+ ۳۲۲- تولد با یک روز تاخیر :-)

همه ی مردمان جهان میل به بخشیدن چیزی دارند – و معمولا هیچ کس آن را نمی پذیرد. می توانم خانه ای داشته باشم و مردم را به دیدنش دعوت کنم . می آیند ، آنچه را به آنها تقدیم می کنم ، می خورند ، نظرات مرا می پذیرند ، اما هرگز نمی توانند عشقی را بپذیرند که موجب این دعوت شده است .

 

عشق چیزی است که بیش تر از هر چیز داشتنش را دوست داریم ، و بیش تر از هر چیز دادنش را دوست داریم . و هیچ کس در نمی یابد که عشق ، همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود .

 

نامه های عاشقانه ی یک پیامبر((جبران خلیل جبران))

 

دیروز تولدم مبارک

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦




+ ۳۲۱- اولین روز کاری

فکرشو نمیکردم که کار کردن اینقدر از اینترنت دورم کنه مخصوصا الآن که اینترنت  کارخونه قطع شده و احتمالا تا چند ماه آینده هم  وصل نمیشه .

 

ممنون از تبریکاتی که گفتین ، راستش من از روز دوم مهر به طور رسمی مشغول به کار شدم ، اگه بخوام عنوان دقیق سمتی که بهم دادن رو بگم ، اینطوریه : (( کارشناس برنامه ریزی)) البته این عنوانیه که تو چارت سازمانی جلوی اسمم نوشتن ، اگه به صورت خودمونی و ساده شو بخواین ، باید بگم مسئول پیگیری و تحقیق درباره ۳ تا پروژه ای که در حال حاضر در برنامه ی کاری کارخونه قرار داره شدم تا گلوگاه های کاری رو مشخص کنم که با برنامه ریزی دقیقتر و هزینه ی کمتر تولید رو افزایش بدیم . ۳ تا پروژه ای که شرکت دست اندرکارشه از این قراره : ۱- پایپینگ یا همون لوله سازی برای سنندج و کرمان ۲- تولید هارپ برای نیروگاه ها ۳- ساخت فلش تانک های صنعتی به درخواست مشتری

 

اینم توضیح مختصری بود که میتونستم در مورد کارم بدم ، فعلا که راضی هستم ، حالا تا چی پیش بیآد

ساعت کاری هم از ۷:۳۰ صبحه تا ۵ بعد از ظهر ، البته پنجشنبه ها تعطیله ولی وقتی از راه میآم تقریبا مرده م میرسه خونه ، فقط چشمام رختخوابمو میبینه ، یه راست میپرم توش ، وقتی هم که از خواب بیدار میشم یه چیزی میخورم ، یکم تلوزیون نگاه میکنم ، اگه فرصت بشه ( که نمیشه ) با دوستام میرم بیرون تا اینکه دوباره احساس خواب آلودگی بهم دست میده واسه همینه که دیگه فرصت رسیدن به کارای همیشگی رو پیدا نمیکنم  .

 

دوستام هم از دستم شاکی شدن ، چون من که همیشه پایه بودم واسه ی هر برنامه ای ، الآن از بس که خسته میرسم خونه ، حس و حال هیچ کاری رو ندارم ، البته احساس میکنم اولش اینطوریه ، احتمالا کم کم عادت میکنم .

 

چند شب پیش که با بچه ها رفته بودیم پارک ، من رفتم از دکه ای که نزدیکمون بود یه مقدار خوراکی بخرم که دیدم یه آقایی روبروم سبز شد و گفت : چیزی میخوای ؟ از قیافه ش فهمیدم که به شدت معتاده و منظورش اینه که اگه مواد میخوام میتونه واسم جور کنه ، منم که دیدم جثه ش خیلی کوچیکه و میشه از پسش بر اومد ، گفتم : شیشه داری ؟ اومد جلوتر و خیلی آروم گفت آره ، چقدر میخوای ؟ گفتم : متری چنده ؟

 

وای که صورتش دیدنی بود وقتی اینو گفتم ، بیچاره راهشو کشید و رفت ولی خداییش دسترسی به انواع مواد مخدر خیلی آسون شده ها !!!

 

پ.ن : ببخشید اگه وقت نمیشه به بلاگای قشنگتون سر بزنم ولی باور کنید دارم خودمو با شرایط وفق میدم که بتونم از وقتم به نحو احسن استفاده کنم ، فقط یکم طول میکشه

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦
تگ ها: عمومی