن دیگری نیز دارد و آن هم اینکه بجای خریدن لوازم آرایشه گران قیمت و لباس های گران قیمت زنانه..می توان با خرید 2 تا بستنی و پفک سره  دختره را گرم کرد تا بهونه هم نگیره..و تنها عیب این انتخاب این است که احتمالا باید دختره رو هر روز ببری پیشه مامانش چون دلش تنگ میشه و گریه می کنه.

 

3- دخترم...ببخشید بازم اشتباه شد!....پسرم از آنجا که تو در ایران هم که بودی خنگ بودی و همیشه تو مدرسه رفوزه میشدی.می دانم که زبان فرنگیت داغونه. حتما به کلاس زبان برو و معنی این چند کلمه را بفهم(دوست دارم – عاشقتم – هرچی بگی همونه – من تو رو می پرستم – داری اعصابم و خورد می کنی  – دیگه شورش و در آوردی - برو گمشو خونه ی بابات)..و این کلمات را در زمان مقتضی به وفور استفاده کن.

 

4-

5-

6-

 

((پسرم! نکات 4 تا 6 که از نظر من مواردی بسیار حیاتی برای زندگیست که توسط دستان توانای مادرت سانسور شد...و من این قسمت ها را در اداره ی پست و قبل از ارسال نامه و در نبود مادرت می نویسم.

 

اول اینکه :بچه مگه خری که می خوای زن بگیری؟؟؟؟؟؟

دوم اینکه: زن کیلو چنده؟؟؟؟؟؟..سوم اینکه: پسر خر نشیا..مگه حال و روزه منو نمیبینی که دچار چه بدبختی هستم...خلاصه از ما گفتن بود و از تو نشنفتن....!!))

 

بله پسرم عرض می کردم خدمتت..اداره ی پست احتمالا نکان 4 تا 6 رو سانسور می کنه.ای میلتو بفرس برم تا واست میل بزنم نکات سانسور شده رو.

 

موفق و سر بلند باشی!!!!!!

 

وغ وغ ساهاب ( bahmangan )

 

 

  نظرات ()
۲۴۷- عمو پورنگ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤

Purang

تنها دختر خاله ی من ( پردیس ) حدودا ۱۰ - ۱۱ سالشه ، یعنی تازه میره کلاس پنجم .

تقریبا یک ماه پیش وقتی داشته برنامه ی عمو پورنگ رو تو جام جم میدیده ، آخر برنامه شماره تلفنو بر میداره و همون موقع زنگ میزنه به جام جم ، و میگه :

سلام ، من تازه از آلمان اومدم ، میخواستم تو برنامه تون شرکت کنم . خانمی که داشته باهاش صحبت میکرده سن و سالشو میپرسه و میگه شماره تلفنتونو بده تا باهات تماس بگیریم . وقتی خالم میآد خونه ، پردیس ماجرا رو واسه مامانش تعریف میکنه ، ولی متاسفانه خالم حسابی دعواش میکنه و علت دروغ گفتنشو ازش میخواد . پردیس هم میگه :  آخه فقط کسایی رو تو برنامه شون دعوت میکنن که از خارج اومده باشن ، منم دوست داشتم عمو پورنگو از نزدیک ببینم .

خالم با خودش میگه کسی حرف این بچه رو جدی نمیگیره ، مطمئنا واسه دلخوشیش گفتن شماره تلفن بده . بعد از گذشت ۲۰ روز ، از جام جم زنگ میزنن خونه ی خالم و میگن دخترتونو ساعت ۱۲ روز یکشنبه بیارین صدا سیما . خالم با شرمندگی ، میگه : باید ببخشید ، دختر من چون خیلی عمو پورنگو دوست داره و میخواسته از نزدیک ببینتشون ، اون دروغو گفته . خانمی که پشت خط داشته با خالم صحبت میکرده میگه : اشکالی نداره ،ما چون دیدیم  پشت تلفن خیلی خوب صحبت کرد دعوتش کردیم . 

خلاصه ، خالم بعد از نصیحتای مادرانه ، پردیسو میبره جام جم تا تو برنامه ی عمو پورنگ شرکت کنه . ما هم اینجا دیدیمش ، اینقدر با حال جواب عمو پورنگو میداد که عمو پورنگ بیشتر از اون سئوال میکرد ( راستشو بخواین ، من زیاد از عمو پورنگ خوشم نمیومد ، ولی نمیدونم چرا بعد از این برنامه یه جورایی داره ازش خوشم میآد ) .

اولش تعجب کردم که چه شکلی این دروغ به ذهن کوچیکش خطور کرده ولی بعد به این نتیجه رسیدم که هر چی باشه دختر خاله ی خودمه  .        

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه