حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۹۵- باز هم سفر نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥

المسافر كالمجنون ...

چون از هر يادداشتم يك نكته ی علمی ميريزه ترسيدم حالا كه ميخوام برم مسافرت - با استناد به جمله ی بالا - يهو يه مطلب غير علمي بگم ، واسه ی همين ، تكميل اين يادداشت رو واگذار ميكنم به وقتی كه از سفر اومدم . راستی ، نگفتم دارم كجا ميرم ، طبق معمول هر سال ، داريم ميريم شمال

پ.ن۱ : اين يادداشت ادامه دارد

پ.ن۲ : من گفته بودم در مورد يادداشت قبلی نظرمو ميگم ؟؟؟؟؟؟ نه ، يادم نميآد همچين حرفی زده باشم !!!!! شماها يادتونه ؟؟؟؟ اصلا چه معنی داره ، آدم واسه يادداشت خودش نظر بده

واااای که چقدر این شمال گرم بود ، یعنی وقتی از تو ویلا میومدیم بیرون ، احساس میکردیم وارد جهنم شدیم ، به خود شمالیا که میگفتیم ، بهمون میگفتن " هوا گرم نیست ، شرجیه و چون به هوای شرجی عادت نداریم ، احساس میکنیم که گرمه " . به نظر من هوا شرجی تر از داخل حمام بود

قبلا در مورد موهام و هوای شرجی توضیحات کاملی داده بودم ولی این دفعه دیگه ، موهام اون روی خودش رو کار گذاشته بود و من شرمنده ش شدم . هرکس از کنار من رد میشد ، یکم فکر میکرد که این چه موجودی بود که از کنارش رد شده و من با اعتماد به نفسی باور نکردنی ، در بین مردم راه میرفتم ، خدا خیلی منو دوست داشت که من تو شمال به دنیا نیومدم ، وگرنه بيشتر شماليا به شهراي اطراف مهاجرت میکردن ، اینقدر دعا کردم که یهو یه آشنا اونجا نبینم ، چون اگه کسی منو با اون حالت مو میدید ، مطمئنا با من قطع رابطه میکرد

یه اتفاق جالبی توی این سفر افتاد که باعث شد ، بنده دست به یک کاری بزنم که ممکنه بعده ها به دردم بخوره

هر سال که میریم شمال ، دوستم اسي ( همون اسماعیل خودمون ) واسمون برنج میپزه ، چون ناسلامتی ۴ سال تو شهر غریب ، پخت و پز میکرده ، جالب اینجاست که هر بار هم که برنج میپزه ، برنجا به هم میچسبه ، طوری که احساس میکنی ، کوفته پخته ، و ما هم از درد مجبوری ، باید بخوریم برنجاش دقیقا عین این چینی ها ست که تو یه کاسه شیر برنج میخورن ، یعنی وقتی میخوای تعارف کنی ، نباید بگی یک کفگیر برنج ، باید بگی ، یه تیکه برنج . هر بار هم یه بهونه ای میآره که کارشو توجیح کنه ، مثلا بار اولی که اینطوری شد ، گفت : قابلمه کوچیک بوده ، بار بعدی گفت ، قابلمه بزرگ بوده ، دفعه ی بعدی گفت زیرشو دیر خاموش کردیم ، ما هم که از برنج پختن سر در نمیآوردیم ، حرفاشو باور میکردیم . تا اینکه امسال باز هم از همون نوع برنج واسمون پخت من که دیگه شاکی شده بودم گفتم اسی ، اگه من واسه ی اولین بار برنج بپزم مطمئنم که بهتر از تو میشه ، چون دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . اونم گفت خوب این دفعه تو بپز . منم کارای هرگز نکرده ، زنگ زدم به مامانم و گفتم مامان جون لطفا طرز برنج پختن رو واسم SMS کن . مامانم هم تو ۵ تا SMS ، دستور کار رو واسم فرستاد . نمیدونم چرا اینقدر به خودم مطمئن بودم که برنجم خوب از آب در میآد ، ولی دوستام اصلا چنین احساسی نداشتن و وقتی که گفتم میخوام برنج بپزم ، به جز اسي ، با مخالفت شدید بقيه روبرو شدم ، ولی من سرسخت تر از این حرفا بودم که بخوام با یه مخالفت جزئی ، عقب بشینم . این بود که به محض اینکه برنج خریدیم ، دست به کار شدم و مرحله به مرحله ، کارایی که مامانم گفته بود رو انجام دادم . چون میخواستیم ماهی بخوریم ، باید حتما پلو می پختیم ، چون ماهی بدون پلو ، اصلا حال نمیده و اگه یهو برنجا خراب میشد ، در واقع ماهی هم حروم شده بود ، اونم چه ماهی ای ، ماهی سفید .

خدا خواست و من جلوی دوستام رو سفید شدم و برنجی که پختم خوب از آب در اومد ، یعنی حداقل دونه هاش از هم جدا بود ، جا داره اینجا از مامان خوبم تشکر کنم که دستور کار رو طوری داده بود که من به راحتی برنج پختم . الآن دیگه به غیر از تخم مرغ ، برنج هم بلدم بپزم ، خواهش میکنم تشویق نکنید ، من متعلق به همه ی شما هستم

اون پ.ن هایی که اون بالاست ، مخفف پیش نوشته و این پ.ن های این پایین ، مخفف پی نوشته

پ.ن۱ : اینم یه تیکه از وجود من که متعلق به رومینای عزيزمه

پ.ن۲ : تا حالا ۵۰۰ هزار تا از اينجور نامه ها واسم اومده كه اگه اين نامه رو يا اين آفلاين رو واسه ي 2 ميليون آدم ظرف 25 ثانيه نفرستی ، همين الآن سكته مغزی ميكنی و شوت ميشی تو اون دنيا بعد هم يه چند تا مثال خارجی ميزنه كه مثلا غضنفر تو افغانستان اين نامه رو خوند و توجهی بهش نكرد و روز بعدش تريلی رفت رو سرش و تركيد ولی چون نامه تو دستش بود و كسايی كه اون اطراف بودن نامه رو ديدن ، سرش مثل تو ترميناتور جيوه ای شد و دوباره به حالت اوليه برگشت و چون نامه رو بين مردم پخش كرد ، اينقدر پولدار شد كه اسمشو عوض كرد و گذاشت بيل گيتس . خلاصه از اين جور چرت و پرتا كه همه تون باهاش سر و كار دارين ، ولی امروز وقتی يكی از اين نامه ها رو ميخوندم ، به يك جمله ی جالب بر خوردم كه گفتم بد نيست اينجا بذارمش ، كه هم مغزم متلاشی نشه و هم پولدار بشم . جمله ای كه نظر منو جلب كرد ، جمله ی آخريه كه توی اين نامه ست

  نظرات ()
۲۹۴- Brida نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥

یه ۲-۳ هفته ایه که دارم کتاب Brida از نویسنده ی معروف پائولو رو میخونم . اینکه میگم ۲-۳ هفته ، مال اینه که از عمد طولش میدم ، آخه همونطور که میدونی ، کتاب هاش یه جوریه که با یه ریتم آرومی شروع میشه و این ریتم رو تا آخر کتاب حفظ میکنه ولی یه جذابیت خاصی تو نوشته هاشه که تورو میکشه به طرف خودش . مثل رمان های دیگه نیست که آخر هر فصل ، به یه موضوع هیجانی تموم بشه که خواننده رو مجبور کنه ، پشت سر هم فصل هارو بخونه . من هر روز ۳-۴ صفحه بیشتر نمیخونم ، تا دیرتر تموم بشه ، چون یه جورایی حیفم میآد که به سرعت کتابشو تموم کنم ، ولی متاسفانه داره تموم میشه  . تا قبل از اینکه این کتابو بخونم ، کار کسایی که میرن بیشتر از یک زن میگیرن ، واسم توجیهی نداشت ، ولی الآن توجیه پیدا کرد  .

قابل توجه کسایی که این کتابو نخوندن ، باید بگم ، نویسنده تو این کتاب معتقده که در ابتدای این دنیا ، یه تعداد روح محدودی بوده که با افزایش جمعیت ، این روح ها تقسیم شدن و رفتن تو وجود هر شخص . پس هرکس یه بخش از روحش تو وجود یه نفر دیگه ست . تو این کتاب نوشته هرشخص به دنبال بخش دیگرش میگرده که این همون عشق نام داره و اگه کسی بخش دیگرش رو پیدا کرد ، حتما تو عشق ، به اوج میرسه . یه جایی ، شخصیت داستان از استادش سئوال میکنه ، ممکنه یه شخص با ۲ نفر ملاقات کنه که بخش دیگرش باشند ؟ استادش جواب میده که بله ، ممکنه و اونوقته که انسان بدجوری سر دو راهی قرار میگیره .

این بیچاره هایی که میرن چند تا زن میگیرن ، طفلکیا هی با بخش دیگرشون روبرو میشن ، و چون سر دو راهی خیلی بدی قرار میگیرن ، پس هر ۲ تا راه رو انتخاب میکنن  . عربهای بدبخت هم ، بیشتر وقتا سر چهار راه قرار میگیرن و هر چهار راه رو هم حفظ میکنن تا به اوج عشق برسن  .

ولی این حالت فقط واسه ی آقایون رخ نمیده ، یعنی فقط اونا نیستن که ممکنه با چند بخش دیگرشون برخورد کنن ، در خانم ها هم این احتمال وجود داره ، ولی متاسفانه قانون حمایتشون نمیکنه که هر دو بخششون رو داشته باشن  .

اینور دنیا ، فقط آقایون میتونن با چندتا بخششون ارتباط برقرار کنن ولی اونور دنیا ( طرفای افغانستان  ) هیچکدوم از طرفین حق ندارن بیش از یک زن یا یک شوهر داشته باشن . میخواستم بدونم کدوم یکی از این قانونا درسته ، اینور دنیا یا اونور ، یا هیچکدومشون ، من خودم بعدا نظرمو میگم .

 

پ.ن : خدایی اسم خودمو خودتو اینجا وارد کن ببین چه عددی میده ، اون ۵ درصدش هم واسه ی کامپیوتر تعریف نشده ست که یکی اینقدر از یکی خوشش بیآد ( درسته که قدیمیه ولی هر بار که اجراش میکنم ، یه حالی میده  )

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه