حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۸۶- انشاء نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥

اگه یادت باشه ، تو دوران دبیرستان یه درس به نام زبان فارسی داشتیم ، که حتی نویسنده ی کتاب هم نمیدونست هدفش از اینکه این کتابو نوشته چیه . قبلا درباره ی تقلبایی که سر این درس کردم ، حرف زدم ولی اون مال سال دوم دبیرستان بود این بار میخوام از استاد سال سوم دبیرستانمون بگم . ایشون یه آقایی بود با این مشخصات : کچل ، چاق وکمی بد اخلاق . البته اینطور که بعدا فهمیدم ، خیلی حالیش بوده . همیشه طرفدار شیوه های نوین زبان فارسی بود ، اینطور که خودش میگفت دویست و خورده ای ایراد از کتابمون گرفته بوده و فرستاده تهران تا اصلاح بشه ولی فقط ۱۱۵ تاشو درست کردن  ( من بی تقصیرم ، اینا حرفای خودش بود ) .

یه روز که اومد سر کلاس ، گفت هرکس که یه انشاء بنویسه و بچه های کلاس رو توصیف کنه ، نمره ی اضافه میگیره  از اونجایی که من بچه ی بسیار فعالی بودم ، تصمیم گرفتم که انشاء کوبنده ای بنویسم و یه حال اساسی به بچه های کلاس بدم . این بود که به مدت یک هفته روی انشاء کار کردم تا اینکه بالاخره اون چیزی که میخواستم در اومد (حدودا ۱۱ صفحه شد ) .

هفته ی بعد که دوباره با جناب آقای جعفری کلاس داشتیم ، اجازه گرفتم تا انشاءم رو بخونم ، ایشون هم با تعجب از اینکه من یه فعالیتی کردم ، بهم اجازه داد تا بخونم . چشمت روز بد نبینه ، تو این انشاء تک تک بچه هارو با دید طنز توصیف کردم ، تک تک عادتهای خوب و بدشون رو به طور مستقیم و خنده دار بازگو کردم . تا اون موقع ، هیچکس خنده ی معلممون رو ندیده بود ، ولی با انشاءی که براش خوندم ، بلند بلند میخندید . آخر انشاء هم نوشتم ، اگه به کسی برخودره ، بعد از کلاس ، بیاد سر کوچه تا تصفیه حساب کنیم . البته موضوع به دعواها و بحثایی که بعد از کلاس با بچه ها داشتم ختم نشد ، بلکه یه جایی که فکرشو نمیکردم ، کار دستم داد  .

از اونجایی که همه میدونن من پسر مظلومی هستم ، همسایه هامون هم از این قضیه مطلع هستن . سالی که من کنکور داشتم ، چون دختر همسایه مون هم مثل من کنکوری بود ، یه روز اومد گفت حدودا ۱۲ نفر ( ۷ تا پسر - ۵ تا دختر ) یه کلاس خصوصی ادبیات فارسی با یک استاد توپ گرفتن و از من خواست که اگه میخوام ، برم . منم اون موقع چون به هر دری میزدم که یکم انگیزه ی درس خوندن درونم ایجاد بشه ، قبول کردم و رفتم .

کلاس ، تو خونه ی یکی از پسرای گروه تشکیل میشد ، همگی منتظر استاد بودن ، تا اینکه ایشون تشریف آوردن ، وقتی دیدمش ، مغزم سوت کشید ، بله درست حدس زدی ، ایشون همون آقای جعفری بودن که من باهاشون کلاس داشتم . قبل از اینکه درس دادن رو شروع کنه ، گفت : یکی یکی خودتونو معرفی کنین تا بیشتر آشنا بشیم . من واسه ای اینکه منو نشناسه از روشهای مختلفی استفاده کردم ، مثلا دستمو گذاشته بودم زیر چونه م و انگشتامو دراز کرده بودم تا برسه به چشمم و تقریبا نصف صورتمو بپوشونه که به قول معروف نیم رخ بشم تا نشناستم . وقتی نوبت من شد که خودمو معرفی کنم ، آقای جعفری گفت : به به آقای ...  . این نشون میداد که طرفندایی که به خرج داده بودم ، فایده نداشته ، بی انصاف فامیلیم رو هم حفظ بود و چون من اونجا تنها کسی بودم که میشناخت ، شروع کرد به توضیح دادن درباره ی من  ، اولین جمله ای که گفت این بود : ایشون کله شون بوی قرمه سبزی میده   از اونجا به بعدشو من دیگه نمیشنیدم ، فقط سرخ و زرد و آبی میشدم . خلاصه از اون روز به بعد دستمون واسه ی همسایه ها رو شد  .

پ.ن :اون گلی که تو یادداشت ۲۸۰ ازش صحبت کردم یادت هست ؟ چند شب پیش رفتم خونه ی خالم که از اون گل عکس بگیرم ، ولی به جای اینکه روی برگاش نوشته باشه I LOVE U ، نوشته بود زرشک  . از خالم پرسیدم چرا پس چیزی روش ننوشته ، خالم گفت فقط روی یکی از برگاش نوشت ، اونم بعد از چند روز خشک شد و افتاد  . همون موقع چنین نتیجه گیری کردم که حتی به حرفای یه اصفهانی اصیل هم نمیشه اعتماد کرد  . من آدمی هستم که همیشه حرف حق میزنم ، حتی اگه به ضررم باشه ( اینم نکته ی اخلاقی این یادداشت ) .

  نظرات ()
۲۸۵- آدرس نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥

به محض اینکه از خونه میآم بیرون و وارد خیابون اصلی میشم ، دقیقه ای یک بار از من آدرس میخوان  ، منم چون آدم انسان دوستی هستم ، همه شونو به جاهای ناشناخته هدایت میکنم تا بیشتر اصفهان رو بگردن ، آخه توی یک مقاله خوندم که اگه خواستین به صورت توریستی سفر کنین ، به جای اینکه سوار اتوبوسهای توریستی بشین که بگردونتتون ، خودتون برین تو شهر و خودتون رو گم کنین ، اینطوری ممکنه به طور اتفاقی با مراکز تاریخی و دیدنی اون شهر روبرو بشین که مطمئنا لذتش بیشتر از اینه که از پشت شیشه های اتوبوس نظاره گر اون مناظر باشین .

آدرسایی که ازم میخوان خیلی خیلی آسونه ولی وقتی واسشون توضیح میدم ، خودمم آدرسو گم میکنم  ، آخرین باری که یه آقا و خانم ازم یه آدرس خواستن ، گفتم : یه توصیه ای بهتون میکنم ، هیچوقت یادتون نره ، اونم اینکه از اصفهانیا آدرس نپرسین  . وقتی آدرسو بهش دادم ، گفت آقا شهرتون خیلی قشنگه ، از روزی که اومدیم ، تا حالا یه دونه آشغال تو خیابونا ندیدم ، میخواستم بگم ، اینهمه وقت دنبال آشغال میگشتی ، اگه یه شب ساعت ۹ ، در خونه هارو میزدی ، همه ی آشغالاشونو بهت میدادن  .

ولی خداییش اگه من آدرس رو هم اشتباهی بدم ، خیلی راحت میتونن برن یه جای با حالتر ، یعنی جاهای دیدنیش محدود نیست ، یه جاهاییش هست که من خودمم هنوز نرفتم ، ولی باز هم : قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب ، دور خواهم شد از این خاک غریب ،... ، دور باید شد دور ، ... ، همچنان خواهم خواند ، پشت دریاها شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ، ... ، قایقی باید ساخت

پ.ن۱ : این  PersianStat چه آمار باحالی به آدم میده ، مطمئنا تا حالا دیدیش ، ولی مساله ی مهم یه چیز دیگه ست ، اونم اینکه بیشترین بازدید از وبلاگ من بعد از ایران ، کشور اسپانیاست  ، تعدادشون هم کم نیست ، حدودا ۲۰ نفری هستن ، خیلی دوست دارم بدونم کدوم یک از دوستانم هستن . آماری که PersianStat داده اینطوریه : ایران :% 68.03 اسپانیا :% 6.01  آمریکا :% 6.01  یونان :% 3.61  امارات متحده عربی :% 2.64  کانادا :% 2.64  بحرین :% 0.96  عربستان :% 0.96  آلمان : % 0.96  جمهوری چک : % 0.96  سایر کشورها :% 7.21

پ.ن۲ : دیروز عمه ی پدرم فوت کرد  ، بیچاره سنی هم نداشت ، همه ش ۱۰۲ سالش بود  ، با خودم گفتم اگه به عمه ی بابام برم خیلی خوب میشه ها ، دکتر پرسیده بوده چه قرصی میخورده ، بچه هاش میگن ، تا حالا هیچ قرصی نخورده بوده  ، یادم باشه دیگه قرص نخورم ، لطفا پیام تسلیت ندین چون متاسفانه یا خوشبختانه من عمه ی پدرم رو ندیدم

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه