حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۱۰- دربند یا درکه ؟ نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥

تا حالا کسی یه خاطره رو واست به صورت mp3 تعریف کرده ؟

 

این دقیقا کاریه که الآن میخوام بکنم ، میخوام قرار وبلاگی ای که با دوستان رفتیم رو به صورت فشرده تعریف کنم ببینم کی میفهمه

 

 

بعد از اینکه تلفنم هر چند دقیقه یکبار یه صدایی میداد که یا SMS  ویا تلفنی بود از طرف محمد عزیز( با کفشهای کتانی )  متوجه میشم که قرار ساعت ۹:۳۰ نبوده ، ساعت ۹ بوده ، اینو باید توسط علم غیبی که در آینده خدا قراره بهم بده ، تشخیص میدادم .

 

اوه خدای من ، فقط سه نفر از اونایی که اونجا بودنو میشناختم ، هر لحظه به خودم میگفتم تو میتونی دوام بیآری ، تحمل کن . تا اومدم خودمو با شرایط وفق بدم یکم طول کشید . سعی کردم باهاشون ارتباط برقرار کنم ولی نمیدونم چرا اونطوری که میخواستم نمیشد اینجا بود که فهمیدم خوندن وبلاگ یک شخص چقدر میتونه تو برقراری ارتباط با اون شخص تاثیر داشته باشه . ولی تا اومدم از روی رفتار و طرز برخورد شناساییشون کنم ، به طرز شگفت انگیزی ۲در شدن !!!

 

البته ۲در شدن اون همه آدم ، بی ربط به خوردن اورانیوم غنی شده ی سمیرای عزیز ( My life ) نبود . منتها نه اون تقصیری داشت ، نه ما ، چون تقدیر این بود که اینبار به جای سیمرغ ، فقط ۲ تا مرغ و ۳ تا خروس به مقصد برسن تا بشن سیمرغ

در این بین یه نفر بود که من اسمشو میذارم غریب آشنا ، چون درسته که تا حالا نه تو بلاگش رفته بودم و نه دیده بودمش ولی انگار سالها بود میشناختمش ( شاید مال این بود که همشهری بودیم ) با اینکه فقط زادگاهش اصفهان بود ولی اصالت خودشو از دست نداده بود ...

 

بعد از کلی بالا رفتن رسیدیم به یه قهوه خونه که خاله رو ببینیم ولی خاله رفته بود شمال ، حالا خاله کیه ؟ خاله رو کسایی میشناسن که دفعه ی قبل رفتن اونجا . منم که دفعه ی قبل نبودم ، پس منم مثل تو خاله رو نمیشناسم .

 

همونجا تو قهوه خونه ی خاله تصمیم بر این شد که کشک و بادمجون بخوریم ، شاید به این علت که یادی هم از ماه رمضون کرده باشیم

تا حالا کسی با صدای سرماخوردگی و گرفته خونده ؟ اگه تا حالا نخوندین ، حتما بخونین ، چون به احتمال زیاد یه سبک جدیدی ایجاد میشه و ممکنه یه عده خوششون بیآد .

 

به به عجب کشک و بادمجونی بود ، اینقدر خوشمزه بود که نزدیک بود انگشتامونم باهاش بخوریم ، تازه وسط کشک و بادمجونا جایزه هم داشت ( درسته که جایزه هاش سبزیهای کف آشپزخونه بود ولی مهم نفس عمل بود که این قهوه خونه به مشتریاش جایزه میداد ) . در این بین غزال عزیز فداکاری کرد و چیزی نخورد تا وصیت نامه های مارو به دست خانواده هامون برسونه . محمد هم به جای کشک و بادمجون چلو کباب سفارش داد . بیچاره از بس بهمون تعارف کرد که بخوریم ، غذاش از دهن افتاد و خودش هم نصفه کاره خورد .

 

تو راه برگشت بازم صدای گرفته و گوشهای آهنین برای دوام آوردن در مقابل این صدا ...

 

اینجاست که آدم یاد فیلم ۲۱ گرم میآفته چون یه بار CDهای این فیلم افتاده تو بخاری ( توصیه میکنم بی خیال این جمله بشی ، چون مطمئنا متوجه منظورم نمیشی )

 

و باز هم آواز ( وای خدای من سرم درد گرفت )

 

بالاخره عصر شد و قرار وبلاگی هم تموم شد ، منتها ما باید مسیر سیدخندان – میدون ولیعصر – سیدخندان رو طی میکردیم ، چون به تاکسی های اون مسیر مدیون میشدیم ( این جمله هم تو مایه های ۲ تا جمله ی قبله )

 

خلاصه جای همه ی اونایی که نیومده بودن  یا اومده بودن و نیومدن ، خالی بود .

 

 

 

با توجه به اینکه این آخرین پستیه که تو سال ۸۵ میذارم پس به رسم ادب باید عید رو به رومینا جون و همه ی دوستای عزیزم تبریک بگم و آرزوی سالی پر از شادی و شور و هیجان از خدای مهربون داشته باشم .

 

اگه خدا بخواد ، سال ۸۶ میتونه خاطره انگیزترین و بهترین سال عمرم باشه ، فقط باید دعا کنین واسم .

 

 

 

پ.ن۱ : وقتی رسیدم اصفهان ، تازه فهمیدم که چرا کشک و بادمجونای اونجا کِش نمیومده ، آخه تو اصفهان یه غذایی هست به اسم حلیم بادمجون که من فکر می کردم تفاوت زیادی با کشک و بادمجون نداره ولی حالا فهمیدم این کجا و آن کجا . قابل توجه دوستانی که تا حالا نخودن : باید بگم اگه فقط یک بار امتحان کنین ، دیگه حتی حاضر نیستین به کشک و بادمجون نگاه کنین

پ.ن۲ : یادته بچه که بودیم میگفتن : کار بد نکنین وگرنه خدا سنگتون میکنه !!! اگه باورت نمیشه که خدا آدمو سنگ میکنه ، پس این عکس چیه ؟

  نظرات ()
۳۰۹- متفرقه نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥

 

- بعد از 7 – 8 ماه دیروز بیشتر دوستای دانشگاهیمو دیدم

- امتحانمم بد نمیشد اگه وقت کم نمی آوردم

- سئوالات نظر خواهی وقتمو گرفت ولی عوضش همه شو درست زدم

 

- چقدر بده اگه مراقبی که بالای سر آدم گذاشتن ، از آدم خوشش بیآد و بخواد یه جوری جلب توجه کنه نمیدونه که با این کارش داره با سرنوشت تحصیلی یه نفر بازی میکنه

 

- بعضی وقتا بد نیست اگه آدم راهشو گم کنه و ندونه که از کدوم راه اومده ، مثلا من وقتی امتحانم تموم شد و از ساختمون اومدم بیرون ، اینقدر مغزم داغ کرده بود که یادم رفته بود از کدوم طرف اومدم ، این بود که یه راه خلوت رو در پیش گرفتم تا بالاخره به درب خروج رسیدم . اینطوری دیگه دوستامو ندیدم که بخوان جواب سئوالارو باهام چک کنن

 

 

یه آموزش خط اون نزدیکیا ( کدوم نزدیکیا ؟ ) پیدا کردم ، بعد با خودم گفتم اگه اسمشو تغییر میداد و مثل توی عکس که من تغییر دادم میکرد چقدر کارش میگرفت و مشتریاش چند برابر میشدن .

 

آموزش خط حمید و رومینا 

 

 

پ.ن : 300 the movie  و 300 the movie  و 300 the movie  و 300 the movie  توضیحات بیشتر اینجا 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه