حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
۳۲۵- Wanted نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

احتمالا شنیدین که یه نفر تو اصفهان راه افتاده و هرکس که عشقش بکشه میکشه . به پیر و جوون و دانشجو و توریست هم رحم نمیکنه . لینک خبریش هم اینجاست .

البته از یه لحاظایی بد نشده ، چون دیگه صد و ده به هیچکس گیر نمیده ، چون میدونن که اگه به کسی به خاطر بدحجابی یا مدل مو یا شلوار کوتاه یا جدیدا چکمه ، گیر بدن ، اولین حرفی که میشنون اینه که : شما اگه راست میگین برین اون قاتل فراری رو بگیرین :-)  خلاصه ما تازه فهمیدیم که احساس آرامش کردن با حضور پلیس ، یعنی چی !!! تا چند وقت پیش وقتی پلیس از کنارمون رد میشد ، نگران بودیم که این دفعه قراره به چی گیر بدن ولی الآن خوشحالیم که اگه یهو قاتله تو همون لحظه کشتمون ، خونمون پایمال نمیشه و پلیسا دستگیرش میکنن .

از دوستانی که  قصد سفر به اصفهان رو دارن ، خواهشمند است سفر خود را تا دستگیر شدن این قاتل جانی به تعویق بیاندازند

  نظرات ()
۳۲۴- اولین حقوق نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦

دیروز اولین پرفراژ حقوقیمو گرفتم چقدر احساس خوبی بود ، وقتی که واسه ی اولین بار استقلال مالی رو تجربه میکردم ، و از اون احساس قشنگتر اینکه اولین خریدرو واسه ی خواهرم ( که الهی فداش بشم ) کردم ، چون بهم گفته بود یه یادگاری با اولین حقوقم واسش بگیرم . خلاصه خیلی حال داد دیگه .

 

  نظرات ()
۳۲۳- نگهبانم نگهبانای قدیم :-) نویسنده: حمید و ... - یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦

همیشه از دست صاحبای وبلاگایی که وبلاگشونو بی هیچ دلیلی آپدیت نمیکردم شاکی میشدم ، هیچوقت فکرشو نمیکردم که امکان داره یه روز خودمم جزو یکی از همونا بشم . البته میتونم کارمو بهونه کنم و بگم که وقت نمیکنم ، ولی خوب خودمو که نمیخوام گول بزنم ، چون هنوز اونقدر وقتم پر نشده که نتونم آپدیت داشته باشم . پس تصمیم کبری گرفتم که کارامو طوری برنامه ریزی کنم که دیگه یه همچین وقفه ای بین یادداشتها نیافته .

خوب البته یه جورایی به خودم حق میدم که نتونستم آپدیت کنم ، چون بالاخره تا اومدم خودمو با شرایط جدید وفق بدم ، یکم طول کشید ( این بهونه یکم قابل قبول تره )

تو این چند وقته اتفاقای جالبی افتاده که تعریف کردن بعضیهاش خالی از لطف نیست ، در ضمن اون تغییر اساسی خوبی که از خدا خواسته بودم کم کم داره تحقق پیدا میکنه ( خدا جون ممنون )

هنوز ۲ هفته از شروع کارم توی کارخونه نگذشته بود که به دلیل وسعت مخرج ، یکم دیر از خواب بیدار شدم واسه ی همین یه یک ساعتی دیر رسیدم سر کار ، از بس عجله داشتم ، دم درب اصلا حواسم نبود که به نگهبانی اطلاع بدم ( آخه هنوز کارت ورود و خروج برام صادر نشده بود ) . یه چند قدمی از درب دور نشده بودم که دیدم یه نفر با صدای بلند صدام میکنه (( آقای محترم ، آقای محترم )) !!!

چون از لحن صحبتش اصلا خوشم نیومده بود ، گفتم : چه خبرته ؟

گفت : چرا ساعت نزده داری میری ؟

گفتم : خوب اینو یواشتر هم میتونستی بگی !

گفت : آخه انگار نه انگار که باید ساعت بزنی

گفتم : حالا من حواسم نبود که باید ساعت بزنم ، تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی

گفت : حق ندارم ؟

گفتم : نه حق نداری

گفت : اصلا از کارخونه تشریف ببرین ببیرون تا با مدیر کارخونه هماهنگی کنم که دیر اومدین ، بعد میتونین بیاین تو

منم یه پوسخندی زدم و گفتم « برو کشکتو بساب » و بعد راه افتادم به طرف سالن فنی مهندسی . اونم داشت خودشو میکشت که نذاره من برم ، منم انگار نه انگار ، خلاصه بعد از حدود نیم ساعت که مشغول به کار شده بودم ، تلفن واحد برنامه ریزی به صدا در اومد و یکی از همکارا گوشیو برداشت و شروع به حرف زدن کرد . وقتی گوشیو گذاشت ، روشو به من کرد و گفت مدیر کارخونه باهات کار داره .

کارم که تموم شد ، راه افتادم به طرف دفتر مدیریت ، بعد از سلام و احوال پرسی ، واسه ی اینکه دست پیش گرفته باشم گفتم : تکلیف این نگهبان چیه ؟  با خودم گفتم الان میگه عجب بچه پرروییه ، هنوز نیومده میخواد واسه پرسنل تکلیف تعیین کنه

روشو کرد به منو گفت : جریان از چه قراره ؟

گفتم : من چون عجله داشتم ، اصلا حواسم نبود که باید ساعت بزنم ، ایشون هم با لحن زننده ای منو صدا زدند و بقیه ی ماجرا که خودتون حتما اطلاع دارید

گفت : از بس کارگرای اینجا میخواستن از دست نگهبان فرار کنند ، این آقا هم فکر کرده که شما خدای نکرده میخواستی یه جورایی از دستش در بری ولی من باهاش صحبت کردم و گفتم که شما منظوری نداشتین ، حالا هم اتفاقی نیافتاده ، شما تشریف ببرین سر کارتون من باز باهاش صحبت میکنم

منم تشکر کردمو اومدم بیرون ، وقتی دوباره با نگهبان روبرو شدم ، رفتم جلو باهاش سلام و احوالپرسی کردمو گفتم : من این دفعه رو به خاطر بی اطلاعی شما از طرز برخورد با افراد مختلف میبخشم، امیدوارم دیگه تکرار نشه .

یهویی نگهبان گفت : من اشتباهی نکردم که بخوای ببخشیم ، گفتم : اشتباه نکردی ؟ اصلا تقصیر منه که به همین راحتی ازت گذشتم ، گفت : بیا بریم پیش مدیر کارخونه تا بهت ثابت کنم که اشتباه از من نبوده ، وقتی رسیدیم پیشش ، روشو کرد به مدیر و گفت اگه من اشتباه کردم و باید عذر خواهی کنم ، فردا استعفامو مینویسم !!!

مدیر کارخونه به نگهبان گفت : شما بفرمایید به کارتون برسید ، بعد روشو کرد به منو گفت : شما بفرمایید بشینید . وقتی اون رفت ، رو کرد به منو گفت : مگه نگفتم من باهاش حرف میزنم ؟ گفتم : ما صبح به صبح که وارد میشیم یا عصرا که میخوایم بریم بیرون ، چشممون تو چشم این آقاست ، من رفتم باهاش سلام علیک کردم که یعنی ماجرا تموم شده است ولی ایشون با کمال پررویی میگه اشتباه از من نبوده . مدیر کارخونه گفت : خوب معلومه اونم به غرورش بر میخوره که شما بخوای ببخشیش ( اینجا بود که فهمیدم مدیر کارخونه اصلا طرز برخورد با پرسنل رو بلد نیست و این موضوع وقتی بهم ثابت شد که بعدها همین حرف رو از زبون مهندسای دیگه ای که سالها بود اونجا کار میکردن شنیدم ، البته لازم به ذکره که از مدیریت ایشون تو این کارخونه ۴ ماه بیشتر نمیگذشت و شاید مدیریت این کارخونه یکم براش سنگین بود ) .

دوباره کلی حرف زد و آخر کار گفت من باز دوباره باهاش حرف میزنم ( تو دلم گفتم حرفات به درد خودت میخوره ) از اتاقش اومم بیرون و از همون روز تصمیم گرفتم که دیگه با نگهبان هیچ حرفی نزنم ، اصلا انگار نه انگار که یه همچین شخصی هست .

حدودا یک ماه از این ماجرا گذشت تا اینکه یه روز بعد از ظهر که کارخونه تعطیل شد و میخواستم از درب برم بیرون ، دیدم نگهبان صدام زد و گفت « آقای ق... کارت ورود و خروجتون صادر شده ،از فردا میتونین کارت بزنین‌ » منم انگار نه انگار که این اصلا با من حرف زد ، هیچ عکس العملی نشون ندادم و به راه خودم ادامه دادم ، دوباره دیدم داره میگه « آقای ق... ، آقای مهندس ق... »  تو دلم گفتم اگه سه چهار تا دکتر و پروفسور هم بذاری جلوی اسمم بازم جوابتو نمیدم

بنده خدا کلی جلوی کارگرایی که اون صحنه رو دیدن ، ضایع شد ، واسه همین دوید اومد تو ماشین و گفت « معنی آقای مهندس ق... رو میفهمی » گفتم معنیشو فهمیدم که جوابتو ندادم ، بعد رومو کردم به آقای راننده و گفتم : آقای راننده بهشون بفرمایید این ماشین داره میره شهر ، ایشون اشتباه سوار شدن ، وای اینو که گفتم : همه زدن زیر خنده ، بیچاره دست از پا درازتر از ماشین پیاده شد و مثلا قیافه ی اینایی رو گرفت که داره میره پیش مدیر کارخونه تا حکم اخراج منو بگیره

حدودا ۳-۴ روز از این ماجرا گذشت تا اینکه باز از طرف منشی مدیر کارخونه ، به دفتر مدیریت احضار شدم ، منم اصلا حواسم نبود که واسه چی منو صدا زده ، فکر کردم در مورد کار میخواد ازم سئوال کنه . وقتی رفتم تو اتاق داشت با تلفن صحبت میکرد ، حدودا یه ۲۰ دقیقه ای تلفنش طول کشید ، بعد که گوشیو گذاشت ، با من دوباره سلام و احوالپرسی کرد و گفت : کارا خوب پیش میره ؟ گفتم : بله بد نیست ( بعد یه توضیح مختصری در مورد کارایی که کرده بود و کارایی که مونده بود دادم و منتظر سئوال اصلیش شدم )

گفت شنیدم که دوباره با نگهبان مشکل داشتین و اول که جواب ایشونو ندادین و بعد هم جلوی همه شخصیتشونو خرد کردین و کسایی هم هستن که بتونن حرفای ایشونو تصدیق کنن ( این جمله آخری که گفت برای این بود که فکر میکرد من میخوام بزنم زیرش که این کارارو کردم )

وقتی حرفاش تموم شد ، یه نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم : یعنی این موضوع اینقدر ارزش داشت که شما ۲۰ دقیقه از وقت کاری منو گرفتین که اینارو بگین ؟ گفت « نخیر ، چند منظوره بوده » گفتم خوب اگه اینطوره که مساله ای نیست ، سئوال بعدیتون بفرمایین ؟

گفت : حالا شما جواب این سئوالو بدین

گفتم : آقای مهندس ، ایشون در شان و شخصیت بنده نیستن که من باهاشون هم کلام بشم ، کسی که مدیر یه کارخونه رو به خاطر اینکه عذر خواهی نکنه ، تهدید به استعفا میکنه ، با پرسنل جزئی مثل من میخواد چه رفتاری داشته باشه !!!

گفت : شما نمیتونی با ایشون صحبت نکنی ، همه ی افراد این کارخونه به هم وابسته هستن ، از آبدارچی گرفته تا مدیران ارشد کارخونه

گفتم : آقای مهندس ، من نه مرخصی میگیرم ، نه صبحا دیگه دیر میآم و نه عصرا زود میرم که بخوام با ایشون کاری داشته باشم ، پس هیچ حرفی بین من و ایشون وجود نداره

گفت : نه نمیشه ، شما باید با ایشون ارتباط کلامی هم داشته باشی

گفتم : ایشون اومده بالای ماشین و جلوی همه میگه « معنی آقای ق... میفهمی » به چه حقی به خودش اجازه میده که یه همچین چیزی به من بگه

گفت : خُب ، خوب گفته

گفتم : خوب منم خوب جوابشو دادم !!!

اینو که گفتم یهویی دیدم مدیر کارخونه جوش آورد و گفت : آقای ق... قرارداد شما تمدید نمیشه

به محض اینکه اینو گفت ، زیپ لباس کارمو باز کردمو شروع کردم به در آوردن روپوش و گفتم « اصلا مهم نیست » و از اتاق اومدم بیرون و رفتم به طرف سالن فنی مهندسی و شروع به جمع کردن وسایلم کردم ، از روی کامپیوترمم کل کارایی که کرده بودمو ریختم رو فلش مموریم و همشو از رو کامپیوتر پاک کردم . حالا همه ی همکارا هم دورم جمع شده بودن که چی شده ، منم ماجرا رو واسشون تعریف کردم ( در ضمن اینم بگم که مدیر برنامه ریزی رفته بود ماموریت شهر سنندج ) یکی از همکارا به محض اینکه دید من دارم میرم ‌، زنگ زد به مدیر قسمتمون و گفت که ماجرا از چه قراره ، طولی نکشید که دیدم موبایلم زنگ میخوره ، گوشیو برداشتم دیدم مدیر برنامه ریزیه ، سلام علیک کرد و گفت الان به مدیر عامل زنگ میزنه و تکلیفو مشخص میکنه ، گفتم با اجازتون من یه لحظه هم دیگه تو این کارخونه نمیمونم و خداحافظی کردم . از کارخونه که داشتم خارج میشدم ، نگهبانه اومد جلو و گفت : کجا به سلامتی آقای مهندس ق... ، منم انگار نه انگار که اصلا این آدمه ، به راهم ادامه دادم و از کارخونه زدم بیرون ، سریع یه تاکسی گرفتم و راه افتادم به طرف اصفهان ، هنوز چند کیلومتری نرفته بودم که دیدم موبایلم زنگ میخوره ، شماره ناشناس بود ، گوشیو برداشتم و سلام علیک کردم ، گفت : من مدیر عامل هستم ، میخواستم بپرسم قضیه از چه قراره !!! خلاصه منم کل ماجرارو واسش تعریف کردم و منتظر شدم ببینم چی میگه ، گفت : شما کجا تشریف دارین ؟ الکی گفتم من نزدیکای اصفهان هستم ، گفت : شما با هزینه من برگردین کارخونه ، گفتم : ولی مدیر کارخونه گفت قرارداد تمدید نمیشه !!! گفت این مدیر عامله که تعیین میکنه قرارداد تمیدید میشه یا نمیشه ، شما تشریف ببرین کارخونه ، منم الان خودمو میرسونم .

منم به راننده گفتم آقا هرجا تقاطع دیدی ، بپیچ

وقتی دوباره وارد کارخونه شدم ، نگهبانه دیگه میدونست که نباید چیزی بگه وگرنه ضایع میشه ، واسه همین هیچی نگفت و رفت پی کارش ، دوباره همکارا ریختن دورم و پرسیدن که چی شد !!!

خلاصه مدیر عامل بعد از ۲۵ دقیقه خودشو رسوند شهرک و از من خواست بیام تو دفتر مدیر کارخونه ، وقتی رفتم تو ، دوتاشون بلند شدن و دست دادند و مدیر عامل شروع کرد به صحبت کردن . گفت : قبل از اینکه به نگهبان بگم بیآد تو ، یه چند کلمه حرف داشتم که میخواستم باهاتون در میون بذارم ، گفتم بفرمایین خواهش میکنم . گفت : من و شما مهندس این جامعه هستیم ، ماها باید طرز برخورد رو به زیردستامون یاد بدیم ، راستشو بخواین این کارگرا قبلا همدیگه رو با ((آهای)) یا ((هو)) صدا میزدن ، یه چند وقتیه ما روشون کار کردیم که همدیگه رو با آقا صدا بزنن و اگه فامیلیشو نمیدونن آقای محترم صدا بزنن ، شما سید هستین باید گذشت داشته باشین ، حضرت محمد (ص) وقتی یک روز اون یهودی روی سرشون شکمبه گوسفند نریختن ، رفتن جویا شدن که کجا رفته و وقتی فهمیدن که مریض شده ، رفتن به عیادتش ، حالا نه شما از حضرت محمد بالاتر هستید و نه این نگهبان از اون یهودی پایینتر ، پس با رفتارتون شرمنده ش کنین .

منم فقط نگاهش میکردمو یه لبخند خیلی ملایمی روی لبام بود . تا اینکه حرفاش تموم شد و نوبت من شد که حرف بزنم ، گفتم : آقای مهندس ( چقدر آقای مهندس آقای مهندس کردم  ) اگه از اول با من اینطوری صحبت شده بود ، مطمئنا همون دفعه اول قضیه حل شده بود و ماجرا به اینجاها نمیکشید (‌یعنی رسما داشتم چشم تو چشم مدیر کارخونه ، نقطه ضعفشو که بلد نیست با پرسنلش چطوری برخورد کنه میگفتم  ) بعد گفتم اصلا احتیاجی نیست که نگهبان بیاد اینجا چون قضیه کاملا حل شد و دیگه مشکلی بین من و ایشون نیست . مدیر عامل گفت : من ازتون متشکرم و امیدوارم دیگه کارگرا از اینجور مسائل براتون پیش نیارن گفتم : خواهش میکنم و از مدیر کارخونه و مدیر عامل خداحافظی کردمو اومدم بیرون .

خلاصه تا یه چند وقتی تو کل کارخونه همه حرف منو میزدن که من جلوی چشمای مدیر کارخونه نقطه ضعفشو به مدیر عامل گفتم  البته به نظر من جلوی خود شخص اشتباهاتشو گفتن خیلی بهتر از اینه که پشت سرش زده بشه ، چون اینطوری میتونه از خودش دفاع کنه ، ولی مدیر کارخونه چون هیچ دفاعی نداشت ، فقط سکوت کرده بود .

چند روز بعد وقتی منتظر ماشین کارخونه بودم ، دیدم یه پیکان همینطور که داره رد میشه ، بوق میزنه ، به راننده ش زیاد توجهی نکردم ، ولی وقتی دیدم رفته جلوتر ایستاده و داره هنوز بوق میزنه ، رومو برگردوندم که ببینم کیه ، یه لحظه جا خوردم وقتی نگهبانو دیدم  . بنده خدا واسه ی اینکه غیر مستقیم عذرخواهی کنه ، ماشین آورده بود که منو سوار کنه ، منم بی درنگ سوار ماشینش شدم و انگار نه انگار که چه اتفاقایی بین ما افتاده ، مثل ۲ تا دوست صمیمی باهاش برخورد کردم  .

پ.ن۱ : اون لحظه ای که لباس کارمو جلوی مدیر کارخونه درآوردم ، خیلی با خودم حال کردم چون یه آن مدیر کارخونه جا خورد ، فکر میکرد من حداقل یه جمله در جهت عوض کردن نظرش میگم ، ولی من انگار از خدا خواسته ، با قاطعیت تمام گفتم : اصلا مهم نیست

پ.ن۲ : فکر کنم با این متن طولانی یکم جبران هفته های گذشته شده باشه

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه