حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۲۰- آرش و این حرفا !!! نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
دوست خوب دوران دبیرستانم آرش ، تو وبلاگش یه مطلبی گذاشته که بی ارتباط با وبلاگ من نیست ، البته مثل اینکه اونم این متنو از یه جای دیگه آورده ولی متاسفانه منبعشو ذکر نکرده . از اونجایی که آرش آدرس بلاگ منو نداره و اصلا نمیدونه که من درگیر یه همچین ماجرای عشقی شدم ، واسم جالب بود که چنین مطلبی رو تو بلاگش خوندم . جالب اینجاست که اونم نمیدونه من بلاگشو میخونم ( لازم به ذکره که بگم من بلاگشو از طریق یاهو ۳۶۰ پیدا کردم ) .
 
امیدوارم تجربه ی شخصیم به درد کسی بخوره.

سالها پیش وقتی تو ذهنم مرور می کردم که یه روزی ازدواج خواهم کرد، مردیو با حداقل ۸ سال اختلاف سن تصور می کردم. بچه آخر خانواده بودم و با آخرین خواهرم هشت سالی اختلاف سنی داشتم. از ۱۲ سالگی تنها تو خونه با پدر و مادرم زندگی کردم و همه ی اینها از من یه دختر شیطون ِ با روحیه ی تخسی مسلما نساخته بود.
تو مدرسه هم همیشه با بزرگتر از خودم زیاد می پریدم هکذا تو فامیل هم که هنوزم به همین روال هست.
آدمهای متعددی اومدند به نیت ازدواج تو زندگیم. البته یا اومدن یا خودم خفتشون کردم! ولی هیچکدوم همسن و سال من نبودند و تو محدوده ی همون بالای ۵ سال اختلاف سنی دور میزدند تا اینکه یه رابطه ی عاطفی با دوسال تفاوت سنی کوچیکتر رو تجربه کردم.
تو اون رابطه احساس امنیت می کردم در ابتدا، چرا که قبول نداشتم با کسیکه از خودم کوچیکتره ازدواج کنم ولی گذر زمان بهم نشون داد که سن ملاک مطمئنی برای اینجور قضاوت ها نیست. خیلی شرایط هست که می تونه روی این قضیه تاثیر بگذاره و پرورشش بده و یا کمرنگ و پر رنگش کنه.
مثلا آقایونی که زندگی مجردی رو مخصوصا در غربت تجربه می کنند و یا بار بزرگی از زندگی روشون میفته تقریبا آدمهای پخته تری نسبت به سنشون هستند.میدونم که می تونه هم بی تاثیر باشه ولی در مواردی که من دیدم این مساله خیلی به پختگیشون منجر شده بود.
اون رابطه به دلایل دیگه تموم شد ولی اون شخص بهم گفت سعی کن با کسی ازدواج کنی که از تو بزرگتر باشه که قدر ِت رو بدونه. ولی من بعدا فهمیدم که قدر دونستن آدمها، ابدا به سن و سالشون بر نمی گرده.
شما ممکنه کسیو انتخاب کنین که بلد باشه خوب قدر کسیو بدونه، بلد باشه خوب ساپورتش کنه بلد باشه از پس زندگی بر بیاد ولی نتونه تو زندگیش جنبه ی خیلی چیزهارو داشته باشه.
با اینکه کاوه فوق لیسانس داره ولی من موردای دیپلمه رو هم قبول می کردم، تفکرم این بود که اگه انسان باشه اگه مرد باشه اگه قسمتی از ایده آلهای منو داشته باشه یه چیز دیگه رو هم باید در کنارش داشته باشه.اینکه خودش خودشو کوچیک نبینه ، ۴ سال درس خوندن منو نخواد دلیلی برای دعواها و اختلافات فکری بکنه.
این عقیده ی کلی من در مورد اینجور اختلافات تحصیلی و سنی بود .ولی به نظر من مورد به مورد هر آدمی می تونه فرق بکنه.
از نظر اختلاف سنی دلایل زیادی اثر گذار میشه
۱/ عرف و فرهنگ
۲/ مسایل پزشکی
۳/ جنبه طرفین
۴/ تاثیر خانواده ها
۵/ آینده
۶/ توقعات و انتظارات
۷/ به نظر من ظاهر که به هم بیان هم مهمه، چون غیر قابل انکاره که زایمان کمی زن رو شکسته می کنه( حالا جالبیش اینه که بعد ازدواج همش میشنوم که زایمان زن رو زیباتر میکنه) .
۸/ ....
شما می تونین با شریکتون صحبت کنین . اولویت هاتون انتظاراتتون جنبتون در عادی و غیر عادی بودن این قضیه و البته نکات ریز دیگر رو بررسی کنین و بعد حق انتخاب با شماست. یادمه توی یه کتاب روانشناسی خوندم که، مهم نیست شما چه برتری ها و یا چه نقص هایی داشته باشین گاهی اوقات شما باید به درد هم بخورین. نمی دونم دیدین آدماییو که دوست دارن از همسرشون کتک بخورند یا از مرد سالاری یا برعکس زن سالاری همسرشون لذت ببرند. اینها همون تطابق نیازهاست که در حالت های عادی و نرمالش هم می تونه نمود پیدا میکنه.
دکتر مهدوی و خیلی از روان شناسهای دیگه معتقدند که این مساله بیشتر با عرف درگیره، اگه شما خودتون مساله ای نداشته باشین عرف اونقدر سایه اش سنگین نیست که بخواد عاملی برای جلوگیری ازین وصلت بشه.
شما چقدر به سلامت تن و روانتون اهمیت میدین؟چقدر به زنده نگهداشتن بخش کودک درونتون؟ ۱۰ سال آینده رو برای خودتون چه جوری پیش بینی میکنین؟ آیا فکر می کنین نیروهای جنسی شما در ۵۰ سالگی به لالا خواهد رفت !؟
آیا فکر می کنین در ۵۰ سالگی هم مثل روزای اول ازدواجتون نیاز به ۳ ک س های مکرر دارین؟ آیا لزوما نقش ۳ ک س در آن سالها هم به پررنگی روزهای اول زندگی مشترک است ؟
اینها همه عقاید شخصیه، فقط این مهمه که شما با هم چقدر تفاهم داشته باشین.
روزیکه خواستم کاوه رو در خانواده معرفی کنم همه خصوصیاتشو گفتم و سن رو گذاشتم آخر. چون تو خانواده ی ما اصلا این مساله عرف نبود. چه مادری چه پدری ... فقط یه مورد رو میدونستم که اونم یکسال تفاوت با شوهرش داره که البته کسی چیزی نمی دونه!
پدرم که چشمهاش تا قسمت زیادی گرد شده بود، در آخر حرفهام با مکث گفت من باید ببینمش بعدا نظرمو بگم. و او هم بعد از برخورد به نتیجه ای رسید که من بعد از اولین دیدار با کاوه رسیدم و اینکه با توجه به سنش آدم خوب و قابل تاملیه.
تا جاییکه یادم میاد فقط به معدود شماری از آدمها گفتم همسنیم اونم برای اینکه حوصله ی کنجکاویشون رو نداشتم. تو فامیل هم از همون اول هر کی پرسید چند سال ازت بزرگتره گفتم ۳ سال ازم کوچیکتره! افتخاری نداشتم که با یه آدم کوچیکتر از خودم ازدواج کردم و یا خلاف عرف خیلی ها عمل کردم چرا که دوسش داشتم. اینو ازین جهت میگم که بعضیا بهم گفتند حال و حولت رو کردی و بعدا هم یه پسر جوون تور کردی!!
حالا اونور قضیه. کاوه قبل از من با دختری تو رنج سنی ۲۳ ساله دوست بوده که بهم خورده بقول خودش دیدم دخترای این سنی برای ازدواج به درد من نمیخورند. حوصله ی یکسری رفتارهاشون رو نداشتم و برای من جذابیت نداشت. برادر کاوه هم از همسرش کوچیکتره و این مساله خیلی ناملموس نبوده. اونطوری هم نیستند که بگیم امورات زندگی دست خانمهاست( یعنی من و جاریم ) نه ، زندگی رفاقتیه ولی من خودم یه جاهایی میدون رو برای کاوه بزرگتر می کنم چون حس می کنم مردونه تره و یکسری نکات به اون احساس رضایت وقدرت بیشتری میده.
کاوه آدمیه که خوشش نمیاد به درخواست های من نه بگه. راحتی منو به راحتی خودش ترجیح میده ولی اینها اصلا دلیل زن سالاری یا زن ذلیلیش نیست بلکه متقابلا هم، چنین اتفاقی در مورد من هم جریان داره. من اول ازدواجمون بهش گفتم که اگه قراره این تفاوت سن باعث بشه که حالت زن سالاری پیش بیاد من اصلا نمی پسندم و او هم نظرش همین بود.همون " هم سالاری
من اصلا حس نمی کنم که از کاوه بزرگترم و یا اون حس نمیکنه از من کوچیکتره . برای هردوی ما یه توازن خاصی هست که مشکل ساز نشده چرا که ما رفاقت خیلی زیادی بین خودمون حس می کنیم.
ولی خیلی از اتفاقات و مشکلاتی که برای ما پیش میاد، کاوه نشون داده که خیلی پخته تر از من عمل میکنه. من به مشورت باهاش خیلی اعتقاد دارم و پشیمون نشدم حس می کنم در مورد او و خودم هم همینطور بوده. ببینین اینا میتونه نشونگر این هم مثلا باشه که من از سن خودم پایین تر هستم و چه بسا کاوه از سن خودش داره بالاتر و بهتر رفتار می کنه!
ولی فقط مساله مهم اینه که دو نفر شریک احساس رضایت بکنن از برآیند زندگیشون.
( راستش یه اعترافی باید بکنم و اونم اینکه توی اختلافاتی که با هم داشتیم وقتی نتونستم هیچ دلیلی برای اون مساله بتراشم، سن کاوه رو کشیدم جلوالبته پیش خودم نه اینکه به بیان بیاد... حالا اگه قضاوت منم درست بوده و من تقصیر خودمو توجیه نکرده باشم، ولی این جریان هیچوقت اینقدر پررنگ نبوده که بگم میتونه بروی کلیات اساسی زندگیمون اثر گذار باشه ).
نه اینکه بخوام ازش تعریف کنم ولی کاوه خیلی خوش اخلاقه، مهربون و حساس و با درک بالا.من تو خونواده ای بودم که معمولا احساسات باید خفه میشد و شبیه سرباز خونه بود. من تو نقشه زندگیم این نبود که حتما با یه آدم کم سن تر از خودم ازدواج کنم ولی دوست داشتم دوباره احساس شادابی بیشتری کنم، اون حالت افسردگی ناشی از زندگی با پدرو مادرم که منزوی بودند و اون خونه کم رفت و آمد رو دگرگون کنم.
دوست داشتم کسی بیاد کنارم که احساس پیری بهم نده چون من خودمو پیر نمی دونستم ولی نیاز داشتم احساس شادابی بیشتری در خور ِخودم داشته باشم. البته من آدم مجرد ۵۰ ساله هم دیدم که خیلی به بقیه احساس نشاط میده. میگم که سن ملاک نیست، آدم با آدمش فرق داره.
هر چقدر که میرم به عقب نگاه می کنم و آدمهایی که به عنوان عاشق یا خواستگار و یا هر مرد دیگه ای در حوزه ی انتخاب ازدواج که اومدند و رفتند رو نگاه می کنم، می بینم من بهترین انتخابم رو کردم و ازین حیث جدان احساس آرامش می کنم.
یه نکته ی دیگه رو هم خیلی بهش گیر ندین اینکه فلانی مثلا ۵ سال از شوهرش بزرگتره ولی زندگیشون جهنمه یا از شوهرش ۵ سال کوچیکتره زندگیش بده یا خوبه. شما خودتونو محک بزنین، تواناییتونو شعورتونو شناخت از خود و زندگی زناشویی رو که نیاز به گذشت و انعطافها و روابط موثر خاص خودش رو داره. شاید اون آدمها اگه وارد یه زندگی دیگه مطابق استاندارهای عرفی می شدند هم، زندگی موفقی نداشتند.
با این تفاسیرشخصی سن به نظر من نمی تونه ملاک مطمئنی برای رد کسی باشه. زندگی و گذر زمان و تجربه ها روی ما اثرات خیلی مختلفی میذاره، اگر از نظر انتظارات اخلاقی رفتاری خانوادگی تحصیلاتی جنسی و جسمی و بقیه فاکتورها با هم تفاهم داشته باشین، به خاطر یک سن شناسنامه ای کسیو خط نزنین. البته این نظر شخصی منه.
 
نتیجه گیری : ۲ تا احتمال وجود داره :
۱- اینکه دوستمم عاشق یکی شده که از خودش بزرگتره
۲- به طور مرموزانه ای آدرس بلاگ منو گیر آورده و این مطلبو واسه دلداری به من گذاشته
حالا باید تحقیقاتمو در این باره تکمیل کنم
 
پ.ن : آدرس اصلی این متنو هرکس میدونه بهم خبر بده تا من پایینش بزنم ، چون دوست ندارم حق و حقوقی از کسی پایمال بشه
  نظرات ()
۳۱۹- قوز یا غوز نویسنده: حمید و ... - شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦

امروز یاد یه ماجرایی افتادم که فکر کنم گفتنش خالی از لطف نباشه . البته همینطوری یهو یاد این ماجرا نیافتادم ، بلکه تو عروسی خواهرم وقتی خاله ی مامانمو دیدم ، خاطراتی که واسمون تعریف کرده بود اومد تو ذهنم ، که یکیشون همینیه که میخوام تعریف کنم .

موضوع از اونجایی شروع میشه که یه پیره زنی که غوز داشته * میره پیش خاله ی مادرم تا اندازه هاشو بزنه که واسش چادر بدوزه ، خاله ی مادرمم که تقریبا تازه کار بوده و تا حالا با یه همچین موردی روبرو نشده بوده ، مادر شوهرشو خبر میکنه که با کمک همدیگه غوز این بنده خدارو صاف کنن تا اندازه هاشو بزنن . 

وقتی مادر شوهرش میآد ، از پشت ، پیره زنه رو به دیوار تکیه میده و شروع به فشار دادن میکنه تا صاف بشه ، خلاصه بعد از کلی تلاش و زجر کشیدن پیره زنه اون وسط ، بالاخره ق

غوزش تا حد قابل قبولی صاف میشه . خاله ی مامانمم به سرعت اندازه هاشو میزنه و دوباره به حالت اولیه برش میگردونن .

چند روز بعد وقتی پیره زنه میآد و خاله ی مامانم چادر جدیدشو سرش میکنه ، تازه میفهمه که چه سوتی ای داده

فکر میکنی چی شده بوده ؟

خوب معلومه دیگه ، کناره های چادر میکشیده رو زمین ، پشتش هم تا بالای ب اس ن پیره زنه بوده خاله ی مامانم به این فکر نکرده بوده که پیره زنه میخواد اینو در حالت عادی بپوشه ، نه در حالتی که ۲ نفر به زور صافش کردن

این فکر حتی به ذهن پت و مت هم نمیرسیده ، اصلا از همون روز به بعد بود که برنامه ی تلوزیونیشون قطع شد ، چون کمپانی سازنده تشخیص داد که نسبت به خاله ی مامانم و مادر شوهرش ، پت و مت هیچ مشکلی تو تصمیم گیری ندارن و دیگه فیلم ساختن درباره شون بی مورده .

پ.ن۱ : بیست و سوم ماهی که گذشت ، عروسی خواهرم بود ، استرس زیادی داشت چون جدیدا اینجا مد شده میریزن تو مجلس و داماد ، پدر عروس و گروه ارکستر رو میبرن کلا نتری ، خلاصه نصف گوشتای تنمون آب شد تا مراسم برگزار شد

پ.ن۲ : املای غوز اینطوریه یا اینطوری : قوز !!!

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه