+ ۳۰۲- یک هدیه ی زیبا

یه سئوال خیلی مهمی که این روزا فکرمو مشغول کرده ، و تقریبا بقیه ی کارامو تحت شعاع قرار داده اینه که اگه یه نفر بخواد یه داداش بزرگتر بهتون هدیه کنه ، معیارهاتون واسه ی قبول این هدیه چیه ؟

معیار های اولیه ای که به ذهن هر کسی ممکنه برسه اینه که :

۱- به تیپ خانواده بیاد ۲- تحصیل کرده باشه ۳- خوش اخلاق باشه ...

درسته که این موارد واسه ی پذیرش یه برادر بزرگتر مهمه منتها اینا فقط شرط لازمه ولی کافی نیست به نظر من شروطی که واسه ی انتخاب برادر بزرگتر کافیه ، اینه که در درجه ی اول به آدم به چشم برادر ناتنی نگاه نکنه و در درجه ی دوم  طوری رفتار کنه که جبران تمام سالهایی که نبوده بشه .

فقط در اینصورته که میتونم این هدیه ی زیبارو قبول کنم .

میدونم که شروط لازمه رو داره ولی هنوز در مورد شروط کافی مطمئن نیستم که اگه مطمئن بشم ، اونوقت همه جا فریاد میزنم که بالاخره خدا بهم یه داداش بزرگتر داد .

البته میخوام نظر بقیه رو هم بدونم ، هم در این مورد که شروطتون برای قبول یه برادر بزرگتر چیه ، هم اینکه نظرتون در مورد شروط من چیه ؟

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها: عمومی




+ ۳۰۱- کوچه گردان عشق

تا حالا شده جایی دعوت بشی که از دعوت شدنت به شدت تعجب کنی ؟؟؟

چهارشنبه ی ۲ هفته ی پیش ( ۲۶ مهر ماه ) یه SMS از طرف عمه جون اومد ، با این مضمون : فردا یه سری از بچه های دانشگاه میخوان برن به روستاهای اطراف اصفهان سربزنن و واسشون مواد غذایی ببرن ، اسموتو بنویسم که تو هم بیای ؟؟؟

با خودم فکر کردم ، حتما یه حکمتی توش بوده که من یه همچین جایی دعوت شدم ، پس نتونستم بگم نه !!!  این بود که بهش SMS زدم و گفتم اسم منو بنویسه . صبح پنجشنبه ، یه نفر بهم تلفن زد و گفت که جنابعالی تو طرح ((‌ کوچه گردان عاشق )) ثبت نام کردین ؟ اول فکر کردم اشتباه گرفته ولی وقتی یکم رو اسم طرح فکر کردم ، تازه متوجه شدم که منظورش همون توزیع مواد غذاییه . گفتم : بله . گفت : ساعت ۲ بعد از ظهر لطفا دانشگاه باشین ، لباس گرم هم همراهتون بیآرین ، ۴۰۰ تومن هم حق بیمه تون میشه . منم از اینکه تماس گرفته بود تشکر کردم و گفتم که حتما میآم .

از اونجایی که حس و حال کاپشن گرفتن تو دستمو نداشتم ، یه لباس آستین بلند مشکی پوشیدم و راهی شدم . همینطوریش ، با این لباس ، همه بهم چپ چپ نگاه میکردن ، چه برسه به اینکه کاپشن هم میگرفم تو دستم ، دیگه یه باره سوژه ی خنده میشدم  آخه ساعت ۱ بعد از ظهر هوا خیلی گرم بود ( اونجا بود که خودمو تحسین کردم که کاپشن نیاوردم ) .

ساعت ۲ بعد از ظهر بود که رسیدم دانشگاه و رفتم محلی که قرار بود بچه ها جمع بشن . باید اعتراف کنم که تا حالا با یه همچین جور جمعایی ( برادران بسیجی ) ، بیرون نرفته بودم ، تازه از همه بدتر اینکه عمه جون ، نمیتونست با من هیچ حرفی بزنه  و من کاملا تنهای تنها بودم . مثل همیشه مظلوم رفتم یه گوشه ی اتوبوس نشستم و منتظر شدم تا راه بیفتیم . تقریبا همه دو نفر دو نفر با دوستاشون اومده بودن و کنار هم نشستن ولی من رو ۲ تا صندلی تنها نشستم . یکی از مسئولای گروه اومد بالای اتوبوس و گفت که کسایی که آخر اتوبوس هستن ، بیآن صندلی های جلو رو پرکنن . این بود که یه نفر اومد کنار من نشست . اتوبوس هم راه افتاد .

من داشتم با موبایل SMS میفرستادم که احساس کردم بغل دستیم داره نگاهم میکنه ، رومو کردم بهش ، همون وقت سلام کرد ، منم جوابشو داد . از لحجه ش فهمیدم که نجف آبادیه . بقیه ی مکالمه رو کامل میذارم ، فکر میکنم جالب باشه :

مصطفی : چی میخونین ؟

حمید : صنایع میخوندم

مصطفی: میخوندین !!! درستون تموم شده ؟

حمید : آره

مصطفی: خوش به حالتون ، چقدر وقت مهمون دانشگاه بودین ؟

حمید : 4 سال

مصطفی : آآآآآآآآآآآآآ  ، پس خیلی درس خونی

حمید : نه بابا ، من تازه تنبلی هم کردم

 

اینجا یهویی یه سئوالی کرد که نزدیک بود من شاخام بزنه بیرون 

 

مصطفی : تا حالا دخترای دانشگاه باعث شدن که تو گناه بکنی ؟

 

اینو که گفت ، یه چپی بهش بستم و با عصبانیت گفتم : نه !!!!

 

مصطفی : ناراحت نشو ، مال همینه که تونستی 4 ساله تموم کنی ، من اگه مادرم میفهمید که دختر و پسر تو دانشگاه قاطی هستن ، نمیذاشت بیام ثبت نام کنم ، بهشون گفتم این چیزا مال زمان شاه بوده . تازه یه پارتی هم تو دانشگاه داریم که خیلی خرش میره ، هر کاری دارم به اون میگم

حمید : کیه ؟

مصطفی : شوهر خالمه ، تو دانشگاه چمن میزنه

حمید : چی میخونی ؟

مصطفی : حقوق فقه

حمید : ترم چند ؟

مصطفی : 2 هفته ست که دارم میآم دانشگاه ، تو نجف آباد رفتم تو بنگاه های کاریابی ، اونجا منو فرستادن علویجه ( یه دهاتی که جدیدا بهش رسیدن و تقریبا امکانات شهری رو داره ) اونجا گندمارو باید میچیدیم . روز اول وقتی شروع به کار کردم ، نزدیکای ظهر که شد ، به صاحب کارم گفتم تشنمه ، اونم گفت اینا همه آبه ، بخور . منظورش آب جوب بود . منم فرداش پاشدم اومدم شهرمون ، تازه اونجا گرگ هم داشت ، شباش خیلی وحشتناک بود

 

همینطور مات مونده بودم و با خودم فکر میکردم که این بیچاره ای که کنار من نشسته ، وضعیتش بدتر از اوناییه که میخوایم بریم بهشون کمک کنیم

 

مصطفی : دانشگاه وام هم میده ؟

حمید : آره

مصطفی : باید چیکار کنم ؟

حمید : من دقیقا نمیدونم ، برو تو آموزش دانشگاه ، اونا بهت میگن

مصطفی : ولی بازم فکر میکنم شما خیلی ایمانتون قوی بوده که توی دانشگاه وسوسه نشدین ، چون مطمئنا موقعیتای زیادی واستون بوده ولی رد کردین . خدا جواب این صبرتون رو میده ، من مطمئنم که در آینده موفق میشین

حمید : ممنون

.

.

.

بیشتر از این مکالمه مون رو ادامه نمیدم چون سئوالا هر لحظه چرت و پرت تر میشد 

 

بالاخره بعد از یک ساعت و ربع راه که از نجف آباد دور شدیم ، رسیدیم به علویجه ، اونجا تو یه پایگاه مواد غذایی رو آوردن تا بسته بندی کنیم . تقریبا تا قبل از افطار ، بیشتر مواد غذایی ها بسته بندی شد . وقتی افطار کردیم ، موقع نماز شد ، اونم نماز جماعت

این دومین نماز جماعتی بود که میخوندم ، این قسمتو تو پرانتز داشته باش : اولین نماز جماعتی که خوندم ، تو دوران راهنمایی بود که به مناسبت رحلت حضرت محمد رفته بودیم یه جا مراسم ، وقتی موقع نماز جماعت شد ، همه ایستادن که نماز بخونن ، منم مثل همه ایستادم ، وقتی آقایی که پیش نماز شده بود الله و اکبر رو گفت ، همه پشت سرش الله اکبر گفتن ولی بعدش چیزی نگفتن ، من هرچی گوشمو تیز کردم که ببینم بغل دست هام چیزی میگن یا نه ، دیدم نه هیچ صدایی ازشون در نمیآد ، با خودم گفتم حتما الآن وقتش نیست و هنوز باید بگم الله اکبر ، چون هنوز میشد صدای الله اکبر بعضی هارو شنید . یکم که گذشت ، دیدم همه رفتن رکوع ، واااای منو میگی ، تو دلم به بغل دستیام ناسزا میگفتم که چرا منو دودر کردن  ، فکر کردم طوری آروم خوندن که من نفهمیدم ، این بود که به سرعت هرچه تمام تر حمد و سوره رو خودندم و رفتم رکوع . ولی رکعت بعدی دیگه گول نخوردم و از همون اولش حمد و سوره رو شروع کردم  . بعد که رفتم دبیرستان تازه فهمیدم که چرا اونا چیزی نمیگفتن ، نگو نباید چیزی میگفتیم . خلاصه همینطور که آقاهه داشت نماز میخوند ، این تفکرات از ذهن من میگذشت ، یه نفر هم همینطور از بچه ها عکس میگرفت ، منم تو صف اول نماز جماعت  فکر کنم وقتی مدرکم میآد بیرون یه دکترای افتخاری هم بهم بدن ، الآن هم عکسا تو دانشگاه Bluetooth میشه  .

پایگاه 

بعد از نماز ، بچه ها شروع کردن بسته هارو چیدن توی حیاط تا بذاریم تو ماشینا . بعد گفتن که مواد غذایی رو باید به ۳ تا روستا ببرن ، پس شروع کردن به اسم نوشتن که کی تو کدوم روستا بره . منم از بین ۳ تا روستا ، علی آباد رو انتخاب کردم ( آخه دیدم تعدا افراد واسه ی این روستا کمه ، تازه اسم علی آباد کتون رو زیاد شنیده بودم ، میخواستم برم ببینم واقعا یه همچین روستایی هست ) . سوار ماشین شدیم تا بریم به طرف علی آباد ، حدودا ۳۰ دقیقه طول کشید تا به روستا رسیدیم . 

وانتی که مواد غذایی رو میآورد ، روبروی مسجد پارک کرد ، ما هم همگی رفتیم تو مسجد . اونجا به گروه های ۶ تایی ( ۳تا پسر ۳ تا دختر ) تقسیم شدیم تا هر گروه بره به یک قسمت از روستا . مواد غذایی رو گرفتیم دستمون و را افتادیم توی کوچه ها . قالب بندی شهر تقریبا مثل برره بود .

 

اولین چیز جالبی که توجهمو جلب کرد این بود که درب بیشتر خونه ها باز بود  . بعد با خودم فکر کردم دیدم اولا این بی چاره ها چیزی ندارن که کسی ازشون بدزده ، تازه اینجا اینقدر کوچیکه که دزداش هم مشخصن . یکی یکی درب خونه ها در میزدیم و مواد غذایی رو بهشون میدادیم ، بیچاره ها خیلی خوشحال میشدن و همینطور دعامون میکردن . تو یکی از خونه ها که رفتیم یه پیره مرد خیلی با حالی زندگی میکرد که دعوتمون کرد بریم تو ، وقتی رفتیم تو یه سبد گل آورد جلومون گرفت گفت بردارین . گفتیم این چه گلیه ؟ گفت : زعفرون  . میخواستم بگم بابا تو که وضعت بهتر از ماست ، یه کمکی بهمون نمیکنی  .

 

تقریبا یک ساعت طول کشید تا بچه ها دوباره جمع شدن تا راه بیافتیم به طرف پایگاه . وقتی به پایگاه رسیدیم ، دخترا از اتوبوس پیاده شدن ولی گفتن پسرا باید یه جا دیگه بخوابن . این بود که مارو بردن یه امامزاده که هر چقدر فکرشو میکنم ، یادم نمیآد اسمش چی بود . فقط میدونم که تقریبا بالای یه تپه بود و اینقدر سرد بود که اگه عمه م بهم SMS نمیزد و خوابم میبرد ، مطمئنن میمردم  ، امامزاده در دست ساخت بود و فقط جای امامزاده رو درست کرده بودن ، وگرنه اطرافش دیوارا آجری بود .

 

تا نزدیکای سحر ، تو اون سرما یه چند تا دوست پیدا کردم که برگشتنه تنها نباشم . یه چندتا از این برادران بسیجی هم شروع به تعریف کردن خاطراتشون کردن که حوصله مون سر نره ( خدا خیرشون بده  ) . واسه ی سحری دوباره بردنمون پایگاه و دوباره نماز جماعت و دوباره عکس و Bluetooth  . بعد هم مسئول بسیج دانشگاه اومد از همه تشکر کرد و سپردمون به خدا  .

 

خیلی خیلی خوشحالم که با عمه جون آشنا شدم تا یه همچین جایی دعوتم کنه ، از همین جا ازش تشکر میکنم  .

 

پ.ن : تا حالا اینطوری عکس گرفتین ؟؟؟؟

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥
تگ ها: خاطرات