چون میدونستم دوستای عزیزی که میآن اینجا و این یادداشتو میخونن ، ممکنه دچار سوء تفاهم بشن ، میخواستم قسمت نظر خواهی یادداشت قبلی رو غیر فعال کنم ولی بعد گفتم شاید یه نفر پیدا شد که دلیل بی توجهی بهترین دوستمو بدونه ، واسه همین بود که گذاشتم فعال باشه . حدسم درست بود ، یه نفر پیدا شد که کمکم کرد بفهمم چرا این اتفاق افتاده .
ساعت ۴ صبح روز دوشنبه ، با دوستام راه افتادیم به طرف یه شهر شلوغ و آلوده ، تا از نزدیک ببینم که چی شده . ولی مثل اینکه خیلی ناراحت تر از اونی بود که فکرشو میکردم چون وقتی که گفتم الآن تو شهرتونم و میخوام رو در رو ازت بپرسم که چی شده ، هیچ جوابی نگرفتم .
دوستام که یه بوهایی برده بودند ، از هر طریقی که بود میخواستند یه طوری منو خوشحال کنند ، صبح و ظهر و شب میبردن میگردوندندم ولی فایده ای نداشت چون اینقدر حواسم به دور و برم نبود که کیف پولی مو گم کردم .
وقتی که کاملا ناامید شده بودم ، و حتی از سفر کردن به این شهر غریب هم پشیمون بودم ، نزدیکترین شخصی که باهاش در ارتباط بود ، بهم یه پیشنهاد خیلی خوبی داد ، و اون این بود که اجازه بدم زمان همه چیز رو حل کنه . شاید به نظر ، پیشنهادش ساده و راحت ترین راه حل بود ولی توی اون موقعیت ، همین راه ساده هم به ذهنم نمیرسید و من همینجا بابت پیشنهادش ازش تشکر میکنم .
وقتی دیروز رسیدم اصفهان و کامنتامو چک کردم ، از نظری که غزال عزیز گذاشته بود ، فهمیدم که چی شده . قضیه از این قراره که ایشون ازدواج کردن و چون میخواستن یهو سوء تفاهمی در رابطه شون با همسرشون پیش نیآد ، این رفتار رو با من کردن . البته من تا حدودی بهشون حق میدم چون ممکنه روش نشده که مستقیما به من بگه که ازدواج کرده و نمیتونه مثل همیشه باشه . وقتی فهمیدم که ازدواج کرده واقعا خوشحال شدم ، فقط از این ناراحت شدم که چرا این خبر خوب رو از بقیه شنیدم . آخه اگه من میفهمیدم که ازدواج کردی ، آخرین ارتباطی که باهات برقرار میکردم ، یه کارت تبریک بود که میفرستادم رو ایمیلت و دیگه هیچ وقت نه منو میدیدی و نه صدامو میشنیدی . اینطوری با یه خاطره خیلی خوب و فراموش نشدنی از همدیگه خداحافظی میکردیم ولی الآن ...
الآن هم هیچ اتفاقی نیافتاده ، من از این ناراحت بودم که نکنه بهترین دوستمو ناراحت کرده باشم ، ولی الآن خوشحالم که از دستم ناراحت نیستی . زودتر از اینا باید ازدواجتونو تبریک میگفتم ولی چون نمیدونستم ، عذرم موجهه ، امیدوارم به پای همدیگه پیر بشین .
پ.ن۱ : چون این وبلاگ متعلق به رومینای عزیزمه ، من همیشه توی یادداشتام مخاطب رو اون قرار دادم ، ولی به جای کارت تبریک ، توی این یادداشت مخاطب رو ((تو)) قرار دادم ، به پاس همه ی دوستی هایی که در حق من کردی
پ.ن۲ : دیگه به هیچ وجه ، تا مجبور نشم ، پامو تو اون شهر غریب نمیذارم
پ.ن۳ : از همه ی دوستای عزیزم که نگران من شدن ، تشکر میکنم ، منو ببخشین اگه ناراحتتون کردم ، دست خودم نبود ، کس دیگه ای رو نمیشناختم که در این رابطه باهاش حرف بزنم
خیلی آروم آروم وارد زندگیت میشه ، آروم تر از اونی که فکرشو بکنی ، اولش هیچ حسی نسبت بهش نداری ، مثل بقیه ی آدما بهش نگاه میکنی ، یه مدت که میگذره ، احساس میکنی که یکم با دیگران فرق میکنه ، ولی اینکه چه تفاوتی داره رو نمیدونی ، کم کم طرز نگاه کردنت بهش عوض میشه ، به عنوان یه دوست می پذیریش و بهش اعتماد میکنی ، آخه اینقدر خوبه که همه دوسش دارن ، به محض اینکه باهاش دوست میشی ، اینقدر دوست پیدا می کنی که حسابی سرت شلوغ میشه ، ولی هیچ کدوم ، اون نمیشه ، اینا همه دوستای اونن ولی یه تفاوت اساسی با اون دارن...
اینقدر روت نفوذ داره که هر کاری بگه میکنی ( هر کاری ) ، مهم اینه که اون راضی باشه . از اینکه باهاش دوست شدی هیچ وقت پشیمون نیستی و همیشه به خودت افتخار میکنی که یه همچین دوستی داری . به هر بهونه ای که هست دوست داری باهاش ارتباط برقرار کنی ، همیشه از این میترسی که اگه بیش از حد مزاحمش بشی ، یهو از دستت ناراحت بشه واسه ی همین سعی میکنی احساساتتو کنترل کنی و به موقع باهاش تماس بگیری . اینو میدونی که اون هم توی دوستی هیچی واست کم نذاشته و همیشه بهترینو واست خواسته . ناراحتی های تو ، ناراحتی های اون هم بوده و همیشه سعی کرده بهترین راه حل رو جلوی پات بذاره .
کم کم اون تفاوتی که با بقیه داره رو حس میکنی و میفهمی که این به خاطر کتاباییه که خونده البته خصلت انسان دوستی و محبت تو ذاتشه و کتاب فقط این استعداد بالقوه رو بالفعل کرده ، اینقدر خوبه که احتیاج به دوست دیگه ای از نوع خودش رو نداری . واسه ی همین با خیال راحت بهش تکیه میکنی .
اما چه اتفاقی میافته اگه...
یه بار که رو اینترنت میبینیش ، وقتی بهش سلام میکنی ، با اینکه تازه آنلاین شده جوابتو نمیده ، اصلا به فکرتم نمیرسه که از عمد جوابتو نداده ، یه چند روزی میگذره تا اینکه بهش زنگ میزنی که مهمترین رویداد زندگیشو تبریک بگی ولی در کمال ناباوری گوشیشو اشغال میکنه ، بازم به دلت بد راه نمیدی و با خودت میگی که ممکنه سر کلاس باشه و شروع میکنی به SMS زدن ، ولی دریغ از یه تک زنگ خشک و خالی . بهش دسترسی نداری که ببینیش و همین بیشتر عذابت میده ، عرق سرد تمام بدنتو گرفته ، یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه ، چیکار کردی که بهترین دوستتو از خودت رنجوندی . بعد از ۱۱۱ دقیقه ی فراموش نشدنی یه SMS ازش دریافت میکنی که اول از اینکه بهش تبریک گفتی تشکر میکنه و بعد میگه بی خیال همه چیز شو ، آخر سر هم یک خداحافظی خیلی تلخ میکنه و تموم !!!!!!!!!!!!!!
همه چیز با یک اس ام اس ۹۹ کاراکتری تموم میشه ، به همین راحتی .
همینطور تو آرشیو مغزت میگردی تا یه نقطه ی سیاه پیدا کنی ولی بی فایده ست ، یا مغزت تو این موقعیت کار نمیکنه یا واقعا کاری نکردی که استحقاق یه همچین واکنشی رو داشته باشه . دلت میخواد همه ی اینا یه خواب باشه ، خواب که نه یه کابوس ولی افسوس که واقعیت داره ، اینو از خیس شدن چشمات میفهمی . دلت میخواد بهت زنگ بزنه و بگه که داره بدترین نوع شوخی را باهات میکنه ، شوخی که اگه هرکس دیگه میکرد ، اصلا تحویلش نمی گرفتی و واست مهم نبود ، ولی چون اونه حاضری تلخی این شوخی رو بپذیری و با چشم خیس ، بخندی ، و این بار از روی شوق گریه کنی...
پ.ن : از احساس ترحم متنفرم ، اینارو اینجا نوشتم که بدونین حالم خیلی بده ، و تا وقتی حالم بهتر نشه ، نمیتونم بنویسم ، اگر بنویسم ، به غیر از خودم ، شماها رو هم ناراحت میکنم ، معلوم نیست این حالت تا کی ادامه داشته باشه
اگه خدا بخواد و چشم نخورم و استادی سر ناسازگاری نذاره ، بالاخره فارغ التحصیل شدم
حالا همه دست
شاهکار کردم ، بازم دست
خواهش میکنم تشویق نکنید ، من متعلق به خودم نیستم ولم کنید 
.
ولی از شوخی که بگذریم ، الآن تازه فهمیدم که هیچی حالیم نیست و باید درس رو ادامه بدم . یعنی نسل ِ همسن من تو بد موقعیتی قرار گرفتن ، طوری که هیچ چاره ای به جز ادامه ی تحصیل ندارن . زمانی که دیپلم گرفتیم ، هر کارگری رو که میدیدی دیپلم داشت ، الآن که لیسانسمونو گرفتیم ، بیشتر راننده تاکسی ها لیسانس دارن ، نمیدونم وقتی به امید خدا فوق لیسانسمونو گرفتیم ، با چه قشری از جامعه هم مدرک میشیم
.
از حرفای ناامید کننده که بگذریم ، میرسیم به دانشگاهی که ازش فارغ التحصیل شدم
، این دانشگاه عشق رو در من بوجود آورد ، واسه ی همین هم که هست ، خیلی دوسش دارم ، این دانشگاه تو رو به من معرفی کرد
.
توی دانشگاه به اندازه ی دوران مدرسه ، شیطونی نکردم ، و این دلیل داشت ، یعنی تنها دلیلش خودت بودی ، آخه اگه من شیطونی میکردم ، و یهو به گوشت میرسید ، اونوقت چی در مورد من فکر میکردی ؟ و این شیطنت نکردنام باعث شد که به این وضعیت عادت کنم و یه سریشو کنار بذارم ، فکر کنم الآن به حالت نرمال رسیدم
، البته اینو باید از اطرافیانم پرسید
( این اولین باریه که دارم علیه مظلوم بودنم حرف میزنم ، پس قدرشو بدون
) .
دوستای خیلی خیلی زیادی توی دانشگاه پیدا کردم ، اینکه میگم خیلی زیاد ، اغراق نکردم چون وقتی داشتم وارد دانشگاه میشدم ، ۲۵۰۰۰ تا دانشجو داشت و الان که دارم به سلامتی فارغ التحصیل میشم ۳۲۰۰۰ تا دانشجو داره
، اگه من فقط با یک صدم از این تعداد هم دوست باشم ، حدودا میشه ۳۰۰ نفر ، که مطمئنم تعداد دوستام خیلی بیشتر از این حرفاست ولی تو این همه دوست ، تعداد کسایی که منو با اسم کوچیک صدا میزنن ، به تعداد انگشتای دست نمیرسه ، یعنی اینقدر صمیمی نشدیم که بخوایم به غیر از دانشگاه ، ملاقات دیگه ای داشته باشیم .
مثل بیشتر کسایی که وقتی فارغ التحصیل میشن ،از محل تحصیلشون عکس میگیرن ، منم از دانشگاهمون عکس گرفتم تا هر وقت میبینمشون ، خاطراتم زنده بشه .
این سَردر دانشگاهمونه که از مسیر سمت راست وارد دانشگاه میشیم

وقتی اون مسیر سمت راست رو ادامه میدین ، میرسیم به جایی که الآن اتوبوس ها هستن و بعد میرسیم به جایی که الآن من ایستادم و عکس گرفتم ، اون ساختمون روبرویی که در حال ساخته ، بیمارستان دانشگاهه

یکم که جلوتر بیایم ، میرسیم به زیراکسی های دانشگاه ، که چون آخر ترم عکس گرفتم ، جلوی زیراکسی ها پر از دانشجوئه
دقیقا پشت سر من ، جایی هستش که پلاکارت X پارتی رو نصب کرده بودن
اینجا هم ورودی دانشگاهه که سمت راست ورودی دختراست و سمت چپ ورودی پسرا ، البته من مسیر ورودی رو طی کردم و از روبرو عکس گرفتم ، یعنی پشتم به دانشگاهه
این عکس رو ۱۸۰ درجه نسبت به عکس قبلی چرخیدم و گرفتم ، یعنی الآن روم به دانشگاهه و اولین دانشکده ای که دیده میشه ، دانشکده ادبیات و علوم انسانیه
یکم که بیآیم جلوتر، میتونیم یه نمای کلی از دانشکده های دانشگاه داشته باشیم ، ساختمون سمت راست که جلوتره ، دانشکده ی علوم پایه ست ، و اون ساختمونی که عقب تره و از لای درختا یه گوشه هاییش معلومه ، دانشکده ی ماست ( دانشکده ی فنی ۲ ) ، ساختمون سمت چپ ، دانشکده ی فنی ۱ یعنی دانشکده ی عشق منه ، خداییش مسافت دو تا دانشکده رو ببینین ، این انصافه ؟ اون ساختمونی هم که دقیقا روبروی عکس قرار گرفته ، کتابخونه ی دانشگاهه
این هم دانشکده ی عشق من از نمای نزدیک
اینم دانشکده ی علوم پایه از نمای نزدیک
داخل دانشکده ی علوم پایه ، سالن میردامادی قرار گرفته که مراسم X پارتی اونجا انجام شد .
اینم دانشکده ی هنر که همیشه ۲۰-۳۰ تا دختر جلوی درش هستن ولی به علت آخر ترم ، اینجا خلوت خلوته
اینم آزمایشگاه عشق من ، یعنی آزمایشگاه برق . اون ساختمونه ست که سردرش مشکیه ، ساختمون سمت راست ، بخشی از کارگاه های ماست
اینم دانشکده ی ما ، که چون هیچ دختری توش نیست ، اصطلاحا بهش میگن نرکده 
اون ساختمونی که اون ته قرار گرفته ورزشگاه دختراست ، که روبروی دانشکده ی ماست ، یعنی من الآن پشتم به دانشکده ی خودمونه و عکسو گرفتم
این عکسو از طبقه ی سوم نرکده ( دانشکده ی خودمون ) گرفتم که ساختمون بزرگ سمت راست ، دانشکده ی عشق منه و اون ساختمون کوچیکه که سمت راسته ، دانشکده ادبیاته ، ساختمون سمت چپ هم دانشکده ی علوم پایه ست ، اون گنبدی هم که اون ته پیداست ، مسجد دانشگاهه
وقتی به ورزشگاه دخترا میرسیم ، سمت راست دارن یه سلف سرویس میسازن که به عمر ما قد نداد ، ولی باید چیز خفنی بشه ، چو خیلی از قبلیه بزرگتره
سلف سرویس رو هم که رد کنیم میرسیم به ورزشگاه پسرا
اینم همون کتابخونه ی ۷ طبقه ای که قبلا نمای دورش رو دیدین که هنوز در دست ساخته ، من نمیدونم این همه کتاب از کجا میخوان بیارن ، مثل اینکه قراره بزرگترین کتابخونه ی خاور میانه بشه ( منم اینطوری شنیدم ، راست و دروغش با خودشون )
اینم سالن چمران ، محل همایش های دانشگاه
اینم محل استراحت دانشجوها که من از تو دانشکده ی علوم پایه این عکسو گرفتم
نمیدونم عکسی که از دانشکده ی پزشکی گرفتم چی شده ولی توی این عکسی که از محل استراحت دانشگاه گرفتم ، یکمیش پیداست ، سمت چپ تصویر ، گوشه هاییشو میتونین ببینین
اینم یه چیز عجیب و غریب که من هنوز نفهمیدم میخواد چه جور ساختمونی بشه ، این ساختمون روبروی مسجد دانشگاهه
حوصله ی عکس گرفتن از جاهای بی ربط رو نداشتم ، مثلا ساختمون آموزش ، آزمایشگاه فیزیک ،آز شیمی ، آز عمران ، آز متالوگرافی و کارگاه های جوش ، کارگاه ماشین ابزار ، کارگاه ریخته گری ، محل نگهداری جنازه ها برای رشته های پزشکی
، سلف سرویس فعلی ، سایت مرکزی دانشگاه ، بوفه ی دانشگاه ، پارکینگ ، ساختمان تحصیلات تکمیلی ( کارشناسی ارشد ) و از همه مهمتر سرویسهای بهداشتی دانشگاه
اونایی که تا حالا دانشگاهمون نیومدن ، یه اطلاعات تقریبا متوسطی دستگیرشون شد ولی اونایی که اومدن ، کاملا فهمیدن من چی میگم ( اینطور نیست
)
قبلا فکر میکردم که دبیرستان بهترین دوران زندگیم بوده ولی الآن میفهمم که هیچ دورانی مثل دوران دانشجویی نمیشه که خدارو شکر من به نحو احسن ازش استفاده کردم . یعنی اینجا بود که تازه فهمیدم هیچ کاری به اندازه ی درس خوندن آسون نیست ، واسه ی همینه که هنوز طرف کار کردن نرفتم
ولی دیگه کم کم باید برم دنبالش ، وگرنه به زور میبرنم
.
پ.ن۱ : از همه ی دوستانی که لطف کردن و به وبلاگ همشهری من سر زدن متشکرم ، ایشون مثل اینکه سرشون زیادی شلوغه و نتونستن به وبلاگاتون سر بزنن ، به جاش خودم میآم ، البته ایشون تشکراتشون رو تو کامنت دونی یادداشت قبلی گذاشتن و از همه تشکر کردن
پ.ن۲ : جریان این X پارتی از این قرار بود که دانشگاهمون یه همایشی ترتیب داده بود که از مزایا و معایب قرص های X حرف بزنه که من وقتی مزایای این قرصا رو شنیدم ، کف کردم ، مثلا میگفت حس لامسه اینقدر زیاد میشه که دست به هر چیزی که میذاری ، کلی حال میکنی ، یا اینکه چیزایی که قبلا توجه خاصی بهشون نمیکردی ، واست جالب میشن و ساعت ها میشینی بهشون نگاه میکنی ، مثلا کوهی که روبروی خونه تون بوده ، فکر میکنی مال خودته و دلت میخواد بغلش کنی
، از توضیح حالتای جنسی که به آدم دست می ده صرف نظر میکنم و میرم سر معایبش ، یکی از بزرگترین معایبش اینه که به صورت تقلبی توی ایران تولید میشه و استانداردی نداره ، عیب بعدیش اینه که افسردگی شدید میآره تا حدی که مجبور میشی دوباره این قرص رو مصرف کنی با میزان دز بیشتر و همین اعتیاد میآره ، یادمه میگفت قلب به علت ضربان بیش از حد ، آسیب شدیدی میبینه و ممکنه باعث سکته بشه ، یه چیز دیگه اینکه این قرصها آب زیادی میطلبه و اگه آب نخوری ، سه سوت میمیری یعنی به علت خشکسالی در بدن ، دار فانی رو وداع میگی
، عیب بعدیش که بیشتر واسه ی دخترا بده ، اینه که توی اون حالت هیچ دفاعی نمیتونی از خودت بکنی و هرکس هر بلایی که بخواد میتونه سرت بیآره
. خلاصه اینقدر از معایبش گفت که اون مزایاش از ذهنمون رفت
، البته یه بار هم که شده باید از یکی بپرسیم که از این قرصا مصرف کرده ، اینطوری فایده نداره
پ.ن۳ : چون نمیشه در مورد مهمترین رویداد ورزشی حرفی نزد ، پس منم میگم که دوست دارم پرتغال اول بشه . البته پرتغالیا آدمای دزدین ، شاید این عکس بتونه حرفمو تصدیق کنه پ.ن۴ : چون تعداد عکسا زیاد بود ، کلیک راست رو باز کردم تا روی هر عکسی که باز نشد ، یه کلیک راست بکنید و از طریق گزینه ی Show picture عکس رو دوباره Load کنید پ.ن۵ : اینم یه نمای کوچیک از عصر حجر ، دخترا هم دخترای قدیم