حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۱۸- باز هم همون کیف ، باز هم همون احساس نویسنده: حمید و ... - سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦

ثانیه شماری میکردم تا سورپرایزی که دوستام واسم داشتنو ببینم ، فکر میکردم یکم عطشم فروکش میکنه ، ولی انگار آتیشش یکمرتبه شعله ور شد .

باور کن از ۲ ساعت پیش تا حالا که سورپرایز بچه هارو دیدم ، کاملا شوکه شدم ، باورم نمیشه که دیدمت ، فکر میکنم بچه ها دارن دروغ میگن که این تویی !!!

ولی اون نگاه معصومو هیچکس نداره ...

خیلی سخته که یک مرد از عشقش در یک مکان عمومی صحبت کنه ، یه زمانی اینجا کسی منو نمیشناخت ، منم زیاد واسم مهم نبود که کی نوشته هامو میخونه ، ولی الآن جریان یکم فرق کرده ، من بیشتر خواننده های اصلی بلاگمو دیدم و میشناسمشون ولی با این حال  هنوز با افتخار سرمو بالا میگیرم و میگم عاشقتم و اگه ۱۰۰ بار هم جواب رد بهم بدی ذره ای از عشقت تو دلم کم نمیشه .

  نظرات ()
۳۱۷- آپدیتی غیر متعارف نویسنده: حمید و ... - جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦

دو دلیل باعث شد که امشب ساختار شکنی کنم و در دقیقه های ابتدایی روز جمعه آپدیت کنم ( البته اونقدرا هم ابتدایی نیست چون تقریبا دو ساعت از روش گذشته )

دلیل اول : بعد از چند روزی که از هک شدن پرشین بلاگ میگذره ، اومدم تسلیت بگم به همه ی دوستانی که در بخش امنیت بزرگترین سرویس دهنده ی وبلاگ فارسی زبان مشغول به کار هستن . بنده خداها از بس انسان دوست هستن ، به یه نفر که از جنگای داخلی عراق عقده ای شده بوده ، میدون دادن که بیاد پرشین بلاگو بشوره بذاره کنار  . نه اینکه یهو فکر کنین امنیت سایت پایین بوده ها  ، اصلا اینطوری نیست ، فقط به خاطر انسان دوستی ، به جوونهای جنگ زده ی عراقی فرصتی داده شد ، تا در محیطی دور از خشونت خودشونو تخلیه کنن .

و اما دلیل دوم که خیلی خیلی محکمتره : امشب ساعت ۹:۱۱ دقیقه دوست خوبم ( داوود عزیز ) زنگ زد گفت : حمید دلت بسوزه ، گفتم واسه چی ؟ گفت واسه اینکه عشقت الان روبرومونه ، توی یک فروشگاه . یه لحظه بدنم یخ کرد ، به داوود گفتم ببین انگشتر تو دستشه ( این چند ثانیه ای که طول کشید تا جوابمو بده انگار چند سال طول کشید ، مردم و زنده شدم ) تا اینکه بهم خبر داد که انگشتر نداره ، به داوود گفتم : برو گوشی رو بده بهش ، گفت : اگه یهو گوشی رو تو سرم خورد کرد چی ؟ گفتم : لوس نشو برو گوشی رو بده بهش ، گفت چند لحظه گوشی !

بعد از ۲۰ -۳۰ ثانیه یکی گفت : الو !!!

گفتم : الو و زهرمار ، فکر کردی اگه صدای نکره تو ظریف کنی ، نمیشناسمت ؟ برو گوشی رو بده بهش

داوود گفت : آخه من که روم نمیشه این کارو بکنم

گفتم : پس یه نشونه ای ازش واسم بیار که یکم دلم آروم بگیره

تلفنو قطع کردم و رفتم تو فکر ، فکر اینکه آخرین باری که با هم حرف زدیم کی بوده ، اینکه هنوز به بلاگم سر میزنه ، اینکه چه شکلی شده ، ...

از بس فکر کردم ، دیگه داشتم دیوونه میشدم ، گوشیو برداشتم به داوود زنگ زدم که ببینم چی شد ، بهم گفت : عشقت رفت خونشون ، ولی واست یه سورپرایز داریم که باید یه مژدگانی درست و حسابی بدی تا ، بهت بدیم ( تو دلم گفتم ، هرچی خواستین بهتون میدم ) گفتم باید اول ببینم چیه ، بعدا

تازه میفهمم که عشق هرچقدر کهنه تر میشه ، به همون اندازه عمیقتر میشه ، به جرات میتونم بگم دوست داشتن فعلیم با روزهای اول قابل مقایسه نیست .

پ.ن۱ : قرار بود تو یادداشت قبلی عکس آپلود کنم که با هک شدن پرشین بلاگ ، حس و حال همه چیز ازمون گرفته شد ، ان شاالله سر فرصت

پ.ن۲ : آخه سوغات ترکیه شلوار لی ِ ، من چطوری میتونم واستون سوغاتی بیارم وقتی سایزاتونو ندارم ؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه