در نظر بگیر بخوای بری یه عروسی ای که خیلی با صاحبان مجلس رودربایستی داری ، خوب برای حفظ کلاس ، بهترین کت شلوارتو میپوشی ، بهترین کفشای مجلسیتو میپوشی ، یه عطر توپ میزنی ، خلاصه از همه نظر سنگ تموم میذاری تا خدای نکرده از کسی کمتر نباشی که آبروت بره .
خوب خدارو شکر همه چیز به خوبی و خوشی شروع میشه و وارد مجلس که میشی به خودت میگی خوب شد سنگ تموم گذاشتم وگرنه آبروم میرفت . همه چیز داره روال عادیشو طی میکنه که گلاب به روتون ، احتیاج شدیدی به سرویس بهداشتی تمام وجودتو پر میکنه
. بازم خیلی باوقار و طومانینه به طرف سرویس بهداشتی میری و خودتو راحت میکنی ، و وقتی از دستشویی میآی بیرون ، احساس آزادی میکنی ، خیلی حس خوبیه ، ولی یه ذره بیش از اندازه احساس آزادی میکنی ، وقتی یه نگاه به پایین میکنی میبینی زیپت بازه ، سریع روتو بر میگردونی و دوباره به طرف دستشویی میری و با خودت میگی خوب شد زود فهمیدم ، وقتی به اونجا میرسی و میخوای زیپتو ببندی ، هرچقدردنبال دسته ی زیپ میگردی ، پیداش نمیکنی
، تا اینکه میبینی دسته ی زیپ به جای اینکه پایین باشه ، بالاست
بازم خدارو شکر میکنی که حداقل دسته ش هست
، دسته رو به زور میکشی پایین و دوباره میکشی بالا به امید اینکه زیپ بسته بشه ولی دریغ از یک دندونه که تو هم گره بخوره ، پنج شش بار این کارو با عصبانیت میکنی ولی فایده ای نداره ، زیپ هرز شده ، احساس پوچی ، تمام وجودتو پر میکنه ، حس اینکه اگه هنر کنی و خودتو به یه جایی برسونی و بتونی بشینی ، باید تا آخر مجلس رو نشسته ، در حالی که یک پا روی پای دیگر قرار بگیره ، دنبال کنی ، تازه وقتی هم که نشستی ، باید دعا کنی که کسی نیاد بلندت کنه
. تو یک لحظه که همه ی مهمونا کنار عروس و داماد حلقه زدن ، و پشتشون به توئه ، خودتو میرسونی به قسمتی که برای افراد مسن تدارک دیده شده و گوش میدی به موسیقی سنتی
در حالی که به خودت ، مثانه ت و Christian Dior فحش میدی .
همینطور که با وضعیت موجود کنار اومدی ، یهویی میبینی روی زانوی اون پات که روی اون یکی پاته ، یه تیکه خامه ی کوچیک ریخت ، به خودت میگی خوب شگون داره ، چون به غیر از رنگ سفید یه سبز خوش رنگی هم همراهشه ، یه خورده که به دور و برت نگاه میکنی میبینی ، کیک عروسی خیلی باهات فاصله داره ، تازه رنگ کیک هم سفید و نارنجیه ، شیرینی های روی میز هم شیرینی خامه ای نیست ، اونوقته که به بالای سرت نگاه میکنی و یه درخت گردو بزرگ میبینی ، تمام وجودت داغ میشه و میفهمی که چی شده ، بله یکی از پرنده هایی که روی اون درخت لونه داشته ، به علت بدخوابی ای که در اثر صدای ارکستر براش بوجو اومده ، تو رو مورد عنایت قرار داده . هرجوری هست با دستمال کاغذی ، طوری که گلاب به روتون حالت تهوع بهت دست نده ، اون ترشحات معده ی پرنده ی شب زنده دار رو بر میداری و بازم شروع میکنی به خودت ، مثانه ت ، زیپت ، Christian Dior ، پرنده ، درخته ، موسیقی سنتی ، ... فحش دادن
.
باید بگم بقیه ی شب هم با استرس خاصی گذشت ، مثلا موقع شام خوردن ، خودمو چسبونده بودم به میز ، که زیپم بسته نشون بده
، موقع خداحافظی هم ، چون یکم سرد شده بود و باد میومد ، پایین کتم رو با دستم بسته بودم که مثلا باد اینطرف و اونطرف نبره تش و در حالی که هر چند ثانیه یک بار به پایین نگاه میکردم که موقعیت شلوارم رو چک کنم ، مراسم خداحافظی رو هم با بدبختی به پایان رسوندم . امیدوارم هیچ وقت دشمناتون هم تو این وضعیت گیر نکنن .
پ.ن۱ : نمیدونم چرا مادر و پدر عروس که منو میدیدن ، اینطوری
نگام میکردن ، فکر کنم یکی ، جریان زیپو بهشون گفته بوده 
پ.ن۲ : فامیل عروس آذری بودن ، ولی مدت زیادیه که تو اصفهان زندگی میکنن ، همینطور ترکی با هم حرف میزدن ، به یکیشون که کنار من نشسته بود ، گفتم شما میفهمی ، این دو نفر که بغلمون نشستن و دارن حرف میزنن ، چی میگن ؟؟ یهو فحش ندن ؟؟؟ بیچاره جدی جدی باورش شد و گفت : نه اینا فامیلای ما هستن 
پ.ن۳ : اینم نتایج منفی خردین عروسک برای پسر بچه ها ، این بچه اگه بزرگ بشه ، مطمئنا عروسکای بزرگتری میخواد 
این سیستم انرژی دادن خیلی با حاله ها
تقریبا مثل یه نیروی نهفته توی آدم میمونه که به محض اینکه کشفش کردی ، هی وسوسه میشی که ازش استفاده کنی . من تو تلویزیون یه چیزایی دیده بودم ولی تا حالا از نزدیک ندیده بودم که کسی انرژی درمانی کنه . خیلی وقت پیش وقتی همه ی فامیل خونه ی ما دعوت بودن ، یکی از پسر عموهام ( امیر ) کمرش خیلی خیلی درد میکرد ، طوری که نمیتونست بشینه و اومد روی تخت من خوابید ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، دختر عموم ( مینا ) اومد کنارش و دستشو گذاشت روی کمر امیر ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، بلند شد و گفت : خوب شد ؟ امیر یکم تو رختخواب تکون خورد بعد بلند شد نشست ، کمرشو خم کرد و با تعجب گفت : " خوب شدم " 
من که اولش فکر کردم امیر داره چرت و پرت میگه ( آخه خیلی شوخ طبعه ) ولی وقتی دیدم داره میگه و میخنده ، باورم شد که راستی راستی کمرش خوب شده . عوضش مینا خیلی خسته به نظر میرسید ، دقیقا عین تو این فیلما
.
از اون روز به بعد به انرژی درمانی ایمان آوردم ، یه بار یه روشی تو تلویزیون یاد داد تا اگه کسی جاییش درد میکنه ، انرژی درمانیش کنیم . منم به خاطر سپردم تا اگه موردی پیش اومد ، رو یکی امتحان کنم
. تا اینکه چند وقت پیش مامانم گفتن که زانوشون درد میکنه ، منم گفتم بذار انرژی درمانیتون کنم ، مامانم هم قبول کردن ، دستمو گذاشتم روی زانوی مامانم و اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو گفتم ، بعد هم بلند شدم و رفتم . فردا بعد از ظهر از مامانم پرسیدم که زانوشون خوب شده یا نه ؟ که خود مامانم با تعجب گفتن : " آره خوب شده " ، با خودم گفتم حتما دیروز تا حالا که استراحت کردن ، خوب شده ( شاید واقعا هم همینطور بوده ) . تقریبا یک هفته پیش بود که خواهرم بد جوری احساس سرما خوردگی میکرد ، رفتم کنارش و دستمو انداختم رو شونش و محکم بغلش کردم ولی اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو نگفتم ، همینطوری سعی کردم که بهش انرژی بدم ، یه چند ثانیه ای که گذشت دستمو برداشتمو امومدم از اتاق بیرون ، در کمال ناباوری ، دیدم پشت سرم راه افتاده ، حالا تا چند دقیقه پیش تو رختخواب افتاده بود و حال و حوصله ی نشستن هم نداشت ، چه برسه به راه رفتن . ۳-۴ روز پیش که پدرم از سر کار اومدن ، خیلی اعصابشون خرد بود ، وقتی پرسیدم چی شده ، گفتن " مهم نیست " ، گفتم : نهار بیآرم ؟ گفتن : " نه " ، منم که احساس کردم اعصابشون توی محل کار خرده شده ، تصمیم گرفتم از طرفند انرژی استفاده کنم
، رفتم جلوشون و حدودا یک دقیقه محکم بغلشون کردم ، ایشون هم انگار که از خداشون باشه ، منو سفت بغل کردن ( یکی نبود بهم بگه ، آخه پسر خجالت نمیکشی با این سن و سال رفتی تو دل بابات
) خلاصه وقتی اون یک دقیقه گذشت ، انگاری بابام یه انرژی تازه ای گرفته بودن ، چون گفتن : " برو نهارمو بیآر "
آخه مامانم خونه نبودن .
خلاصه من با این ۲-۳ حرکت فکر کردم که دیگه خفن شدم
این بود که دیروز وقتی دیدم زانوی مادر بزرگم درد میکنه ، سریع رفتم دستمو گذاشتم روی زانوشون و شروع کردم به خوندن اون چیزایی که توی تلویزیون گفته بود ولی یهویی ترتیبشو یادم رفت و مجبور شدم از اول بخونم ، ولی این دفعه وقتی دستمو برداشتم ، نه تنها زانوی مادر بزرگم خوب نشد ، بدتر هم شد ، تازه زانوی خودمم درد گرفت
کسی نیست به من انرژی بده ؟ فکر کنم این انرژی دادن هم بگیر نگیر داره 
پ.ن۱ : جمعه ای که گذشت ، جاتون خالی ، عروسی دعوت بودیم ، اونم عروسی جنوبی ها ، خیلی خیلی با حال بود ، رسم و رسوم با حالی داشتن ، جالب اینجا بود که کمترین کسی که تو این مجلس خوند ، خواننده ای بود که دعوت کرده بودن ، بیشترشو خود داماد و پدرش و عموهاش و دایی هاش خوندن
، یه جورایی همه شون صداهاشون خوب بود ولی من هیچکدوم از شعراشونو نمیفهمیدم چون خیلی با لحجه بود ، شاید هم عربی بود . جالبتر از همه کارت عروسیشون بود ، چون به جای شعر ، نوشته بود " یادتونه بچه بودیم میگفتین انشاءالله عروسیتون ، حالا عروسیمونه ، تشریف بیآرین "
پ.ن ۲ : قباله شون یه چیزی در حدود ۷۰۰ میلیون بود ، اینم متذکر میشم که داماد بوشهری بود و عروس اصفهانی ، مواظب باشین با اصفهانیا وصلت نکنین
، فقط یه اصفهانی میتونه از پس یه اصفهانی بر بیآد 
پ.ن ۳ : من هی میگفتم این دکلای برق که توی بیابون کار میذارن ، خسته نمیشن ، ولی وقتی این عکس رو دیدم فهمیدم که چیکار میکنن تا حوصله شون سر نره
امتحان کارشناسی ارشد 
MBA 
همون مدیریت اجرایی خودمون 
۶ - ۷ تا کتاب که فقط نصف صفحه از زبان تخصصی شو خوندم 
روز امتحان 
۳ طرفم خالی از داوطلبه
، سمت راستم دیوار ، سمت چپم ۳-۴ متر اونطرفتر یه داوطلبه که من خودشو به زور می بینم ، چه برسه به گزینه ها ، نفر جلویی و پشت سریم هم نیومدن
همه ی سئوالات رو از روی غریزه جواب میدم 
اگه من ذاتا مدیر باشم ، حتما قبول میشم 
هورااااااااااااااااااااااااااااااااا 
دعا کنین اون موقعی که خدا می خواسته منو بیآفرینه ، به مدیر احتیاج بوده 