حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۰۲- یک هدیه ی زیبا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

یه سئوال خیلی مهمی که این روزا فکرمو مشغول کرده ، و تقریبا بقیه ی کارامو تحت شعاع قرار داده اینه که اگه یه نفر بخواد یه داداش بزرگتر بهتون هدیه کنه ، معیارهاتون واسه ی قبول این هدیه چیه ؟

معیار های اولیه ای که به ذهن هر کسی ممکنه برسه اینه که :

۱- به تیپ خانواده بیاد ۲- تحصیل کرده باشه ۳- خوش اخلاق باشه ...

درسته که این موارد واسه ی پذیرش یه برادر بزرگتر مهمه منتها اینا فقط شرط لازمه ولی کافی نیست به نظر من شروطی که واسه ی انتخاب برادر بزرگتر کافیه ، اینه که در درجه ی اول به آدم به چشم برادر ناتنی نگاه نکنه و در درجه ی دوم  طوری رفتار کنه که جبران تمام سالهایی که نبوده بشه .

فقط در اینصورته که میتونم این هدیه ی زیبارو قبول کنم .

میدونم که شروط لازمه رو داره ولی هنوز در مورد شروط کافی مطمئن نیستم که اگه مطمئن بشم ، اونوقت همه جا فریاد میزنم که بالاخره خدا بهم یه داداش بزرگتر داد .

البته میخوام نظر بقیه رو هم بدونم ، هم در این مورد که شروطتون برای قبول یه برادر بزرگتر چیه ، هم اینکه نظرتون در مورد شروط من چیه ؟

  نظرات ()
۳۰۱- کوچه گردان عشق نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥

تا حالا شده جایی دعوت بشی که از دعوت شدنت به شدت تعجب کنی ؟؟؟

چهارشنبه ی ۲ هفته ی پیش ( ۲۶ مهر ماه ) یه SMS از طرف عمه جون اومد ، با این مضمون : فردا یه سری از بچه های دانشگاه میخوان برن به روستاهای اطراف اصفهان سربزنن و واسشون مواد غذایی ببرن ، اسموتو بنویسم که تو هم بیای ؟؟؟

با خودم فکر کردم ، حتما یه حکمتی توش بوده که من یه همچین جایی دعوت شدم ، پس نتونستم بگم نه !!!  این بود که بهش SMS زدم و گفتم اسم منو بنویسه . صبح پنجشنبه ، یه نفر بهم تلفن زد و گفت که جنابعالی تو طرح ((‌ کوچه گردان عاشق )) ثبت نام کردین ؟ اول فکر کردم اشتباه گرفته ولی وقتی یکم رو اسم طرح فکر کردم ، تازه متوجه شدم که منظورش همون توزیع مواد غذاییه . گفتم : بله . گفت : ساعت ۲ بعد از ظهر لطفا دانشگاه باشین ، لباس گرم هم همراهتون بیآرین ، ۴۰۰ تومن هم حق بیمه تون میشه . منم از اینکه تماس گرفته بود تشکر کردم و گفتم که حتما میآم .

از اونجایی که حس و حال کاپشن گرفتن تو دستمو نداشتم ، یه لباس آستین بلند مشکی پوشیدم و راهی شدم . همینطوریش ، با این لباس ، همه بهم چپ چپ نگاه میکردن ، چه برسه به اینکه کاپشن هم میگرفم تو دستم ، دیگه یه باره سوژه ی خنده میشدم  آخه ساعت ۱ بعد از ظهر هوا خیلی گرم بود ( اونجا بود که خودمو تحسین کردم که کاپشن نیاوردم ) .

ساعت ۲ بعد از ظهر بود که رسیدم دانشگاه و رفتم محلی که قرار بود بچه ها جمع بشن . باید اعتراف کنم که تا حالا با یه همچین جور جمعایی ( برادران بسیجی ) ، بیرون نرفته بودم ، تازه از همه بدتر اینکه عمه جون ، نمیتونست با من هیچ حرفی بزنه  و من کاملا تنهای تنها بودم . مثل همیشه مظلوم رفتم یه گوشه ی اتوبوس نشستم و منتظر شدم تا راه بیفتیم . تقریبا همه دو نفر دو نفر با دوستاشون اومده بودن و کنار هم نشستن ولی من رو ۲ تا صندلی تنها نشستم . یکی از مسئولای گروه اومد بالای اتوبوس و گفت که کسایی که آخر اتوبوس هستن ، بیآن صندلی های جلو رو پرکنن . این بود که یه نفر اومد کنار من نشست . اتوبوس هم راه افتاد .

من داشتم با موبایل SMS میفرستادم که احساس کردم بغل دستیم داره نگاهم میکنه ، رومو کردم بهش ، همون وقت سلام کرد ، منم جوابشو داد . از لحجه ش فهمیدم که نجف آبادیه . بقیه ی مکالمه رو کامل میذارم ، فکر میکنم جالب باشه :

مصطفی : چی میخونین ؟

حمید : صنایع میخوندم

مصطفی: میخوندین !!! درستون تموم شده ؟

حمید : آره

مصطفی: خوش به حالتون ، چقدر وقت مهمون دانشگاه بودین ؟

حمید : 4 سال

مصطفی : آآآآآآآآآآآآآ  ، پس خیلی درس خونی

حمید : نه بابا ، من تازه تنبلی هم کردم

 

اینجا یهویی یه سئوالی کرد که نزدیک بود من شاخام بزنه بیرون 

 

مصطفی : تا حالا دخترای دانشگاه باعث شدن که تو گناه بکنی ؟

 

اینو که گفت ، یه چپی بهش بستم و با عصبانیت گفتم : نه !!!!

 

مصطفی : ناراحت نشو ، مال همینه که تونستی 4 ساله تموم کنی ، من اگه مادرم میفهمید که دختر و پسر تو دانشگاه قاطی هستن ، نمیذاشت بیام ثبت نام کنم ، بهشون گفتم این چیزا مال زمان شاه بوده . تازه یه پارتی هم تو دانشگاه داریم که خیلی خرش میره ، هر کاری دارم به اون میگم

حمید : کیه ؟

مصطفی : شوهر خالمه ، تو دانشگاه چمن میزنه

حمید : چی میخونی ؟

مصطفی : حقوق فقه

حمید : ترم چند ؟

مصطفی : 2 هفته ست که دارم میآم دانشگاه ، تو نجف آباد رفتم تو بنگاه های کاریابی ، اونجا منو فرستادن علویجه ( یه دهاتی که جدیدا بهش رسیدن و تقریبا امکانات شهری رو داره ) اونجا گندمارو باید میچیدیم . روز اول وقتی شروع به کار کردم ، نزدیکای ظهر که شد ، به صاحب کارم گفتم تشنمه ، اونم گفت اینا همه آبه ، بخور . منظورش آب جوب بود . منم فرداش پاشدم اومدم شهرمون ، تازه اونجا گرگ هم داشت ، شباش خیلی وحشتناک بود

 

همینطور مات مونده بودم و با خودم فکر میکردم که این بیچاره ای که کنار من نشسته ، وضعیتش بدتر از اوناییه که میخوایم بریم بهشون کمک کنیم

 

مصطفی : دانشگاه وام هم میده ؟

حمید : آره

مصطفی : باید چیکار کنم ؟

حمید : من دقیقا نمیدونم ، برو تو آموزش دانشگاه ، اونا بهت میگن

مصطفی : ولی بازم فکر میکنم شما خیلی ایمانتون قوی بوده که توی دانشگاه وسوسه نشدین ، چون مطمئنا موقعیتای زیادی واستون بوده ولی رد کردین . خدا جواب این صبرتون رو میده ، من مطمئنم که در آینده موفق میشین

حمید : ممنون

.

.

.

بیشتر از این مکالمه مون رو ادامه نمیدم چون سئوالا هر لحظه چرت و پرت تر میشد 

 

بالاخره بعد از یک ساعت و ربع راه که از نجف آباد دور شدیم ، رسیدیم به علویجه ، اونجا تو یه پایگاه مواد غذایی رو آوردن تا بسته بندی کنیم . تقریبا تا قبل از افطار ، بیشتر مواد غذایی ها بسته بندی شد . وقتی افطار کردیم ، موقع نماز شد ، اونم نماز جماعت

این دومین نماز جماعتی بود که میخوندم ، این قسمتو تو پرانتز داشته باش : اولین نماز جماعتی که خوندم ، تو دوران راهنمایی بود که به مناسبت رحلت حضرت محمد رفته بودیم یه جا مراسم ، وقتی موقع نماز جماعت شد ، همه ایستادن که نماز بخونن ، منم مثل همه ایستادم ، وقتی آقایی که پیش نماز شده بود الله و اکبر رو گفت ، همه پشت سرش الله اکبر گفتن ولی بعدش چیزی نگفتن ، من هرچی گوشمو تیز کردم که ببینم بغل دست هام چیزی میگن یا نه ، دیدم نه هیچ صدایی ازشون در نمیآد ، با خودم گفتم حتما الآن وقتش نیست و هنوز باید بگم الله اکبر ، چون هنوز میشد صدای الله اکبر بعضی هارو شنید . یکم که گذشت ، دیدم همه رفتن رکوع ، واااای منو میگی ، تو دلم به بغل دستیام ناسزا میگفتم که چرا منو دودر کردن  ، فکر کردم طوری آروم خوندن که من نفهمیدم ، این بود که به سرعت هرچه تمام تر حمد و سوره رو خودندم و رفتم رکوع . ولی رکعت بعدی دیگه گول نخوردم و از همون اولش حمد و سوره رو شروع کردم  . بعد که رفتم دبیرستان تازه فهمیدم که چرا اونا چیزی نمیگفتن ، نگو نباید چیزی میگفتیم . خلاصه همینطور که آقاهه داشت نماز میخوند ، این تفکرات از ذهن من میگذشت ، یه نفر هم همینطور از بچه ها عکس میگرفت ، منم تو صف اول نماز جماعت  فکر کنم وقتی مدرکم میآد بیرون یه دکترای افتخاری هم بهم بدن ، الآن هم عکسا تو دانشگاه Bluetooth میشه  .

پایگاه 

بعد از نماز ، بچه ها شروع کردن بسته هارو چیدن توی حیاط تا بذاریم تو ماشینا . بعد گفتن که مواد غذایی رو باید به ۳ تا روستا ببرن ، پس شروع کردن به اسم نوشتن که کی تو کدوم روستا بره . منم از بین ۳ تا روستا ، علی آباد رو انتخاب کردم ( آخه دیدم تعدا افراد واسه ی این روستا کمه ، تازه اسم علی آباد کتون رو زیاد شنیده بودم ، میخواستم برم ببینم واقعا یه همچین روستایی هست ) . سوار ماشین شدیم تا بریم به طرف علی آباد ، حدودا ۳۰ دقیقه طول کشید تا به روستا رسیدیم . 

وانتی که مواد غذایی رو میآورد ، روبروی مسجد پارک کرد ، ما هم همگی رفتیم تو مسجد . اونجا به گروه های ۶ تایی ( ۳تا پسر ۳ تا دختر ) تقسیم شدیم تا هر گروه بره به یک قسمت از روستا . مواد غذایی رو گرفتیم دستمون و را افتادیم توی کوچه ها . قالب بندی شهر تقریبا مثل برره بود .

 

اولین چیز جالبی که توجهمو جلب کرد این بود که درب بیشتر خونه ها باز بود  . بعد با خودم فکر کردم دیدم اولا این بی چاره ها چیزی ندارن که کسی ازشون بدزده ، تازه اینجا اینقدر کوچیکه که دزداش هم مشخصن . یکی یکی درب خونه ها در میزدیم و مواد غذایی رو بهشون میدادیم ، بیچاره ها خیلی خوشحال میشدن و همینطور دعامون میکردن . تو یکی از خونه ها که رفتیم یه پیره مرد خیلی با حالی زندگی میکرد که دعوتمون کرد بریم تو ، وقتی رفتیم تو یه سبد گل آورد جلومون گرفت گفت بردارین . گفتیم این چه گلیه ؟ گفت : زعفرون  . میخواستم بگم بابا تو که وضعت بهتر از ماست ، یه کمکی بهمون نمیکنی  .

 

تقریبا یک ساعت طول کشید تا بچه ها دوباره جمع شدن تا راه بیافتیم به طرف پایگاه . وقتی به پایگاه رسیدیم ، دخترا از اتوبوس پیاده شدن ولی گفتن پسرا باید یه جا دیگه بخوابن . این بود که مارو بردن یه امامزاده که هر چقدر فکرشو میکنم ، یادم نمیآد اسمش چی بود . فقط میدونم که تقریبا بالای یه تپه بود و اینقدر سرد بود که اگه عمه م بهم SMS نمیزد و خوابم میبرد ، مطمئنن میمردم  ، امامزاده در دست ساخت بود و فقط جای امامزاده رو درست کرده بودن ، وگرنه اطرافش دیوارا آجری بود .

 

تا نزدیکای سحر ، تو اون سرما یه چند تا دوست پیدا کردم که برگشتنه تنها نباشم . یه چندتا از این برادران بسیجی هم شروع به تعریف کردن خاطراتشون کردن که حوصله مون سر نره ( خدا خیرشون بده  ) . واسه ی سحری دوباره بردنمون پایگاه و دوباره نماز جماعت و دوباره عکس و Bluetooth  . بعد هم مسئول بسیج دانشگاه اومد از همه تشکر کرد و سپردمون به خدا  .

 

خیلی خیلی خوشحالم که با عمه جون آشنا شدم تا یه همچین جایی دعوتم کنه ، از همین جا ازش تشکر میکنم  .

 

پ.ن : تا حالا اینطوری عکس گرفتین ؟؟؟؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه