حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۶۷- فلسطین نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤

شنبه ی هفته ی پیش ، مثل هفته های قبل ، راس ساعت ۸:۱۵ دقیقه دانشگاه بودم . دم در ورودی دانشگاه ، دیدم کسایی که بلوزای مارکدار پوشیدنو ، میگیرن . حتی یه بنده خدایی که نصف تک پوشش نارنجی بود و نصف دیگه ش مشکی بود رو گرفته بودن و ازش میپرسدن که این آرم چیه ؟  من از خودم پرسیدم ، دوباره کی میخواد بیاد تو دانشگاه که اینطوری گیر میدن .

از اونجایی که بلوز من نه مارک داشت و نه آستین کوتاه بود ، به راحتی از درب ورودی عبور کردم . البته اگه نصف آستین هم پوشیده بودم ، بهم گیر نمیدادن ، آخه تریپم مهندسی بود ( این موضوع برمیگرده به اون کارت پستالایی که من هر هفته واسه ی خودم میفرستم  ) . من به طرف دانشکده مون حرکت کردم و سر کلاسم حاضر شدم . تقریبا ساعت ۱۲:۳۰ بود که یکی از دوستام ( سپهر ) گفت : چه خبر از فنی ۱ ؟ 

گفتم : الآن تقریبا یک سالی میشه که پامو توش نذاشتم

سپهر گفت : منظورم همین الآن بود

گفتم : مگه چی شده ؟

گفت : فنی ۱ رو زدن درب داغون کردن ، برو از پنجره ببین چقدر دانشجو جلوش ایستاده

من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم ، سریع رفتم به طرف یکی از پنجره های فنی ۲ و از اونجا دیدم یه جمعیت عظیمی ایستادن جلو فنی ۱ . از سپهر پرسیدم : چی شده ؟

گفت : درب ورودی دخترا و پسرای فنی ۱ رو جدا کردن . دانشجو ها هم عصبانی شدن و همه ی شیشه های فنی ۱ رو شکستن .

متاسفانه چون تا ساعت ۱۶:۳۰ کلاس داشتم ، زودتر از اون نمیتونستم برم ببینم که چی شده . ولی وقتی کلاسام تموم شد ، سریع رفتم به طرف فنی ۱ . چیزایی که میدیدم باورم نمیشد

همه ی شیشه ها رو شکسته بودن ، تمام تخته پاک کنا توی محوطه ی بیرون دانشکده پخش بود ، معلوم بود که بیشتر شیشه ها رو با تخته پاک کن شکستن ، ۳-۴ تا صندلی هم تو ی محوطه دیده میشد که دورش پر از خورده شیشه بود . در نظر بگیر ، اون صحنه ای که صندلی رو از تو شیشه ی طبقه ی سوم پرت کردن پایین  ، حتما خیلی با حال بوده . یه صحنه ی خیلی جالبی که دیدم ، کولر هایی بود که از طبقه های بالا انداخته بودن پایین . احتمالا چون دیدن که دانشکده فن کوئل داره ، گفتن دیگه کولر به دردشون نمیخوره  . اینا صحنه های خارج از دانشکده بود . ولی صحنه های داخل دانشکده ، خیلی افتضاح تر بود ، تمام سقفهای کاذب رو شکسته بودن ، شیشه های گروه کامپیوترو شکسته بودن و مدارکشو پاره کرده بودن و ریخته بودن بیرون  . بچه ها حتی به آب سرد کنا هم رحم نکرده بودن و همه رو کنده بودن و یه ۱۰ متری اون طرفتر انداخته بودن . کندن آب سردکنا باعث شده بود که لوله های آب بپکه  ، واسه ی همین کنار هر آب سردکن ، یه فواره هم درست شده بود . بیشتر تخته سیاه ها کج بودن . اگه بخوام تو یک کلمه دانشکده رو توصیف کنم ، باید بگم : فلسطین .

اگه این صحنه هارو با چشم خودم ندیده بودم ، عمرا باور نمیکردم . حالا باز خوبه عکساش هست که بتونم بهشون استناد کنم ، وگرنه مطمئنا تو هم باورت نمیشد . البته خبر گذاری مهر ، حرفای منو تصدیق میکنه ولی شنیدن کی بود مانند دیدن . من نمیدونم این امیری ( رئیس دانشگاه ) با چه رویی ، اینارو تکذیب میکنه . اگه تو این۵-۶ هزار تا دانشجویی که اونجا جمع بودن ، فقط ۱۰۰۰ تاشون موبایل دوربین دار داشتن ، و فقط ۵۰۰ تاشون اقدام به عکاسی کرده باشن و هرکدوم فقط ۵ تا عکس گرفته باشن ، الآن ۲۵۰۰ تا عکس هست که بشه حرفای امیری رو کشک دونست  ( قابل توجه دوستانی که اطلاع ندارن ، باید بگم که جمعیت دانشگاه ما ۳۲ هزار نفره که جمعیت ۵-۶ هزار نفر ، به راحتی ظرف ۱۵ دقیقه کنار هم جمع میشن )

فردای اون روز ( یعنی یکشنبه ی هفته ی پیش ) وقتی وارد دانشگاه شدم ، تو بُرد کنار حراست ، آدرس این وبلاگو دیدم ، که پایینش نوشته بود " مشاهده ی اعتراضات دانشجویان " ، واقعا خیلی جرات میخواد که تو یه همچین بردی ، یه همچین اعلامیه ای بزنی . یه چیز دیگه اینکه همه چی به روال عادی خودش برگشته بود ، یعنی دیگه به آستین کوتاه ها و لباسای مارکدار گیر نمیدادن ، همینطور درب ورودی دخترا و پسرا یکی شده بود ، ولی از اون جالبتر اینکه همه ی شیشه ها عوض شده بود ، کولرها سالم سرجاشون بودن ، سقفا ترمیم شده بودن ، تخته سیاه ها سرجاشون بود ، یعنی شب قبلش به حالت آماده باش کامل بودن  .

این کار ِ بچه های فنی باعث شد که بقیه ی دانشکده های دیگه مثل : دانشکده ی علوم پزشکی ، هنر و ادبیات هم  فیض ببرن .  

چون تو دانشکده ی ما هیچ دختری نیست ، احتمالا اگه همینطور پیش میرفت ، درب ورودی پسرا رو با مردا جدا میکردن  .

پ.ن۱ : عکس آرمان ( یادداشت ۲۶۴ )

پ.ن۲ : عکس اسکلا ( یادداشت ۲۶۱ )     

  نظرات ()
۲۶۶- یک سال دیگه ، یک تولد دیگه نویسنده: حمید و ... - جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤

Happy birthday to me

خوب اینکه آدم برای وبلاگی کامنت نده معنیش این نیست که مطالبشو نمی خونه ... و از اونجایی که من عادت دارم چند روز زودتر تولد دوستان رو بهشون تبریک بگم چون همیشه دلم می خواهد اولین نفر باشم که تبریک تولد می گه ... پس تولدت مبارک .. تولد ۵ روز دیگتون مبارک .. انشالله تولد ۱۰۰ سالگیتو با رومینا جون جشن بگیری ... اولین جمله تو طالع بینی هندی در مورد مرد متولد مهر :‌ ( از ویژگی های مرد متولد مهر می توان انصاف - متعادل - زن پرست - خوش سلیقه و گاهی تنبل و بی اعتنا نسبت به زندگی را نام برد )‌ در مورد زن پرست و خوش سلیقه که هممون موافقیم در مورد تنبلیت رومینا جون باید نظر بده ( چشمک مبذول بدارید !!!!‌)‌

امسال اولین سالی بود که یه نفر که اصلا نمی شناختمش به اسم گلبرگ  ، ۵ روز مونده به تولدم ، بهم تبریک گفت و منو فوق العاده سورپرایز کرد . ولی متاسفانه هیچ ایمیل یا آدرسی نذاشته بود که من ازش تشکر کنم ، منم به رسم ادب ، اینجا ازش تشکر میکنم که یاد من بوده .

مهسای عزیز ( باربی ) دومین نفری بود که تولدمو تبریک گفت و ۲ تا کارت تبریک خیلی قشنگ واسم فرستاده که واقعا جالب و دیدنیه . به علت اینکه همیشه عدد ۱و ۲ و۳ پشت سر هم هستن ، سومین نفری که بهم تبریک گفت و کارت خنده داری واسم فرستاد پریسا ( الدورادو )بود .

 البته دوستای دیگه ( ممل ، غزال ، فائزه ، آناهیتا ، سمیرا ) هم لطف کردن و قبل از اینکه ۲۲ مهر بیآد ، تولدمو تبریک گفتن . از همشون تشکر میکنم و از همین جا تمام آرزوهای خوبی که واسه ی من و رومینای عزیزم کردن ، متقابلا واسه ی خودشون میکنم ( جمله رو داری ؟؟ آخر ادبیاته  ) .

پ.ن۱ : دلیل اینکه یکم زمان آپ کردنم طولانی شد این بود که هنوز در کف دیدار معشوق بودم

پ.ن۲ : خواهر بزرگم ( رجوع شود به یادداشت شماره ی ۸۰ ) هم امروز غافلگیرم کرد و واسه ی اولین بار بهم زنگ زد و تولدمو تبریک گفت

  نظرات ()
۲۶۵- یه خبر خوب نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٤

امشب یه SMS واسم اومد که : اگه میخوای یه خبر خوش بهت برسه ، این SMS رو واسه ی ۷ نفر بفرست ، آخرشم یه دعایی نوشته بود . از اونجایی که این متن خیلی تکراری بود و من اینو حتی تو آفلاینام هم به وفور دیده بودم ، سریع پاکش کردم و با خودم گفتم : همش چرت و پرته ، اگه بخواد خبر خوش بیاد ، کاری به این SMS ها نداره .

من و دوستام ( داوود ، محسن ، وحید ، رضا ) از Game Net به طرف پیتزا همبرگر اصفهان راه افتادیم . قبل از اینکه بریم تو پیتزا فروشی ، وحید گفت من تو خیابون نظر شرقی کار دارم ، تا داره پیتزا آماده میشه ، من خودمو میرسونم ، این بود که وحید و رضا رفتن به طرف نظر ، من و داوود و محسن هم رفتیم تو پیتزا فروشی . بعد از تقریبا ۱۰ دقیقه ، وحید به من زنگ زد و گفت : حمید ، خانم مهندسو دیدم ، داره میآد به طرف چهار راه نظر . من دیگه نفهمیدم چه شکلی تلفنو قطع کردم و شروع کردم به دویدن . ( واسه ی اونایی که اصفهانی نیستن ، باید بگم که اونجایی که من بودم تا چهار راه نظر ۲۰ دقیقه راه بود ) من اصلا به این فکر نکردم که وحید چطوری با این سرعت رسیده بود چهار راه نظر ، فقط میدویدم  . هنوز یه ذره هم ندویده بودم که یهویی دیدمت  ، حالا میخواستم یه جوری سرعتمو کم کنم که تابلو نشم ، ولی مثل اینکه نشد  .  

من آخه چی بگم ، این زبون من در مقابل هیچ کس کم نمیآره ، به جز تو  . انگار فارسی حرف زدن هم یادم میره ، پاهام سست میشه ، طوری که انگار یه مدت زیادیه که غذا نخوردم . آخه من چه شکلی میتونم با این خصوصیتم مبارزه کنم ؟؟؟ تو رو خدا خودت راهنماییم کن  .

خدا وکیلی یه اسفندی ، چیزی واسه ی خودت دود کن ، من که همیشه دعات میکنم ولی چشم شور و حسود خیلی زیاده ، ماشاالله هزار ماشاالله جای هیچ حرف و حدیثی نداری . با وقار و با متانت ، خوش تیپ و با کلاس ( همونی که من میخوام ) ، بقیه ش هم به علت ورود افراد غریبه سانسور شده .

باورکن چند روز پیش مامانم بهم گفت : خواب دیدم که تو توی یه مهمونی ، رومینا جون رو دیدی و اونجا چپ و راست باهاش عکس میگرفتی ، منم بهش گفتم : مگه اینکه توی خواب ببینم  . احتمالا این تعبیر خواب مامانم بوده ، من به همینم راضی ام ، آخه میدونی چند وقت بود که ندیده بودمت ؟

همونطور که گفتم ، خبر خوب اگه بخواد بیاد ، خودش میآد ، کاری به اون SMS هم نداشت .  

 

پ.ن۱ : دوستم وحید چون تهرانیه ، هنوز به آدرسای اصفهان وارد نیست ، واسه ی همین به جای اینکه بگه بیام چهار راه حکیم نظامی ، گفت چهار راه نظر ، برای همین بود که من میدویدم

پ.ن۲ : ۳۵۸ روز بود که ندیده بودمت 

  نظرات ()
۲۶۴- Game Net نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٤

از وقتی این ساعتارو کشیدن عقب ، بیکاری ما هم دوچندان شده . ساعت ۶ بعد از ظهر به بعد باید ساعتارو قسم بدی تا برن جلو . البته ما یه خوش شانسی آوردیم ، اونم اینکه ، جدیدا یکی از دوستام ( محسن ) یه Game Net زده . ما ( یعنی من و داوود ) هم ساعت ۶:۳۰ عصر میریم توش و ساعت ۹:۳۰ شب با کتک و لگد اخراج میشیم  . خلاصه برگشتیم به دوران ۱۲-۱۳ سالگیمون ، آخه سن همبازیامون از ۱۴ سال تجاوز نمیکنه ، بعضی هاشون که هنوز مدرسه هم نمیرن . بعضی وقتا یه بچه هایی میان بازی میکنن که میخوای بگیری بخوریشون ، آخه اینقدر با حال حرف میزنن که دلت واسشون ضعف میره . یه بار همینطور که داشتم بازی میکردم ، احساس کردم یکی داره با دست منو تکون میده ( آخه Headset رو گوشم بود و چیزی نمیشنیدم ) . وقتی نگاه کردم ، دیدم یه پسر بچه ی خیلی خیلی کوچیک کنارم ایستاده ، Headsetم رو برداشتمو گفتم چیه عزیزم ، گفت : کامپیوترم خراب شده . یه نگاه به دور و برم کردم ، دیدم محسن نیست ، این بچه هم آدم بزرگتر از من اونجا پیدا نکرده بود . سریع از جام بلند شدم و رفتم کامپیوترشو درست کردم . همین که درست شد ، یه نگاه به من کرد و گفت : مرسی آقا . اون لحظه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ، گرفتمش تو بغلمو اینقدر بوشس کردم تا اون ته دلم حال بیاد . آخه چهرش خیلی معصوم بود .  همینطور که داشت بازی میکرد ، یه عکس ازش گرفتم تا هروقت دلم واسش تنگ شد ببینمش .

بعد از حدود دو ساعتی که بازی کرد ، یه دختر خانمی اومد تو Game Net تا ببرتش ، روشو کرد به بچه و گفت : آرمان جون بریم دیگه . آرمان گفت : آبجی فقط یکم دیگه بازی کنم ؟؟؟  دختره رفت جلوتر و گفت : نه عزیزم ، پاشو دیگه . آرمان با یه چهره ی ناراحت گفت : مامان تو رو خدا !!!!!!!!

همین که کلمه ی مامان از دهن این بچه اومد بیرون ، دیدم دختره یه چشم غره ای بهش رفت . اینجا بود که فهمیدم دختره مامانش بوده نه خواهرش ( راستی راستی هم بهش نمیومد که مامان آرمان باشه ) . منم که دلم واسه ی آرمان سوخته بود ، رومو کردم به داوود و گفتم : ننه جون ، ننه جون ، تی بلا پسر ، تی بلا پسر . مامان آرمان ، هم خنده ش گرفته بود و هم میخواست خودشو از تا نندازه ،‌ این بود که سریع رفت پیش محسن و پول بازی آرمانو داد و دست آرمانو گرفت و رفت بیرون .

نتیجه گیری : ۱- این برنامه هایی که تو تلوزیون میذاره ، بعضی هاش حقیقت داره ۲- منو اگه تو Game Net دیدی ، زیاد تعجب نکن ، چون از درد بیکاری به این راه ها کشیده شدم  

پ.ن۱ : من که گفتم زیاد به آدرس کشورهایی که میدم توجه نکنین

پ.ن۲ : اگه عکس از الآنم بذارم که همتون فرار میکنین و دیگه پشت سرتون رو هم نگاه نمیکنین ، بانوی شرقی راست میگه ، کسایی که تو بچگی خوشگل بودن ، بزرگ که میشن ، ضایع میشن  

  نظرات ()
۲۶۳- من در افغانستان نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ مهر ۱۳۸٤

اون عکسی که تو یادداشت ۲۶۱ گفتم میذارم ، عکس خودم نبود که  . یه جا روی یه شیشه ای نوشته بود " شهدای اوسکلای نور " من از اون عکس گرفتم ، منتها هنوز نریختمش رو کامپیوتر که بذارم تو بلاگ .

ولی واسه ی ye dokhtare khoob هم که شده ، ۲ تا عکس از موقعی که اولین سفرمو به افغانستان کردم گذاشتم ، منتها چون حجمش زیاد بود ، اینجا فقط لینکشو میذارم . توی عکسا ، خودمو با فلش ( پیکان ) نشون دادم که یهو اشتباه نگیری . البته رو لباسی که بابام واسم آورده بود ، اسممو نوشته ولی از قدیم گفتن " کار از محکم کاری عیب نمیکنه " .  خداییش ، از عکسا معلومه که از همون بچگی هم  مظلوم بودم  .

عکس اول

پ.ن۲ : محل فلش ها کاملا اتفاقی بوده و هیچ قصد و غرض خاصی پشت پرده نمی باشد

پ.ن۳ : یهو گیر ندین که اینجا کجای افغانستانه ها ، اینجا اسمش استانبولیه ( یه چیزی تو همین مایه ها )

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه