حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۶۲- پنجشنبه ها بی دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤

یا دیگران دیگه مطالب طنز و جالب نمینویسن ، یا من نمیتونم پیدا کنم ، ولی به هر دلیلی که هست ، میخوام قسمت پنجشنبه ها با دیگران رو بعد از گذشت تقریبا یک سال و نیم ( از ۱۶ بهمن ۸۲ تا الآن ) ، از حالت اجباری در بیارم و کاملا اختیاریش کنم ، یعنی اگه احیانا مطلب جالبی به تورم خورد ، روزای پنجشنبه بذارم تو بلاگ . البته میتونستم ، مطالب بی مزه و چرت و پرتو از اینور و اونور جمع کنم و بذارم تو این قسمت ، ولی کاری که بخواد بدون کیفیت انجام بشه ، همون بهتر که انجام نشه .

انا لله و انا علیه راجعون 

در گذشت اینجانب عالیجناب شق القمر مخلوقات "جناب آقای  وغ وغ ساهاب" را با مسرت و افتخار بسیار خدمت شما بندگان مخلص و بی ارزش حق تبریک و تهنیت عرض می نمایم و در نا امیدی بسی امید است که این خبر موجبات وفور شادمانی در روحیه شما به مدت مدیدی شود. متاسفانه بدلیل کمبود امکانات اینجانب مراسم تدفین نخواهم داشت و مراسم ختم نیز در محل فوت برگزار می گردد. لازم به ذکر است مراسم ختم زنانه نیز به علت امکان ایجاد اختلال در مراسم از طرف خانم ها به دلیل بوی بد محل فوت بر گزار نمی گردد.! این بنده ی پر فایده و گرامی حق تعالی در کمال شجاعت این افتخار را دارم که بدون هیچگونه واهمه ای از عواقب آن وصیت نامه ی پر محتوا و کوبنده ی خود را که توسط یک سری افراد کاملا شریف که عجالتا به علت کمبود وقت آنها را " اراذل اوباش" می نامم در آ فتابه ی دستشویی خانه این مرحوم پیدا گردیده را در معرض دید همگان قرار دهم. امیدست این حرکت بشر دوستانه باعث شادی روح این مرحوم شود .

وصیت نامه 

 

بسمه تعالی

 

برادران ، خواهران ، پدران ، مادران ، دوستان ، دشمنان ، اقوامان و آشنایان ، نانوایی ها خیاط ها و بزازها..آشپز ها و نجارها ( با عرض پوزش به علت ذیق وقت و به علت اینکه جناب مستدام عزراییل پشت همین  در زیاد  معطل  نشوند  از  نام  بردن بقیه ی اصناف و مشاغل معذورم ) اینجانب " آقای وغ وغ ساهاب " در کمال  سلامتی روح و روان و جسم و در محلی امن که قبلا گفته شد این وصیت نامه را می نویسم . 

 

تقسیم اموال :

 

موبایلم : برسد به علی پسر خالم که از وقتی این موبایل "ساهاب" مرده رو خریدم پیش اون بود و من رنگشو ندیدم.

ساعتم : برسد به محمد داداشه پسر خالم که هفت بار ازم دزدیدش ولی باز از دستش در آوردم.

دو تا شلوار جینام : برسد به  اصغر شوهر خواهرم که شدیدا دچار فقر روحی و کمبود محبت شده و از خرید شلوار معذوره و نمی تونه در مجامع بین المللی حاضر بشه.

پیرهن قهوه ایم : برسد به داداشم به پاس اون اشتراک هایی اینترنتی که ازش دزدیم.که البته می دونین دزد که از دزد بزنه شاه دزده.

بلوز سفیدم : برسد به دختر خالم پروانه که قلبش مثل پروانه برای مردن من می تپید.چون قرار بود به زور زن من بشه و من واقعا درکش می کنم که از دست دادن نامزدی که اینقدر دوسش داشته باشی چقدر براش سخته.

دو جفت جورابم : مال بابام که بیچاره هیچوقت کفشاشو از پاش در نیاورد و به همین دلیل از رفتن به مجالس و مهمانی محروم بود.(البته این موضوع مسائل پشت پرده ای دارد که به دلیل مجهول ماندن قسمتی از آن و همچنین به دلیل عواقب بسیار خطرناکی که برای بابام در پی خواهد داشت از گفتن آن معذورم.)

کیف سامسونت سیاهم : برسد به کیوان پسر عمم که بیچاره دانشجوی دانشگاه آزاد ه و به دلیل هزینه ی بالا و خرج و مخارج زیادی که دانشگاه آزاد برای پسرها در جهت دوست دختر تور کردن رو دستشون می زاره و این پسر عمه ی ما هم از این قاعده مستثنی نیست و همچنین بدلیل اینکه کتاباشو تو کیف دوست دختراش نذاره که هی دم به ساعت مجبور بشه بره پیششون تو "بوفه" و کتاباشو ازشون بگیره .

 

در آخر تمام کتاب هایم را از قبیل داستانی ، درسی(چرت و پرت) علمی تخیلی و فلسفی تقدیم می کنم به روح پر فتوح دوست عزیزم جمشید که تا موقعی که در قید حیات بود از دسترسی به آنها باز ماند و در کفشان ماند.

 

در همینجا از کلیه لاشخور ها و کرکس هایی که در شادی همنوعان خود شریک نبوده اند و توشه ای بر اموال خود نیفزودند عذرخواهی می کنم و حلالیت می طلبم.امیدست با تلاش بیشتر از باقی بازماندگان اموال مورد علاقه خود را کش بروند.

 

در پایان دوباره تکرار می کنم که اینجانب آقای"وغ وغ ساهاب" این وصیت نامه را در کمال سلامتی روحی و مخصوصا جسمی دقایقی قبل از فوتم تنظیم کرده و در همان نزدیکی یعنی چند سانتیمتریم در آفتابه ی دستشویی می گذارم.

 

علت مرگ طبق نامه ی پزشک قانونی :

 

خودکشی بوسیله ی خوردن روغن روان گردان ( روغن کرچک )

 

 

میلاد ( bahmangan.persianblog )

  نظرات ()
۲۶۱- اُسکلا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٤

امسال قبل از اینکه بریم شمال ، یکی از دوستای دوستام پیشنهاد داد که بریم ویلاشون تو اُسکلا و بعد از اونجا بریم شمال ( چون از اونجا تا شمال ، یک ساعت و نیم راهه ) . ما هم دعوتشو قبول کردیم و راه افتادیم به سمت اُسکلا . این دِه تقریبا ۲۰ کیلومتر بالای تونل کندوانه و زادگاه ناطق نوریه . درواقع اگه بخوایم اسم درستشو بگیم ، باید بگیم ناطق اُسکلایی نوری . خودش هم پنجشنبه و جمعه با خانواده اومد اونجا . ویلاش دقیقا چسبیده به قبرستون اُسکلا .  تو این دِه هیچ مغازه یا نون وایی وجود نداره  و ما تمام وسایلی که مورد نیازمون بود ، از تهران خریدیم و بردیم . نزدیکترین مغازه ای که وجود داشت ، ۲ تا ده پایین تر ، کنار ده یوش ( زادگاه نیما یوشیج ) بود . 

ما همه ی این مشکلاتو به جون خریده بودیم که بتونیم یه چند روزی از دود و آلودگی دور باشیم . و خوشبختانه به هدفمون هم رسیدیم ، چون اونجا اینقدر هوا صاف و پاک بود که وقتی نفس میکشیدی ، احساس میکردی تمام نایژه هات دارن ازت تشکر میکنن . من تو این بیست و دو سالی که از زندگیم میگذره ، تا حالا شب رو به معنای واقعی درک نکرده بودم . اونجا وقتی هوا تاریک میشد ، دیگه هیچ صدایی از هیچ کجای ده نمیشنیدی ، حتی یه دونه چراغ هم روشن نبود ( به جز چراغای ویلای ما و ۲ تا چراغی که وسط ده کار گذاشته بودند ) . آسمون اونجا مشکی مشکی بود ، طوری که همه ی ستاره هایی که تا حالا تو کتابا خونده بودیمو تونستم ببینم ( ستاره ی شمال ، خوشه ی پروین ، W ) .

ما هر شب ، حدودا نزدیکای ساعت یک که میشد ، پتوها و پشتی هامونو برمیداشتیمو میرفتیم تو ایوون ، تا هم از سکوت اونجا لذت ببریم و هم از هوای صافش . معمولا اسماعیل ( یکی از دوستام ) خیلی آروم شروع میکرد به زمزمه کردن یکی از شعرای شجریان و همه ی بچه ها میرفتن تو حس . آخرین شبی که اونجا بودیم ، مثل همیشه بساطمونو آوردیم تو ایوون و شروع کردیم به استفاده کردن از طبیعت . اسماعیل هم واسمون میخوند ، وقتی خوندنش تموم شد ، تقریبا همه ی بچه ها به حالت نیمه خواب بودن . نمیدونم چرا این فکر به ذهنم رسید که ...

با شتاب پتو رو زدم کنار و با صدای تقریبا بلندی گفتم : وااااای رُتیل . بعد از جایی که خوابیده بودم پریدم بالا و به طرف مخالف فرار کردم . با این عکس العمل من ، اسماعیل هم پتوشو زد کنار و همراه من شروع کرد به دویدن ، داوود هم سریع بلند شد و به طرف چراغ دوید تا روشنش کنه ، وحید که هاج و واج مونده بود ، از ایوون پرید پایین و منتظر بود ببینه چی میشه ، داداش وحید ( فرید ) هم با اون هیکل غول مانندش از جاش بلند شد و شروع کرد به گشتن دنبال رتیل ، دوست داداش وحید ( یا همون صاحب ویلا ) هم رفت کمک فرید تا رتیلو پیدا کنن . همینطور که داشتن میگشتن ، گفتم : بچه ها جون ، بی ادبیه ، با عرض شرمندگی من دستشویی داشتم ، دلم نیومد شمارو بیدار نکنم ، حالا دیگه میتونین بخوابین ، بعد در حالی که قاه قاه میخندیدم ، به طرف دستشویی حرکت کردم  . از اونجایی که دستشوییشون بیرون از ساختمان بود ، وقتی اومدم بیرون ، دیدم بچه ها همه ی پتو ها و پشتی هارو بردن تو و در رو هم قفل کردن  . تازه یه نوار هم گذاشتن ، و دارن باهاش میرقصن . یکمی فکر کردم و بعد رفتم کنتور برقو زدم  . تمام چراغا و صد البته ضبط خاموش شد . چند ثانیه ای نگذشته بود که صاحب ویلا که اونم اسمش حمید بود ، اومد گفت : چیزایی که تو یخچاله از بین میره ، منم گفتم : اونش دیگه به من ربطی نداره . 

حالا باید فکر گرم کردن خودمو میکردم ، یه گاز پیکنیکی خیلی کوچیک تو حیاط توجهمو جلب کرد ، سریع رفتم به طرفش و آوردمش تو ایوون ، حالا مشکل اینجا بود که چه جوری روشنش کنم . یادم افتاد که کبریت کنار منقله ، سریع رفتم کبریتارو آوردم ولی از بد شانسی من ، فقط یه دونه توش بود و اون یه دونه هم به اندازه ی کافی گوگرد نداشت . یکم بیشتر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که شاید هنوز ذغالایی که تو منقل بوده روشنه ، دوباره رفتم به طرف منقل و دیدم حدسم درست بوده ، اون یه ذره گوگردی که به چوب کبریت بود رو چسبوندم به ذغال روشن ، و بالاخره کبریت روشن شد . سریع رفتم گاز پیکنیکی رو روشن کردم و نشستم کنارش . یه ۵ دقیقه ای که گذشت یهو به این فکر افتادم که نکنه این گازش تموم بشه ، واسه ی همین رفتم یه چند تا ذغال آوردم گذاشتم رو پیکنیکی که اگه احیانا گاز تموم شد ، یه آتیش درست و حسابی راه بندازم . ولی چون میخواستم جلب توجه کنم و به دوستام بفهمونم که سردم نیست ، به محض اینکه ذغالا روشن شد ، بقیه ی ذغالارو هم آوردم و به مقدار خیلی زیادی روشون نفت ریختم و روشنشون کردم  . با این کارم ، همه ی دوستام اومدن کنار پنجره که ببینن این نور مال چیه . و وقتی دیدن که من نه تنها سردم نیست ،  از اونایی هم که تو اتاقن گرمترم ، درو باز کردن . جالب اینجا بود که تو این مدتی که بیرون بودم ، حتی یک بار هم نگفتم درو باز کنین . فقط وقتی کنتور برقو زدیم ، دیدم همه ی بچه ها دارن بهم میخندن ، گفتم : چی شده ، گفتن برو تو آینه یه نگاه به خودت بنداز ، وقتی رفتم خودمو دیدم ، دیدم صورتمو دوده گرفته و مثل عمو نوروز شدم . ولی به خندیدن اون چند دقیقه ی اولش می ارزید .

پ.ن۱ : عکس این قسمتو بعدا میذارم 

  نظرات ()
۲۶۰- این پنجشنبه با خودم نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٤

بالاخره انتظارها به سر رسید و من دوباره اومدم در فاصله ی ۵ کیلومتری عشقم  . این بار سفرم یکم طولانی شد . آخه چون خیلی خوش می گذشت ، دلمون نمیومد برگردیم  . اینقدر موندیم که دلمون هوای اصفهانیآ رو کرده بود ( چه برسه به خونواده ها و مخصوصا رومینای عزیزم . درسته که خیلی وقته ندیدمش ولی همین که بدونم فاصله مون مسافتی نیست ، خیالم راحته ) . علت دیگه ای که سفرمون طولانی شد این بود که به چند جای مختلف سفر کردیم .

از اول تابستون خالم بهم غر میزد که یه چند روزی رو باید بیای خونمون بمونی ، منم هی مینداختم عقب ( آخه ترم تابستونه داشتم ) . تا اینکه تصمیم گرفتم چند روز قبل از سفرمون ، زودتر از دوستام راه بیافتم برم تهران و چند روزی رو اونجا پیش خالم بمونم و بعد به دوستام ملحق بشم تا با هم بریم شمال . ولی دقیقا روز آخر کلاسا ، استادمون گفت واسه ی تحویل پروژه باید همه ی اعضای گروه حضور داشته باشند . منم مجبور شدم صبر کنم تا پروژه رو تحویل بدیم ، بعد راه بیافتم واسه ی تهران .

این قضیه باعث شد که من به جای ۳-۴ روز تهران موندن ، فقط یک روز تهران بمونم . البته راضی کردن خالم خیلی سخت بود ، و در این امر از مامانم کمک گرفتم وگرنه شمال رفتمنم کنسل میشد و مجبور بودم تو تهران با اون آب و هوای کزائیش بمونم . حالا همه ی اینا به یه طرف ، قرار گذاشتن با مهسا ( باربی ) هم یه طرف . فقط مونده بود به خالم بگم که من میخوام عصر به بعد برم واسه ی خودم بگردم . احتمالا میزد ناقصم میکرد . از صبح که رسیدم خونه ی خالم ، دنبال یه راه حل بودم که چه شکلی راضیش کنم . تا اینکه به یکی از دوستام SMS زدم و گفتم که یه زنگ به من بزنه . اونم سر ساعت ۶ بعد از ظهر زنگ زد به گوشیم و من به بهونه ی آنتن ندادن رفتم تو حیاط و زنگ زدم به مهسا . اونجا باهاش ساعت ۸ میدون ونک زیر تلویزیون قرار گذاشتم . بعد با چهره ی خیلی ناراحت اومدم پیش خالم و گفتم : خاله جون منو ببخش ولی ۲ تا از کتابای درسی یکی از دوستای دانشگاهیم پیش من بوده که بهش قول دادم وقتی اومدم تهران ، حتما برسونم به دستش . خالم گفت اشکالی نداره ، کاراتو بکن تا با هم بریم کتابارو بهش بدیم  . منم اعتماد به نفسمو حفظ کردمو گفتم : خاله جون ، این ساعت روز تو تهران  ماشین بیرون آوردن ، دیوانگی محضه ، اعصابتونم خرد میشه ، شما تا دارین استراحت میکنین من زود برمیگردم  . خدارو شکر کلکم گرفت و در کمال ناباوری ، خالم راضی شد . من یه ۵ دقیقه ای زودتر سر قرار حاضر شدم و تصمیم گرفتم که واسه ی خنده هم که شده یکم سر به سر مهسا و پریسا بذارم . این بود که اون دور و بر شروع کردم دنبال یه افغانی گشتن که تقریبا هم سن و سال خودم باشه ، تا وقتی مهسا و پریسا اومدن ، اونو بفرستم جلو تا خودشو به جای من غالب کنه . خوشبختانه یه افغانی با حال پیدا کردم و قضیه رو واسش تعریف کردم ، اونم قبول کرد . دلیل انتخاب یه افغانی این بود که من تو بلاگم خیلی از افغانی ها حرف زدم و مطمئن بودم که مهسا و پریسا کمتر شک میکنن  . خلاصه ۸:۵ دقیقه شد نیومدن ۸:۱۰ دقیقه شد نیومدن ۸:۱۵ دقیقه شد نیومدن ۸:۲۰ دقیقه شد نیومدن ، حالا این افغانیه هم هی نق میزد که تا الآن ۲۰۰۰ تومن کاسبی کرده بودم و از این حرفا . منم خسته شدم و بهش گفتم اگه تا ۵ دقیقه ی دیگه نیومدن ، برو . و متاسفانه افغانیه ۸:۲۵ دقیقه رفت  . اگه میموند خیلی باحال میشد ، با مهسا و پریسا حسابی میخندیدیم  .

بالاخره بعد از نیم ساعت تاخیر ، دیدم اومدن . دیگه بقیه ی ماجرا رو هم مهسا تو بلاگش تعریف کرده ، میتونی اونجا بخونی . راستی ، من همینجا از مهسای عزیز تشکر میکنم که به خاطر من با اون حالش پاشد اومد کافی شاپ . من احساس کردم که یکم خسته ست ولی نمیدونستم که مریضه وگرنه بیشتر مزاحمش میشدم  .  

پ.ن۱ : من اعتراف میکنم که قسمت پی نوشت رو از شقایق ( شکلات فرانسوی ) یاد گرفتم ، و از این به بعد ازش استفاده میکنم ، آخه به آدم این امکانو میده که در یه لحظه چند تا موضوع بی ربط رو یه جا بیاره

پ.ن۲عکسایی که من تو بلاگم میذارم ، همشونو از رو اینترنت پیدا میکنم و هیچ کدومشون مال من یا اشیاء متعلق به من نیست ، اگه احیانا عکسی از من یا وسایلم باشه ، حتما میگم

پ.ن۳ : ممنون از تنها بی تو و میترا ی عزیز که منبع یادداشت ۲۵۸ رو به من یادآوری کردن

  نظرات ()
۲۵۹- مسافرت نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٤

وسایلمون زیاده :-)

رومینا جون ، با اجازت من دارم میرم شمال  ، قول میدم زود برگردم . نکات ایمنی یادت نره .

خطاب به دوستان وبلاگیم : از اینکه این مدت نیستم و نمیتونم یادداشتاتون رو بخونم ، واقعا متاسفم  ولی قول میدم وقتی برگشتم ، جبران کنم .

  نظرات ()
۲۵۸- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤

اولین چیزی که توجه را جلب می‌کرد ، عینک آفتابی زن بود و بعد ، کیسه‌های پلاستیکی که پیدا بود از فرط خستگی آنها را پیش پایش بر زمین گذاشته است . بنابراین هر دو دستش آزاد بود و می‌توانست با ایما و اشاره از من درخواست کند که بایستم و تا هر جایی که می‌توانم او را برسانم . درست بعد از بریدگی اتوبان جهان کودک ، به سمت مدرس ایستاده بود و توقف کردن در مسیری که ماشین‌ها با سرعت و بدون دید می آمدند ، خالی از خطر نبود . ولی ایستادم ، فلاشر را روشن کردم ، بر روی صندلی سمت شاگرد خم شدم و در را برایش باز کردم تا بارهایش را که اکنون از روی زمین برداشته بود ، اول داخل ماشین بگذارد و بعد خودش سوار شود. سوار که شد ، شروع کرد به گرم و صمیمانه حال و احوال کردن و بعد شکایت از زمانه و روزگار و مردمی که حاضر نیستند یک زن سی ساله را صرفا به خاطر انسانیت سوار کنند. البته قسمت مربوط به سنش را راست نمی‌گفت. با حذف رنگ و روغن‌هایی که به خودش مالیده بود ، حداقل چهل سال را داشت.
گفتم : من تا سر ظفر می‌تونم خدمت شما باشم . اونجا بهتر ماشین گیرتون میآد.
گفت : ممنونم . همین مقدار هم غنیمته . به خصوص که فرصتیه برای گپ و گفت صمیمانه.
گفتم : بله؟
گفت : بعله . دوستان بهم می‌گن تو که امکانشو داری چرا ماشین نمی‌خری؟ می‌گم خوب در طول هفته که ماشین و راننده دانشگاه هست . این یه روز هم که به بهانه خرید می‌تونم با مردم دمخور باشم ، چرا از دست بدم ؟ کسی که جامعه‌شناسی درس می ‌ده باید تو مردم باشه ، با مردم حشر و نشر داشته باشه ، با مردم زندگی کنه.
حالا که به خاطر اشتغالات درسی این توفیق کمتر نصیبم می‌شه، چرا همین مقدارشو از خودم مضایقه کنم ؟ می‌دونین ؟ آخه من موقع رفتن که دستم خالیه ، با اتوبوس می‌رم. توی اتوبوس می‌گردم دنبال سوژه‌های اجتماعی ، آدمای پیر، فقیر، بلادیده ، زخم‌خورده ، ستم‌کشیده و پیش اونها می‌نشینم و سر حرف رو باز می‌کنم و وقتی اونها سفره دلشون رو پهن می‌کنن ، تازه آدم می‌فهمه که چقدر از مرحله پرته. من با همون یه نصفه روز برای تمام هفته‌ام انرژی می‌گیرم...
داشتیم می‌رسیدیم به سر ظفر و زن همچنان حرف می‌زد. ناگزیر شدم حرفش را قطع کنم و بگویم : خب . این هم سر ظفر . امیدوارم که سریع ماشین گیرتون بیاد.
گفت : شرمنده‌ام که مزاحمتون شدم ؛ ولی کاش میتونستین منو تا پل صدر ببرین . اگر دیرتون نشده ، خواهش می‌کنم که چند دقیقه وقتتون رو به خاطر من حروم کنین ، منو که زیر پل بذارین ، می‌تونین از شریعتی برگردین تو ظفر .
درمانده گفتم : بسیار خوب.
پرسید : شما دفتر کارتون تو ظفره؟
گفتم : بعله.
گفت : یادتون باشه آدرستون رو بدید یه فرصتی خدمت برسم تا در یک فضای راحت‌تری با هم اختلاط کنیم . این‌طوری خیلی رسمیه .
گفتم : شما کدوم دانشگاه تشریف دارین.
گفت : دانشگاه آزاد ، شعبه شمال غرب . البته می‌دونین کدوم دانشگاه ، برای من مهم نیست. برای من مهم ارتباط با دانشجوئه.
گفتم : با سی سال سن شما باید زود استاد شده باشین .
گفت : بعله خوب . من عمده تحصیلاتم رو جهشی انجام دادم . بعد هم وقتی فوقم رو گرفتم تو همون دانشگاه مشغول تدریس شدم .
نگه داشتم و گفتم : خب ، این هم پل صدر، موفق باشید .
با لحنی التماس‌آمیز گفت : شما که این‌ همه بزرگواری کردید ، خونه من دو تا کوچه بالاتره . اکرام رو به اتمام برسونین که من برای این فاصله کوتاه ، ماشین نگیرم . خواهش میکنم.
ناگزیر از زیر پل به سمت چپ پیچیدم و وارد خیابان شریعتی شدم.
گفت : تا عمر دارم لطفتونو فراموش نمی‌کنم. امیدوارم به زودی جبران کنم.
و ادامه داد : راستش یه مطلبو از اول که سوار شدم می‌خواستم بهتون بگم ، ولی تردید کردم . حالا که می‌بینم آدم باشخصیتی هستین و سوءتعبیر نمی‌کنین ، بهتون می‌گم .
گفتم : لطف می‌کنین . بفرمایین .
گفت : امروز بعد از این‌که خریدم رو انجام دادم ، آمدم پای صندوق ـ لطفا بپیچین سمت راست ـ کیف پولم همراهم بود . کلی هم توش پول و تراول‌چک بود . آخه صبح حقوقم رو از بانک گرفته بودم . فاکتور صندوق رو پرداخت کردم و از فروشگاه آمدم بیرون . لطفا سمت چپ... .
گفتم : بقیه‌شو بلدم .
با تعجب پرسید: بقیه چی‌رو، آدرسو ؟
گفتم : هم بقیه آدرسو، هم بقیه قصه‌رو . می‌خواستین سوار ماشین بشین و دربستی بگیرین که دیدین کیف پولتون نیست .
زدم روی ترمز و گفتم : خب ، خونه‌تون همین‌جاست دیگه ؟
گفت : بله و در ماشین را باز کرد .
گفتم : الان هم هیچی پول تو خونه ندارین . می‌خواین چهار، پنج هزار تومن بهتون بدم ؟
سکوت کرد.
گفتم : ببخشید . اسم شما چیه ؟
گفت : نوشین .
گفتم: ولی انگار دفعه قبل اسم شما ناهید بود ، نبود ؟
جا خورد. گفت : دفعه قبل ؟ و دستش رفت طرف بار و بندیلش که زودتر بردارد و پیاده شود.
گفتم : بنشین باهات کار دارم .
و پایم را بر پدال گاز فشردم . آنچنان که پاترول سنگین با صدای وحشتناکی از جا کنده شد ، در نیمه‌باز به سمت زن هجوم آورد و زن وحشت‌زده خود را به داخل ماشین کشید تا دست و پایش لای در نماند .
تلاش نکرد برای باز کردن مجدد در، اما با جیغ خفه‌ای گفت : نگه دار . می‌خوام پیاده شم .
گفتم : صبر کن . پیاده می‌شی .
گفت : چی می‌خوای از جونم ؟
گفتم : فقط جواب یکی‌ ـ دو تا سؤال . همین .
گفت : بعدش می‌ذاری پیاده شم ؟
گفتم : چراکه نه . نگرت دارم واسه چی؟ کاری باهات ندارم .
گفت : پس زود باش .
پیچیدم داخل اتوبان و گفتم : حدود یک سال پیش ، همین‌جایی که سوار شدی ، ایستاده بودی ، با همین مقدار بار و بندیل . دست بلند کردی و منم سوارت کردم . البته اون موقع ماشینم پاترول نبود ، پژو بود . شاید به همین دلیل هم امروز به جا نیاوردی .
گفت : اشتباه می‌کنین . من نبودم .
گفتم : تو که هر روز سوار یه ماشین می‌شی ممکنه اشتباه کنی ، ولی من که سال تا سال کسی رو سوار نمیکنم ، آدما بهتر یادم می‌مونن .
گفت : شما دارین به من توهین می‌کنین .
گفتم : ممکنه بعدا بکنم ، ولی هنوز نکردم .
و ادامه دادم : سوار ماشین شدی و همین حرف‌های امروز رو با همین آب و تاب تعریف کردی . اون روز هم من قصد داشتم تو رو تا یه جایی که تو مسیرمه برسونم ، ولی مثل امروز آن‌قدر خواهش و تمنا کردی و چشم و ابرو آمدی تا منو به همین کوچه آناهیتای شرقی کشوندی .
گفت : تو این محل ممکنه...
گفتم : جلوی یه خونه‌ای پیاده شدی ولی وقتی من رفتم کلید رو به در سه تا خونه اون‌طرف‌تر انداختی .
با دلهره گفت : پس شما خونه ما رو...
گفتم : اون روز تاپ قرمز پوشیده بودی با استرچ مشکی . سوار که شدی ، دکمه‌های مانتوتم باز کردی و گفتی که از بدن‌سازی می‌آی . کافیه یا بازم نشونی بدم ؟
با اضطراب گفت : خب ، حالا سؤالاتونو بپرسین .
گفتم : کسی که یه همچین خریدی می‌کنه ـ و اشاره کردم به بسته‌های پیش پایش ـ لَنگ چهار، پنج هزار تومن نیست . این قیافه و دک‌وپز هم با تکدی و تلکه جور در نمی‌آد . قصه چیه ؟
گفت : تکدی نیست . تلکه هم نیست . اون دفعه با عزت از شما قرض خواستم ، شما هم با رغبت دادین . همچنان‌که این دفعه هم رغبتی نداشتین و ندادین .
گفتم : خب ، قرض اون‌ دفعه چی شد ؟
در کیفش را باز کرد و گفت : همین الان بهتون می‌دم .
و پنج هزار تومان از کیفش درآورد.
گفتم : تو که پول نداشتی ؟
گفت : حالاشم ندارم . این یه پس‌انداز برای روز مباداست .
پول را نگرفتم . گذاشت روی داشبورد و گفت : منو برگردونین خونه و تمومش کنین .
گفتم : چی رو تموم کنیم ، تازه شروع شده . اگر نگی قصه چیه ، می‌آم تو محل و از در و همسایه‌ها می‌پرسم .
ترسیده گفت : شما پولتو می‌خواستی که گرفتی .
گفتم : پولمو نمی‌خواستم و نگرفتم . مطمئن باش تا واقعیتو نگی ، ولت نمی‌کنم بری.
گفت : آخه شکستن من چه نفعی به حال شما داره ؟
گفتم : من به دنبال شکستن تو نیستم . واقعیت رو می‌خوام بدونم .
گفت : به چه درد شما می‌خوره ؟ این‌همه اصرار واسه چیه ؟
گفتم : دلیلشو بعدا بهت می‌گم ، بعد از این‌که حرفهاتو زدی .
گفت : خلاصه‌اش اینه که من کلفت اون خونه‌ای هستم که دیدی . هفته‌ای یه روز می‌رم واسه خانوم خرید می‌کنم . همون روزی که ایشون هم دانشگاه کلاس داره . لباس های خانومو می‌پوشم . از حماقت و ولع مردها استفاده می‌کنم ، رفت‌وآمدم مجانی تموم می‌شه ؛ ولی پول کرایه رو از خانم می‌گیرم. اگه مردا به طمع بیفتن که عموما می‌افتن ، چند هزار تومن هم کاسب میشم . کل قصه همینه.
گفتم : عینکتو بردار .
وحشتزده گفت : واسه چی ؟
گفتم : می‌خوام چشماتو ببینم .
با ترس و لرز عینکش را برداشت و در مواجهه با نگاه من ، چشمهایش را به زیر انداخت .
چشمهایش استیصال و بیچارگی بچه‌ای را داشت که زرنگی کودکانه‌اش لو رفته باشد .
گفتم : خوب فهمیدی که باید عینک آفتابی بزنی ، چون چشم‌ها معمولا آدم رو لو می‌دن .
دوباره عینک را به چشم گذاشت و گفت : حالا دیگه برگردیم .
گفتم : اون حرف‌های قشنگو از کجا یاد گرفتی؟!
گفت : از لابه‌لای حرف های خانوم با شاگرداشون .
گفتم : فکر می‌کنی تا کی می‌شه این‌طوری پول درآورد ؟
گفت : تا همیشه . تو یه مرد پیدا کن که مرد باشه ، اونوقت من می‌گم نمی‌شه .
گفتم : یعنی اگه من مرد بودم باید سوارت نکنم ؟ با اون بار و بندیل و اصرار و التماس ؟
گفت : سوار کردن یه چیزه ، ولی اون پول آخرو مردا از سر طمعشون می‌دن . فکر می‌کنن بذریه که بعدا محصولشو درو می‌کنن . با همون یه شماره تلفن الکی که بهشون می‌دم .
گفتم : من که دفعه قبل ازت شماره تلفن نگرفتم و بهت پول دادم . اونو به حساب چی گذاشتی .
گفت : حماقت . البته دور از جون شما .
گفتم : هیچ فکر کردی که ممکنه دو بار با یه آدم روبه‌رو بشی ؟ مثل امروز ؟
گفت : هر مردی رو تا صد بار می‌شه خر کرد . شمرده‌ام که می‌گم .
گفتم : شوهر نداری ؟
گفت : چرا . اونم یه بی‌غیرتیه مثل بقیه مردا . تشویقم می‌کنه وقتی این پولارو می‌برم خونه .
گفتم : نمی‌ترسی یه وقت بلایی سرت بیاد ؟
گفت : کم بلا سرم نیومده ؛ ولی کسی که پا به این راه می‌گذاره ، باید پیه همه‌چی رو به تنش بماله .
گفتم : همه چی رو از دست بده که چی به دست بیاره ؟
گفت : می‌خوای موعظه کنی ؟
گفتم : بی‌خیال. بگذریم . الان می‌رسیم در خونه و خداحافظ .
گفت: ولی سؤال منو جواب ندادین . واسه چی می‌خواستین قصه منو بدونین ؟
گفتم : واسه این‌که منم همکار شمام . یا بهتره بگم همکار رئیس شما .
وحشتزده گفت : یعنی جامعه‌شناسی درس می‌دین ؟
گفتم : یه همچین چیزایی .
نزدیک بود قالب تهی کند . بی‌جوهری در صدا پرسید : همون دانشگاه ؟
گفتم : نه ، یک دانشگاه دولتی .
دوباره رسیدیم به کوچه آناهیتای شرقی و من گفتم : خب ، حالا می‌تونی پیاده شی . پولتم بردار.
پول را بدون تعارف برداشت و در کیف گذاشت . در را باز کرد و موقع پیاده شدن گفت : همیشه آدم‌ها رو بازی داده‌ام ، ولی این بار احساس می‌کنم بازی خورده‌ام .
گفتم : چه بازی‌ای ؟ قصه زندگیتو تعریف کردی .
پیاده شد . در را بست و گفت : درست مثل این‌که یهو متوجه بشی که جلوی دوربین مخفی بودی .
گفتم : پس لطفا اون موبایل منو بده .
گفت : موبایل؟!
گفتم : تو جیب سمت راستته .
موبایل را از جیبش درآورد و به سمت من دراز کرد : ببخشید ، ترک عادت سخته .
گفتم : فکر نکردی که خونه‌تو بلدم و می‌آم سراغت ؟
گفت : البته بلد نیستی . چون اون خونه‌ای که فکر کردی من کلید انداختم ، رد گم‌کنی بود . حواسم بود که تو آینه‌ات ردّمو داری .
گفتم : پس بازی رو من خوردم نه تو .
گفت : ولی ازت خوشم اومده . یه شماره تلفن بهت می‌دم اگه خواستی زنگ بزن .
گفتم : طالب نیستم . چیزی که میخواستم بهش رسیدم .
گفت : ضمنا اون حرفمو پس می‌گیریم که گفتم ؛ هر مردی رو تا صد بار می‌شه خر کرد ، بعضی از مردها رو نمی‌شه .
گفتم : مسئله اینه که تو مرد ندیدی . یا اونهایی که دیدی ، هیچ‌کدام مرد نبودن .

 سید مهدی شجاعی

  نظرات ()
۲۵۷- پررویی تا چه حد ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤

از این ترم ، واسه ی کامپیوترای دانشگاهمون تعریف کردن که اگه بدهی کاملا صفر بود ، فایلمون باز بشه ( یعنی اگه حتی ۲۰۰ تا تک تومنی هم بدهکار باشی ، واست کارت صادر نمیشه ) .

شهریه ی ترم تابستونم ۱۳۰ هزار تومن شده بود . و از اونجایی که من از این قانون خبر نداشتم ، ۱۰۰۰۰۰ تومن ریختم به حساب که ۳۰ هزار تومن بقیه شو ترم بعد بدم . وقتی فیش شهریه رو بردم تو دانشکده ( فنی ۲ ) که به شماره ی دانشجوییم واریز بشه ، دیدم مسئولای امور شهریه مونو عوض کردن و به جاش ۲ تا دختر آوردن . فیشمو دادم دست یکیشون ، تا وارد کامپیوتر کنه ، ولی چون کامپیوترا از شبکه قطع بود ، بهم گفت برم و ۲ ساعت دیگه بیآم تا وارد کنه . منم رفتم سر کلاس و بعد از کلاس دوباره اومدم امور شهریه تا فیشمو وارد کنه . رفتم طرف اونی که فیشو داده بودم بهش و گفتم : میخواستم شماره ی فیشمو وارد سیستم کنید . دختره گفت : وارد کردم . بعد فامیلیمو پرسید تا فیشو بهم نشون بده ، فامیلیمو که گفتم ، گفت : سید حمید ؟ با تعجب گفتم : بله ، آخه واسم جالب بود که تو این فرصت کوتاه اسم کوچیک منو حفظ شده . اونجا یادم افتاد به یکی از (((استادامون))) که از جلسه ی دوم به بعد ، بچه هارو به اسم و فامیل میشناسه .

تقریبا ۲-۳ هفته بعد وقتی دیدم که کارت ورود به جلسه واسم صادر نشده ، رفتم ۳۰ هزارتومن بقیه ی پول رو ریختم به حساب ، تا فایلم باز بشه . این بود که دوباره رفتم امور شهریه تا مبلغ فیش ، به شماره ی دانشجوییم واریز بشه . منتها این بار همون آقایی که قبلا تو امور شهریه بود ، پشت میز نشسته بود . فیشو دادم بهش تا وارد کامپیوتر کنه ، ولی چون شبکه قطع بود ، گفت ۲ ساعت دیگه برگردم تا وارد کنه . منم مثل دفعه ی قبل رفتم سر کلاس و بعد از کلاس اومدم تو امور شهریه تا فیشمو واریز کنم ؟  وقتی رفتم ، دیدم همون دختری که دفعه ی اول فیشو بهش داده بودم ، اونجاست . بهش گفتم : می خواستم ببینم فیشم واریز شده یا نه ؟  گفت : دوباره پول ریختین به حساب ؟  گفتم : بله . رفت سر فیشا و شروع کرد به گشتن ، من منتظر بودم که اسم و فامیلمو بپرسه ، ولی نپرسید  . با خودم گفتم عجب آدم با هوشیه ، چطوری اسم این همه مراجعه کننده رو حفظ میکنه . خلاصه تو این فکرا بودم که گفت : فیشتون اینجا نیست ، باید برین فنی ۱ . منــم تشکر کردم و داشتم مــیرفتم بیرون که یــهویی گفت : ببخشید !!  گفتم : بفرمایین . گفت : من شماره تونو از روی فیش برداشتم و زنگ زدم خونتون ، یه بار مادرتون گوشی رو برداشت ، یه بار خواهرتون ، یه بار هم پدرتون !!!!!!!!!!!!!!

همونطور که تو خط بالا می بینی ، من این شکلی ↑ شدم ، بعد می خواستم از ته دل بخندم ( مثل مهران غفوریان ) ، آخه معمولا تا این حد پررویی رو فقط تو فیلما دیده بودم ، باورم نمیشد که واقعیت داشته باشه . ولی اگه میخندیدم فکر میکرد خوب کاری کرده و باز تماس میگرفت . هرچند اگه باز هم تماس میگرفت ، من گوشی رو بر نمیداشتم ، چون تو خونه ، تنها کسی که به تلفن جواب نمیده منم ( چون اگه کسی باهام کار داشته باشه ، با موبایلم تماس میگیره ) . از یه جهت دیگه خوشحال بودم که شماره ی موبایلمو تو فیش ننوشته بودم ، وگرنه بیچاره بودم . اونجا بود که فهمیدم ، باهوش نبوده ، فقط اسم و شماره ی منو حفظ کرده . همه ی این فکرا ،در عرض چند صدم ثانیه از ذهنم گذشت ، بعد سعی کردم قیافمو این شکلی کنم  ، با یه لحن خیلی تندی گفتم : کاری داشتین ؟ گفت : کار خاصی که نه ، فقط میخواستم باهاتون صحبت کنم  . با لحن یکم تندتر گفتم : در چه مورد ؟؟؟ گفت : آخه ، آخه ... هیچی . گفتم : تلفن ما شماره میندازه ، لطفا دیگه مزاحم نشید . بیچاره سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت .

این اتفاق منو یاد چند تا خاطره در همین مورد انداخت که بعدا تعریف میکنم ، ولی هیچکدومشون به اندازه ی این ، پررو نبودن  .

بنده ی خدا نمیدونست که من توقعم تو انتخاب ، رفته بالا ( در واقع یکی رو انتخاب کردم که بعید میدونم ، کسی بتونه رو دستش بلند بشه ) .  

 

   

  نظرات ()
۲۵۶- پنجشنبه ها با دیگران نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٤

یادمه وقتی دبیرستان بودم دوست داشتم یا یک دختر چادری که آفتاب مهتاب ندیدس ، ازدواج کنم . وقتی پام به دانشگاه باز شد ، همه بهم گفتن زهی خیال باطل ! واسه همین نظرم عوض شد و با خودم گفتم چادری نبود ، نبود ولی اهل دوستی با پسر نباشه . وقتی سال اول تموم شد دیدم که یافت می نشود! این بار گفتم اگه دوستیش سالم باشه ایرادی نداره . سال سوم که شدم دیدم نه کجاست دوستی سالم! با خودم گفتم زن من قبل ازدواج هر غلطی کرده به خودش ربط داره ، مهم اینه که الان آدم خوبی باشه و به من وفا دار بمونه . الان که درسم تموم شده و وقت ازدواج رسیده دیگه هیچ توقعی ازهمسر آینده ام ندارم جز اینکه حداقل پنجشنبه شبها رو خونه باشه...

بادمجان (bademjan.persianblog )

اهل حمامم

اهل حمامم

پوستم مهتابی ست

چشم هایم آبی ست

پدرم دلاک است 

سر طاسی دارد

لنگ می اندازد

شامپو مصرف کرد

کله اش هی کف کرد

وسپس مویش ریخت

و چه اندازه سرش براق است

حرفه ام دلاکی ست

هدف من پاکی ست

می نشیند لب سکو آرام

یک نفر با احساس

و تصور کرده ، خوش پر و پاست

کودکی را دیدم

میدود در پی صابون و لگن

ای نهان در پس ِ در

خشک آوردم ، خشک

مشتری های عزیز 

لگن خاصره تان سالم باد

رخت ها را نکنید

آبمان بند آمد

دلاک طاس ( Dallak )

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه