حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۲۲- تولد با یک روز تاخیر :-) نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦

همه ی مردمان جهان میل به بخشیدن چیزی دارند – و معمولا هیچ کس آن را نمی پذیرد. می توانم خانه ای داشته باشم و مردم را به دیدنش دعوت کنم . می آیند ، آنچه را به آنها تقدیم می کنم ، می خورند ، نظرات مرا می پذیرند ، اما هرگز نمی توانند عشقی را بپذیرند که موجب این دعوت شده است .

 

عشق چیزی است که بیش تر از هر چیز داشتنش را دوست داریم ، و بیش تر از هر چیز دادنش را دوست داریم . و هیچ کس در نمی یابد که عشق ، همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود .

 

نامه های عاشقانه ی یک پیامبر((جبران خلیل جبران))

 

دیروز تولدم مبارک

  نظرات ()
۳۲۱- اولین روز کاری نویسنده: حمید و ... - چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦

فکرشو نمیکردم که کار کردن اینقدر از اینترنت دورم کنه مخصوصا الآن که اینترنت  کارخونه قطع شده و احتمالا تا چند ماه آینده هم  وصل نمیشه .

 

ممنون از تبریکاتی که گفتین ، راستش من از روز دوم مهر به طور رسمی مشغول به کار شدم ، اگه بخوام عنوان دقیق سمتی که بهم دادن رو بگم ، اینطوریه : (( کارشناس برنامه ریزی)) البته این عنوانیه که تو چارت سازمانی جلوی اسمم نوشتن ، اگه به صورت خودمونی و ساده شو بخواین ، باید بگم مسئول پیگیری و تحقیق درباره ۳ تا پروژه ای که در حال حاضر در برنامه ی کاری کارخونه قرار داره شدم تا گلوگاه های کاری رو مشخص کنم که با برنامه ریزی دقیقتر و هزینه ی کمتر تولید رو افزایش بدیم . ۳ تا پروژه ای که شرکت دست اندرکارشه از این قراره : ۱- پایپینگ یا همون لوله سازی برای سنندج و کرمان ۲- تولید هارپ برای نیروگاه ها ۳- ساخت فلش تانک های صنعتی به درخواست مشتری

 

اینم توضیح مختصری بود که میتونستم در مورد کارم بدم ، فعلا که راضی هستم ، حالا تا چی پیش بیآد

ساعت کاری هم از ۷:۳۰ صبحه تا ۵ بعد از ظهر ، البته پنجشنبه ها تعطیله ولی وقتی از راه میآم تقریبا مرده م میرسه خونه ، فقط چشمام رختخوابمو میبینه ، یه راست میپرم توش ، وقتی هم که از خواب بیدار میشم یه چیزی میخورم ، یکم تلوزیون نگاه میکنم ، اگه فرصت بشه ( که نمیشه ) با دوستام میرم بیرون تا اینکه دوباره احساس خواب آلودگی بهم دست میده واسه همینه که دیگه فرصت رسیدن به کارای همیشگی رو پیدا نمیکنم  .

 

دوستام هم از دستم شاکی شدن ، چون من که همیشه پایه بودم واسه ی هر برنامه ای ، الآن از بس که خسته میرسم خونه ، حس و حال هیچ کاری رو ندارم ، البته احساس میکنم اولش اینطوریه ، احتمالا کم کم عادت میکنم .

 

چند شب پیش که با بچه ها رفته بودیم پارک ، من رفتم از دکه ای که نزدیکمون بود یه مقدار خوراکی بخرم که دیدم یه آقایی روبروم سبز شد و گفت : چیزی میخوای ؟ از قیافه ش فهمیدم که به شدت معتاده و منظورش اینه که اگه مواد میخوام میتونه واسم جور کنه ، منم که دیدم جثه ش خیلی کوچیکه و میشه از پسش بر اومد ، گفتم : شیشه داری ؟ اومد جلوتر و خیلی آروم گفت آره ، چقدر میخوای ؟ گفتم : متری چنده ؟

 

وای که صورتش دیدنی بود وقتی اینو گفتم ، بیچاره راهشو کشید و رفت ولی خداییش دسترسی به انواع مواد مخدر خیلی آسون شده ها !!!

 

پ.ن : ببخشید اگه وقت نمیشه به بلاگای قشنگتون سر بزنم ولی باور کنید دارم خودمو با شرایط وفق میدم که بتونم از وقتم به نحو احسن استفاده کنم ، فقط یکم طول میکشه

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه