حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۰۴- رالی نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥

میخوام یه اتفاقی رو تعریف کنم که داغه داغه ، همین ۲۰ دقیقه پیش اتفاق افتاد

قبلش اینو بگم که خودم میدونم که بی فکرترین کار دنیارو کردم ولی خوب وقتی بحث رو کم کنی پیش بیآد ، دیگه باید دست به هر کاری زد

قضیه از این قراره که بنده از کلاس زبان داشتم بر میگشتم در حالی که تو سرم پر از کلمات جورواجور و به درد بخور بود ، مثل Contraception  ( آخه بحث از درس تنظیم خانواده شد ، استادمون هم این کلمه رو یادمون داد  ) . داشتم پشت چراغ قرمز کلمات رو مرور میکردم که دیدم یه زانتیا اومد کنارم ایستاد ، منم یه نگاه کردم دیدم راننده ش یه دختریه ، تو صورتش دقت نکردم که چهره شو ببینم . دوباره شروع کردم به مرور کردن کلمات ، تا اینکه چراغ سبز شد ، دنده رو یک کردم و راه افتادم که یهویی دیدم دختره کامل اومد تو لاینی که من داشتم حرکت میکردم  ، دقیقا معلوم بود که از عمد این کارو کرده چون جلوش هیچ کس نبود ، حالا چرا این کارو کرد ، خدا میدونه .

لحظه ای که ترمز کردم تموم کلماتی که داشتم مرور میکردم از ذهنم پرید  این بود که در صدد تلافی برآمدم  (‌ نقطه سر خط )

دنده رو یک کردم و شتاب ماشین رو به حد اکثر رسوندم و رفتم جلوش و ۹۰ درجه سر چهاراه پیچیدم  ( البته با ترمز دستی ) یکم دیگه از پیچم مونده بود که به خیر بگذره ولی تو همون یکم ، دختره نتونست ماشینو کنترل کنه و زد به من  . بنده چون ترمز دستی رو کشیده بودم ، تایرای عقب قفل بود و با این ضربه ، ماشین ۳۶۰ درجه شروع به چرخش کرد ، طوری که ۲ تا ماشین کنار همدیگه قرار گرفتیم البته برعکس ( یعنی ماشین اون به طرف شمال بود ، ماشین من به طرف جنوب ) . از ماشین پیاده شدم تا ببینم چه بلایی سر ماشینم آوردم ، اونم پیاده شد و شروع به نگاه کردن ماشینش کرد . من با کمال تعجب دیدم هیچ بلایی سر ماشین نیومده  ، یه نگاه به ماشین اون کردم دیدم اونم سالم سالمه  . سوار ماشین شدم که برم ، یهو دیدم آقای پلیس سر کله ش پیدا شد ، منو صدا کرد و گفت مدارکتو ببینم . منم گواهینامه مو بهش دادم ، در این حین دختره اومد جلو و گفت چرا اینطوری کردی ؟ گفتم : واسه چی پیچیدی جلوی من ؟

گفت : واسه همین این کارو کردی ؟

گفتم : آره

یهویی زد زیر خنده ( میخواستم بگم ببند بچه پررو که دیگه جلوی آقا پلیسه روم نشد ) آقا پلیسه گفت : بزن کنار ماشینو . ماشینو که زدم کنار ، دیدم پلیس اومده کنار شیشه ی ماشین و میخواد مدارکو بهم بده ، گفتم چی شد ؟ گفت حقش بود که زدی بهش ( البته یه فحش بدی هم بهش داد که حالا بماند ) گفتم واسه چی ؟ گفت : دختره رفت . برو پلاکشو بردار ازش شکایت کن ! گفتم مگه تقصیرکار من نیستم ، گفت چرا ولی چون صحنه ی حادثه رو ترک کرده میتونی ازش شکایت کنی . گفتم : نه بابا من فقط میخواستم استرس ترمز گرفتن واسش پیش بیآد ، خصومت شخصی که باهاش نداشتم . مدارکمو گرفتمو اومدم خونه  .

بازم میگم که کارم اشتباه بود ولی خوب خداییش با حال بود ، لحظه ای که ماشین می تابید اینقدر کیف داشت  ، مثل اینکه رو برفا داری لیز میخوری  . البته با محاسباتی که من کرده بودم نباید بهم میزد ولی خوب زمان عکس العمل هر شخص فرق داره ، زمان عکس العمل ایشون در حد لاکپشت بود  .

پ.ن۱ : تا حالا روهمدیگه عکس گرفتین ، اگه نگرفتین ، اینجارو ببینین

پ.ن۲ : جون شما و جون این بچه

  نظرات ()
۳۰۳- مراسم خواستگاری نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥

تو این یادداشت میخوام ۲ نفر رو معرفی کنم که ابهامات یادداشت قبلی بر طرف بشه ، اول از همه برادری که بهم هدیه شده و بعد کسی که این هدیه رو بهم داده ( چقدر هدیه هدیه کردم  ) .

داداشی که تو یادداشت قبلی ازش تعریف کردم ، کسی نیست جز شوهر خواهرم

باورت میشه ، خواهرم داره ازدواج میکنه

اون شرطایی هم که واسش گذاشته بودم داشت  ( اینو تو چشماش خوندم )

جالب اینجاست که وبلاگ منم میخوندن  منم تلافی کردم  ( حالا میگم چطوری )

از اونجایی که بنده تا حالا در مراسم خواستگاری شرکت نداشتم ، خیلی مشتاق بودم که ببینم جوّش به چه صورته و مهمتر از همه اینکه بفهمم چقدر فشار روی داماد هست ؟

از جوّ سنگین خواستگاری ، هر چی بگم کم گفتم . گاهی وقتا یه سکوت چند ثانیه ای پیش میومد که انگار این چند ثانیه چند سال طول کشیده .

بنده در یک فرصت مناسب ، رفتم کنار صندلی داماد نشستم ، اونطرف آقای داماد ، برادر کوچیکشون ( محمد خان ) تشریف داشتن که گویا ایشون هم در شیطنت دست کمی از من نداشتن .

اولین چیزی که از آقای داماد یاد گرفتم این بود که شب خواستگاری چیزی نباید خورد ، چون هر کدوم از میوه هایی که جلوی داماد میذارن ، به یه نحوی آدم ضایع کنه . مثلا اگه خیار بخوری ، یهویی همه ساکت میشن و صدای جویدن خیار تو دهن دادماد ، بدجور جلب توجه میکنه ، اگه کیوی بخوای بخوری ، به محض اینکه پوست کندی ، لیز میشه و از دستت میافته رو فرش ، اونوقته که نه میتونی بخندی و نه میتونی مساله رو عادی جلوه بدی ، اگه انگور بخوای بخوری ، باید هسته هاش رو هم قورت بدی ، چون ضایعه که کنار بشقاب پر از هسته باشه ، پرتغال و نارنگی هم به محض اینکه درشون رو باز کنی ، چنان بویی تو فضا میپیچه که همه ی نگاه ها میافته به داماد که چه شکلی داره پوست میکنه ، میمونه موز که چون این میوه کلاس قیمتیش قبلا بالا بوده ، هنوز هم واسه ی خوردنش تو مهمونیا باید تامل کرد .

دومین چیزی که یاد گرفتم ، سر به زیر بودن داماد در طول زمان خواستگاری بود  ( به جز مواردی که از ایشون سئوال میشد ) اینقدر سر به زیر بودن که من نگران گردنشون شدم

سومین چیزی که یاد گرفتم این بود که در مراسم خواستگاری نباید بین ۲ تا آدم شیطون مجرد نشست  ، چون ممکنه بی مزه بازیشون بگیره و اونوقته که هیچ کاری از دست آدم بر نمیآد .

آقای داماد ۲ بند اول رو رعایت کردن ولی گویا از بند سوم بی خبر بودن و سرسری ازش ردشدن .

بنده دفعه ی دومی بود که ایشون رو میدیدم ولی نمیدونم چرا اینقدر راحت تونستم باهاش شوخی کنم  اونم تو مراسم خواستگاری  . همونطور که گفتم من کنار آقای داماد نشسته بودم ( سمت راست ) اونطرف هم محمد عزیز نشسته بود . خوب این طبیعیه که داداش آدم با آدم شوخی کنه ولی این تقریبا غیر ممکنه که برادر خانم آدم توی دومین برخورد  ، بخواد شوخی کنه . منم دست خودم نبود ، شوخیا خودش میومد  . با هر شوخی ای که من با جناب آقای داماد میکردم ، تنها جوابی که میشنیدم ، این بود : نوبت شما هم میشه ان شاالله . ومن هم بی توجه به عواقب کار ، به شوخیام ادامه دادم  . حالا حتما میپرسی که مثلا چه شوخی ای میکردی ، یکیش این بود که وقتی بابام به من اشاره کردن که به آقای داماد میوه تعارف کنم ، من که کنارشون نشسته بودم و میدونستم که فعلا هیچ چیز از گلوشون پایین نمیره ، اشاره به میوه های روی میز جلوشون کردم و گفتم اگه جراتشو دارین ، یه میوه پوست بکنین و بخورین  . 

مادر داماد داشتن از خصوصیات آقای داماد میگفتن ، مثلا میگفتن که ایشون تو بچگی اینقدر به کتاب و کتاب خوندن علاقه داشتن که کتابی که واسه ی خودشون خریده بودن ( به اسم جراح دیوانه ) این آقای داماد با کنجکاوی شروع به خوندنش کردن ولی چون سنشون خیلی کم بوده ، چیزی از کتاب نفهمیدن و یه ۳-۴ بار دیگه خوندنش تا شاید بفهمن  ( خداییش پشتکار رو حال میکنی ) .

از نیمه های مجلس ، بنده نقش تلفنچی رو بازی کردم ، یه خورده موبایلم زنگ میزد ، یه خورده تلفن خونه . من معمولا تلفن خونه رو بر نمیدارم ، چون هرکس باهام کار داره موبایلمو میگیره ، اونشب چون کسی به غیر از من نبود که به تلفنا جواب بده ، ناچارا تلفنچی شده بودم . البته تلفنای موبایلم تقریبا طبیعی بود ولی تلفنای خونه خیلی زیاد بود  . توصیه میکنم اگه خواستگار واسه کسی اومد ، تلفن خونه شونو از پریز بکشن بیرون .

نفر دومی که میخوام معرفی کنم ، خواهرمه ، که چون من ازش خواستم ، تا حالا رو اینترنت به هیچ کس نگفته که من داداششم و اینم علت داره که علتش رو هم میگم . وبلاگ خواهرم ، جزو یکی از لینکای کنار تصویره ، حدس میزنی کدومشون باشن ؟؟؟

دوستان قدیمیم ممکنه تا الآن فهمیده باشن که من کیو میگم . درسته وبلاگ دقایق سوخته مال خواهر منه که چون نوشته هاش ۱۸۰ درجه با نوشته های من فرق میکنه و یه حالت غمگین داره ، و ممکنه خواننده های وبلاگشو ناراحت کنه ، من ازش خواستم که نگه خواهرمه ، وگرنه من به داشتن چنین خواهری افتخار میکنم . از صمیم قلب دوسش دارم و آرزو میکنم که خوشبخت بشه و به چیزایی که میخواد برسه  . واسه ی من که خواهر خوبیه ، امیدوارم واسه ی شوهرش هم همسر خوبی باشه . 

پ.ن۱ : وضع و زمونه بد شده ، دیگه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد ، میدونی چرا ؟؟؟ این عکسو ببین !!!

پ.ن۲ : از اونجایی که امشب ، شب تولد آقای داماده ، بنده هم به نوبه ی خودم به ایشون تبریک میگم . تولدتون مبارک

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه