حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۲۸- بازم مدیر کارخونه نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦

جلسه ی تولید این هفته تا ساعت ۸ شب طول کشید ، واسه ی همین مجبور شدم با مدیر کارخونه برگردم اصفهان ، چون سرویس اون موقع شب قرارداد نداره .

توی راه از وضعیت پروژه ها پرسید ، که منم خیلی مختصر و مفید یه توضیحی دادم و سعی کردم یه جوری مکالمه رو تموم کنم که یکم چشمامو بذارم رو هم ، چون خیلی خسته بودم .

دقیقا همون لحظه که بحثو تموم شده حساب میکردم یهویی گفت : آقای ق.... چرا ازدواج نمیکنین ؟ منم رو عادت همیشه گی گفتم : آقای مهندس یکم زوده ، گفت : مگه چند سالته ؟ گفتم : متولد ۶۲ !!! یه حسابی کرد و گفت : خوب دیر هم شده . راستی پدرتون چیکاره هستن ؟ گفتم : مدیر اجرایی انجمن صنایع همگن ماشین ساز اصفهان ، گفت : وضع مالیشون چطوره ؟ خونه و ماشین دارین ؟!!!!!!

این سئوالو که پرسید خیلی تعجب کردم ، با خودم گفتم آخه به این چه که ما ماشین و خونه داریم یا نه ، ولی خوب واسه ی اینکه بی ادبی نباشه ، سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم . بعد گفت : کارت پایان خدمت هم که دارین ، مهندس هم که هستین ، شغلتون هم که خدارو شکر خوبه ، پس دیگه چه بهونه ای دارین ؟؟؟

من که مات و مبهوت مونده بودم ، احساس کردم تا چند دقیقه دیگه اگه نرسیم ، یه دختر از تو صندوق عقب در میآره و میگه اینم زنت . خلاصه هرجوری بود با لبخند زورکی و بهونه های چرت و پرت ، منحرفش کردم تا بالاخره رسیدیم ( هوای صندوق عقبو داشتم که اگه یهو درشو باز کرد ، پا به فرار بذارم ) .

فردا ظهر موقع نهار ، وقتی همه ی همکارا دور هم جمع بودیم ، یکیشون که میدونست من شب قبل تو جلسه بودم ، ازم پرسید با چی برگشتی ؟ گفتم : با مدیر کارخونه ، بعد با خنده ادامه دادم و گفتم : اتفاقا دلش واسم سوخته بود و میخواست زنم بده ، اینو که گفتم همه ی همکارا زدن زیر خنده ، یکیشون گفت : دلش واسه ی تو نسوخته ، دلش واسه ی دخترش سوخته . گفتم : مگه دختر داره ؟ گفت : آره ، اتفاقا اگه بگیریش میشی معاون مدیر کارخونه ، یه چند وقت دیگه هم کلا میشی مدیر کارخونه . اونجا بود که تازه فهمیدم چرا پرسید خونه و ماشین دارین یا نه

اگه تا چند وقت دیگه دیدید که من خیلی دیر به دیر آپدیت میکنم ، نگران نشید ، چون اجتمالا تا اون موقع مدیر چندتا کارخونه شدم با ۷-۸ تا زن

  نظرات ()
۳۲۷- منشی شرکت نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

چند روز پیش طبق معمول هرروز ، رفته بودم تو دفتر منشی مدیر کارخونه تا گزارشای پیشرفت پروژه هارو فکس کنم دفتر اصفهان ، همون موقع مدیر عامل وارد اتاق شد و شروع کرد به صحبت کردن با منشی ، وقتی کارش تموم شد ، چند لحظه مکث کرد و دوباره رو به منشی کرد و گفت : چی شده ؟ چرا امروز پکری ؟ بعد از چند ثانیه خودش جواب خودشو داد و گفت : آهان واسه آقا رضا ، اون بنده خدا که ۸۵ سالش بود ، دیگه گریه کردن نداره که . اینو که گفت انگار بغض منشیمون ترکید و شروع کرد بی صدا گریه کردن . من با خودم گفتم عجب حرفی میزنه ها ، بالاخره پدرشه ، حالا اگه ۱۸۰ سالگی هم میمرد بازم حق داشت گریه کنه .

وقتی مدیر عامل از اتاق رفت بیرون ، من رفتم جلو و گفتم : خانم ... ببخشید من اطلاع نداشتم که آقا رضا فوت کردند ، واقعا تسلیت میگم ، ما رو هم تو غم خودتون شریک بدونین ، ان شاالله که غم آخرتون باشه . یهو دیدم سرشو بلند کرد و با تعجب به من نگاه کرد و گفت ممنون .

وقتی از اتاق اومدم بیرون ، مثل اینکه تازه مغزم شروع به کار کرده باشه ، با خودم گفتم اگه این پدرش فوت کرده چرا امروز اومده سر کار !!! بعد با خودم گفتم حتما میت ۸۵ ساله  ارزش مرخصی گرفتن نداشته

یه چند ساعت بعد که تو سالن غذا خوری نشسته بودیم ، یکی از همکارا گفت : پدر راننده ی شرکت هم فوت کرده ، باید بریم فاتحه ش !!! من گفتم پدر راننده فوت کرده یا پدر منشی ؟ گفت پدر راننده . اونجا بود که فهمیدم چرا منشیمون با تعجب بهم نگاه میکرد

البته تقصیر خودشه ، چون یه جوری گریه میکرد که هرکس میدید حدس میزد یکی از فامیلای نزدیکش فوت کرده . خلاصه وقتی واسه همکارا تعریف کردم که چیکار کردم ، کلی خندیدیم

اگه یهو میفهمید که تسلیتی که من بهش گفتم واسه ی پدر خودش بوده ، مطمئنا ناقصم میکرد ، چون کسی که به خاطر پدر هفت پشت غریبه اینطوری گریه میکنه ، دور از جونش واسه پدر خودش حتما ۲-۳ تا قربانی میده .

  نظرات ()
۳۲۶- Mercedes نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦

Mercedes

با این عکس خواستم نشون بدم که با وسایل بسیار پیش پا افتاده میشه چیزای خیلی بزرگی ساخت !!! 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه