دقیقا نمیدونم این رخداد ، هر چند سال یکبار اتفاق میافته ، ولی شاید دفعه ی بعدی وجود نداشته باشه یا اگر هم باشه ، دیگه پیر شدم ، پس میخوام فرصت رو از دست ندم و تا اونجایی که میتونم از لحظه لحظه ش استفاده کنم
البته باید اینو اعتراف کنم که این رخداد باعث شده که منو جو معنویت بگیره و واسه ی خودم و بقیه دعا کنم
حالا حتما میپرسی چه رخدادی ، شاید زیاد واسه ی شما مهم نباشه ولی واسه ی من که خیلی مهمه ، همونطور که میدونی امشب شب تولد منه که مصادف شده با شب قدر ، یعنی شبی که قرآن نازل شده ، شاید بتونم امشب به واسطه ی اهمیت زیادی که داره ، آرزوهامو برآورده کنم . چند روز پیش در حین رانندگی رادیوی ماشینو روشن کردم تا اخبار رو گوش بدم ولی چون تا اخبار یه چند دقیقه ای مونده بود ، یه آقایی داشت صحبت میکرد ، من از اینجاش شنیدم : چشم تو چشم خدا گناه میکنی ، خیلی نامردی ، خیلی نامردی ، خیلی نامردی ...
جدی جدی اگه میتونستیم سنگینی نگاه خدارو وقتی که داریم گناه میکنیم روی شونه هامون حس کنیم ، اونوقت گناه کردن خیلی سخت میشد .
اینجا میخوام اولین نفری که تولدمو از چند روز پیش تا الآن به هزار زبون مختلف تبریک گفته و بهترین هدیه رو بهم داده ، معرفی کنم و نسبتشو با خودم بگم . راستش چون من عمه ندارم ، از ایشون خواستم که مسئولیت عمه شدن رو قبول کنه و همینطور چون ایشون خان داداش ندارن ، من مسئولیت یک برادر رو به عهده گرفتم . شاید تا حالا ندیده باشی که یه نفر هم عمه ی آدم باشه و هم داداشش باشی .
این عمه ی گرامی بنده ، تقریبا از همون 3-4 سال پیش که من این وبلاگ رو زدم منو میشناختن ولی هیچ وقت واسم کامنت نذاشته بودن که منم ایشونو بشناسم ، تا اینکه ۳۶ روز پیش در تاریخ ۱۷ شهریور، بالاخره خودشونو معرفی کردن و من رو از نعمت عمه داشتن بهره مند فرمودند . اسم وبلاگشون هم هست : من با توام ای خوب
و اما هدیه ای که به شدت منو تحت تاثیر قرارداد ، شعری بود که به خاطر روز تولدم سرودن ، و من به علت محفوظ بودن حق کپی رایت ، و اینکه هنوز از ایشون اجازه نگرفتم که کل شعرو اینجا بذارم ، فقط چند مصرعشو مینویسم که متوجه بشی که چه عمه ی هنرمندی پیدا کردم :
به دلایل امنیتی حذف شد 
کاش این اجازه رو داشتم که هر ۳۰ مصرعشو اینجا بنویسم ، ولی خوب چه کنم که عمه خانم پوست از سرم میکنه ( شوخی کردم
) . دوست دارم نظرتون رو راجع به این شعر بدونم .
از همه ی دوستانی که تولدمو به طرق مختلف تبریک گفتن تشکر میکنم ، بازم مثل هرسال منو شرمنده کردن لیلا جون ، آناهیتای عزیز ، فرهاد خان ، سمیرای عزیز ، اون یکی سمیرای عزیز ، شقایق جان ( شکلات فرانسوی سابق ) و همینطور پدر و مادر گلم که از همه ی دنیا واسم عزیزترن .
پ.ن۱ : به مناسبت تولد من ، دانشگاه آزاد یک جشن ازدواج دانشجویی گرفته که من اونجا بودم و چندتا عکس از بچه ها گرفتم که یکیش خوب از آب دراومد ، اونم اینه
پ.ن۲ : دیدین گفتم عمه پوست از سرم میکنه اگه شعرشو بذارم اینجا 
دوران راهنمایی هم عالمی بود واسه ی خودشا ، یادش به خیر ، آخرین مقطعی بود که درسام خوب بود
. بعدش که رفتیم اول دبیرستان یکم افت تحصیلی پیدا کردیم ، بهمون گفتن به خاطر این بوده که وارد یک مرحله ی دیگه شدی ، و به زودی خوب میشه ، منتها الآن بعد از ۹ سال هنوز خوب نشده
.
دوران راهنمایی همیشه با داوود جزو شاگردای ممتاز کلاس بودیم ، خوب البته شیطنتامون هم کمتر بود . مثلا یه معلم انگلیسی داشتیم که وقتی میخواست درس بده ، میومد کنار نیمکت اول می ایستاد ، طوری که جیب کتش به نمیکت میچسبید ، یک بار که حوصله م سر رفته بود ، هرچی خودکار و پاکن و مداد از بچه ها دم دستم بود ، ریختم تو جیبش ، منتها چون اون روش به تخته بود ، نفهمیده بود که من چیکار کردم . وقتی که کلاس تموم شد ، فکر کردم که کار خیلی خوبی کردم ، واسه ی همین به معلممون گفتم که چیکار کردم تا تشویقم کنه
، معلممون اول فکر کرد شوخی میکنم ولی وقتی دستشو کرد تو جیبش و یه مشت خودکار و پاکن و مداد کشید بیرون ، عصبانی شد و فرستادم دفتر تا والدینم بیان
.
کنجکاوی های دوران راهنمایی هم یه جورایی غیر معقول بود ، مثلا یادمه معلم علوممون ، شیشه ی آمونیاک رو آورده بود سر کلاس تا به بچه ها نشون بده ، از یک جلسه قبل بهمون گفته بود که یهو این شیشه رو بو نکنین ، وقتی هم که شیشه رو آورد سر کلاس ۷-۸ بار دیگه تاکید کرد که کسی شیشه رو بو نکنه ، یعنی از هر ۵ تا جمله ، ۳ تاش این بود که کسی مستقیم این شیشه رو بو نکنه . همین که معلممون شیشه رو گذاشت رو میزش ، یکی از بچه ها که اون جلو نشسته بود ، شیشه رو برداشت بو کرد
. نتیجه ی کنجکاویش هم این شد که تا چند لحظه نفسش بالا نمیومد و آخر کار هم از بس سرفه کرد ، بردنش بیمارستان تا خوب شد .
وقتی تعطیل میشدیم ، چون خونه ی داوود و خونه ی ما در دو جهت کاملا متفاوت بود ، من کیفشو برمیداشتم و سریع میرفتم به طرف خونمون تا مجبور بشه یکمی از راه رو با من بیآد ، یه بار که این کارو کردم ، دیدم نیومد دنبالم ، منم یه خورده که از مدرسه دور شدم ، کیفشو گذاشتم کنار یه مغازه و بهش اشاره کردم تا بیآد بر داره و راهمو کشیدم رفتم خونه . وقتی رسیدم خونه ، داوود زنگ زد و گفت که کیفشو برنداشته ، منم که خراب رفیقم ، بهش گفتم الآن میرم با مامانم کیفتو میآریم ، داوود که دید من میخوام با مامانم برم ، گفت : نه نمیخواد بری ، دروغ گفتم 
اینا همه رو گفتم که بر این حقیقت تاکید داشته باشم که شیطونی کردن با درس خوندن رابطه ی معکوس داره ( ابته به جز چند مورد استثنا ) و الآن که میخوام واسه ی فوق بخونم ، باید شیطونی کردن رو کنار بذارم ، آخه به نظر شما یه همچین چیزی ممکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ممکن بودنشو که مطمئنم ، چون من بچه ی مظلومی هستم و به راحتی میتونم دست از شیطونی کردن بر دارم ، مگه نه ؟
پ.ن۱ : شکار لحظه ها
پ.ن۲ : چند روز پیش رفتم یه سری وسایل واسه ی موبایلم خریدم و آپدیتش کردم ، ببینین خوب شده ؟