حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۷۱- گره ی کور نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٤

همیشه هم گره های کور بد نیست

پ.ن : به شکل فضایی امتحان دارم

  نظرات ()
۲۷۰- شیرین یا تلخ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤

یه دخترعمو دارم به اسم شیرین که خیلی رومانتیکه ، یعنی یه جورایی تو یه عالم دیگه سیر میکنه . همینقدر در وصفش بگم که چند شب پیش بحث از بگوری برره بود که یهو شیرین گفت : وای این بگوری خیلی با احساسه ، شعراشم خیلی قشنگه . من که نتونستم خنده مو کنترل کنم ، یهویی منفجر شدم ، بقیه هم که منتظر یه جرقه بودن ، شروع کردن به خندیدن . دیگه همه تو فامیل به این خصوصیات شیرین واقفند و سعی میکنن چیزی نگن که ناراحت بشه ، چون خیلی حساسه . تنها کسایی که عین خیالشون نیست که شیرین چه خصوصیاتی داره ، من و پسر عموم ( امیر ) هستیم . یادمه یه بار با همین امیر رفتیم تو اتاقش و شروع کردیم باهاش شوخی کردن ، بعد از چند دقیقه دیدیم چراغو خاموش کرد ، بعد گفت : میدونین وقتی چراغو خاموش میکنم یعنی چی ؟ گفتیم : یعنی چی ؟ گفت : یعنی از اتاقم برید بیرون . امیر که شکه شده بود از این حرف ، گفت : میدونی بهترین لحظات عمرت کِی هستش؟ گفت : نه ، امیر گفت : وقتی جورابامو گرفتم زیر بینیت و تو داری نفس عمیق میکشی  .

البته الآن که دیگه حدودا ۲۰ سالش شده ، اخلاقش هم بهتر شده ولی هنوز همون حالت رومانتیکو داره . این مقدماتو گفتم که خصوصیات اخلاقیش بیاد دستت تا بتونم ماجرایی که خیلی وقت پیش واسم اتفاق افتاد رو تعریف کنم .

یادم نیست به چه مناسبت بود که خونه ی عموم ( پدر شیرین ) دعوت بودیم . منم اون موقع ها خیلی مظلوم بودم  ، البته الآن هم هستم ولی کسی باورش نمیشه  . خلاصه وقتی ما از در وارد شدیم ، شیرین رفت به مامانم گفت : زنعمو جون ، حمید به تکلیف رسیده ؟ مامانم گفت : آره عزیزم چطور مگه ؟  بعد دیدم شیرین اومد طرف منو گفت : کاش تو نیومده بودی  . خدارو شکر آروم گفت که کسی نشنید وگرنه آبروم میرفت . اون لحظه نفهمیدم واسه ی چی اینو گفته ولی وقتی رفت تو اتاقش و لباسشو عوض کرد تازه فهمیدم چرا اون حرفو بهم زده . آخه یه تاپ با یه شلوارک استرچ کوتاه پوشیده بود . و چون تو مدرسه هی تو گوششون خونده بودن که اینجور کارا بده ، اینم جو ِ معنویت گرفته بودتش و میخواسته یه بار هم که شده اسلامی عمل کنه و چون من باعث و بانی اسلامی شدنش بودم ، کاسه کوزه هاشو سر من خالی کرد .

البته بنده هم دست از کار نکشیدم و به محض اینکه از دوران مظلومیت در اومدم ، عقده های این چند ساله رو برای فامیل بازگو کردم  . الآن توی فامیل این جمله ( کاش تو نیومده بودی ) به کررات استفاده میشه و به صورت یه جک دراومده . بیشتر وقتا ، وقتی ۲ نفر میخوان با هم شوخی کنن ، میگن اصلا کاش تو نیومده بودی .

چند وقت پیشا واسه ی خودش گفتم که اون روز چی بهم گفته ، جالب اینجا بود که یادش نیومد که یه همچین حرفی زده باشه ، تازه کلی هم بهم خندید و گفت حتما حقت بوده که بهت گفتم ، منم گفتم : ضایع شدن من یه لحظه بود که تموم شد و رفت ولی الآن تو فامیل هر بار که این جمله به کار میره ، تو ضایع میشی  .

پ.ن : پسر عموم امیر ، الآن ۳۰ سالشه 

 

  نظرات ()
۲۶۹- آلودگی صوتی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤

یا من خودم خودمو چشم کردم ، یا یکی منو چشم کرده !!!!! منظورم همین یادداشت قبلیه . تازه داشتم یکم ایمان میآوردم که یه اتفاقی واسم افتاد که دارم با سرعت نور مدارج کافر شدن رو طی میکنم .

۲ شنبه ی هفته ی پیش ، دقیقا شبی که یادداشت قبلی رو آپ کردم ، خواب دیدم که توی اتاقم بودم که یه صدایی از بیرون شنیدم ، رفتم درب اتاقمو باز کردم و به حال و پذیرایی یه نگاهی انداختم ، دیدم خونمون شده عین مسجد ، نه مبلی ، نه میزی ، نه تلوزیونی ، نه ضبطی ... ، بعد نگاهم افتاد به آشپز خونه ، یهویی دیدم یه آقایی ایستاده که صورتش دقیقا مثل این عکسایی بود که از امام حسین میکشن ، منم معطل نکردم و سریع رفتم دستشو گرفتمو زانو زدم و گفتم یا امام حسین ، منو هر چه زودتر از اینجا نجات بده !!!!! اون موقع درست نفهمیدم که واسه ی چی این آرزو رو کردم ، تا شب قبل از عید فطر ( یعنی پنجشنبه ای که گذشت ) 

و اما اتفاقی که میخوام دربارش صحبت کنم : من و داوود و وحید تو ماشین داوود نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم باشگاه بیلیارد ، توی راه ، پشت چراغ قرمز پل فلزی پشت سر یه پژو GLX آلبالویی ایستادیم ، بعد از چند ثانیه دیدیم یه آقایی از تو همون ماشین زل زد تو چشمای ما ( من و داوود ) . به داوود گفتم این به کی نگاه میکنه ؟ گفت : اُسکله ، ولش کن . چراغ که سبز شد ، راه افتادیم ، حدودا یه ۲۰۰ متری که رفتیم ، دیدم پلاک اون پژو سبزه ( میدونی که یعنی چه ) همون وقت CD ای که واسه ی داوود از Shakira رایت کرده بودمو گرفتم تو دستم . دوباره ترافیک شد و ما دوباره پشت سر همون GLX ایستادیم . همین که ماشینمون ایستاد ، یه نفر از تو پژو پیاده شد و اومد به طرف ماشین ما . من CD رو تا کردم به حدی که دو لبش به اندازه ی یک سانتی متر فاصله داشت ولی نشکست  ( در نظر بگیر تو دل من چه حالی بود ) . همینطور که داشت به طرف ماشین ما میومد ، یهویی مسیرشو ۹۰ درجه تغییر داد و رفت به سمت یه زانتیا که یه زن و شوهر توش بودن ، منم از موقعیت استفاده کردم و CD رو شکستم و انداختم زیر کفپوش زیر پام . اون بی همه چیز وقتی کارش با زانتیاهه تموم شد ، اومد سمت ماشین ما و به من گفت که پیاده بشم  . منم پیاده شدم ، بعد بهم گفت برو بشین تو اون ماشین ( همون GLX ) اول فکر کردم که فقط منو گرفتن ، بعد دیدم یکی از اون بی پدر و مادرا هم نشست تو ماشین داوود . وقتی نشستم تو ماشین ، به اون بی شعوری که کنارم نشسته بود گفتم : عذر میخوام جرم ما چی بوده ؟ گفت : آلودگی صوتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  گفتم : مگه چیکار کردیم ؟؟؟ گفت : صدای ضبطتون زیاد بود !!!!!!!!!!!!!!!!! من که داشتم از تعجب شاخ در میآوردم ، گفتم : ما داشتیم یه موزیک ملایم گوش میدادیم که حتی خودمونم به زور میشنیدیم ، تازه شیشه ها هم بالا بود . گفت : شیشه ها بالا بود ولی صدای دوپ دوپش میومد  . میخواستم بگم ، آخه ابله ، مهستی کی آهنگ دوپ دوپ دار خونده ( آخه ما داشتیم آلبوم جدید مهستی رو گوش میکردیم ) . گفتم : باور کنین صدا از ماشین ما نبوده  گفت : پس از ماشین کی بوده ؟ گفتم : منم نشنیدم ، آخه شیشه ها بالا بود . گفت : ولی ما شنیدیم ، از ماشین شما بود . من که دیدم حرف حساب حالیشون نیست ، رفتم رو فاز چرت و پرت گفتن . این بود که گفتم : ببینید ، این ماشینای سیستم دار ، صداش به صورت ۳ بعدی پخش میشه ، واسه ی همینه که جهت صدا مشخص نیست . اونم برگشت با یه لحن عصبانی گفت : یعنی میخوای بگی ما دراز گوشیم ؟  میخواستم بگم : دور از جون دراز گوش ، ولی گفتم : اختیار دارین ، این چه حرفیه ، مثل اینکه شما منظور منو بد برداشت کردین . من منظورم این بود که رو ماشین دوست من اصلا سیستم نصب نیست ، باور کنین همون ضبطیه که تو کارخونه روش میبندن . گفت : شما راننده بودی ؟ گفتم : نه گفت : شما مشکلی نداری ، دوستتون مشکل داره ، گفتم : پس چرا منو گرفتین ؟ گفت : شمارو با خودمون آوردیم که یهو دوستتون سر همکارمونو زیر آب نکنه . من که یکم خیالم راحت تر شده بود گفتم : حالا دارین مارو کجا میبرین ؟ گفت : میبریم فلکه ی فیض تا ماشینو از اونجا منتقل کنیم پارکینگ . اومدم بگم آخه واسه ی چی که یهو دیدم راننده سرعتشو زیاد کرد و مثل تو فیلمای اکشن از بین ماشیینا میگذشت تا برسه به یه پژو پرشیا ، اونی که کنار دستش نشسته بود گفت : مورد دارن ؟ راننده هه گفت : آره .  یکم دنبالشون کردیم ولی چون بهشون نرسیدیم ، دوباره برگشتیم فلکه ی فیض . اونجا دیدم کلکسیون ماشین درست کردن ، پر از جوونای هم سن و سال من بود که واسه ی هیچ و پوچ گرفته بودنشون . از ماشین پیاده شدم و رفتم به طرف داوود . گفتم چی شد ؟ گفت : سفت و سخت میخوان ماشینو بخوابونن . رفتم پیش اون کسی که مسئول این گنده کاریا بود و گفتم : آقا باور کنین صدای ضبط ما بلند نبوده ، اونم بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : کاشف گفته که آلودگی صوتی ایجاد کردین . میخواستم بگم کاشف با تو با هم غلط کردین . ولی گفتم : چند لحظه تشریف بیارین ببینین که سیستم رو ماشین نیست . ولی اون انگار نه انگار که دارم باهاش حرف میزنم ، سرش عین Cow به یه طرف دیگه بود و اصلا به حرفای من گوش نمیداد . ولی منم از رو نمیرفتم و همینطور پشت سر هم حرف میزدم ، تا اینکه عصبانی شد و داد زد گفت : یه بار گفتم ماشین باید بره پارکینگ ، بگو چشم . منم یه چشم غره ای بهش رفتم که مطمئنا آب شد رفت تو زمین  . کسی که مسئول ثبت شماره های ماشین بود ، اومد و گفت که هر چی تو ماشین هست بردارین و ببرین . من سریع رفتم CD شکسته رو گذاشتم تو جیبم و بردم یه ۱۰ متر اون طرفتر انداختمش لای شمشادای کنار خیابون . وقتی برگشتم ، دیدم ۲ تا جعبه شیرینی که خریده بودیم با کاپشن داوود که تازه از خشک شویی گرفته بود ، دستِ وحیده و داوود داره با یه سرباز میره پارکینگ .

اینقدرعصبانی بودم که میتونستم با همین ناخنایی که واسه ی گیتار زدن بلند گذاشتم ، تیکه تیکه شون کنم . ولی تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که نظاره گر این باشم که بی گناه بی گناه دارن حالمونو شب عیدی میگیرن . وقتی داوود رفت ، من و وحید همونطوری با وسایل داخل ماشین ایستادیم کنار اون کثافتا . بعد وحید چون به اصفهان زیاد وارد نیست گفت : اینجا کجاست ؟ اومدم بگم فلکه ی فیض که یهو دیدم یه آقایی که کنار ما ایستاده بود پیش دستی کرد و گفت : فلکه ی فیض . بعد پشت سرش ادامه داد که : مگه بچه ی اصفهان نیستین ؟  وحید گفت : نه . همون وقت یه فکری به ذهنم رسید . منم خودمو زدم به غربتی بازی و گفتم اون دوستمون که رفت ، اصفهانی بود ، ما ۲ تا تو این شهر غریبیم . مرده وقتی اینو شنید گفت یه چند لحظه صبر کنید ، بعد رفت کنار یکی از این ریش قشنگا و گفت : من کاره ای نیستم ، به ایشون بگین . منم شروع کردم به ننه من غریبم بازی در آوردن و گفتم : ما تو این شهر غریبیم ، خیر سرمون  امشب داشتیم میرفتیم احیا !!!!!!!!!!!!!!!!!!  همین که من کلمه ی احیا از تو دهنم پرید بیرون ، اون ریش قشنگه که تا حالا به من نگاه نکرده بود ،‌ یه نگاهی به من کرد و گفت : راست میگی ؟ ( حالا منم تو اون موقعیت حساس ، یاد تبلیغ داروگر افتادم که وقتی میگه راست میگی ، بینی پسره دراز میشه ، نزدیک بود بخندم ، ولی جلوی خودمو گرفتم و )  گفتم : آره به جون آُدم ( مثل مهران غفوریان گفتم ) . اونم به اونی که مثل Cow بود دستور داد که با سربازی که کنار داوود بود تماس بگیرن و برشون گردونن . من که اون لحظه از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم ، رومو کردم به وحید و گفتم : درست شد وحید . وحید منو کشید کنار و گفت : آخه تو نمیگی احیا تموم شده ؟ گفتم : اینا با همین چیزا خر میشن ، فعلا که دیدی کلکم گرفت . گفت : من نزدیک بود بعد از اینکه تو گفتی میخوایم بریم احیا بزنم زیر خنده ولی جلوی خودمو گرفتم و یه جمله آماده کردم که اگه اون ریش قشنگه گفت : احیای چه وقته ؟ بهش بگم : این رفیق ما یکم حالش بده و داره هزیون میگه  . بعد از چند دقیقه داوود خوشحال و خندون برگشت و همگی منتظر شدیم که گواهی نامه شو پس بگیره . منو وحید تو ماشین نشسته بودیم که دیدم یه سرباز با سرعت دوید طرف ماشینو گفت : د لامذهب خاموش کن این ضبطو !!!!  گفتم : آخه آدم (نا) حسابی ، این LCD سمنده ، ضبطش بالاتره . وقتی دید ضایع شده ، گفت : آخه صداش میومد ، گفتم اون موقع هم همینطوری بهمون تهمت زدن .

داوود گواهی نامه شو گرفت و اومد و بالاخره ما راه افتادیم . توی راه جریانو واسه ی داوود تعریف کردم ، از بس خندید داشت دل درد میگرفت ، میگفت تو چطوری به ذهنت رسید که بگی ما داشتیم میرفتیم احیا ؟ گفتم : خوب حمید و رومینا که میگن همینه دیگه  .

وقتی این اتفاق واسم افتاد ، یادم افتاد به حاجتی که از امام حسین خواستم ، و الآن میفهمم که چرا گفتم منو از اینجا ( ایران ) نجات بده . از پنجشنبه تا حالا خیلی احساس بد بختی میکنم ، امیدوارم هرچه سریعتر دعام مستجاب بشه .

پ.ن : اگه یکم دیر میآم کامنت میذارم ، مال اینه که هفته ی دیگه میان ترمام شروع میشه . ببخشید

  نظرات ()
۲۶۸- متون اسلامی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤

نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه ، که من با هر واحد درس عمومی ( اعم از معارف ۱- معارف۲ - تاریخ اسلام - انقلاب اسلامی - وصیت نامه - اخلاق اسلامی ) که تو دانشگاه پاس میکنم یه درجه از این یه ذره ایمانی که دارم کم میشه . آخه از بس حرفای چرت و پرت میزنن و با خرافات مخ بچه هارو مشغول میکنن ، آدم حالش ازشون به هم میخوره .

خوشبختانه این ترم واسه ی اولین بار یه درس عمومی گرفتم که نه تنها از اون یه ذره ایمانی که گفتم کم نکرد ، بلکه داره جبران بقیه ی درسارو هم میکنه . منظورم متون اسلامیه . تنها درسی که فکرشو نمیکردم ازش خوشم بیآد ، چون من از بچگی هم با عربی مشکل داشتم . منتها اینقدر این استادمون خوب و مهربونه که هی دلم میخواد شنبه بشه و برم سر کلاسش .

راستش من از دبیرستان که معلممون اجبارمون کرده بود بریم قرآن بخونیم تا الآن سر کتاب قرآن نرفته بودم  . ولی این ترم وقتی استادمون گفت باید معنی آیه های سوره ی مریم رو بلد باشین ، با میل و رقبت بیشتری به طرف این کتاب آسمونی رفتم . آخه اینقدر استادمون زیبا آیه های قرآن رو تفسیر میکنه که آدم فکر میکنه تو قرآن هم همینطوری ترجمه کرده . دلیل اینکه از این درس خوشم میآد اینه که فقط حرفای خدا تو کلاس گفته میشه ، یعنی حرفی از روایات و احکام در میون نیست . 

خلاصه اینکه اگه یکی مثل همون استادای قبلی ، استاد این درسمون میشد ، من کاملا کافر فارغ التحصیل میشدم ، ولی الآن بازم نور امیدی هست که برگردم  . 

پ.ن۱ : کلاس تنظیم خانواده ای که این ترم گرفتم ۲ هفته یکبارش کردن ولی به جای (۱) ساعت که تو برنامه بود ، (۲) ساعت شده ، واسه ی همین با کارگاه ریخته گریم تداخل پیدا کرده . وقتی دیروز رفتم با استاد ریخته گریمون درمیون گذاشتم ، گفت : یه نامه از مدیر گروه بگیر و بیار ، در حینی که داشتم میرفتم ، گفت : حالا چه درسی هست ؟ گفتم : تنظیم خانواده ، همین که ما اینو گفتیم ، استاد اخماش باز شد و یخورده خندید و گفت : نمیخواد بری از گروه نامه بیآری ، قبولت دارم 

پ.ن۲ : دیشب همینطور که رو اینترنت بودم ، یه نفر رو یاهو مسنجر بهم سلام کرد ، خوب منم به رسم ادب جوابشو دادم ، بعد پرسیدم شما ؟ اونم گفت : آرمان هستم ، منم گفتم : حمید هستم و از آشناییتون خوشبختم . بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم بچه ی کجایی ؟ گفت : تهران . بعد آرمان ، همین سئوالو از من کرد . وقتی گفتم اصفهانی هستم ، گفت : اتفاقا من یه دوست دختر اصفهانی داشتم . من که احساس کردم داره به دخترای اصفهانی توهین میشه ، گفتم : ولی من هنوز دوست دختر تهرانیه مو دارم      

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه