حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۱۳- غیبت غیر مجاز نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

خودم میدونم که اگه ولیم رو هم بیارم غیبتام مجاز نمیشه ولی باورکن دلایل موجهی دارم که مطمئنن قانع میشی .

۱- چند روز بعد از آپدیت قبلیم ، دومین دندون عقلمو کشیدم تقریبا یک هفته دستم بند بود ، البته هنوز بعد از چند هفته هنوز نتونستم ریشامو بزنم آخه یک طرف صورتم باد کرده بود و میخواستم ۳شو بگیرم ،خدارو شکر الان ورمش خوابیده و کم کم باید از شر ریشام خلاص بشم

۲- هفته ی پیش مامان و بابام رفتن مکه نمیدونم چرا ایندفعه که میخواستن برم یه جوری شدم . قبلنا هرکس میخواست بره مکه ، اصلا واسم مهم نبود ، حتی دفعه ی قبلی که مامانم اینا رفتن ، هیچ احساسی نداشتم ، ولی ایندفعه خیلی دلم سوخت که چرا من باهاشون نرفتم ، اگه فقط چند روز دیرتر میرفتن ، منم میتونستم باهاشون برم ، ولی حیف که قسمت نبود من برم

۳- با اجازتون جمعه ی هفته ای که گذشت ، من امتحان کنکور ارشد داشتم و همین باعث شد که نتونم با مامان اینا برم . کنکورم فکر میکنم بد نشد ، چون مامان اینا تو مکه واسم دعا کردن

امیدوارم دلایلم قانع کننده بوده باشه

  نظرات ()
۳۱۲- بچه معروفا نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

به نظر من وقتی یه نفر معروف میشه ، چه از طریق سینما و تلوزیون ، چه از طریق صدا ، باید خیلی بیشتر از قبل به تیپ ظاهریش توجه کنه ، چون خواسته یا ناخواسته در معرض دید افراد قرار میگیره و اگه احیانا زیاد توجهی به این قضیه نکرده باشه ، ممکنه خیلی گرون واسش تموم بشه .

 

اون چیزی که بعد از به شهرت رسیدن نباید تغییر کنه ، رفتار و برخورد با اطرافیانه .  بیننده پول میده میره سینما و یک هنرپیشه رو ساپورت میکنه که تو فیلم ازش یه بازی خوب ببینه ، هنرپیشه هم برای تلافی این ساپورت باید به تماشاچی احترام بذاره و در انظار عمومی علاوه بر افتادگی و خاکی بودن ، با تیپ مورد قبولی ظاهر بشه .

نیما رئیسی

 

حالا همه ی اینارو گفتم چون این چند روزه همینطور هنرپیشه به تورمون میخوره ، اولیشون آقای نیما رئیسی بود که من بعد از فیلم تنگنا کلی باهاش حال کردم ، البته قبل از اون تو سریال در شهر و رادیو جوان کاراشو دیده و شنیده بودم ولی هیچکدومش مثل فیلم تنگنا نبود . با اون صدای گرم و دوست داشتنیش داشت با موبایلش صحبت میکرد . از چهره ش معلوم بود که چقدر آدم خوبیه .

باران کوثری

 

دومیشون باران کوثری بود که باید خیلی دقت میکردی تا تشخیص میدادی این همون هنرپیشه ی فیلم صاحبدلان ِ که تو ماه رمضون پخش میشد . با یه تیپ خیلی معمولی و با چهره ای بهت زده به مردمی که کم و بیش میشناختنش نگاه میکرد و شاید تعجب میکرد که چرا کسی ازش امضا نمیخواد ، غافل از اینکه تیپ یه هنرپیشه تاثیر زیادی رو افکار عمومی داره .

 

پوریا پورسرخ

سومین نفری که دیدم پوریا پورسرخ بود که با اون چهره ای که تو فیلم میهمان ازش دیده بودم ، از زمین تا آسمون تفاوت داشت ، یه تیپ خفنی زده بود که بیا و ببین ، موهاشم از این مدلیا زده بود که هرکدومش به یه طرفه ، ولی خیلی بهش اومده بود ، من که باهاش خیلی حال کردم ، به نظر من بیشتر از اینا جای پیشرفت داره .

کامبیز دیرباز

 

چهارمین نفری که دیدم و خیلی خوشحال شدم که از نزدیک این هنرپیشه رو دیدم ، کامبیز دیرباز بود ، منتها این یکی رو در هنگام ضبط فیلم دیدمش ، خیلی با کلاس و خوش تیپ و خاکی ، که مردم دیگه از سر این هنرپیشه نتونسته بودن بگذرن و دور تادورشو گرفته بودن ، اونم با اون سبیل باحالش جواب همشونو میداد . البته فیلم پر سرو صدای اخراجی ها هم بی تاثیر بر محبوبیت این هنرپیشه نبود .

 

پ.ن : دیشب خدا موهبتی رو بهم اعطا کرد که هیچ رقمه نمیتونم شکرشو به جا بیارم ، امیدوارم همیشه در جهت مثبت به کارش بگیرم ، بلکه بتونم گوشه ای از محبتشو جبران کنم ( شاید بعدا گفتم این موهبت چیه )

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه