
بعد از ۲ روز که نتونسته بودم داوود رو ببینم ، دیشب بالاخره این افتخار نصیبم شد و دیدمش . خیلی خیلی دوسش دارم ، دیر پیش میآد آدم یه همچین دوستی پیدا کنه . میتونم بگم جای خالی برادر رو تو زندگیم پر کرده . ماجرایی که میخوام بگم ، یه پیش ماجرا داره که اول باید اونو تعریف کنم .
همون شبی که من خواب امام حسین رو دیدم ، فردا شبش وقتی داشتیم از روبروی یه دکه ی روزنامه فروشی رد میشدیم ، چشمم افتاد به یکی از این عکسایی که از امام حسین میکشن ، منم چون هنوز تو جو معنویت بودم ، سریع رفتم ازش یه عکس گرفتم . وقتی با دوستام رفتیم کنار آب نشستیم ، موبایلمو در آوردم و عکسو نگاه کردم ، بعد موبایلو گرفتم طرف داوود و گفتم ببین عکس چه شکلی شده ! داوود یه نگاهی به عکس کرد و بعد روشو کرد به منو گفت : برو خودتو اُس کن ، من که از حرفش تعجب کرده بودم گفتم : آخه واسه چی باید اُس ت کنم ، گفت : اونی که تو ازش عکس گرفتی ، سیاه و سفید بود . گفتم : برو چرت و پرت نگو ، تو عکس رنگیه ، اونوقت میگی سیاه و سفید بوده ، داوود گفت : این اون عکس نیست ، از وحید و محسن بپرس ! عکسو نشون وحید و محسن دادیم ، ولی اونا هم گفتن : این اون عکس نیست
، گفتم : آخه چه دلیلی داره که دروغ بگم . داوود گفت : شرط می بندیم ، منم شرطو قبول کردم ولی دیگه پیش نیومد که بریم کنار اون دکه ی روزنامه فروشی و این ماجرا تا امشب به صورت علامت سئوال برامون مونده بود ، تا اینکه داوود دیشب واسه ی اولین بار منو سید صدا کرد و گفت : دیشب رفتیم دکه ی روزنامه فروشی و دیدیم عکسه سیاه و سفیده و دقیقا عین همون عکسیه که گرفتی . منم اصلا به عمق ماجرا فکر نکردم و گفتم یالا باید همه رو شام بدی
. داوود گفت : هرچی خواستی بهت میدم ولی خدا وکیلی اون دنیا دست مارو هم بگیر ، گفتم : خودتو لوس نکن ، پاشو برو شام بگیر بیار . داوود خیلی جدی گفت : باور کن جدی میگم ، دیشب یه خوابی دیدم که ... ( تو این لحظه اومد جلو پیشونی منو بوسید و گفت ) خواب دیدم که یه جایی بودم مثل قیامت ، ولی خیلی خیلی تاریک بود ، طوری که بدن خودمو نمیتونستم ببینم ، خیلی خیلی وحشتناک بود ، از ترس داشتم زهره ترک میشدم و هی به خدا میگفتم ، ما که جوونیمون هیچ غلطی نکردیم ، تو پیری هم که عبادتتو میکردیم ، خلاصه از دنیا ثمر و بهره ای نبردیم ،پس چرا اینجا باید این بلا سرم بیاد . همینطور که داشتم واسه ی خدا درد دل میکردم ، دیدم یه نوری از دور داره بهم نزدیک میشه ، همینطور که نزدیکتر میشد ، اطراف رو هم با خودش نورانی میکرد ، یکم که دقت کردم ، دیدم تویی ( به اینجای خوابش که رسید ، من در حال کف کردن بودم ) وقتی به من رسیدی ، گفتم : حمید تو رو خدا به من کمک کن و از اینجا نجاتم بده ، ولی تو فقط بهم نگاه میکردی و هیچی نمیگفتی ، باز بهت التماس کردم و گفتم تو اینجا وضعیتت بهتر ازمنه ، تو رو خدا از منم شفاعت بکن ، ولی تو هیچ کاری نمیکردی . همینطور ازت نور میبارید ، طوری که به سختی میشد صورتتو دید . بعد از اینکه کلی بهت التماس کردم و فایده ای نداشت ، گفتم : حداقل به یه سئوالم جواب بده و برو ، همون وقت روتو به من کردی و با اشاره ی سر بهم فهموندی که بپرسم ، منم گفتم : حمید تو چیکار کردی که اینقدر اینجا نورانی شد وقتی اومدی ؟ روتو به من کردی و گفتی : ببک ببک ببک ...
اینقدر خندیدم ، اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم ، داوود و وحید بیشتر از من میخندیدن ، داوود در حال خندیدن گفت : وقتی این خوابو واسه ی وحید تعریف کردم ، اگه یکم بیشتر طولش میدادم گریه ش میگرفت . وقتی حسابی خنده هامونو کردیم ، داوود شروع کرد به تعریف کردن ِ عکس العملای بقیه ی دوستامون وقتی این خوابو واسشون تعریف کرده ، البته با تغییر شخصیت نقش اول خواب . بعد از اینکه حرفاش تموم شد گفتم : حالا بگو این خوابو کی واست تعریف کرده و تو ضایع شدی ؟ یه نگاهی به من کرد و گفت : دقیقا دست میذاری رو جاهایی که نباید بذاری . این خوابو خواهرم واسم تعریف کرد 
امروز یه امتحان داشتیم که خدارو شکر فضایی نبود ولی از این حفظ کردنیا داشت که من اصلا اهلش نیستم ، واسه همین با کوله باری از تقلب رفتم سر امتحان ولی از بس مراقب بالا سرمون گذاشته بودن جرات نمیکردم تقلبامو در بیارم . تا اینکه با چند بار تکرار کردن این جمله (( ترس برادر مرگه )) به خودم اعتماد به نفس دادم و تقلبارو در آوردم و شروع کردم به استفاده کردن . تقلبا طوری بود که انگار دقیقا جزوه رو MP3 کردم ، یعنی همه ی سئوالایی که توی برگه بود ، جواباش روی تقلبای من بود ، البته در ۳ برگ با سایزهای ۲ سانتی متر در ۲ سانتی متر ( با فونت 0.5 نوشتم
) . هر وقت جزوه مو به شکل MP3 در میآرم ، یاد تقلبی که ازم گرفتن میافتم
.
اگه یادت باشه دوران دبیرستان یه درس به اسم زبان فارسی داشتیم که مباحث کاملا چرت و پرتی داشت با یه سری تعریف و توضیحات مذخرف . منم همه ی جزوه ی معلمو رو برگه های ۲ سانتی متر در ۲ سانتی متر نوشتم ( تقریبا ۴ برگ شد ) و بردم سر امتحان ( البته اون امتحان پایان ترم بود ) . این برگه هارو من زیر پام ( یعنی سفید ران ) میذارم و از همون فاصله شروع به خوندن میکنم . خلاصه ، اون روز هم میخواستم تقلبارو از تو جیبم بذارم زیر پام که معلممون دید که من دستمو کردم تو جیبم . منم بدون اینکه تقلبارو بردارم ، دستمو از تو جیبم آوردم بیرون ولی بی فایده بود چون معلممون داشت میومد طرف من
. استرس اون لحظه اینقدر زیاد بود که اگه یکم بیشتر طول میکشید ، تمام موهام سفید میشد . معلممون اومد بالای سرم و گفت : دستتو باز کن ببینم ، منم با قیافه ای حق به جانب ، دستمو باز کردم و چون چیزی توش نبود ، لبخند رضایتی زدم ولی وقتی دستش رفت به طرف جیبم ، خنده رو لبم خشکید و یاد دعایی که معلم دینیمون یادمون داده بود افتادم و سعی کردم که از حفظ بخونمش ولی چون استرسم بالا بود ، اینطوری خوندم : (( وجعلنا من بینهم سداً ، پس نمیبینند )) . یه ۲-۳ باری این جمله رو تکرار کردم ، غافل از اینکه این دعا رو حس بینایی تاثیر میذاره ، نه رو حس لامسه
.
این بود که معلممون دستشو از تو جیبم آورد بیرون با کلی تقلب . بعد یه نگاهی بهشون کرد و این شکلی شد
و گفت : تو اگه نصف این زمانی که وقت گذاشتی واسه نوشتن این تقلبا ، می نشستی درستو میخوندی ، مطمئنا ۲۰ میشدی . من که در اون لحظاتِ بسیار سخت ، در این دنیای فانی سیر نمیکردم ، هیچ نگفتم ( این یه جمله رو با ادبیات حرفه ای نوشتم ) .
بعد از امتحان رفتم پیش معلممون ، چون احساس کردم که پاچه ش احتیاج به خاروندن داره
. معلممون در عین اینکه عصبانی بود ، ولی معلوم بود که ته دلش داره منو تحسین میکنه ، چون تو هر ۲ سانتی متری ، تقریبا مطالب ¼ جزوه ش وجود داشت . یکی از دلایلی که بهم ۱۰ داد همین بود ( خلاقیت بالا ) ، آخه با اون همه تقلب باید منو مینداخت .
پ.ن۱ : من تقریبا تو بیشتر یادداشتام به مظلوم بودنم اعتراف کردم ولی نمیدونم چرا هیچ کس باورش نمیشد ، تا اینکه این قرار باعث شد ۲ نفر متوجه بشن که من بچه ی مظلومی هستم . اون ۲ نفر ، یکیشون مرضیه خانم بود و یکی دیگه شون لیلای مهر
پ.ن۲ : از وقتی شنیدم که تهران هواش خیلی آلوده ست ، هی خدارو شکر میکردم که تهران نیستم ولی امروز استادمون ( که تو مرکز راهنمایی رانندگی اصفهان کار میکنه ) گفت : آلودگی اصفهان اگه بیشتر از تهران نباشه ، کمتر نیست ، فقط به علت اینکه رودخونه و فضای سبز زیادی داره ، تقریبا حجم آلودگی رو کاهش داده . واسه همین الآن دلم میخواد تو کهکیلویه و بویراحمد به دنیا میومدم
یکشنبه ی هفته ی پیش ، استادمون شروع کرد به توضیح دادن در مورد یکی از نرم افزارای مایکروسافت به اسم Microsoft Encarta . اینقدر جالب و جذاب بود که من دهنم به اندازه ی درب باغ باز مونده بود . بعد گفتش که جمعه ی همین هفته ( یعنی جمعه ای که گذشت ) واسه ی یه سری از دانشجو ها در مورد این نرم افزار تو تهران کنفرانس داره . منم که سرم درد میکنه واسه ی اینجور کنفرانسا ، تصمیم گرفتم که حتما برم و ببینم طرز کار با این نرم افزار چه شکلیه .
از اونجایی که پدر ممول واسه ی معالجه ، تهران بود ، ممول ( که یکی از دوستا ی اینترنتیمه ) از باربی ( مهسای مهربون ) خواسته بود که تو تهران یه جایی قرار بذارن و همدیگه رو ببینن . مهسا هم به من خبر داد که یه همچین قراری با ممول گذاشته و از من خواست که اگه میتونم ، برم . منم که از قبل قصد داشتم جمعه برم تهران ، دعوتشونو قبول کردم .
از اونجایی که من به این تلوزیونای تهران علاقه ی شدیدی دارم ، مهسا دوباره همون جای قبلی قرار گذاشت ( البته این بار تو کافی شاپ ، نه زیر تلوزیون ) . ولی متاسفانه به علت ترافیک خیلی شدید بزرگراه همت ، بنده با چهل دقیقه تاخیر رسیدم ( تا حالا تو عمرم سابقه نداشته که اینقدر سر قرار دیر اومده باشم ) . وقتی رسیدم تو کافی شاپ ، یکم به آدمای داخل کافی شاپ نگاه کردم ولی اثری از مهسا نبود . بیشتر ازاین هم نمیتونستم تو چهره ها ذوم ( زوم ، ضوم ، ظوم ) کنم ، چون ممکن بود باعث دعوا و کتکاری بشه . یه لحظه اومدم با صدای بلند بگم : کسی اینجا با من قرار نداره ؟ ولی بعد چشمم افتاد به یه گارسن کچل که خیلی ترسناک بود ، واسه ی همین جلوی خودمو گرفتم و از داد زدن منصرف شدم . چون اون کافی شاپ در اعماق زمین ساخته شده ، موبایل اونجا آنتن نمیده ، واسه ی همین مجبور بودم بیام بالا و از اونجا با مهسا تماس بگیرم . در اینجا جا داره که از شرکت مخابرات تشکر لازم رو بکنم که واقعا چه سرویس هایی در اختیار مردم قرار میده و اونها قدرشو نمیدونن . به مدت ۱۵ دقیقه داشتم تلاش میکردم که موبایل مهسا رو بگیرم ولی مخابرات سیستم امر به معروف و نهی از منکرش راه افتاده بود و نمیذاشت تماس بر قرار بشه و هر دفعه یه چیری میگفت . کم مونده بود بگه : مشترک گرامی ، اگر یک بار دیگر اقدام به گرفتن شماره تلفن نامحرم بفرمایید ، نه تنها سیم کارتتان میسوزد بلکه ... .
تا اینکه بالاخره خود مهسا باهام تماس گرفت و گفت بیام تو کافی شاپ !!! وقتی رفتم ، دیدم جمعشون جمع بوده ، مهسا هم که منو میشناخته ، پشتش به درب ورودی بوده ، واسه ی همین منو ندیده بوده
. در اینجا جا داره از دوستانی که به خاطر من دست به سان شاینشون نزده بودن ، تشکر کنم
.
تصویرایی که تو ذهنم از دوستایی که اومده بودن ، درست کرده بودم ، از این قرار بود :
ممول عزیز : خیلی خیلی شبیه اون شکلی بود که تصور میکردم ، یعنی انگار که یه جورایی میشناختمش
محمد عزیز : خیلی خیلی با اون تصویری که تو ذهنم بود فرق میکرد ، فقط کفشاشو درست حدس زده بودم . پسر خیلی خوب و مظلومی بود ، امیدوارم هر چه زودتر کنکور قبول بشه
اون یکی محمد عزیز : راستش من اصلا تو وبلاگ ایشون نرفته بودم و با روحیاتشون آشنا نبودم ، ولی سعادتی بود که ایشون رو ببینیم
لیلا ی عزیز : تقریبا هیچ شباهتی به اونی که تصور میکردم نداشت . یه جورایی فکر میکردم که دختر آروم و ساکتی باشه ولی دقیقا برعکس بود چون کاملا پر انرژی و شیطون بود
مرضیه خانم : نمیدونم چرا تو مدتی که با ایشون آشنا شده بودم ، فکر میکردم که سنشون حتی از منم کمتره
ولی وقتی دیدمشون ، حسابی جا خوردم . مرضیه خانم ، اگه تو کامنتام از کلمه ی ((تو)) استفاده کردم منو ببخشید
مهسای مهربون : مثل همیشه ، مهربون و دوست داشتنی 
جات خیلی خالی بود ، میخواستم به همه نشونت بدم و بگم : اینم رومینای منه ، ولی حیف که نبودی
. راستی ، یادم رفت نظر بقیه رو در مورد خودم بپرسم ، اینکه اونا منو چه شکلی تصور کرده بودن ، کاش خودشون بگن .
پ.ن۱ : این پی نوشت رو به دلیل اینکه یهو سوء تفاهمی پیش نیاد ، گذاشتم و اونم اینکه یهو فکر نکنی سن مرضیه خانم زیاد بودا ، فکر کنم ۳-۴ سال از من بزرگتر بودن
پ.ن۲ : یادم رفت نتیجه ای که از این گردهمایی کوچیک داشتیم رو برات بگم : نتیجه ی اول : عروسکای مرکز خرید ونک ، ارزون و خوبه . نتیجه ی دوم : اینترنتای سپنتا حرف نداره ، نتیجه ی سوم : اگه خواستین ماشین بخرین ، BMW رو انتخاب کنین
تو زندگیم ، هیچوقت از درس جغرافی خوشم نیومد ( به جز الان که Google Earth راه افتاده ) و این قضیه در دوران دبیرستان هم مستثنی نبود و با وجود اینکه فقط یه دونه درس جغرافی تو کل دوران دبیرستان داشتیم ، ولی بازم حوصله ی خوندن این درس مذخرف رو نداشتم .
یادمه ، وقتی معلممون امتحان میان ترم ازمون گرفت ، من و آرش خیلی خراب کردیم . و چون معلممون ، بیشتر وقتا شاس میزد ، تصمیم گرفتیم که نمره هامونو تغییر بدیم
.
اینطوری برنامه ریزی کردیم که بریم رو نیمکت جلو بشینیم ، تا وقتی که معلم ، پوشه شو میذاره رو میز ، تو یه فرصت مناسب ، پوشه رو برداریم و نمره هامونو ، آبرومندانه کنیم
. درصد ریسک این کار خیلی بالا بود ، چون خیلی دیر پیش میآد که یه معلم جغرافی ، رو تخته سیاه چیزی بنویسه تا روشو از بچه ها برگردونه . البته تنها دل خوشیمون به اُسکُل بودن معلم بود ، وگرنه مطمئنا این کار عملی نبود .
همونطور که حدس میزدیم ، معلم ، اصلا از روی صندلیش تکون هم نمی خورد ، هی خدا خدا میکردیم که حداقل روشو به سمت چپ بگردونه تا ما کارمونو بکنیم ، ولی انگار به جای معلم ، یه مجسمه جلومون گذاشته بودن که توانایی حرکت کردن نداره . تا اینکه بالاخره از جاش بلند شد و رفت به طرف تخته سیاه . منم از فرصت استفاده کردم و با خودکاری که دستم بود ، یه ۲-۳ تا دندونه به نمره م دادم
، واسه ی آرش هم همینطور . و سریع پوشه رو بستم ، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده
.
به مدت یک هفته با آرش خوشحال و خندان بویدیم که عجب کار با حالی کردیم و واسه ی هرکی میرسیدیم تعریف میکردیم ( این دیگه از بی تجربه گیمون بود ) . تا اینکه هفته ی بعد که دوباره جغرافی داشتیم ، دیدیم معلممون خیلی عصبانی اومد تو کلاس و به جای اینکه درس بده ، شروع کرد به نصیحت کردن ( همون وقت شستم خبردار شد که یکی لومون داده ) . بعد هم گفت : یکی رفته نمره های بچه هارو تغییر داده ، من یکی یکی نمره هارو میخونم ، هرکی نمره ش تغییر کرده ، بگه تا درستش کنم . آرش از بس حول کرده بود ، گفت : آقا نمره ی ما تغییر کرده !!!! محکم زدم تو پهلوش و گفتم : دیوونه ، هنوز که نمره هارو نخونده . معلممون گفت : نمره ت چند بوده ؟ آرش گفت : ۵/۱۱
. معلممون نمره ی آرش رو درست کرد بعد شروع کرد اسمارو با نمره ها خوندن ، وقتی به من رسید ، با یه حالت شاکی و متعجبی گفتم : آقا نمره ی ما تغییر کرده !!!! معلممون گفت : چند بوده پسرم ؟ گفتم : نمیدونم ولی یادمه که خیلی کمتر از اینا بود ، معلممون گفت : مهم نیست ، میرم از تو برگه ی امتحانیت ، نمره تو میبینم .
خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم ( این یه تیکه از شعر مریم حیدر زاده بود که دلم میخواست بیارمش تو متن و تنها جایی که فکر میکنم با ربط تر بود ، همینجا بود
)
این تنها مشکلی بود که بوجود آورده بودیم ، ولی پامون به دفتر باز نشد .
پ.ن۱ : امتحان فضایی یعنی اینکه از ۵ تا سئوالی که تو برگه هست ، ۲ تا شو باید ببریم خونه و بعد از ۴۸ ساعت ، حلشو واسه ی استاد ببریم
پ.ن۲ : از پریروز تا حالا ، به طرز فجیعی ، گردنم درد میکنه ، تا حدی که به سختی سرمو میچرخونم ، فکر کنم سرماخورده
. اینو اینجا گفتم ، چون الآن کسی نیست که خودمو واسش لوس کنم ، تنها کسی که سراغ داشتم ، تو بودی