
اگه یادتون باشه تو یادداشت ٣٠۵ گفتم در تاریخ یکم دی ماه ١٣٨۵یه اتفاقی واسم افتاد که تو اون موقع نمیتونستم تعریف کنم ولی حالا با گذشت زمان و به خیر گذشتن همه چیز ، تعریفش خالی از لطف نیست .
من بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم ، یه چند ماهی به خودم استراحت دادم که این مدت ۴ سالی که مثلا درس خونده بودیم خستیگیمون در بره
. تو این مدت هرکی ازم میپرسید چیکار میکنی ، واسه ی اینکه حوصله ی توضیح دادن زیادی رو نداشتم ، میگفتم دارم واسه ی فوق میخونم . تنها کسایی که میدونستن من فعلا در حال استراحت هستم ، خانواده م و دوستای صمیمیم بودن . یکی از همین دوستای صمیمیم ( محسن ) هر هفته از من سئوال میکرد که حمید تو بالاخره چیکار میکنی ؟ منم طبق معمول میگفتم : فعلا هیچی .
تا اینکه شب تولدم بهم زنگ زد و گفت کارم داره و ساعت ۶:٣٠ میآد دنبالم ، منم فکر کردم حتما مثل سالای قبل میخوان واسه ی تولدم سورپرایزم کنن این بود که خودمو زدم به اون راه و سئوالی نکردم که باهام چیکار داری .
ساعت ۶:٣٠شد و اومد دنبالم و منو برد به یه آدرسی و دم یه آپارتمان پارک کرد و گفت که پیاده بشم . با هم وارد ساختمان شدیم و رفتیم طبقه ی سوم ، اونجا در ِ یکی از خونه ها زنگ زد . برادر محسن درب رو از رومون باز کرد ، ما هم رفتیم تو .
اونجا محسن راهنماییم کرد که برم توی یکی از اتاقا ، خودش هم همراهم اومد تو و درو بست . از طرز چیده شدن صندلی ها و میز به سرعت ٢م افتاد که قضیه از چه قراره ولی باورم نمیشد که دوست صمیمی من رفته تو این کار 
بهش گفتم محسن منو آوردی Presentم کنی ؟ گفت : آره
منم واسه ی اینکه به دوستم بی احترامی نشده باشه تا آخر جلسه ی Present به حرفای پرزنتور گوش دادم و فهمیدم شبکه ای که دوستم واردش شده و منم به اون کار دعوت کرده همون شرکت معروف G o l d Q u e s t . از اینکه دوستم و داداشش وارد این سیستم شده بودن خیلی ناراحت شدم ولی کاری از دستم بر نمیومد ، هر سئوالی که میکردم ، یه جواب آماده واسش داشتن ، هر بهونه ای که میآوردم به زیبایی هرچه تموم تر واسم حلش میکردن . تا اینکه جلسه ی Present تموم شد . از فردای اون شب ، تلفنای محسن شروع شد ، از اول صبح زنگ میزد تا آخر شب که یه وقتی با هم بریم دفترای این شرکتو تو اصفهان بگردیم . بعدا فهمیدم به این روش میگن Follow چسبی
.
با خودم گفتم من که هیچ رقمه وارد این سیستم نمیشم که ، پس بذار دل دوستمو نشکنم و هرجا که میخواد ببرتمون . خلاصه اینقدر مارو اینطرف و اونطرف کشوند ، اینقدر Follow نامحسوسمون کرد ، اینقدر کتابای مختلف مثل : کی پنیر منو دزدید ، غورباقه ، ... بهمون داد خوندم که ما هم تو جو قرار گرفتیم و با اون همه مخالفتی که اول کرده بودم ، وارد سیستم شدم . البته وارد شدن دو تا دیگه از دوستای صمیمیم ( داوود و وحید ) توی این سیستم ، بی تاثیر بر تصمیمم نبود تازه ، یکی دیگه از دوستامم ( رضا ) در شرف وارد شدن بود .
خلاصه اینطوری شد که ما هم با انرژی هرچه تمامتر به جمع Networker ها پیوستیم . حدودا یک هفته طول کشید تا CDها و جزوه های آموزشی رو یاد گرفتم .
اونایی که دست اندر کار این برنامه ها هستن یا بودن ، میدونن که هر هفته جمعه ها ، اعضای گروه دور هم جمع میشن تا درباره ی موضوعات مختلف صحبت کنن و تجربیاتشونو در اختیار همدیگه بذارن ، بعضی وقتا هم کسایی که به سقف درآمدی رسیده بودن از تهران میومدن و بچه هارو تشویق و راهنمایی میکردن .
نمیدونم چرا هیچوقت از اینجور جلسات خوشم نمیومد ، واسه همین تا میتونستم ، جمعه ها محسن رو میپیچوندم که تو جلسه ها شرکت نکنم ، ولی یکی دو بار دیگه هیچ بهونه ای نتونستم جور کنم و مجبور شدم باهاش برم .
مرتبه ی دومی که مجبور شدم برم جلسه ی هفتگی ، وقتی بود که روز قبلش یکی از دوستامو Present کرده بودم و میخواستم بیشتر با سیستم آشناش کنم ، واسه همین بهش زنگ زدم که اگه وقت داره ، با هم بریم جلسه ، اونم قبول کرد . منم به محسن زنگ زدم تا بیاد دنبالم ، اونم خوشحال شد که بالاخره من میخوام تو یکی از این جلسات شرکت کنم .
وقتی محسن اومد دنبالم و سوار ماشین شدم ، دوستم SMS زد که یه کاری واسش پیش اومده و نمیتونه بیاد . خداییش روم نشد به محسن بگم منو پیاده کنه وگرنه حتما میگفتم 
از محسن پرسیدم موضوع جلسه چیه ؟ محسن گفت : قراره یه نفر به اسم ممد Followچی بیاد حرف بزنه . گفتم حالا این محمد Followچی کی هست ؟ گفت : بچه ها میگن طرز Follow کردنش حرف نداره ، واسه همینه که این اسمو روش گذاشتن .
بالاخره رسیدیم به محل جلسه ، وقتی وارد شدیم تقریبا همه اومده بودن که حدودا ٨٠ – ٩٠ نفری میشدن ، من و محسن هم رفتیم یه گوشه نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن . تا اینکه دیدیم یه نفر اومد تو و با یه لحن بد گفت : " موبایلاتونو بدین من " و شروع کرد یکی یکی موبایلارو گرفت . من رو به محسن کردم و گفتم : " من موبایلمو به این عوضی نمیدما ، این چه طرز صحبت کردنه "
جمله م هنوز تموم نشده بود که دیدم یه نفر با یه هیکل غول آسا در حالی که یه بی سیم دستش بود و داشت گزارش میداد اومد تو ، پشت سرش هم یه نفر دیگه با ١۴- ١۵ تا دستبند اومد تو . من که تا اون موقع دستبند رو از نزدیک ندیده بودم ، چشمام داشت ار حدقه میزد بیرون ، اخه من فکر کردم اونکه موبایلارو میگرفت از دار و دسته ی ممد Followچی بوده و میخواسته نظم جلسه به هم نخوره ، ولی وقتی فهمیدم که اینا از برادران نیروی ا ن تظ ا م ی هستن ، صورتم تا طبقه ی اول کش اومد .
همینطور که داشت موبایلارو میگرفت ، من موبایلمو خاموش کردمو گذاشتم تو جورابم و رفتم تو فکر گوشتایی که مامانم واسه ی کباب کردن گذاشته بود بیرون تا یخش وا بره و اینکه الآن منتظرن تا من برگردم خونه ، شروع کردم به فکر کردن که چه کاری میتونم بکنم تا از این وضعیت خلاص بشم . تا اون موقع همه ی موبایلارو گرفته بود و داشتن توی اتاقارو خالی میکردن و جزوه ها و CDهارو جمع میکردن ، منم عقلم به جایی قد نمیداد ، تا اینکه یه نفرشون اومد گفت : یکی یکی میرین کفشاتونو میپوشین و دوباره میاین سر جاتون .
منم همچنان داشتم فکر میکردم ، تا اینکه به ذهنم رسید تو فیلما این دزدا و قاتلا اکثرشون به ٢ روش از دست مامورا فرار میکنن ، روش اول اینه که میگن دستشویی دارن و از تو پنجره ی توالت فرار میکنن ، روش دوم اینه که یه بلایی سر خودشون میآرن تا ببرنشون بیمارستان ، بعد از تو بیمارستان فرار میکنن . الآن که فکر میکنم تو اون موقعیت به چه چیزایی فکر میکردم ، خنده م میگیره . خلاصه تو این فکرا بودم که یکی زد سر شونه م و گفت : " پاشو کفشاتو بردار بیار "
سرمو بالا گرفتم که ببینم کیه ، دیدم همون غوله س ، یهویی جرقه ی یه فکر باحال تو مغزم زد . همینطور بهش نگاه کردم و هیچ کاری نکردم ، دوباره زد رو شونه م و این دفعه با لحن شدیدتری گفت : "پاشو کفشاتو بردار و بیا "
منم باز زل زدم تو چشماشو دهنمو باز کردم و یه حروف نا مفهومی به لب آوردم و بعد شروع کردم سرمو به حالت رعشه تکون دادن و همینطور اون حروف بی معنی رو تکرار میکردم ، یهویی دیدم غوله حول کرد و گفت : " چی شدی ؟ چته ؟ " ومن همچنان میلرزیدم و یه سری کلمات رو تکرار میکردم ، بعد اِفه ی اینایی رو گرفتم که تنگی نفس دارن و همینطور تند تند نفس نفس میزدم . اینبار دیگه جدی جدی غوله ترسید و داد زد و گفت : " مسئول اینجا کیه ؟ ببینین با این چیکار کردین !!! " مثلا میخواست با این حرفش ، اگه بلایی سر من اومد بندازه گردن خود بچه ها ، بعد با بی سیمش اطلاع داد که یه نفر اینجا حالش خیلی بده و یه آمبولانس بفرستن ، من دیدم اگه آمبولانس بیاد ، معلوم میشه که خودمو به مریضی زدم ، این بود که لرزشارو شدت دادم و خودمو انداختم رو زمین ، خدارو شکر بچه هایی که اونجا بودن ، زیر سرمو گرفتن . محسن که از همه بیشتر ترسیده بود ( آخه اون این سیستمو به من معرفی کرده بود ) دوید آب آورد پاشید تو صورتم ، منم همچنان میلزیدم ، حالا تو اون موقعیت یه نفر بالا سر من شعر میخوند که مثلا بهم روحیه بده ، میگفت : " در ره عشق سفرها باید کرد ... "
غوله وقتی دید حال من بدتر شده ، داد زد و گفت : " کی اینو آورده اینجا ؟ " محسن گفت : من آوردمش ، گفت : اینو سریع برسونش بیمارستان
محسن هم زیر بغلای منو گرفتو بلندم کرد و راه افتاد که ببرتم ، تو همین حین دیدم یه نفر دیگه اومد زیر اون بغلمو گرفتو میخواست با ما بیآد بیرون ، غوله بهش گفت تو کجا میری ؟ گفت : من دانشجوی دکترا هستم و میتونم تو راه بهش کمک کنم
غوله بهش گفت : تو راه کمک نمیخواد ، بشین سر جات .
از در که اومدیم بیرون ، یه چشمامو باز کردم دیدم واویلا ، ۵-۶ تا از این الگانسا با ٢٠ – ٣٠ تا پلیس و یکی از این مینی بوسا که مال نیرو ا ن ت ظا م یه دم درب ایستادن . دقیقا انگار یه مشت دزد و قاتل گرفتن . اونجا از محسن یه کارت شناسایی گرفتن که حداقل خودش برگرده . خلاصه ما نشستیم تو ماشین و راه افتادیم ، من سرمو گذاشته بودم رو صندلی و چشمامو بسته بودم ، یکم که دور شدیم ، گفتم : محسن من حالم خوبه ، فقط برو دم یه بیمارستان که اگه احیانا کسی دنبالمونه ، بفهمیم ، محسن گفت : فهمیدم همه ش فیلمه . گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت : " اون موقع که آبارو پاشیدم تو صورتت ، چشماتو زیاد از حد باز کردی و اونجا بود که فهمیدم داری نقش بازی میکنی ، ولی تا قبلش داشتم از دلواپسی تو میمیردم"
رسیدیم دم یه بیمارستان ، به محسن گفتم تو آینه ببینه کسی دنبالمونه یا نه ، خدارو شکر کسی تعقیبمون نکرده بود ، محسن منو رسوند دم خونمون و رفت . وقتی اومدم بالا و مامان و بابامو دیدم ، اینقدر به خودم فحش دادم که چرا من وارد این سیستم شدم ، آخه اگه میفهمیدن که پسرشونو مامورا دستگیر کردن ، چه حالی میشدن ؟؟؟مخصوصا اینکه من بهشون نگفته بودم و وارد این سیستم شده بودم 
اصلا به فکرمم نمیرسید که تونسته باشم از اون موقعیت خلاص بشم ، فقط پشت سر هم خدارو شکر میکردم .
اونایی رو که گرفته بودن به مدت ٢۴ ساعت بازداشت کردن و واسه ی سرگروه ها تشکیل پرونده دادن.
از محسن شنیدم همه ی بچه هایی که اونجا بودن و منو میشناختن بیشتر از اینکه دلواپس خودشون باشن ، دلواپس من بودن که چه بلایی سرم اومده ، جالب اینجاست که وقتی دوباره دیدمشون و واسشون تعریف کردم که همش فیلم بوده ، هیچکدومشون باورشون نشد و فکر کردن من برای اینکه ضعف از خودم نشون ندم ، دارم دروغ میگم .
خلاصه نتیجه گیری این یادداشت این شد که اگه خدای نکرده یهو گرفتنتون ، یا به بهونه ی دستشویی و یا بیمارستان از چنگشون فرار کنین 
پ.ن١ : شما اگه جای من بودین و عمه نداشتین چیکار میکردین ؟ ( هیچی )
پ.ن٢ : حالا اگه عمه داشتین و E-mailش رو نداشتین چیکار میکردین ؟ ( خوب معلومه ازش میخواستیم که E-mail ش رو بهمون بده )
پ.ن٣ : همه ی اینارو گفتم که بگم خوش به حال اونا که عمه ندارن ، چون هرچی فحشه تو جامعه ی ما به عمه ها میدن ، اگه عمه نداشتین که چه بهتر ، ولی اگه عمه داشتین ، فحشایی که بهش میدن رو واسش E-mail کنین