حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۲۹۸- بدشانس ترین روز عمرم نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥

در نظر بگیر بخوای بری یه عروسی ای که خیلی با صاحبان مجلس رودربایستی داری ، خوب برای حفظ کلاس ، بهترین کت شلوارتو میپوشی ، بهترین کفشای مجلسیتو میپوشی ، یه عطر توپ میزنی ، خلاصه از همه نظر سنگ تموم میذاری تا خدای نکرده از کسی کمتر نباشی که آبروت بره .

خوب خدارو شکر همه چیز به خوبی و خوشی شروع میشه و وارد مجلس که میشی به خودت میگی خوب شد سنگ تموم گذاشتم وگرنه آبروم میرفت . همه چیز داره روال عادیشو طی میکنه که گلاب به روتون ، احتیاج شدیدی به سرویس بهداشتی تمام وجودتو پر میکنه  . بازم خیلی باوقار و طومانینه به طرف سرویس بهداشتی میری و خودتو راحت میکنی ، و وقتی از دستشویی میآی بیرون ، احساس آزادی میکنی ، خیلی حس خوبیه ، ولی یه ذره بیش از اندازه احساس آزادی میکنی ، وقتی یه نگاه به پایین میکنی میبینی زیپت بازه ، سریع روتو بر میگردونی و دوباره به طرف دستشویی میری و با خودت میگی خوب شد زود فهمیدم ، وقتی به اونجا میرسی و میخوای زیپتو ببندی ، هرچقدردنبال دسته ی زیپ میگردی ، پیداش نمیکنی  ، تا اینکه میبینی دسته ی زیپ به جای اینکه پایین باشه ، بالاست  بازم خدارو شکر میکنی که حداقل دسته ش هست  ، دسته رو به زور میکشی پایین و دوباره میکشی بالا به امید اینکه زیپ بسته بشه ولی دریغ از یک دندونه که تو هم گره بخوره ، پنج شش بار این کارو با عصبانیت میکنی ولی فایده ای نداره ، زیپ هرز شده ، احساس پوچی ، تمام وجودتو پر میکنه ، حس اینکه اگه هنر کنی و خودتو به یه جایی برسونی و بتونی بشینی ، باید تا آخر مجلس رو نشسته ، در حالی که یک پا روی پای دیگر قرار بگیره ، دنبال کنی ، تازه وقتی هم که نشستی ، باید دعا کنی که کسی نیاد بلندت کنه  . تو یک لحظه که همه ی مهمونا کنار عروس و داماد حلقه زدن ، و پشتشون به توئه ، خودتو میرسونی به قسمتی که برای افراد مسن تدارک دیده شده و گوش میدی به موسیقی سنتی  در حالی که به خودت ، مثانه ت و Christian Dior فحش میدی .

همینطور که با وضعیت موجود کنار اومدی ، یهویی میبینی روی زانوی اون پات که روی اون یکی پاته ، یه تیکه خامه ی کوچیک ریخت ، به خودت میگی خوب شگون داره ، چون به غیر از رنگ سفید یه سبز خوش رنگی هم همراهشه ، یه خورده که به دور و برت نگاه میکنی میبینی ، کیک عروسی خیلی باهات فاصله داره ، تازه رنگ کیک هم سفید و نارنجیه ، شیرینی های روی میز هم شیرینی خامه ای نیست ، اونوقته که به بالای سرت نگاه میکنی و یه درخت گردو بزرگ میبینی ، تمام وجودت داغ میشه و میفهمی که چی شده ، بله یکی از پرنده هایی که روی اون درخت لونه داشته ، به علت بدخوابی ای که در اثر صدای ارکستر براش بوجو اومده ، تو رو مورد عنایت قرار داده . هرجوری هست با دستمال کاغذی ، طوری که گلاب به روتون حالت تهوع بهت دست نده ، اون ترشحات معده ی پرنده ی شب زنده دار رو بر میداری و بازم شروع میکنی به خودت ، مثانه ت ، زیپت ، Christian Dior ، پرنده ، درخته ، موسیقی سنتی ، ... فحش دادن  .

باید بگم بقیه ی شب هم با استرس خاصی گذشت ، مثلا موقع شام خوردن ، خودمو چسبونده بودم به میز ، که زیپم بسته نشون بده  ، موقع خداحافظی هم ، چون یکم سرد شده بود و باد میومد ، پایین کتم رو با دستم بسته بودم که مثلا باد اینطرف و اونطرف نبره تش و در حالی که هر چند ثانیه یک بار به پایین نگاه میکردم که موقعیت شلوارم رو چک کنم ، مراسم خداحافظی رو هم با بدبختی به پایان رسوندم . امیدوارم هیچ وقت دشمناتون هم تو این وضعیت گیر نکنن .

پ.ن۱ : نمیدونم چرا مادر و پدر عروس که منو میدیدن ، اینطوری نگام میکردن ، فکر کنم یکی ، جریان زیپو بهشون گفته بوده

پ.ن۲ : فامیل عروس آذری بودن ، ولی مدت زیادیه که تو اصفهان زندگی میکنن ، همینطور ترکی با هم حرف میزدن ، به یکیشون که کنار من نشسته بود ، گفتم شما میفهمی ، این دو نفر که بغلمون نشستن و دارن حرف میزنن ، چی میگن ؟؟ یهو فحش ندن ؟؟؟ بیچاره جدی جدی باورش شد و گفت : نه اینا فامیلای ما هستن

پ.ن۳ : اینم نتایج منفی خردین عروسک برای پسر بچه ها ، این بچه اگه بزرگ بشه ، مطمئنا عروسکای بزرگتری میخواد

  نظرات ()
۲۹۷- انرژی درمانی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٥

این سیستم انرژی دادن خیلی با حاله ها  تقریبا مثل یه نیروی نهفته توی آدم میمونه که به محض اینکه کشفش کردی ، هی وسوسه میشی که ازش استفاده کنی . من تو تلویزیون یه چیزایی دیده بودم ولی تا حالا از نزدیک ندیده بودم که کسی انرژی درمانی کنه . خیلی وقت پیش وقتی همه ی فامیل خونه ی ما دعوت بودن ، یکی از پسر عموهام ( امیر ) کمرش خیلی خیلی درد میکرد ، طوری که نمیتونست بشینه و اومد روی تخت من خوابید ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، دختر عموم ( مینا ) اومد کنارش و دستشو گذاشت روی کمر امیر ، یه چند دقیقه ای که گذشت ، بلند شد و گفت : خوب شد ؟  امیر یکم تو رختخواب تکون خورد بعد بلند شد نشست ، کمرشو خم کرد و با تعجب گفت : " خوب شدم " 

من که اولش فکر کردم امیر داره چرت و پرت میگه ( آخه خیلی شوخ طبعه ) ولی وقتی دیدم داره میگه و میخنده ، باورم شد که راستی راستی کمرش خوب شده . عوضش مینا خیلی خسته به نظر میرسید ، دقیقا عین تو این فیلما  .

از اون روز به بعد به انرژی درمانی ایمان آوردم ، یه بار یه روشی تو تلویزیون یاد داد تا اگه کسی جاییش درد میکنه ، انرژی درمانیش کنیم . منم به خاطر سپردم تا اگه موردی پیش اومد ، رو یکی امتحان کنم  . تا اینکه چند وقت پیش مامانم گفتن که زانوشون درد میکنه ، منم گفتم بذار انرژی درمانیتون کنم ، مامانم هم قبول کردن ، دستمو گذاشتم روی زانوی مامانم و اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو گفتم ، بعد هم بلند شدم و رفتم . فردا بعد از ظهر از مامانم پرسیدم که زانوشون خوب شده یا نه ؟ که خود مامانم با تعجب گفتن : " آره خوب شده " ، با خودم گفتم حتما دیروز تا حالا که استراحت کردن ، خوب شده ( شاید واقعا هم همینطور بوده ) . تقریبا یک هفته پیش بود که خواهرم بد جوری احساس سرما خوردگی میکرد ، رفتم کنارش و دستمو انداختم رو شونش و محکم بغلش کردم ولی اون چیزایی که تو تلویزیون یاد داده بود رو نگفتم ، همینطوری سعی کردم که بهش انرژی بدم ، یه چند ثانیه ای که گذشت دستمو برداشتمو امومدم از اتاق بیرون ، در کمال ناباوری ، دیدم پشت سرم راه افتاده ، حالا تا چند دقیقه پیش تو رختخواب افتاده بود و حال و حوصله ی نشستن هم نداشت ، چه برسه به راه رفتن . ۳-۴ روز پیش که پدرم از سر کار اومدن ، خیلی اعصابشون خرد بود ، وقتی پرسیدم چی شده ، گفتن " مهم نیست " ، گفتم : نهار بیآرم ؟ گفتن : " نه " ، منم که احساس کردم اعصابشون توی محل کار خرده شده ، تصمیم گرفتم از طرفند انرژی استفاده کنم ، رفتم جلوشون و حدودا یک دقیقه محکم  بغلشون کردم ، ایشون هم انگار که از خداشون باشه ، منو سفت بغل کردن ( یکی نبود بهم بگه ، آخه پسر خجالت نمیکشی با این سن و سال رفتی تو دل بابات  ) خلاصه وقتی اون یک دقیقه گذشت ، انگاری بابام یه انرژی تازه ای گرفته بودن ، چون گفتن : " برو نهارمو بیآر "  آخه مامانم خونه نبودن .

خلاصه من با این ۲-۳ حرکت فکر کردم که دیگه خفن شدم  این بود که دیروز وقتی دیدم زانوی مادر بزرگم درد میکنه ، سریع رفتم دستمو گذاشتم روی زانوشون و شروع کردم به خوندن اون چیزایی که توی تلویزیون گفته بود ولی یهویی ترتیبشو یادم رفت و مجبور شدم از اول بخونم ، ولی این دفعه وقتی دستمو برداشتم ، نه تنها زانوی مادر بزرگم خوب نشد ، بدتر هم شد ، تازه زانوی خودمم درد گرفت   کسی نیست به من انرژی بده ؟ فکر کنم این انرژی دادن هم بگیر نگیر داره

پ.ن۱ : جمعه ای که گذشت ، جاتون خالی ، عروسی دعوت بودیم ، اونم عروسی جنوبی ها ، خیلی خیلی با حال بود ، رسم و رسوم با حالی داشتن ، جالب اینجا بود که کمترین کسی که تو این مجلس خوند ، خواننده ای بود که دعوت کرده بودن ، بیشترشو خود داماد و پدرش و عموهاش و دایی هاش خوندن  ، یه جورایی همه شون صداهاشون خوب بود ولی من هیچکدوم از شعراشونو نمیفهمیدم چون خیلی با لحجه بود ، شاید هم عربی بود . جالبتر از همه کارت عروسیشون بود ، چون به جای شعر ، نوشته بود " یادتونه بچه بودیم میگفتین انشاءالله عروسیتون ، حالا عروسیمونه ، تشریف بیآرین "

پ.ن ۲ : قباله شون یه چیزی در حدود ۷۰۰ میلیون بود ، اینم متذکر میشم که داماد بوشهری بود و عروس اصفهانی ، مواظب باشین با اصفهانیا وصلت نکنین  ، فقط یه اصفهانی میتونه از پس یه اصفهانی بر بیآد

پ.ن ۳ : من هی میگفتم این دکلای برق که توی بیابون کار میذارن ، خسته نمیشن ، ولی وقتی این عکس رو دیدم فهمیدم که چیکار میکنن تا حوصله شون سر نره 

  نظرات ()
۲۹۶- ادامه تحصیل به روش ... نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥

امتحان کارشناسی ارشد

MBA

همون مدیریت اجرایی خودمون

۶ - ۷ تا کتاب که فقط نصف صفحه از زبان تخصصی شو خوندم

روز امتحان

۳ طرفم خالی از داوطلبه  ، سمت راستم دیوار ، سمت چپم ۳-۴ متر اونطرفتر یه داوطلبه که من خودشو به زور می بینم ، چه برسه به گزینه ها ، نفر جلویی و پشت سریم هم نیومدن 

همه ی سئوالات رو از روی غریزه جواب میدم

اگه من ذاتا مدیر باشم ، حتما قبول میشم

هورااااااااااااااااااااااااااااااااا

دعا کنین اون موقعی که خدا می خواسته منو بیآفرینه ، به مدیر احتیاج بوده 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه