حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۸۹- نمایشگاه کتاب نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥

؟

هفته ی پیش به مناسبت نمایشگاه کتاب و هفته ی صنایع ، راهی تهران شدم . از اونجایی که دوستان وبلاگی لطف دارن ، قراری ترتیب دادن تا همدیگه رو ببینیم . بچه ها ساعت ۱۱ روبروی جایگاه قرار گذاشته بودن . متذکر میشم که جایگاه یه جای متروکه ایه در نمایشگاه که سالی یک بار هم آدم از اونجا رد نمیشه و اگه کسی بیآد اونجا بایسته ، کاملا مشخصه که با ما قرار داشته و ما میتونیم اینطوری بشناسیمش . من واقعا کسی که این محل رو واسه ی قرار انتخاب کرده بود تحسین میکنم  .

من ساعت ۱۰ خودمو گذاشتم تو نمایشگاه تا کتابایی رو که میخوام زودتر بخرم ، واسه ی همین دقیقا راس ساعت ۱۱ سر قرار بودم ( ببین چه خوش قول ) ولی از بس اونجا آدم نبود ترسیدم ، تا اینکه یهویی دیدم یه آقایی صدام میزنه ، سرمو که آوردم بالا دیدم محمد خان ( با کفشهای کتانی ) روبروم ایستاده ، بعد از سلام و احوال پرسی دیدم ممول هم اون طرفتر ایستاده ( البته یکم تعجب داشت که ممول به موقع اومده ، اینطور که خودش از خوش قولیاش تعریف میکنه ، بعید بود به موقع سر قرار بیآد ) . بعد از حدودا یک ساعتی که منتظر بقیه ی دوستان شدیم ، یه آقایی اومد که محمد و ممول ، حاجی صداش میکردن ، منم به شرط ادب باهاش دست دادم و سلام علیک کردم ، جالب اینجا بود که ایشون منو میشناخت ، بعد از یه چند دقیقه ای که گذشت ، واسه ی اینکه از این به بعد برم تو بلاگش ، گفتم عذر میخوام آدرس بلاگ شما چیه ؟ یهو دیدم گفت : حمید جان منم حاجی ، منو یادت نمیآد ؟ اینجا بود که فهمیدم آلودگی هوا رو سلولای مغزم تاثیر گذاشته ، یه لحظه به خودم اومدم و تازه یادم افتاد که حاجی خودمون بوده ، خلاصه دوباره سلام و علیک کردیم  . وای که این حاجی چه پسر ماهیه ، من که از بودن باهاش سیر نمیشدم .

نفر بعدی که بهمون پیوست ، یه هل از دهل بود ، یعنی بهروز خان ، اون یه هل دیگه احتمالا چون فهمیده بود من میآم ، نیومده بود ، ولی من از همینجا اعلام میکنم که با آقا رضا هیچ مشکلی ندارم ، نمیدونم چرا از من بدش میآد ، آقا رضا : بچه ها میگن که شما به من گفتی که قالب واست طراحی کنم ، باور کن یه همچین چیزی به من نگفتی ، وگرنه من با کمال میل واست طراحی میکردم . تنها چیزی که شما از من خواستی این بود که لینکای بلاگتونو از اون وسط بیآرم بالا ، مگه نه ؟ باور کن من اصلا علمی ندارم که بخوام در انتشار دادنش خساست به خرج بدم ( حالا اگه بازم دعوا داری ، سر کوچه میبینمت  ) .

نفر بعدی که قرار بود بهمون بپیونده ، مهسای مهربون بود ، ولی تا من رفتم پیداش کنم ، دیدم رومینا ( اسفند ۷۹ ) اومده . ایشون تا قبل از اینکه منو ببینه ، باهام خوب بودا ولی نمیدونم چرا به محض اینکه منو دید ، سر ناسازگاری گذاشت  . این نشون میده که چهره م فوتوژنیک نیست  .

مهسای مهربون هم که مثل همیشه مهربون و دوست داشتنی ، با انرژی مثبت غیر قابل توصیف ( من که همیشه به اطرافیانش حسودیم میشه ) .

چون دیگه کسی نبود که بهمون بپیونده ، راه افتادیم تو نمایشگاه ، اینورو بگرد ، اونورو بگرد ، هی از تو سالن 25c میرفتیم 25d دوباره برمیگشتیم تو 25c بعد واسه تنوع میرفتیم تو محوطه ولی باز سریع برمیگشتیم تو سالن 25c و این اصلا به این خاطر نبود که غرفه ی بهروز خان اونجا بود ( یهو فکر نکنی تبلیغ غرفه شونو میکرد‌ ) ولی نمیدونم چرا من سالن 25c غرفه ی ۴۱ تو ذهنم حک شده  .

از اونجایی که ممول گرسنه ش بود ، رفتیم به طرف دکه های مواد غذایی ، وقتی صفی که روبروی دکه ی Fast food بود رو دیدم ، فکر کردم Brad Pitt تو اونجاست و اینا تو صف امضا گرفتن ایستادن ، اینقدر صف طولانی بود که من مطمئنم همبرگرا و هات داگارو سرخ نکرده لای نون میذاشت . هر چقدر بهشون توصیه کردم که از این غذا نخرن ، ولی تو گوششون نرفت که نرفت ، فقط مهسای مهربون بود که با من همراهی کرد و چیزی نخورد . در این بین بد نیست یادی از سالن 25c غرفه ی ۴۱ بکنیم که پولای بچه هارو گرفت تا بره ساندویچ بخره ، منتها چون پولا خیلی زیاد اومده بود عذاب وجدان گرفته بود و میخواست یه مقداریشو برگردونه .

چون قرار بود (( لیلای مهر )) که جدیدا شده (( لیلا )) البته سرکار خانم لیلا ، ساعت ۲ بعد از ظهر به ما بپیونده ، ممول و محمد رفتن دنبالش . ما هم همچنان در سالن 25c  میگشتیم ، تا اینکه فهمیدیم این نمایشگاه سالنای دیگه ای هم داره ، مثلا سالن (( مبنا )) . الآن اگه هرکس ندونه که سالن مبنا کجاست ، خیلی اُسکله ، اینو دیگه همه میدونن . منم نه اینکه ندونما ، یادم رفته بود . خلاصه رفتیم تو سالن مبنا ، اونجا پر از خارجیای رنگی بود ، هرچی بهشون میگفتم Hi خارج ، بی تربیتا جواب نمیدادن . یه خبرنگار هم بود که لحظه به لحظه از من عکس میگرفت ، مطمئنم اگه عکسارو کنار هم بذاره ، فیلم اونروز رو میتونه ببینه .

چون احساس کردیم که ممول و محمد یکم دیر کردن ، زنگ زدیم بهشون که ببینیم کجا هستن . غافل از اونکه محمد خان غیر از ما با یه نفر دیگه هم قرار داشت ، البته میخواست از دستمون فرار کنه ، غافل از اونکه با اون لباس و کلاه قرمز ، راهی واسه فرار کردن نداشت . جلوشو گرفتم و گفتم با ممول و لیلا چیکار کردی  ، گفت فرستادمشون سالن مبنا ( اونجا بود که فهمیدم محمد هم میدونه سالن مبنا کجاست ) .

وقتی اومدم کنار سالن مبنا دیدم لیلای مهر سابق هم به جمع پیوسته و داره در مورد Motorola توضیح میده  . لازم به ذکره که دفعه ی پیش که ایشون رو دیدیم در مورد BMW صحبت میکردن .

دوباره رفتیم تو سالن مبنا ، البته اینبار هدفدار ، دنبال یه کتابی بودیم با یه اسم خارجی ، که من هرچقدر تلاش کردم اسمشو حفظ نشدم ، یکی از کتابایی بود که ممول میخواست . همون موقع ها بود که محمد خان با موبایل Siemens به Motorolaی لیلا زنگ زد و گفت کارش تموم شده( جالب اینجا بود که فقط همین ۲ تا Brand از موبایل ، تو نمایشگاه خط میداد ) . از اون موقع به بعد ما همینطور تلاش میکریم تا محمد رو پیدا کنیم ، هی از این سالن به اون سالن ، هممون بسیج شده بودیم تا یهو معطل نشه . خلاصه پس از تلاش های متمادی ، بالاخره پیداش کردیم .

در تمام این مدت ، یه نفر همینطور حرف میزد ، حالا نمیخوام اسمشو بیارم که آبروش بره ولی مطمئنا همه فهمیدن که کی رو میگم ، آخه یکی نبود بهش بگه بابا یه دو دقیقه زبون به دهن بگیر . منم مظلوم نگاش میکردم ، اینقدر حرف زد تا اینکه همه اینطوری شدن  . یهو فکر نکنی من بودما ، اصلا به من میآد ؟

آخر کار هم ۲ تا عکس یادگاری گرفتیم و راهی خونه شدیم .

فردای اون روز من با یکی از دوستام ، زیر تلوزیون میدون ونک  قرار داشتم ، تا یکم با هم بریم تهران گردی ، جات خالی رفتیم پیتزا بوف ، این پیتزا بوف تو اصفهان هم شعبه داره ، واسه همین میشد بهش اعتماد کرد  . از اونجا چون به پارک ملت نزدیک بود ، رفتیم یه گشتی هم اونجا بزنیم . پارک قشنگی بود ، مخصوصا سرویس بهداشتیش ، چون تنها نیمکتی که روش سایه بود و میتونستیم بشینیم ، روبروی سرویس بهداشتی بود  . البته چون من خیلی وقت بود که این دوستمو ندیده بودم ، سعی میکردم ، زیاد به رفت آمدایی که به داخل سرویس بهداشتی میشه توجهی نکنم .

دوست دختر این دوستم هم هی بهش زنگ میزد و میگفت چرا نمیآد دنبالش ، دوستمم مرام میذاشت و میگفت خیلی وقته حمید رو ندیدم ، از همینجا ازش تشکر میکنم بابت وقتی که در اختیار من گذاشت و قید دوست دخترشو واسه ی چند ساعت زد . آخه مثل اینکه قرار بود ساعت ۳ بره دنبال دوست دخترش ولی به خاطر من ساعت ۶ رفت .

این بود از تهران رفتن من

پ.ن : اون علامت سئوالی که اون بالاست ، بزرگتر از این نشد وگرنه اونقدر بزرگش میکردم تا به اندازه ی جمجمه ی سرم بشه ، چون دقیقا یه همچین علامت سئوالی تو ذهنم نقش بسته ، از جریانات خوبی که قراره اتفاق بیآفته ، اطلاع دقیقی ندارم وگرنه حتما توضیح میدادم ، باید یکم صبر کنم ببینم چی میشه

  نظرات ()
۲۸۸- تبلیغ به روش جدید نویسنده: حمید و ... - شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥

Shake( لینک تصویر )

قبل از هر چیز در مورد عکس بالا یه سئوال مطرح میکنم و اون آخر یادداشت جوابشو مینویسم . به نظرت تو این لیوان مخلوطی از چه موادی میبینی ؟

من خیلی تو شکار لحظه ها مهارت خاصی دارم ، ولی شب جمعه ای که گذشت یه موردی از دستم در رفت که هنوز دارم افسوس میخورم . حدودا ساعت ۱:۳۰ نصف شب بود که با خانواده داشتیم از خونه ی عموم برمیگشیتم ( جات خالی ، همه ی اونایی که خیسشون کرده بودم اومده بودن ، ولی خوشبختانه در دوران صلح به سر میبریم و هیچکدوم قصد خیس کردن منو نداشتن ) .

سر یکی از چهار راه های تقریبا بزرگ ( چهار راهی که پل وحید رو به خیابون وحید وصل میکنه ) پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که یه شولت ( Chevrolet ) قدیمی توجهمو جلب کرد ، آخه چون کنار چهار راه پارک کرده بود و یه تلوزیون ۲۱ اینچ گذاشته بود روی سقف ماشینش و با لباس کار ایستاده بود و به مردم نگاه میکرد ، تلوزیون هم فقط برفک نشون میداد ،یکم که دقت کردم ، دیدم ۲ تا باطری ( یکی متوسط ، یکی بزرگ ) ، گذاشته اینطرف و اونطرف تلوزیون ، به لباساش که نگاه کردم ، دیدم آرم صبا باطری رو لباس کارش حک شده . صحنه ی خیلی دیدنی ای بود ، تا اومدم به خودم بجنبم که عکس بگیرم ، چراغ سبز شد و باید حرکت میکردیم  . تا حالا همه جور تبلیغی دیده بودم ، به غیر از این روش .

البته من ، شکار کردن لحظه هارو از پدر و مادرم یاد گرفتم ، مثلا تو این عکس ، رومینا جونم بهم زنگ نزده بوده و من غصه دار بودم

Hamid 

اینجا هم گولم زدن و گفتن این عروسکه رومینا جونمه ، واسه همینه که خوشحالم

 Hamid

نمیدونم چرا اینقدر مامانم به رنگ قرمز علاقه داشته ، حدودا ۹۰ درصد لباسای دوران بچه گیم قرمزه  . الآن که از مامانم میپرسم چرا اینقدر قرمز بهم میپوشوندی ، میگه آخه قرمز بهت میومد . بهشون میگم ، حالا احتیاط یه رنگ دیگه رو هم امتحان میکردی ، شاید میومد  .

هر چقدر بزرگتر شدم ، به علت بی توجهی رومینا جون ، صورتم کش اومده ، تو این عکسا صورتم گرده ولی الآن حسابی کش اومده  . فکر کنم اگه بهم بی توجهی نکنه دوباره صورتم گرد بشه  .

و اما جواب اون سئوالی که بالا پرسیدم ؛ این کاردستی نسل بعد از منه ، یعنی اگه خدا بخواد بچه های من فقط در همین حد شیطونی میکنن ، چون این معجونی که میبینی حاصل دسترنج بچه های دخترعمو و پسرعموهامه  . همون شب جمعه ای که همگی خونه ی عموم بودیم ، نگار و کیمیا و آیدا که هر کدوم به ترتیب ۱.۵ ، ۲.۵ و ۲ سال سن دارن ، یه لیوان آب پیدا میکنن و تصمیم میگیرن که با امکانات موجود یه معجون درست و حسابی بسازن . اون لایه ی زرد رنگی که در بالا قرار گرفته ، روغن بادامه که معلوم نیست چه شکلی از آشپزخونه کش رفتن ، لایه ی سفید رنگ بعدی ، After Shave های پسرعموم وحید ِ ، و در آخر برای اینکه طعم تلخ After Shave  زیاد مشخص نباشه ، یه تیکه کاکائو انداختن توش . من امیدوارم بچه هام شیطنتاشون به همین چیزا ختم بشه . خلاصه این سه تا دختر خاله و دختر دایی ، این معجون رو به نگین ( یکی دیگه از دختر خاله هاشون که در جریان کار نبوده ) تعارف میکنن ، اونم چون میبینه این معجون چند تا رنگ مختلف داره ، در صدد برمیآد که همه رو با دست هم بزنه تا یکرنگ بشه ، که دیگه شیما ( همون که تو یادداشت قبلی خیس خیسش کردم ) از راه میرسه و لیوان رو  ازشون میگیره .

شما حساب کن من تو یه همچین فامیلی ، مظلوم واقع شدم

  نظرات ()
۲۸۷- یه آب بازی پیچیده نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥

پریروز تازه فهمیدم که پسرعموها و دخترعموهام هم آب بازی دوست دارن قضیه از این قراره که جمعه تو باغ عموم دعوت بودیم جات خالی خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی قسمت آب بازیش شروع شد .

آب بازی از اونجایی شروع شد که پسر عموم ( نوید ) یکمی آب از تو استخر با دست پاشید به خواهرم . اول فکر کردیم قضیه به همین جا ختم شد ولی وقتی خواهرم نوید رو با یه سطل آب سورپرایز کرد تازه فهمیدیم که جنگ شروع شده . من چون اوضاع رو در خطر دیدم یه کوزه ی پلاستیکی پیدا کردم و یه جا مظلوم ایستادم . ولی به محض اینکه دیدم داره به نوید ظلم میشه وارد عمل شدم و کوزه ی آب رو خالی کردم رو سر خواهرم ( داداش به این ظالمی دیده بودی ) آخه میخواست منم خیس کنه . به محض اینکه خواهرم خیس شد همه ی دخترعموهام متحد شدند تا منو خیس کنند غافل از اینکه من خودم استاد آب بازی هستم . دومین نفری که موش آب شد همون دخترعموم ( شهره ) بود که گفتم افغانستان زندگی میکنه ( همونی که دکتر به گوش سگشون گیره های مخصوص زده بود ) لازم به ذکره که ایشون یه بچه ی چند ماهه داره ولی هنوز دست از شیطونی برنداشته ، شبه عروسیش وقتی داشتیم به قول معروف عروس کشون میکردیم ایشون تا نصفه از شیشه ی ماشین اومده بود بیرون و نشسته بود روی لبه ی شیشه و برای همه دست تکون میداد و بوس میفرستاد . بچه ش ( شایان ) هم مثل خودش شیطون و خوشگله اگه چشمش نزنم گریه بلد نیست با همه زود دوست میشه و میخنده . اوه اوه چقدر از موضوع پرت شدم ! خلاصه وقتی شهره میخواست خیسم کنه یه جاخالیه به موقع دادم و اون کوزه ی پلاستیکی رو روی سرش خالی کردم

اون دختر عموم یادت هست که گفتم خیلی رومانتیکه ( شیرین ) از ترسش رفته بود موبایل نوید رو برداشته بود و بالای استخر گرفته بود و میگفت هرکس به من آب پاشید این موبایل رو میندازم تو آب منم چون دیدم نمیشه خودشو خیس کرد ، داداششو ( مسیح ) خیس آب کردم چهارمین نفری که خیس شد خواهر نوید ( شیما ) بود . در این بین داداش نوید ( وحید ) توسط خواهر من خیس شد و طولی نکشید که دوباره خواهرم توسط وحید خیس شد  ( چقدر خیس تو خیس شد ) 

 

راستی پسرخاله م فرهاد ( همونی که تو شمال لباسامونو زیر دوش آب گذاشتیم ) چون کنار دخترا ایستاده بود یه جورایی لباساش همه خیس شده بود ( این هم عاقبت کسیه که بیطرف باشه ) .

و من همچنان منتظر بودم که شیرین موبایل رو بذاره کنار تا من با آب یکیش کنم اصلا قصد داشتم با لباس بندازمش تو استخر ولی متاسفانه سفت موبایل رو چسبیده بود یه دو سه بار نوید میخواست به زور ازش بگیره ولی نتونست مشتِ شیرین رو باز کنه چون دیگه دیدم راهی نمونده یه فکر توپ به ذهنم رسید این بود که اعلام صلح کردم و کوزه ای که دستم بود رو انداختم و رفتم مثل بچه های خوب کنار مامان و بابا و عموهام نشستم . تا اینکه موقع رفتن شد سریع رفتم یه لیوان پر از آب کردم و گذاشتم روی جا کفشی تا کسی نبینه ، موقعی که شیرین میخواست از باغ بره بیرون لیوان آب رو پاشیدم بهش و با خنده گفتم آخ ببخشید میخواستم آب بپاشم پشت سرت که زود برگردی و پا گذاشتم به فرار . بیچاره چون دیگه داشتن میرفتن فرصت نداشت که لباساشو عوض کنه تا اون باشه دیگه موبایل مردم رو ندزده

نتیجه گیری : هیچوقت با یه آدم مظلوم آب بازی نکنین

پ.ن : از تو فامیل و دوستای نزدیکم فقط ۳ نفر آدرس این بلاگ رو دارن اولیشون خواهر خودمه که خودم بهش گفتم نفر دوم پسر خالم فرهاده که اونم یه بار از تو خونشون بلاگمو چک کردم واسه ی همین آدرسشو فهمید سومین نفر همین دختر عموم شیرینه که همین چند وقت پیش خواهرم بدون اجازه ی من آدرس اینجارو بهش داده . از همینجا از شیرین میخوام که صلح رو بپذیره وگرنه اتفاقای خطرناکی ممکنه واسش بیافته

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه