حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۱۶- ترکیه دیگه نه اون ترکیه ست نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦

اول این پست رو خالی آپلود کنم چون اونجایی که بودیم حرف نداشت

فکرشو نمیکردم کشور ترکیه اینقدر پیشرفت کرده باشه ، میتونم به جرات بگم تمام این چیزایی که پشت سر ترکا میگن دروغه البته در طی ۲ دهه ی اخیر یه تکونی به خودش داده وگرنه اینطوری نبود .

 

هوا اینقدر خنک بود که ما شبا پنجره هارو می بستیم ، دمای هوا تو اوج گرمای ظهر حدودا ۲۳ درجه سانتیگراد بود .

 

توی آنکارا به جز هتلدارا ( اونا هم به سختی ) ، هیچکس دیگه انگلیسی بلد نبود ، حالا منم زیاد انگلیسی بلد نیستم ولی دیگه یه سری از کلمات پیش پا افتاده مثل  Me ، You ، Black Board ، ... رو همه باید بلد باشن . عوضش تو این مدت اینقدر پانتومیمم خوب شد که به راحتی میتونم از یک لایحه تو مجلس با پانتومیم دفاع کنم . یه بار میخواستم واسه مامانم دوغ بخرم ( آخه زیاد نوشابه نمیخورن ) رفتم تو مغازه اول به انگلیسی گفتم : Yoghurt with water

طبق معمول نفهمید ، گفتم : Milk

 

بازم نفهمید ، گفتم : Cow

 

دیدم بازم نمیفهمه ، گفتم : CowBoy

 

گفت : آها Cow Boy

 

گفتم : No Boy , Just Cow

 

گفت : Ok

 

دستامو مشت کردم و به سمت بالا و پایین به نشانه ی شیر دوشیدن تکون دادم

 

گفت : آها و رفت شیر آورد

 

گفتم : Boil the milk و شروع کردم به باد زدن خودم کردم که یعنی Boil معنی جوشوندن و گرما دادن میده ، بعدش اشاره کردم به یخچالش و گفتم : Then refrigerator .

 

یه تفکر عمیقی کرد و یهویی مثل اینکه برق گرفته باشه تش ، سریع رفت سر یخچالش و یک ظرف ماست آورد ، منم که تو یخچالش فقط میدونستم کدوماش آبه ، به آبا و همزمان به ماست اشاره کردم و گفتم : این با این .

 

فروشنده که پاک گیج شده بود ، با شک و تردید رفت یه لیوان وکیوم شده ی پلاستیکی آورد و با زبون خودشون پرسید همینه ؟ منم درشو باز کردم و دیدم بالاخره به هدفم رسیدم . خلاصه ما از CowBoy رسیدیم به دوغ . البته این فقط یکی از دردسرای بلد نبودن زبان انگلیسی بود که گفتم ، اگه بخوام همه شو تعریف کنم باید ویدئوش کنم و با You Tube نشون بدم ، چون یه سری از حرکاتی که با دست و بدن انجام میدادمو نمیشه نوشت

 

یه چیز جالبی که اونجا بود این بود که ساعت ۷ بعد از ظهر به بعد ، دختر و پسر دست به گردن میشدن من هم اونجا همینطور افسوس میخوردم که رومینای من کجاست

 

اولین چیزی که از استانبول میتونم بگم اینه که حدودا ۲۰ دقیقه مونده به مرکز شهر ، موهای من شروع به بالا رفتن کرد ، اونجا بود که فهمیدم رطوبت هوا زیاده  . استانبول تنها خوبی که داشت ( به غیر از لب دریا ) این بود که مردمش انگلیسی رو تا حدودی میفهمیدن و دیگه مجبور نبودم با دستام حرف بزنم .

 

نمیدونم چرا توضیحات بیشترم نمیآد ، فقط همینو بگم که کاش اینجا فقط درجا میزدیم ، متاسفانه با سرعت هرچه تمامتر داریم به پایین حرکت میکنیم ، امیدوارم هرچه زودتر همه چیز خوب بشه .

 

پ.ن : عکسایی که میخواستم بذارم اینجا هنوز سایزاشونو کوچیک نکردم ، شاید واسه ی همینه که توضیحات بیشتری نتونستم بدم ، ولی به محض اینکه آماده شد ، توی همین یادداشت آپلودشون میکنم

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه