حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۰۶- بازی تلخ یلدا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥

۳ نفر از دوستای خوبم ( حمید خان ، ماندای عزیز و سایه جان ) لطف کردن منو به یلدا بازی دعوت کردن ولی من به علت اینکه این مدت خیلی سرم شلوغ بوده وقت نکرده بودم وبلاگاشونو بخونم و دعوتاشون بی جواب مونده بود . تا اینکه بالاخره دعوتنامه هارو دیدم و با اینکه یکم ( فقط یکم  ) دیر شده قصد دارم تو این بازی شرکت کنم . البته چون یکم از شب یلدا فاصله گرفتیم ، این بازی قدیمی شده ، به همین خاطر من دیگه کسی رو دعوت نمیکنم  . 

من چهارشنبه یه آپی کردم منتها پنجشنبه پاکش کردم  آخه میخواستم یه سری چیزایی که تا حالا نگفتم رو واسه ی همه بگم تا یکم از این پیچیدگی ای که هست در بیآد. قبل از اینکه یلدا بازی ( یا بازی یلدا ) شروع بشه من یک مورد از پنج موردی که تا حالا تو بلاگم نگفته بودم رو گفتم ، و اونم معرفی کردن خواهرم بود که همونطور که تو یادداشتی که پاک کردم نوشته بودم ، شنبه ی هفته ی پیش ( ۹/۱۰/۸۵ ) روزعقدش بود  که  خیلی خیلی خوش گذشت ، جای همتون هم خالی بود . تنها عکسایی که از عقد میتونم بذارم اینجا ، عکسای سفره ی عقده : ۱و۲ 

 

دومین چیزی که تا حالا در مورد خودم اینجا نگفته بودم اینه که من شبا حتما باید دستام به طرف بالا ( طوری که آرنج ۶۰ درجه تا شده ) زیر بالشم باشه تا خوابم ببره

سومین موردی که همتون ازش بی خبرین اینه که من از آب گوشت ، عدس پلو ، استنبولی ، خورشت بامیه و خورشت کرفس به شدت متنفرم  .

چهارمین چیزی که تا حالا به هیچ عنوان تو بلاگم نگفتم اینه که من مظلومم  

و اما آخرین موردی که میخوام بگم ، شاید این بازی رو به یک بازی تلخ تبدیل کنه ولی چون بحثش پیش اومده ، مجبورم بگم ، که مربوط میشه به رومینای عزیزم . در مورد احساسم نسبت بهش ، چیزی نبوده که نگفته باشم ولی هیچ وقت در مورد موانع و مشکلاتی که برای رسیدن بهش جلوی پامه ، صحبتی نکردم . مطمئنم همه فکر میکنین که اصلی ترین مشکل ، همون ۲ سالیه که رومینا از من بزرگتره ولی شاید این مشکل به خودی خود اونقدر بزرگ نباشه که بتونه مارو به همدیگه نرسونه ، پس حتما موضوع دیگه ای هست که باعث پر رنگ شدن این ۲ سال میشه و من میخوام امروز تو این بازی ، این موضوع رو مطرح کنم .

متاسفانه یا خوشبختانه اعتقاد دارم که (( یک پسر تا وقتی که به استقلال کامل مالی نرسیده نباید ازدواج کنه )) مگه تا کی میشه آدم به پدرش تکیه کنه ، به نظر من اگه آدم به هوای پدرش ازدواج کنه ، همسرش نمیتونه بهش اعتماد کنه چون میدونه که شوهرش استقلال مالی نداره . البته استقلال مالی رو هم باید معنی کنم ، چون بعضی ها فکر میکنن به یه حقوق بخور و نمیر میشه گفت استقلال مالی . استقلال مالی به نظر من حالتیه که هم بشه خوب خورد ، خوب پوشید ، خوب پس انداز کرد ، سالی یک بار مسافرت داخلی و هر چند سال یکبار مسافرت خارج از کشور داشت .

اگه من نتونم این امکانات رو واسه ی همسرم فراهم کنم ، همون بهتر که ازدواج نکنم . شاید بعضی هاتون بهم بخندین ، شاید بگین عشق این چیزا حالیش نیست ، شاید بگین تا ابد هم بهش نمیرسی و خیلی چیزای دیگه . به خاطر تموم این حرفا بوده که من تا حالا این موضوع رو مطرح نکرده بودم ولی اینارو گفتم که خیلی از ابهاماتی که واسه ی بعضی ها پیش اومده برطرف بشه .

خودم اینو قبول دارم که گذشت زمان روی نوشته هام تاثیر گذاشته ولی همش به این خاطر بوده که هر چقدر جلوتر رفتم واقع بینانه تر به زندگی نگاه کردم ولی اینو مطمئنم که ذره ای از علاقه م نسبت به رومینای عزیزم کم نشده ، اینو میدونم که احتمال اینکه خدای نکرده خدای نکرده  بهش نرسم خیلیه ولی با خودم میگم اگه بهش برسم و نتونه به من تکیه کنه بدتر از اینه که بهش نرسم ، پس با عشقم ، با حرف دلم مبارزه میکنم تا زمانی که به اون استقلال مالی برسم .

پ.ن۱ : اگه این امکاناتی که گفتمو واسه ی همسر آینده تون فراهم نکنین ، اینطوری میشه

پ.ن۲ : من همش با خودم میگفتم توی این دستگاه ها یه افغانی گذاشتن ، ولی کسی باورش نمیشد ، تا اینکه این عکسو دیدم و دیگه مطمئن شدم

  نظرات ()
۳۰۵- خلاف سنگین نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
  • بعضی وقتا یه اتفاقاتی واسه آدم میافته که تعریف کردنش واسه ی دیگران ، یکم سخته چون ممکنه برداشتهای مختلفی ازش بشه و اونوقته که واسه ی آدم دردسر ساز میشه ، پس آدم ترجیح میده که نگه .

اتفاقی که روز جمعه ( یکم دی ماه ۸۵ ) واسه ی من افتاد ، دقیقا از اون اتفاقاتیه که همه جا نمیشه گفت ، تازه اگه واسه ی کسی تعریف کنم به احتمال ۸۰ درصد کسی باورش نمیشه . ولی خوشحالم که یکی از دوستام اونجا بود و اون به عنوان شاهد ، حرفای منو تایید میکنه  .

میتونم به جرات بگم این اتفاقی که واسم افتاد پرهیجان ترین اتفاق زندگیم بود  و از اینکه الآن نمیتونم تعریف کنم ، خیلی خیلی ناراحتم ولی مطمئن باش یه روز میگم چون هم خیلی هیجان انگیزه و هم خیلی خنده دار . یادداشتش رو هم نوشتم ، آماده ی آماده ست ولی منتظرم که یکم از روش بگذره بعد تعریف کنم . این قسمتو واسه ی این گذاشتم که تاریخ به وقوع پیوستن این اتفاقو هیچ وقت فراموش نکنم .

  • بحث اصلیم توی این یادداشت چیز دیگه ایه ، میخوام بدونم همه ی کسایی که وبلاگ منو میخونن ، نظرشون در مورد احساس من نسبت به رومینای عزیز مثل دوست عزیزیه که توی یادداشت قبلی با اسم ........... کامنت گذاشتن ؟

همونطور که خودشون خواستن ، قصد جواب دادن به سئوالاتشونو ندارم ، ولی دوست دارم با یک قطعه همه ی ابهامات رو رفع کنم :

هر جا که بزم هست و زنم جام به جام

در گوش من صدای تو گوید که : نوش نوش

اشکم دود به چهره و لب مینهم به جام

شاید روم ز هوش

باور نمیکنی که بگویم حکایتی :

آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم-

در ساغر منی

در خاطر منی .

 

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که نور تو خاموش میشود ؟

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟

و آن عشق پایدار فراموش میشود ؟

نه ، ای امید من !

دیوانه ی توام

افسونگر منی

هرجا به هر زمان-

در خاطر منی .

پ.ن۱ : آخی !!! این حیوونا گناه دارن میخورنشونا

پ.ن۲اینم تقسیم بندی سرویسهای بهداشتی در ... 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه