حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۹۳- Everything finished نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥

چون میدونستم دوستای عزیزی که میآن اینجا و این یادداشتو میخونن ، ممکنه دچار سوء تفاهم بشن ، میخواستم قسمت نظر خواهی یادداشت قبلی رو غیر فعال کنم ولی بعد گفتم شاید یه نفر پیدا شد که دلیل بی توجهی بهترین دوستمو بدونه ، واسه همین بود که گذاشتم فعال باشه . حدسم درست بود ، یه نفر پیدا شد که کمکم کرد بفهمم چرا این اتفاق افتاده .

ساعت ۴ صبح روز دوشنبه ، با دوستام راه افتادیم به طرف یه شهر شلوغ و آلوده ، تا از نزدیک ببینم که چی شده . ولی مثل اینکه خیلی ناراحت تر از اونی بود که فکرشو میکردم چون وقتی که گفتم الآن تو شهرتونم و میخوام رو در رو ازت بپرسم که چی شده ، هیچ جوابی نگرفتم .

دوستام که یه بوهایی برده بودند ، از هر طریقی که بود میخواستند یه طوری منو خوشحال کنند ، صبح و ظهر و شب میبردن میگردوندندم ولی فایده ای نداشت چون اینقدر حواسم به دور و برم نبود که کیف پولی مو گم کردم .

وقتی که کاملا ناامید شده بودم ، و حتی از سفر کردن به این شهر غریب هم پشیمون بودم ، نزدیکترین شخصی که باهاش در ارتباط بود ، بهم یه پیشنهاد خیلی خوبی داد ، و اون این بود که اجازه بدم زمان همه چیز رو حل کنه . شاید به نظر ، پیشنهادش ساده و راحت ترین راه حل بود ولی توی اون موقعیت ، همین راه ساده هم به ذهنم نمیرسید و من همینجا بابت پیشنهادش ازش تشکر میکنم .

وقتی دیروز رسیدم اصفهان و کامنتامو چک کردم ، از نظری که غزال عزیز گذاشته بود ، فهمیدم که چی شده . قضیه از این قراره که ایشون ازدواج کردن و چون میخواستن یهو سوء تفاهمی در رابطه شون با همسرشون پیش نیآد ، این رفتار رو با من کردن . البته من تا حدودی بهشون حق میدم چون ممکنه روش نشده که مستقیما به من بگه که ازدواج کرده و نمیتونه مثل همیشه باشه . وقتی فهمیدم که ازدواج کرده واقعا خوشحال شدم ، فقط از این ناراحت شدم که چرا این خبر خوب رو از بقیه شنیدم . آخه اگه من میفهمیدم که ازدواج کردی ، آخرین ارتباطی که باهات برقرار میکردم ، یه کارت تبریک بود که میفرستادم رو ایمیلت و دیگه هیچ وقت نه منو میدیدی و نه صدامو میشنیدی . اینطوری با یه خاطره خیلی خوب و فراموش نشدنی از همدیگه خداحافظی میکردیم ولی الآن ...

الآن هم هیچ اتفاقی نیافتاده ، من از این ناراحت بودم که نکنه بهترین دوستمو ناراحت کرده باشم ، ولی الآن خوشحالم که از دستم ناراحت نیستی . زودتر از اینا باید ازدواجتونو تبریک میگفتم ولی چون نمیدونستم ، عذرم موجهه ، امیدوارم به پای همدیگه پیر بشین .

پ.ن۱ : چون این وبلاگ متعلق به رومینای عزیزمه ، من همیشه توی یادداشتام مخاطب رو اون قرار دادم ، ولی به جای کارت تبریک ، توی این یادداشت مخاطب رو ((تو)) قرار دادم ، به پاس همه ی دوستی هایی که در حق من کردی

پ.ن۲ : دیگه به هیچ وجه ، تا مجبور نشم ، پامو تو اون شهر غریب نمیذارم

پ.ن۳ : از همه ی دوستای عزیزم که نگران من شدن ، تشکر میکنم ، منو ببخشین اگه ناراحتتون کردم ، دست خودم نبود ، کس دیگه ای رو نمیشناختم که در این رابطه باهاش حرف بزنم

  نظرات ()
۲۹۲- What happened نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥

خیلی آروم آروم وارد زندگیت میشه ، آروم تر از اونی که فکرشو بکنی ، اولش هیچ حسی نسبت بهش نداری ، مثل بقیه ی آدما بهش نگاه میکنی ، یه مدت که میگذره ، احساس میکنی که یکم با دیگران فرق میکنه ، ولی اینکه چه تفاوتی داره رو نمیدونی ، کم کم طرز نگاه کردنت بهش عوض میشه ، به عنوان یه دوست می پذیریش و بهش اعتماد میکنی ، آخه اینقدر خوبه که همه دوسش دارن ، به محض اینکه باهاش دوست میشی ، اینقدر دوست پیدا می کنی که حسابی سرت شلوغ میشه ، ولی هیچ کدوم ، اون نمیشه ، اینا همه دوستای اونن ولی یه تفاوت اساسی با اون دارن...

اینقدر روت نفوذ داره که هر کاری بگه میکنی ( هر کاری ) ، مهم اینه که اون راضی باشه . از اینکه باهاش دوست شدی هیچ وقت پشیمون نیستی و همیشه به خودت افتخار میکنی که یه همچین دوستی داری . به هر بهونه ای که هست دوست داری باهاش ارتباط برقرار کنی ، همیشه از این میترسی که اگه بیش از حد مزاحمش بشی ، یهو از دستت ناراحت بشه واسه ی همین سعی میکنی احساساتتو کنترل کنی و به موقع باهاش تماس بگیری . اینو میدونی که اون هم توی دوستی هیچی واست کم نذاشته و همیشه بهترینو واست خواسته . ناراحتی های تو ، ناراحتی های اون هم بوده و همیشه سعی کرده بهترین راه حل رو جلوی پات بذاره .

کم کم اون تفاوتی که با بقیه داره رو حس میکنی و میفهمی که این به خاطر کتاباییه که خونده البته خصلت انسان دوستی و محبت تو ذاتشه و کتاب فقط این استعداد بالقوه رو بالفعل کرده ، اینقدر خوبه که احتیاج به دوست دیگه ای از نوع خودش رو نداری . واسه ی همین با خیال راحت بهش تکیه میکنی . 

اما چه اتفاقی میافته اگه...

یه بار که رو اینترنت میبینیش ، وقتی بهش سلام میکنی ، با اینکه تازه آنلاین شده جوابتو نمیده ، اصلا به فکرتم نمیرسه که از عمد جوابتو نداده ، یه چند روزی میگذره تا اینکه بهش زنگ میزنی که مهمترین رویداد زندگیشو تبریک بگی ولی در کمال ناباوری گوشیشو اشغال میکنه ، بازم به دلت بد راه نمیدی و با خودت میگی که ممکنه سر کلاس باشه و شروع میکنی به SMS زدن ، ولی دریغ از یه تک زنگ خشک و خالی . بهش دسترسی نداری که ببینیش و همین بیشتر عذابت میده ، عرق سرد تمام بدنتو گرفته ، یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه ، چیکار کردی که بهترین دوستتو از خودت رنجوندی . بعد از ۱۱۱ دقیقه ی فراموش نشدنی یه SMS ازش دریافت میکنی که اول از اینکه بهش تبریک گفتی تشکر میکنه و بعد میگه بی خیال همه چیز شو ، آخر سر هم یک خداحافظی خیلی تلخ میکنه و تموم !!!!!!!!!!!!!!

همه چیز با یک اس ام اس ۹۹ کاراکتری تموم میشه ، به همین راحتی .

همینطور تو آرشیو مغزت میگردی تا یه نقطه ی سیاه پیدا کنی ولی بی فایده ست ، یا مغزت تو این موقعیت کار نمیکنه یا واقعا کاری نکردی که استحقاق یه همچین واکنشی رو داشته باشه . دلت میخواد همه ی اینا یه خواب باشه ، خواب که نه یه کابوس ولی افسوس که واقعیت داره ، اینو از خیس شدن چشمات میفهمی . دلت میخواد بهت زنگ بزنه و بگه که داره بدترین نوع شوخی را باهات میکنه ، شوخی که اگه هرکس دیگه میکرد ، اصلا تحویلش نمی گرفتی و واست مهم نبود ، ولی چون اونه حاضری تلخی این شوخی رو بپذیری و با چشم خیس ، بخندی ، و این بار از روی شوق گریه کنی...

پ.ن : از احساس ترحم متنفرم ، اینارو اینجا نوشتم که بدونین حالم خیلی بده ، و تا وقتی حالم بهتر نشه ، نمیتونم بنویسم ، اگر بنویسم ، به غیر از خودم ، شماها رو هم ناراحت میکنم ، معلوم نیست این حالت تا کی ادامه داشته باشه

  نظرات ()
۲۹۱- فراغت از تحصیل نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥

اگه خدا بخواد و چشم نخورم و استادی سر ناسازگاری نذاره ، بالاخره فارغ التحصیل شدم  حالا همه دست  شاهکار کردم ، بازم دست  خواهش میکنم تشویق نکنید ، من متعلق به خودم نیستم ولم کنید  .

ولی از شوخی که بگذریم ، الآن تازه فهمیدم که هیچی حالیم نیست و باید درس رو ادامه بدم . یعنی نسل ِ همسن من تو بد موقعیتی قرار گرفتن ، طوری که هیچ چاره ای به جز ادامه ی تحصیل ندارن . زمانی که دیپلم گرفتیم ، هر کارگری رو که میدیدی دیپلم داشت ، الآن که لیسانسمونو گرفتیم ، بیشتر راننده تاکسی ها لیسانس دارن ، نمیدونم وقتی به امید خدا فوق لیسانسمونو گرفتیم ، با چه قشری از جامعه هم مدرک میشیم  .

از حرفای ناامید کننده که بگذریم ، میرسیم به دانشگاهی که ازش فارغ التحصیل شدم  ، این دانشگاه عشق رو در من بوجود آورد ، واسه ی همین هم که هست ، خیلی دوسش دارم ، این دانشگاه تو رو به من معرفی کرد  . 

توی دانشگاه به اندازه ی دوران مدرسه ، شیطونی نکردم ، و این دلیل داشت ، یعنی تنها دلیلش خودت بودی ، آخه اگه من شیطونی میکردم ، و یهو به گوشت میرسید ، اونوقت چی در مورد من فکر میکردی ؟ و این شیطنت نکردنام باعث شد که به این وضعیت عادت کنم و یه سریشو کنار بذارم ، فکر کنم الآن به حالت نرمال رسیدم ، البته اینو باید از اطرافیانم پرسید  ( این اولین باریه که دارم علیه مظلوم بودنم حرف میزنم ، پس قدرشو بدون  ) .

دوستای خیلی خیلی زیادی توی دانشگاه پیدا کردم ، اینکه میگم خیلی زیاد ، اغراق نکردم چون وقتی داشتم وارد دانشگاه میشدم ، ۲۵۰۰۰ تا دانشجو داشت و الان که دارم به سلامتی فارغ التحصیل میشم ۳۲۰۰۰ تا دانشجو داره  ، اگه من فقط با یک صدم از این تعداد هم دوست باشم ، حدودا میشه ۳۰۰ نفر ، که مطمئنم تعداد دوستام خیلی بیشتر از این حرفاست ولی تو این همه دوست ، تعداد کسایی که منو با اسم کوچیک صدا میزنن ، به تعداد انگشتای دست نمیرسه ، یعنی اینقدر صمیمی نشدیم که بخوایم به غیر از دانشگاه ، ملاقات دیگه ای داشته باشیم .

مثل بیشتر کسایی که وقتی فارغ التحصیل میشن ،از محل تحصیلشون عکس میگیرن ، منم از دانشگاهمون عکس گرفتم تا هر وقت میبینمشون ، خاطراتم زنده بشه .

این سَردر دانشگاهمونه که از مسیر سمت راست وارد دانشگاه میشیم

 سردر

وقتی اون مسیر سمت راست رو ادامه میدین ، میرسیم به جایی که الآن اتوبوس ها هستن و بعد میرسیم به جایی که الآن من ایستادم و عکس گرفتم ، اون ساختمون روبرویی که در حال ساخته ، بیمارستان دانشگاهه

یکم که جلوتر بیایم ، میرسیم به زیراکسی های دانشگاه ، که چون آخر ترم عکس گرفتم ، جلوی زیراکسی ها پر از دانشجوئه  دقیقا پشت سر من ، جایی هستش که پلاکارت X پارتی رو نصب کرده بودن 

 

اینجا هم ورودی دانشگاهه که سمت راست ورودی دختراست و سمت چپ ورودی پسرا ، البته من مسیر ورودی رو طی کردم و از روبرو عکس گرفتم ، یعنی پشتم به دانشگاهه

 

این عکس رو ۱۸۰ درجه نسبت به عکس قبلی چرخیدم و گرفتم ، یعنی الآن روم به دانشگاهه و اولین دانشکده ای که دیده میشه ، دانشکده ادبیات و علوم انسانیه

ادبیات 

یکم که بیآیم جلوتر، میتونیم یه نمای کلی از دانشکده های دانشگاه داشته باشیم ، ساختمون سمت راست که جلوتره ، دانشکده ی علوم پایه ست ، و اون ساختمونی که عقب تره و از لای درختا یه گوشه هاییش معلومه ، دانشکده ی ماست ( دانشکده ی فنی ۲ ) ، ساختمون سمت چپ ، دانشکده ی فنی ۱ یعنی دانشکده ی عشق منه ، خداییش مسافت دو تا دانشکده رو ببینین ، این انصافه ؟ اون ساختمونی هم که دقیقا روبروی عکس قرار گرفته ، کتابخونه ی دانشگاهه

 

این هم دانشکده ی عشق من از نمای نزدیک

فنی 1 

اینم دانشکده ی علوم پایه از نمای نزدیک

علوم پایه 

داخل دانشکده ی علوم پایه ، سالن میردامادی قرار گرفته که مراسم X پارتی اونجا انجام شد . 

سالن میردامادی 

اینم دانشکده ی هنر که همیشه ۲۰-۳۰ تا دختر جلوی درش هستن ولی به علت آخر ترم ، اینجا خلوت خلوته

هنر 

اینم آزمایشگاه عشق من ، یعنی آزمایشگاه برق . اون ساختمونه ست که سردرش مشکیه ، ساختمون سمت راست ، بخشی از کارگاه های ماست

آز- برق 

اینم دانشکده ی ما ، که چون هیچ دختری توش نیست ، اصطلاحا بهش میگن نرکده

فنی 2 

اون ساختمونی که اون ته قرار گرفته ورزشگاه دختراست ، که روبروی دانشکده ی ماست ، یعنی من الآن پشتم به دانشکده ی خودمونه و عکسو گرفتم

تربیت بدنی دخترا 

این عکسو از طبقه ی سوم نرکده ( دانشکده ی خودمون ) گرفتم که ساختمون بزرگ سمت راست ، دانشکده ی عشق منه و اون ساختمون کوچیکه که سمت راسته ، دانشکده ادبیاته ، ساختمون سمت چپ هم دانشکده ی علوم پایه ست ، اون گنبدی هم که اون ته پیداست ، مسجد دانشگاهه

 

وقتی به ورزشگاه دخترا میرسیم ، سمت راست دارن یه سلف سرویس میسازن که به عمر ما قد نداد ، ولی باید چیز خفنی بشه ، چو خیلی از قبلیه بزرگتره

سلف سرویس 

سلف سرویس رو هم که رد کنیم میرسیم به ورزشگاه پسرا

تربیت بدنی پسرا 

اینم همون کتابخونه ی ۷ طبقه ای که قبلا نمای دورش رو دیدین که هنوز در دست ساخته ، من نمیدونم این همه کتاب از کجا میخوان بیارن ، مثل اینکه قراره بزرگترین کتابخونه ی خاور میانه بشه ( منم اینطوری شنیدم ، راست و دروغش با خودشون )

کتابخونه 

اینم سالن چمران ، محل همایش های دانشگاه

سالن چمران 

اینم محل استراحت دانشجوها که من از تو دانشکده ی علوم پایه این عکسو گرفتم

محل استراحت 1 

نمیدونم عکسی که از دانشکده ی پزشکی گرفتم چی شده ولی توی این عکسی که از محل استراحت دانشگاه گرفتم ، یکمیش پیداست ، سمت چپ تصویر ، گوشه هاییشو میتونین ببینین

محل استراحت 2 

اینم یه چیز عجیب و غریب که من هنوز نفهمیدم میخواد چه جور ساختمونی بشه ، این ساختمون روبروی مسجد دانشگاهه  

 

حوصله ی عکس گرفتن از جاهای بی ربط رو نداشتم ، مثلا ساختمون آموزش ، آزمایشگاه فیزیک ،آز شیمی ، آز عمران ، آز متالوگرافی و کارگاه های جوش ، کارگاه ماشین ابزار ، کارگاه ریخته گری ، محل نگهداری جنازه ها برای رشته های پزشکی  ، سلف سرویس فعلی ، سایت مرکزی دانشگاه ، بوفه ی دانشگاه ، پارکینگ ، ساختمان تحصیلات تکمیلی ( کارشناسی ارشد ) و از همه مهمتر سرویسهای بهداشتی دانشگاه  

اونایی که تا حالا دانشگاهمون نیومدن ، یه اطلاعات تقریبا متوسطی دستگیرشون شد ولی اونایی که اومدن ، کاملا فهمیدن من چی میگم ( اینطور نیست  )

قبلا فکر میکردم که دبیرستان بهترین دوران زندگیم بوده ولی الآن میفهمم که هیچ دورانی مثل دوران دانشجویی نمیشه که خدارو شکر من به نحو احسن ازش استفاده کردم . یعنی اینجا بود که تازه فهمیدم هیچ کاری به اندازه ی درس خوندن آسون نیست ، واسه ی همینه که هنوز طرف کار کردن نرفتم  ولی دیگه کم کم باید برم دنبالش ، وگرنه به زور میبرنم  .

پ.ن۱ : از همه ی دوستانی که لطف کردن و به وبلاگ همشهری من سر زدن متشکرم ، ایشون مثل اینکه سرشون زیادی شلوغه و نتونستن به وبلاگاتون سر بزنن ، به جاش خودم میآم ، البته ایشون تشکراتشون رو تو کامنت دونی یادداشت قبلی گذاشتن و از همه تشکر کردن

پ.ن۲ : جریان این X پارتی از این قرار بود که دانشگاهمون یه همایشی ترتیب داده بود که از مزایا و معایب قرص های X حرف بزنه که من وقتی مزایای این قرصا رو شنیدم ، کف کردم ، مثلا میگفت حس لامسه اینقدر زیاد میشه که دست به هر چیزی که میذاری ، کلی حال میکنی ، یا اینکه چیزایی که قبلا توجه خاصی بهشون نمیکردی ، واست جالب میشن و ساعت ها میشینی بهشون نگاه میکنی ، مثلا کوهی که روبروی خونه تون بوده ، فکر میکنی مال خودته و دلت میخواد بغلش کنی  ، از توضیح حالتای جنسی که به آدم دست می ده صرف نظر میکنم و میرم سر معایبش ، یکی از بزرگترین معایبش اینه که به صورت تقلبی توی ایران تولید میشه و استانداردی نداره ، عیب بعدیش اینه که افسردگی شدید میآره تا حدی که مجبور میشی دوباره این قرص رو مصرف کنی با میزان دز بیشتر و همین اعتیاد میآره ، یادمه میگفت قلب به علت ضربان بیش از حد ، آسیب شدیدی میبینه و ممکنه باعث سکته بشه ، یه چیز دیگه اینکه این قرصها آب زیادی میطلبه و اگه آب نخوری ، سه سوت میمیری یعنی به علت خشکسالی در بدن ، دار فانی رو وداع میگی  ، عیب بعدیش که بیشتر واسه ی دخترا بده ، اینه که توی اون حالت هیچ دفاعی نمیتونی از خودت بکنی و هرکس هر بلایی که بخواد میتونه سرت بیآره  . خلاصه اینقدر از معایبش گفت که اون مزایاش از ذهنمون رفت  ، البته یه بار هم که شده باید از یکی بپرسیم که از این قرصا مصرف کرده ، اینطوری فایده نداره

پ.ن۳ : چون نمیشه در مورد مهمترین رویداد ورزشی حرفی نزد ، پس منم میگم که دوست دارم پرتغال اول بشه . البته پرتغالیا آدمای دزدین ، شاید این عکس بتونه حرفمو تصدیق کنه

پ.ن۴ : چون تعداد عکسا زیاد بود ، کلیک راست رو باز کردم تا روی هر عکسی که باز نشد ، یه کلیک راست بکنید و از طریق گزینه ی Show picture عکس رو دوباره Load کنید

پ.ن۵ : اینم یه نمای کوچیک از عصر حجر ، دخترا هم دخترای قدیم    

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه