حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۷۵- سید نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤

امام حسین

بعد از ۲ روز که نتونسته بودم داوود رو ببینم ، دیشب بالاخره این افتخار نصیبم شد و دیدمش . خیلی خیلی دوسش دارم ، دیر پیش میآد آدم یه همچین دوستی پیدا کنه . میتونم بگم جای خالی برادر رو تو زندگیم پر کرده . ماجرایی که میخوام بگم ، یه پیش ماجرا داره که اول باید اونو تعریف کنم .   

همون شبی که من خواب امام حسین رو دیدم ، فردا شبش وقتی داشتیم از روبروی یه دکه ی روزنامه فروشی رد میشدیم ، چشمم افتاد به یکی از این عکسایی که از امام حسین میکشن ، منم چون هنوز تو جو معنویت بودم ، سریع رفتم ازش یه عکس گرفتم . وقتی با دوستام رفتیم کنار آب نشستیم ، موبایلمو در آوردم و عکسو نگاه کردم ، بعد موبایلو گرفتم طرف داوود و گفتم ببین عکس چه شکلی شده ! داوود یه نگاهی به عکس کرد و بعد روشو کرد به منو  گفت : برو خودتو اُس کن ، من که از حرفش تعجب کرده بودم گفتم : آخه واسه چی باید اُس ت کنم ، گفت : اونی که تو ازش عکس گرفتی ، سیاه و سفید بود . گفتم : برو چرت و پرت نگو ، تو عکس رنگیه ، اونوقت میگی سیاه و سفید بوده ، داوود گفت : این اون عکس نیست ، از وحید و محسن بپرس ! عکسو نشون وحید و محسن دادیم ، ولی اونا هم گفتن : این اون عکس نیست  ، گفتم : آخه چه دلیلی داره که دروغ بگم . داوود گفت : شرط می بندیم ، منم شرطو قبول کردم ولی دیگه پیش نیومد که بریم کنار اون دکه ی روزنامه فروشی و این ماجرا تا امشب به صورت علامت سئوال برامون مونده بود ، تا اینکه داوود دیشب واسه ی اولین بار منو سید صدا کرد و گفت : دیشب رفتیم دکه ی روزنامه فروشی و دیدیم عکسه سیاه و سفیده و دقیقا عین همون عکسیه که گرفتی . منم اصلا به عمق ماجرا فکر نکردم و گفتم یالا باید همه رو شام بدی  . داوود گفت : هرچی خواستی بهت میدم ولی خدا وکیلی اون دنیا دست مارو هم بگیر ، گفتم : خودتو لوس نکن ، پاشو برو شام بگیر بیار . داوود خیلی جدی گفت : باور کن جدی میگم ، دیشب یه خوابی دیدم که ... ( تو این لحظه اومد جلو پیشونی منو بوسید و گفت ) خواب دیدم که یه جایی بودم مثل قیامت ، ولی خیلی خیلی تاریک بود ، طوری که بدن خودمو نمیتونستم ببینم ، خیلی خیلی وحشتناک بود ، از ترس داشتم زهره  ترک میشدم و هی به خدا میگفتم ، ما که جوونیمون هیچ غلطی نکردیم ، تو پیری هم که عبادتتو میکردیم ، خلاصه از دنیا ثمر و بهره ای نبردیم ،پس چرا اینجا باید این بلا سرم بیاد . همینطور که داشتم واسه ی خدا درد دل میکردم ، دیدم یه نوری از دور داره بهم نزدیک میشه ، همینطور که نزدیکتر میشد ، اطراف رو هم با خودش نورانی میکرد ، یکم که دقت کردم ، دیدم تویی ( به اینجای خوابش که رسید ، من در حال کف کردن بودم ) وقتی به من رسیدی ، گفتم : حمید تو رو خدا به من کمک کن و از اینجا نجاتم بده ، ولی تو فقط بهم نگاه میکردی و هیچی نمیگفتی ، باز بهت التماس کردم و گفتم تو اینجا وضعیتت بهتر ازمنه ، تو رو خدا از منم شفاعت بکن ، ولی تو هیچ کاری نمیکردی . همینطور ازت نور میبارید ، طوری که به سختی میشد صورتتو دید . بعد از اینکه کلی بهت التماس کردم و فایده ای نداشت ، گفتم : حداقل به یه سئوالم جواب بده و برو ، همون وقت روتو به من کردی و با اشاره ی سر بهم فهموندی که بپرسم ، منم گفتم : حمید تو چیکار کردی که اینقدر اینجا نورانی شد وقتی اومدی‌ ؟ روتو به من کردی و گفتی : ببک ببک ببک ...

اینقدر خندیدم ، اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم ، داوود و وحید بیشتر از من میخندیدن ، داوود در حال خندیدن گفت : وقتی این خوابو واسه ی وحید تعریف کردم ، اگه یکم بیشتر طولش میدادم گریه ش میگرفت . وقتی حسابی خنده هامونو کردیم ، داوود شروع کرد به تعریف کردن ِ عکس العملای بقیه ی دوستامون وقتی این خوابو واسشون تعریف کرده ، البته با تغییر شخصیت نقش اول خواب . بعد از اینکه حرفاش تموم شد گفتم : حالا بگو این خوابو کی واست تعریف کرده  و تو ضایع شدی ؟ یه نگاهی به من کرد و گفت :  دقیقا دست میذاری رو جاهایی که نباید بذاری . این خوابو خواهرم واسم تعریف کرد

  نظرات ()
۲۷۴- MP3 نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤

امروز یه امتحان داشتیم که خدارو شکر فضایی نبود ولی از این حفظ کردنیا داشت که من اصلا اهلش نیستم ، واسه همین با کوله باری از تقلب رفتم سر امتحان ولی از بس مراقب بالا سرمون گذاشته بودن جرات نمیکردم تقلبامو در بیارم . تا اینکه با چند بار تکرار کردن این جمله (( ترس برادر مرگه )) به خودم اعتماد به نفس دادم و تقلبارو در آوردم و شروع کردم به استفاده کردن . تقلبا طوری بود که انگار دقیقا جزوه رو MP3 کردم ، یعنی همه ی سئوالایی که توی برگه بود ، جواباش روی تقلبای من بود ، البته در ۳ برگ با سایزهای ۲ سانتی متر در ۲ سانتی متر ( با فونت 0.5 نوشتم  ) . هر وقت جزوه مو به شکل MP3 در میآرم ، یاد تقلبی که ازم گرفتن میافتم  .

اگه یادت باشه دوران دبیرستان یه درس به اسم زبان فارسی داشتیم که مباحث کاملا چرت و پرتی داشت با یه سری تعریف و توضیحات مذخرف . منم همه ی جزوه ی معلمو رو برگه های ۲ سانتی متر در ۲ سانتی متر نوشتم ( تقریبا ۴ برگ شد ) و بردم سر امتحان ( البته اون امتحان پایان ترم بود ) . این برگه هارو من زیر پام ( یعنی سفید ران ) میذارم و از همون فاصله شروع به خوندن میکنم . خلاصه ، اون روز هم میخواستم تقلبارو از تو جیبم بذارم زیر پام که معلممون دید که من دستمو کردم تو جیبم . منم بدون اینکه تقلبارو بردارم ، دستمو از تو جیبم آوردم بیرون ولی بی فایده بود چون معلممون داشت میومد طرف من  . استرس اون لحظه اینقدر زیاد بود که اگه یکم بیشتر طول میکشید ، تمام موهام سفید میشد . معلممون اومد بالای سرم و گفت : دستتو باز کن ببینم ، منم با قیافه ای حق به جانب ، دستمو باز کردم و چون چیزی توش نبود ، لبخند رضایتی زدم ولی وقتی دستش رفت به طرف جیبم ، خنده رو لبم خشکید و یاد دعایی که معلم دینیمون یادمون داده بود افتادم و سعی کردم که از حفظ بخونمش ولی چون استرسم بالا بود ، اینطوری خوندم : (( وجعلنا من بینهم سداً ،  پس نمیبینند )) . یه ۲-۳ باری این جمله رو تکرار کردم ، غافل از اینکه این دعا رو حس بینایی تاثیر میذاره ، نه رو حس لامسه  

این بود که معلممون دستشو از تو جیبم آورد بیرون با کلی تقلب . بعد یه نگاهی بهشون کرد و این شکلی شد  و گفت : تو اگه نصف این زمانی که وقت گذاشتی واسه نوشتن این تقلبا ، می نشستی درستو میخوندی ، مطمئنا ۲۰ میشدی . من که در اون لحظاتِ بسیار سخت ، در این دنیای فانی سیر نمیکردم ، هیچ نگفتم ( این یه جمله رو با ادبیات حرفه ای نوشتم ) .

بعد از امتحان رفتم پیش معلممون ، چون احساس کردم که پاچه ش احتیاج به خاروندن داره  . معلممون در عین اینکه عصبانی بود ، ولی معلوم بود که ته دلش داره منو تحسین میکنه ، چون تو هر ۲ سانتی متری ، تقریبا مطالب ¼ جزوه ش وجود داشت . یکی از دلایلی که بهم ۱۰ داد همین بود ( خلاقیت بالا ) ، آخه با اون همه تقلب باید منو مینداخت .

پ.ن۱ : من تقریبا تو بیشتر یادداشتام به مظلوم بودنم اعتراف کردم ولی نمیدونم چرا هیچ کس باورش نمیشد ، تا اینکه این قرار باعث شد ۲ نفر متوجه بشن که من بچه ی مظلومی هستم . اون ۲ نفر ، یکیشون مرضیه خانم بود و یکی دیگه شون لیلای مهر

پ.ن۲ : از وقتی شنیدم که تهران هواش خیلی آلوده ست ، هی خدارو شکر میکردم که تهران نیستم ولی امروز استادمون ( که تو مرکز راهنمایی رانندگی اصفهان کار میکنه ) گفت : آلودگی اصفهان اگه بیشتر از تهران نباشه ، کمتر نیست ، فقط به علت اینکه رودخونه و فضای سبز زیادی داره ، تقریبا حجم آلودگی رو کاهش داده . واسه همین الآن دلم میخواد تو کهکیلویه و بویراحمد به دنیا میومدم 

  نظرات ()
۲۷۳- سمیناهار نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٤

یکشنبه ی هفته ی پیش ، استادمون شروع کرد به توضیح دادن در مورد یکی از نرم افزارای مایکروسافت به اسم Microsoft Encarta  . اینقدر جالب و جذاب بود که من دهنم به اندازه ی درب باغ باز مونده بود  . بعد گفتش که جمعه ی همین هفته ( یعنی جمعه ای که گذشت ) واسه ی یه سری از دانشجو ها در مورد این نرم افزار تو تهران کنفرانس داره . منم که سرم درد میکنه واسه ی اینجور کنفرانسا ، تصمیم گرفتم که حتما برم و ببینم طرز کار با این نرم افزار چه شکلیه .

از اونجایی که پدر ممول  واسه ی معالجه ، تهران بود ، ممول ( که یکی از دوستا ی اینترنتیمه ) از باربی ( مهسای مهربون ) خواسته بود که تو تهران یه جایی قرار بذارن و همدیگه رو ببینن . مهسا هم به من خبر داد که یه همچین قراری با ممول گذاشته و از من خواست که اگه میتونم ، برم . منم که از قبل قصد داشتم جمعه برم تهران ، دعوتشونو قبول کردم .

از اونجایی که من به این تلوزیونای تهران علاقه ی شدیدی دارم ، مهسا دوباره همون جای قبلی قرار گذاشت ( البته این بار تو کافی شاپ ، نه زیر تلوزیون ) . ولی متاسفانه به علت ترافیک خیلی شدید بزرگراه همت ، بنده با چهل دقیقه تاخیر رسیدم ( تا حالا تو عمرم سابقه نداشته که اینقدر سر قرار دیر اومده باشم ) . وقتی رسیدم تو کافی شاپ ، یکم به آدمای داخل کافی شاپ نگاه کردم ولی اثری از مهسا نبود . بیشتر ازاین هم نمیتونستم تو چهره ها ذوم ( زوم ، ضوم ، ظوم ) کنم ، چون ممکن بود باعث دعوا و کتکاری بشه . یه لحظه اومدم با صدای بلند بگم : کسی اینجا با من قرار نداره ؟ ولی بعد چشمم افتاد به یه گارسن کچل که خیلی ترسناک بود ، واسه ی همین جلوی خودمو گرفتم و از داد زدن منصرف شدم . چون اون کافی شاپ در اعماق زمین ساخته شده ، موبایل اونجا آنتن نمیده ، واسه ی همین مجبور بودم بیام بالا و از اونجا با مهسا تماس بگیرم . در اینجا جا داره که از شرکت مخابرات تشکر لازم رو بکنم که واقعا چه سرویس هایی در اختیار مردم قرار میده و اونها قدرشو نمیدونن . به مدت ۱۵ دقیقه داشتم تلاش میکردم که موبایل مهسا رو بگیرم ولی مخابرات سیستم امر به معروف و نهی از منکرش راه افتاده بود و نمیذاشت تماس بر قرار بشه و هر دفعه یه چیری میگفت . کم مونده بود بگه : مشترک گرامی ، اگر یک بار دیگر اقدام به گرفتن شماره تلفن نامحرم بفرمایید ، نه تنها سیم کارتتان میسوزد بلکه ... .

تا اینکه بالاخره خود مهسا باهام تماس گرفت و گفت بیام تو کافی شاپ !!! وقتی رفتم ، دیدم جمعشون جمع بوده ، مهسا هم که منو میشناخته ، پشتش به درب ورودی بوده ، واسه ی همین منو ندیده بوده  . در اینجا جا داره از دوستانی که به خاطر من دست به سان شاینشون نزده بودن ، تشکر کنم  .

تصویرایی که تو ذهنم از دوستایی که اومده بودن ، درست کرده بودم ، از این قرار بود :

ممول عزیز : خیلی خیلی شبیه اون شکلی بود که تصور میکردم ، یعنی انگار که یه جورایی میشناختمش

محمد عزیز : خیلی خیلی با اون تصویری که تو ذهنم بود فرق میکرد ، فقط کفشاشو درست حدس زده بودم . پسر خیلی خوب و مظلومی بود ، امیدوارم هر چه زودتر کنکور قبول بشه

اون یکی محمد عزیز : راستش من اصلا تو وبلاگ ایشون نرفته بودم و با روحیاتشون آشنا نبودم ، ولی سعادتی بود که ایشون رو ببینیم

لیلا ی عزیز : تقریبا هیچ شباهتی به اونی که تصور میکردم نداشت . یه جورایی فکر میکردم که دختر آروم و ساکتی باشه  ولی دقیقا برعکس بود چون کاملا پر انرژی و شیطون بود

مرضیه خانم : نمیدونم چرا تو مدتی که با ایشون آشنا شده بودم ، فکر میکردم که سنشون حتی از منم کمتره  ولی وقتی دیدمشون ، حسابی جا خوردم . مرضیه خانم ، اگه تو کامنتام از کلمه ی ((تو)) استفاده کردم منو ببخشید 

مهسای مهربون : مثل همیشه ، مهربون و دوست داشتنی

جات خیلی خالی بود ، میخواستم به همه نشونت بدم و بگم : اینم رومینای منه ، ولی حیف که نبودی  . راستی ، یادم رفت نظر بقیه رو در مورد خودم بپرسم ، اینکه اونا منو چه شکلی تصور کرده بودن ، کاش خودشون بگن .

پ.ن۱ : این پی نوشت رو به دلیل اینکه یهو سوء تفاهمی پیش نیاد ، گذاشتم و اونم اینکه یهو فکر نکنی سن مرضیه خانم زیاد بودا ، فکر کنم ۳-۴ سال از من بزرگتر بودن

پ.ن۲ : یادم رفت نتیجه ای که از این گردهمایی کوچیک داشتیم رو برات بگم : نتیجه ی اول : عروسکای مرکز خرید ونک ، ارزون و خوبه . نتیجه ی دوم : اینترنتای سپنتا حرف نداره ، نتیجه ی سوم : اگه خواستین ماشین بخرین ، BMW  رو انتخاب کنین

  نظرات ()
۲۷۲- جغرافی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤

تو زندگیم ، هیچوقت از درس جغرافی خوشم نیومد ( به جز الان که Google Earth راه افتاده ) و این قضیه در دوران دبیرستان هم مستثنی نبود و با وجود اینکه فقط یه دونه درس جغرافی تو کل دوران دبیرستان داشتیم ، ولی بازم حوصله ی خوندن این درس مذخرف رو نداشتم .

یادمه ، وقتی معلممون امتحان میان ترم ازمون گرفت ، من و آرش خیلی خراب کردیم . و چون معلممون ، بیشتر وقتا شاس میزد ، تصمیم گرفتیم که نمره هامونو تغییر بدیم  .

اینطوری برنامه ریزی کردیم که بریم رو نیمکت جلو بشینیم ، تا وقتی که معلم ، پوشه شو میذاره رو میز ، تو یه فرصت مناسب ، پوشه رو برداریم و نمره هامونو ، آبرومندانه کنیم  . درصد ریسک این کار خیلی بالا بود ، چون  خیلی دیر پیش میآد که یه معلم جغرافی ، رو تخته سیاه چیزی بنویسه تا  روشو از بچه ها برگردونه . البته تنها دل خوشیمون به اُسکُل بودن معلم بود ، وگرنه مطمئنا این کار عملی نبود .

همونطور که حدس میزدیم ، معلم ، اصلا از روی صندلیش تکون هم نمی خورد ، هی خدا خدا میکردیم که حداقل روشو به سمت چپ بگردونه تا ما کارمونو بکنیم ، ولی انگار به جای معلم ، یه مجسمه جلومون گذاشته بودن که توانایی حرکت کردن نداره . تا اینکه بالاخره از جاش بلند شد و رفت به طرف تخته سیاه . منم از فرصت استفاده کردم و با خودکاری که دستم بود ، یه ۲-۳ تا دندونه به نمره م دادم  ، واسه ی آرش هم همینطور . و سریع پوشه رو بستم ، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده  .

به مدت یک هفته با آرش خوشحال و خندان بویدیم که عجب کار با حالی کردیم و واسه ی هرکی میرسیدیم تعریف میکردیم ( این دیگه از بی تجربه گیمون بود ) . تا اینکه هفته ی بعد که دوباره جغرافی داشتیم ، دیدیم معلممون خیلی عصبانی اومد تو کلاس و به جای اینکه درس بده ، شروع کرد به نصیحت کردن ( همون وقت شستم خبردار شد که یکی لومون داده ) . بعد هم گفت : یکی رفته نمره های بچه هارو تغییر داده ، من یکی یکی نمره هارو میخونم ، هرکی نمره ش تغییر کرده ، بگه تا درستش کنم . آرش از بس حول کرده بود ، گفت : آقا نمره ی ما تغییر کرده !!!! محکم زدم تو پهلوش و گفتم : دیوونه ، هنوز که نمره هارو نخونده . معلممون گفت : نمره ت چند بوده ؟ آرش گفت :  ۵/۱۱  . معلممون نمره ی آرش رو درست کرد بعد شروع کرد اسمارو با نمره ها خوندن ، وقتی به من رسید ، با یه حالت شاکی و متعجبی گفتم : آقا نمره ی ما تغییر کرده !!!! معلممون گفت : چند بوده پسرم ؟ گفتم : نمیدونم ولی یادمه که خیلی کمتر از اینا بود ، معلممون گفت : مهم نیست ، میرم از تو برگه ی امتحانیت ، نمره تو میبینم

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخو بو کنیم ( این یه تیکه از شعر مریم حیدر زاده بود که دلم میخواست بیارمش تو متن و تنها جایی که فکر میکنم با ربط تر بود ، همینجا بود )

این تنها مشکلی بود که بوجود آورده بودیم ، ولی پامون به دفتر باز نشد .

پ.ن۱ : امتحان فضایی یعنی اینکه از ۵ تا سئوالی که تو برگه هست ، ۲ تا شو باید ببریم خونه و بعد از ۴۸ ساعت ، حلشو واسه ی استاد ببریم

پ.ن۲ : از پریروز تا حالا ، به طرز فجیعی ، گردنم درد میکنه ، تا حدی که به سختی سرمو میچرخونم  ، فکر کنم سرماخورده  . اینو اینجا گفتم ، چون الآن کسی نیست که خودمو واسش لوس کنم ، تنها کسی که سراغ داشتم ، تو بودی

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه