اگه یادت باشه ، تو دوران دبیرستان یه درس به نام زبان فارسی داشتیم ، که حتی نویسنده ی کتاب هم نمیدونست هدفش از اینکه این کتابو نوشته چیه . قبلا درباره ی تقلبایی که سر این درس کردم ، حرف زدم ولی اون مال سال دوم دبیرستان بود این بار میخوام از استاد سال سوم دبیرستانمون بگم . ایشون یه آقایی بود با این مشخصات : کچل ، چاق وکمی بد اخلاق . البته اینطور که بعدا فهمیدم ، خیلی حالیش بوده . همیشه طرفدار شیوه های نوین زبان فارسی بود ، اینطور که خودش میگفت دویست و خورده ای ایراد از کتابمون گرفته بوده و فرستاده تهران تا اصلاح بشه ولی فقط ۱۱۵ تاشو درست کردن
( من بی تقصیرم ، اینا حرفای خودش بود ) .
یه روز که اومد سر کلاس ، گفت هرکس که یه انشاء بنویسه و بچه های کلاس رو توصیف کنه ، نمره ی اضافه میگیره
از اونجایی که من بچه ی بسیار فعالی بودم ، تصمیم گرفتم که انشاء کوبنده ای بنویسم و یه حال اساسی به بچه های کلاس بدم . این بود که به مدت یک هفته روی انشاء کار کردم تا اینکه بالاخره اون چیزی که میخواستم در اومد (حدودا ۱۱ صفحه شد ) .
هفته ی بعد که دوباره با جناب آقای جعفری کلاس داشتیم ، اجازه گرفتم تا انشاءم رو بخونم ، ایشون هم با تعجب از اینکه من یه فعالیتی کردم ، بهم اجازه داد تا بخونم . چشمت روز بد نبینه ، تو این انشاء تک تک بچه هارو با دید طنز توصیف کردم ، تک تک عادتهای خوب و بدشون رو به طور مستقیم و خنده دار بازگو کردم . تا اون موقع ، هیچکس خنده ی معلممون رو ندیده بود ، ولی با انشاءی که براش خوندم ، بلند بلند میخندید . آخر انشاء هم نوشتم ، اگه به کسی برخودره ، بعد از کلاس ، بیاد سر کوچه تا تصفیه حساب کنیم . البته موضوع به دعواها و بحثایی که بعد از کلاس با بچه ها داشتم ختم نشد ، بلکه یه جایی که فکرشو نمیکردم ، کار دستم داد
.
از اونجایی که همه میدونن من پسر مظلومی هستم ، همسایه هامون هم از این قضیه مطلع هستن . سالی که من کنکور داشتم ، چون دختر همسایه مون هم مثل من کنکوری بود ، یه روز اومد گفت حدودا ۱۲ نفر ( ۷ تا پسر - ۵ تا دختر ) یه کلاس خصوصی ادبیات فارسی با یک استاد توپ گرفتن و از من خواست که اگه میخوام ، برم . منم اون موقع چون به هر دری میزدم که یکم انگیزه ی درس خوندن درونم ایجاد بشه ، قبول کردم و رفتم .
کلاس ، تو خونه ی یکی از پسرای گروه تشکیل میشد ، همگی منتظر استاد بودن ، تا اینکه ایشون تشریف آوردن ، وقتی دیدمش ، مغزم سوت کشید ، بله درست حدس زدی ، ایشون همون آقای جعفری بودن که من باهاشون کلاس داشتم . قبل از اینکه درس دادن رو شروع کنه ، گفت : یکی یکی خودتونو معرفی کنین تا بیشتر آشنا بشیم . من واسه ای اینکه منو نشناسه از روشهای مختلفی استفاده کردم ، مثلا دستمو گذاشته بودم زیر چونه م و انگشتامو دراز کرده بودم تا برسه به چشمم و تقریبا نصف صورتمو بپوشونه که به قول معروف نیم رخ بشم تا نشناستم . وقتی نوبت من شد که خودمو معرفی کنم ، آقای جعفری گفت : به به آقای ...
. این نشون میداد که طرفندایی که به خرج داده بودم ، فایده نداشته ، بی انصاف فامیلیم رو هم حفظ بود و چون من اونجا تنها کسی بودم که میشناخت ، شروع کرد به توضیح دادن درباره ی من
، اولین جمله ای که گفت این بود : ایشون کله شون بوی قرمه سبزی میده
از اونجا به بعدشو من دیگه نمیشنیدم ، فقط سرخ و زرد و آبی میشدم . خلاصه از اون روز به بعد دستمون واسه ی همسایه ها رو شد
.
پ.ن :اون گلی که تو یادداشت ۲۸۰ ازش صحبت کردم یادت هست ؟ چند شب پیش رفتم خونه ی خالم که از اون گل عکس بگیرم ، ولی به جای اینکه روی برگاش نوشته باشه I LOVE U ، نوشته بود زرشک
. از خالم پرسیدم چرا پس چیزی روش ننوشته ، خالم گفت فقط روی یکی از برگاش نوشت ، اونم بعد از چند روز خشک شد و افتاد
. همون موقع چنین نتیجه گیری کردم که حتی به حرفای یه اصفهانی اصیل هم نمیشه اعتماد کرد
. من آدمی هستم که همیشه حرف حق میزنم ، حتی اگه به ضررم باشه ( اینم نکته ی اخلاقی این یادداشت ) .
به محض اینکه از خونه میآم بیرون و وارد خیابون اصلی میشم ، دقیقه ای یک بار از من آدرس میخوان
، منم چون آدم انسان دوستی هستم ، همه شونو به جاهای ناشناخته هدایت میکنم تا بیشتر اصفهان رو بگردن ، آخه توی یک مقاله خوندم که اگه خواستین به صورت توریستی سفر کنین ، به جای اینکه سوار اتوبوسهای توریستی بشین که بگردونتتون ، خودتون برین تو شهر و خودتون رو گم کنین ، اینطوری ممکنه به طور اتفاقی با مراکز تاریخی و دیدنی اون شهر روبرو بشین که مطمئنا لذتش بیشتر از اینه که از پشت شیشه های اتوبوس نظاره گر اون مناظر باشین .
آدرسایی که ازم میخوان خیلی خیلی آسونه ولی وقتی واسشون توضیح میدم ، خودمم آدرسو گم میکنم
، آخرین باری که یه آقا و خانم ازم یه آدرس خواستن ، گفتم : یه توصیه ای بهتون میکنم ، هیچوقت یادتون نره ، اونم اینکه از اصفهانیا آدرس نپرسین
. وقتی آدرسو بهش دادم ، گفت آقا شهرتون خیلی قشنگه ، از روزی که اومدیم ، تا حالا یه دونه آشغال تو خیابونا ندیدم ، میخواستم بگم ، اینهمه وقت دنبال آشغال میگشتی ، اگه یه شب ساعت ۹ ، در خونه هارو میزدی ، همه ی آشغالاشونو بهت میدادن
.
ولی خداییش اگه من آدرس رو هم اشتباهی بدم ، خیلی راحت میتونن برن یه جای با حالتر ، یعنی جاهای دیدنیش محدود نیست ، یه جاهاییش هست که من خودمم هنوز نرفتم ، ولی باز هم : قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب ، دور خواهم شد از این خاک غریب ،... ، دور باید شد دور ، ... ، همچنان خواهم خواند ، پشت دریاها شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است ، ... ، قایقی باید ساخت
پ.ن۱ : این PersianStat چه آمار باحالی به آدم میده ، مطمئنا تا حالا دیدیش ، ولی مساله ی مهم یه چیز دیگه ست ، اونم اینکه بیشترین بازدید از وبلاگ من بعد از ایران ، کشور اسپانیاست
، تعدادشون هم کم نیست ، حدودا ۲۰ نفری هستن ، خیلی دوست دارم بدونم کدوم یک از دوستانم هستن . آماری که PersianStat داده اینطوریه : ایران :% 68.03 اسپانیا :% 6.01 آمریکا :% 6.01 یونان :% 3.61 امارات متحده عربی :% 2.64 کانادا :% 2.64 بحرین :% 0.96 عربستان :% 0.96 آلمان : % 0.96 جمهوری چک : % 0.96 سایر کشورها :% 7.21
پ.ن۲ : دیروز عمه ی پدرم فوت کرد
، بیچاره سنی هم نداشت ، همه ش ۱۰۲ سالش بود
، با خودم گفتم اگه به عمه ی بابام برم خیلی خوب میشه ها ، دکتر پرسیده بوده چه قرصی میخورده ، بچه هاش میگن ، تا حالا هیچ قرصی نخورده بوده
، یادم باشه دیگه قرص نخورم ، لطفا پیام تسلیت ندین چون متاسفانه یا خوشبختانه من عمه ی پدرم رو ندیدم 