+ ۳۰۴- رالی

میخوام یه اتفاقی رو تعریف کنم که داغه داغه ، همین ۲۰ دقیقه پیش اتفاق افتاد

قبلش اینو بگم که خودم میدونم که بی فکرترین کار دنیارو کردم ولی خوب وقتی بحث رو کم کنی پیش بیآد ، دیگه باید دست به هر کاری زد

قضیه از این قراره که بنده از کلاس زبان داشتم بر میگشتم در حالی که تو سرم پر از کلمات جورواجور و به درد بخور بود ، مثل Contraception  ( آخه بحث از درس تنظیم خانواده شد ، استادمون هم این کلمه رو یادمون داد  ) . داشتم پشت چراغ قرمز کلمات رو مرور میکردم که دیدم یه زانتیا اومد کنارم ایستاد ، منم یه نگاه کردم دیدم راننده ش یه دختریه ، تو صورتش دقت نکردم که چهره شو ببینم . دوباره شروع کردم به مرور کردن کلمات ، تا اینکه چراغ سبز شد ، دنده رو یک کردم و راه افتادم که یهویی دیدم دختره کامل اومد تو لاینی که من داشتم حرکت میکردم  ، دقیقا معلوم بود که از عمد این کارو کرده چون جلوش هیچ کس نبود ، حالا چرا این کارو کرد ، خدا میدونه .

لحظه ای که ترمز کردم تموم کلماتی که داشتم مرور میکردم از ذهنم پرید  این بود که در صدد تلافی برآمدم  (‌ نقطه سر خط )

دنده رو یک کردم و شتاب ماشین رو به حد اکثر رسوندم و رفتم جلوش و ۹۰ درجه سر چهاراه پیچیدم  ( البته با ترمز دستی ) یکم دیگه از پیچم مونده بود که به خیر بگذره ولی تو همون یکم ، دختره نتونست ماشینو کنترل کنه و زد به من  . بنده چون ترمز دستی رو کشیده بودم ، تایرای عقب قفل بود و با این ضربه ، ماشین ۳۶۰ درجه شروع به چرخش کرد ، طوری که ۲ تا ماشین کنار همدیگه قرار گرفتیم البته برعکس ( یعنی ماشین اون به طرف شمال بود ، ماشین من به طرف جنوب ) . از ماشین پیاده شدم تا ببینم چه بلایی سر ماشینم آوردم ، اونم پیاده شد و شروع به نگاه کردن ماشینش کرد . من با کمال تعجب دیدم هیچ بلایی سر ماشین نیومده  ، یه نگاه به ماشین اون کردم دیدم اونم سالم سالمه  . سوار ماشین شدم که برم ، یهو دیدم آقای پلیس سر کله ش پیدا شد ، منو صدا کرد و گفت مدارکتو ببینم . منم گواهینامه مو بهش دادم ، در این حین دختره اومد جلو و گفت چرا اینطوری کردی ؟ گفتم : واسه چی پیچیدی جلوی من ؟

گفت : واسه همین این کارو کردی ؟

گفتم : آره

یهویی زد زیر خنده ( میخواستم بگم ببند بچه پررو که دیگه جلوی آقا پلیسه روم نشد ) آقا پلیسه گفت : بزن کنار ماشینو . ماشینو که زدم کنار ، دیدم پلیس اومده کنار شیشه ی ماشین و میخواد مدارکو بهم بده ، گفتم چی شد ؟ گفت حقش بود که زدی بهش ( البته یه فحش بدی هم بهش داد که حالا بماند ) گفتم واسه چی ؟ گفت : دختره رفت . برو پلاکشو بردار ازش شکایت کن ! گفتم مگه تقصیرکار من نیستم ، گفت چرا ولی چون صحنه ی حادثه رو ترک کرده میتونی ازش شکایت کنی . گفتم : نه بابا من فقط میخواستم استرس ترمز گرفتن واسش پیش بیآد ، خصومت شخصی که باهاش نداشتم . مدارکمو گرفتمو اومدم خونه  .

بازم میگم که کارم اشتباه بود ولی خوب خداییش با حال بود ، لحظه ای که ماشین می تابید اینقدر کیف داشت  ، مثل اینکه رو برفا داری لیز میخوری  . البته با محاسباتی که من کرده بودم نباید بهم میزد ولی خوب زمان عکس العمل هر شخص فرق داره ، زمان عکس العمل ایشون در حد لاکپشت بود  .

پ.ن۱ : تا حالا روهمدیگه عکس گرفتین ، اگه نگرفتین ، اینجارو ببینین

پ.ن۲ : جون شما و جون این بچه

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥
تگ ها: خاطرات




+ ۳۰۳- مراسم خواستگاری

تو این یادداشت میخوام ۲ نفر رو معرفی کنم که ابهامات یادداشت قبلی بر طرف بشه ، اول از همه برادری که بهم هدیه شده و بعد کسی که این هدیه رو بهم داده ( چقدر هدیه هدیه کردم  ) .

داداشی که تو یادداشت قبلی ازش تعریف کردم ، کسی نیست جز شوهر خواهرم

باورت میشه ، خواهرم داره ازدواج میکنه

اون شرطایی هم که واسش گذاشته بودم داشت  ( اینو تو چشماش خوندم )

جالب اینجاست که وبلاگ منم میخوندن  منم تلافی کردم  ( حالا میگم چطوری )

از اونجایی که بنده تا حالا در مراسم خواستگاری شرکت نداشتم ، خیلی مشتاق بودم که ببینم جوّش به چه صورته و مهمتر از همه اینکه بفهمم چقدر فشار روی داماد هست ؟

از جوّ سنگین خواستگاری ، هر چی بگم کم گفتم . گاهی وقتا یه سکوت چند ثانیه ای پیش میومد که انگار این چند ثانیه چند سال طول کشیده .

بنده در یک فرصت مناسب ، رفتم کنار صندلی داماد نشستم ، اونطرف آقای داماد ، برادر کوچیکشون ( محمد خان ) تشریف داشتن که گویا ایشون هم در شیطنت دست کمی از من نداشتن .

اولین چیزی که از آقای داماد یاد گرفتم این بود که شب خواستگاری چیزی نباید خورد ، چون هر کدوم از میوه هایی که جلوی داماد میذارن ، به یه نحوی آدم ضایع کنه . مثلا اگه خیار بخوری ، یهویی همه ساکت میشن و صدای جویدن خیار تو دهن دادماد ، بدجور جلب توجه میکنه ، اگه کیوی بخوای بخوری ، به محض اینکه پوست کندی ، لیز میشه و از دستت میافته رو فرش ، اونوقته که نه میتونی بخندی و نه میتونی مساله رو عادی جلوه بدی ، اگه انگور بخوای بخوری ، باید هسته هاش رو هم قورت بدی ، چون ضایعه که کنار بشقاب پر از هسته باشه ، پرتغال و نارنگی هم به محض اینکه درشون رو باز کنی ، چنان بویی تو فضا میپیچه که همه ی نگاه ها میافته به داماد که چه شکلی داره پوست میکنه ، میمونه موز که چون این میوه کلاس قیمتیش قبلا بالا بوده ، هنوز هم واسه ی خوردنش تو مهمونیا باید تامل کرد .

دومین چیزی که یاد گرفتم ، سر به زیر بودن داماد در طول زمان خواستگاری بود  ( به جز مواردی که از ایشون سئوال میشد ) اینقدر سر به زیر بودن که من نگران گردنشون شدم

سومین چیزی که یاد گرفتم این بود که در مراسم خواستگاری نباید بین ۲ تا آدم شیطون مجرد نشست  ، چون ممکنه بی مزه بازیشون بگیره و اونوقته که هیچ کاری از دست آدم بر نمیآد .

آقای داماد ۲ بند اول رو رعایت کردن ولی گویا از بند سوم بی خبر بودن و سرسری ازش ردشدن .

بنده دفعه ی دومی بود که ایشون رو میدیدم ولی نمیدونم چرا اینقدر راحت تونستم باهاش شوخی کنم  اونم تو مراسم خواستگاری  . همونطور که گفتم من کنار آقای داماد نشسته بودم ( سمت راست ) اونطرف هم محمد عزیز نشسته بود . خوب این طبیعیه که داداش آدم با آدم شوخی کنه ولی این تقریبا غیر ممکنه که برادر خانم آدم توی دومین برخورد  ، بخواد شوخی کنه . منم دست خودم نبود ، شوخیا خودش میومد  . با هر شوخی ای که من با جناب آقای داماد میکردم ، تنها جوابی که میشنیدم ، این بود : نوبت شما هم میشه ان شاالله . ومن هم بی توجه به عواقب کار ، به شوخیام ادامه دادم  . حالا حتما میپرسی که مثلا چه شوخی ای میکردی ، یکیش این بود که وقتی بابام به من اشاره کردن که به آقای داماد میوه تعارف کنم ، من که کنارشون نشسته بودم و میدونستم که فعلا هیچ چیز از گلوشون پایین نمیره ، اشاره به میوه های روی میز جلوشون کردم و گفتم اگه جراتشو دارین ، یه میوه پوست بکنین و بخورین  . 

مادر داماد داشتن از خصوصیات آقای داماد میگفتن ، مثلا میگفتن که ایشون تو بچگی اینقدر به کتاب و کتاب خوندن علاقه داشتن که کتابی که واسه ی خودشون خریده بودن ( به اسم جراح دیوانه ) این آقای داماد با کنجکاوی شروع به خوندنش کردن ولی چون سنشون خیلی کم بوده ، چیزی از کتاب نفهمیدن و یه ۳-۴ بار دیگه خوندنش تا شاید بفهمن  ( خداییش پشتکار رو حال میکنی ) .

از نیمه های مجلس ، بنده نقش تلفنچی رو بازی کردم ، یه خورده موبایلم زنگ میزد ، یه خورده تلفن خونه . من معمولا تلفن خونه رو بر نمیدارم ، چون هرکس باهام کار داره موبایلمو میگیره ، اونشب چون کسی به غیر از من نبود که به تلفنا جواب بده ، ناچارا تلفنچی شده بودم . البته تلفنای موبایلم تقریبا طبیعی بود ولی تلفنای خونه خیلی زیاد بود  . توصیه میکنم اگه خواستگار واسه کسی اومد ، تلفن خونه شونو از پریز بکشن بیرون .

نفر دومی که میخوام معرفی کنم ، خواهرمه ، که چون من ازش خواستم ، تا حالا رو اینترنت به هیچ کس نگفته که من داداششم و اینم علت داره که علتش رو هم میگم . وبلاگ خواهرم ، جزو یکی از لینکای کنار تصویره ، حدس میزنی کدومشون باشن ؟؟؟

دوستان قدیمیم ممکنه تا الآن فهمیده باشن که من کیو میگم . درسته وبلاگ دقایق سوخته مال خواهر منه که چون نوشته هاش ۱۸۰ درجه با نوشته های من فرق میکنه و یه حالت غمگین داره ، و ممکنه خواننده های وبلاگشو ناراحت کنه ، من ازش خواستم که نگه خواهرمه ، وگرنه من به داشتن چنین خواهری افتخار میکنم . از صمیم قلب دوسش دارم و آرزو میکنم که خوشبخت بشه و به چیزایی که میخواد برسه  . واسه ی من که خواهر خوبیه ، امیدوارم واسه ی شوهرش هم همسر خوبی باشه . 

پ.ن۱ : وضع و زمونه بد شده ، دیگه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد ، میدونی چرا ؟؟؟ این عکسو ببین !!!

پ.ن۲ : از اونجایی که امشب ، شب تولد آقای داماده ، بنده هم به نوبه ی خودم به ایشون تبریک میگم . تولدتون مبارک

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥
تگ ها: خاطرات