حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۰۰- یه هدیه ی بزرگ نویسنده: حمید و ... - شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

دقیقا نمیدونم این رخداد ، هر چند سال یکبار اتفاق میافته ، ولی شاید دفعه ی بعدی وجود نداشته باشه یا اگر هم باشه ، دیگه پیر شدم ، پس میخوام فرصت رو از دست ندم و تا اونجایی که میتونم از لحظه لحظه ش استفاده کنم

البته باید اینو اعتراف کنم که این رخداد باعث شده که منو جو معنویت بگیره و واسه ی خودم و بقیه دعا کنم

حالا حتما میپرسی چه رخدادی ، شاید زیاد واسه ی شما مهم نباشه ولی واسه ی من که خیلی مهمه ، همونطور که میدونی امشب شب تولد منه که مصادف شده با شب قدر ، یعنی شبی که قرآن نازل شده ، شاید بتونم امشب به واسطه ی اهمیت زیادی که داره ، آرزوهامو برآورده کنم . چند روز پیش در حین رانندگی رادیوی ماشینو روشن کردم تا اخبار رو گوش بدم ولی چون تا اخبار یه چند دقیقه ای مونده بود ، یه آقایی داشت صحبت میکرد ، من از اینجاش شنیدم : چشم تو چشم خدا گناه میکنی ، خیلی نامردی ، خیلی نامردی ، خیلی نامردی ...

جدی جدی اگه میتونستیم سنگینی نگاه خدارو وقتی که داریم گناه میکنیم روی شونه هامون حس کنیم ، اونوقت گناه کردن خیلی سخت میشد .

اینجا میخوام اولین نفری که تولدمو از چند روز پیش تا الآن به هزار زبون مختلف تبریک گفته و بهترین هدیه رو بهم داده ، معرفی کنم و نسبتشو با خودم بگم . راستش چون من عمه ندارم ، از ایشون خواستم که مسئولیت عمه شدن رو قبول کنه و همینطور چون ایشون خان داداش ندارن ، من مسئولیت یک برادر رو به عهده گرفتم . شاید تا حالا ندیده باشی که یه نفر هم عمه ی آدم باشه و هم داداشش باشی .

این عمه ی گرامی بنده ، تقریبا از همون 3-4 سال پیش که من این وبلاگ رو زدم منو میشناختن ولی هیچ وقت واسم کامنت نذاشته بودن که منم ایشونو بشناسم ، تا اینکه ۳۶ روز پیش در تاریخ ۱۷ شهریور، بالاخره خودشونو معرفی کردن و من رو از نعمت عمه داشتن بهره مند فرمودند . اسم وبلاگشون هم هست : من با توام ای خوب

و اما هدیه ای که به شدت منو تحت تاثیر قرارداد ، شعری بود که به خاطر روز تولدم سرودن ، و من به علت محفوظ بودن حق کپی رایت ، و اینکه هنوز از ایشون اجازه نگرفتم که کل شعرو اینجا بذارم ، فقط چند مصرعشو مینویسم که متوجه بشی که چه عمه ی هنرمندی پیدا کردم :

به دلایل امنیتی حذف شد

 

کاش این اجازه رو داشتم که هر ۳۰ مصرعشو اینجا بنویسم ، ولی خوب چه کنم که عمه خانم پوست از سرم میکنه ( شوخی کردم  ) . دوست دارم نظرتون رو راجع به این شعر بدونم .

از همه ی دوستانی که تولدمو به طرق مختلف تبریک گفتن تشکر میکنم ، بازم مثل هرسال منو شرمنده کردن  لیلا جون ، آناهیتای عزیز ، فرهاد خان ،  سمیرای عزیز ، اون یکی سمیرای عزیز  ، شقایق جان ( شکلات فرانسوی سابق ) و همینطور پدر و مادر گلم که از همه ی دنیا واسم عزیزترن . 

پ.ن۱ : به مناسبت تولد من ، دانشگاه آزاد یک جشن ازدواج دانشجویی گرفته که من اونجا بودم و چندتا عکس از بچه ها گرفتم که یکیش خوب از آب دراومد ، اونم اینه  

پ.ن۲ : دیدین گفتم عمه پوست از سرم میکنه اگه شعرشو بذارم اینجا

  نظرات ()
۲۹۹- دوران راهنمایی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥

دوران راهنمایی هم عالمی بود واسه ی خودشا ، یادش به خیر ، آخرین مقطعی بود که درسام خوب بود  . بعدش که رفتیم اول دبیرستان یکم افت تحصیلی پیدا کردیم ، بهمون گفتن به خاطر این بوده که وارد یک مرحله ی دیگه شدی ، و به زودی خوب میشه ، منتها الآن بعد از ۹ سال هنوز خوب نشده  .

دوران راهنمایی همیشه با داوود جزو شاگردای ممتاز کلاس بودیم ، خوب البته شیطنتامون هم کمتر بود . مثلا یه معلم انگلیسی داشتیم که وقتی میخواست درس بده ، میومد کنار نیمکت اول می ایستاد ، طوری که جیب کتش به نمیکت میچسبید ، یک بار که حوصله م سر رفته بود ، هرچی خودکار و پاکن و مداد از بچه ها دم دستم بود ، ریختم تو جیبش ، منتها چون اون روش به تخته بود ، نفهمیده بود که من چیکار کردم . وقتی که کلاس تموم شد ، فکر کردم که کار خیلی خوبی کردم ، واسه ی همین به معلممون گفتم که چیکار کردم تا تشویقم کنه  ، معلممون اول فکر کرد شوخی میکنم ولی وقتی دستشو کرد تو جیبش و یه مشت خودکار و پاکن و مداد کشید بیرون ، عصبانی شد و فرستادم دفتر تا والدینم بیان  .

کنجکاوی های دوران راهنمایی هم یه جورایی غیر معقول بود ، مثلا یادمه معلم علوممون ، شیشه ی آمونیاک رو آورده بود سر کلاس تا به بچه ها نشون بده ، از یک جلسه قبل بهمون گفته بود که یهو این شیشه رو بو نکنین ، وقتی هم که شیشه رو آورد سر کلاس ۷-۸ بار دیگه تاکید کرد که کسی شیشه رو بو نکنه ، یعنی از هر ۵ تا جمله ، ۳ تاش این بود که کسی مستقیم این شیشه رو بو نکنه . همین که معلممون شیشه رو گذاشت رو میزش ، یکی از بچه ها که اون جلو نشسته بود ، شیشه رو برداشت بو کرد  . نتیجه ی کنجکاویش هم این شد که تا چند لحظه نفسش بالا نمیومد و آخر کار هم از بس سرفه کرد ، بردنش بیمارستان تا خوب شد .

وقتی تعطیل میشدیم ، چون خونه ی داوود و خونه ی ما در دو جهت کاملا متفاوت بود ، من کیفشو برمیداشتم و سریع میرفتم به طرف خونمون تا مجبور بشه یکمی از راه رو با من بیآد ، یه بار که این کارو کردم ، دیدم نیومد دنبالم ، منم یه خورده که از مدرسه دور شدم ، کیفشو گذاشتم کنار یه مغازه و بهش اشاره کردم تا بیآد بر داره و راهمو کشیدم رفتم خونه . وقتی رسیدم خونه ، داوود زنگ زد و گفت که کیفشو برنداشته ، منم که خراب رفیقم ، بهش گفتم الآن میرم با مامانم کیفتو میآریم ، داوود که دید من میخوام با مامانم برم ، گفت : نه نمیخواد بری ، دروغ گفتم

اینا همه رو گفتم که بر این حقیقت تاکید داشته باشم که شیطونی کردن با درس خوندن رابطه ی معکوس داره ( ابته به جز چند مورد استثنا ) و الآن که میخوام واسه ی فوق بخونم ، باید شیطونی کردن رو کنار بذارم ، آخه به نظر شما یه همچین چیزی ممکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ممکن بودنشو که مطمئنم ، چون من بچه ی مظلومی هستم و به راحتی میتونم دست از شیطونی کردن بر دارم ، مگه نه ؟

پ.ن۱ : شکار لحظه ها

پ.ن۲ : چند روز پیش رفتم یه سری وسایل واسه ی موبایلم خریدم و آپدیتش کردم ، ببینین خوب شده ؟

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه