حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
٣۴١- گ ل د کو ئ س ت نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧

Q u e s t

 

اگه یادتون باشه تو یادداشت ٣٠۵ گفتم در تاریخ یکم دی ماه ١٣٨۵یه اتفاقی واسم افتاد که تو اون موقع نمیتونستم تعریف کنم ولی حالا با گذشت زمان و به خیر گذشتن همه چیز ، تعریفش خالی از لطف نیست .

 

من بعد از اینکه فارغ التحصیل شدم ، یه چند ماهی به خودم استراحت دادم که این مدت ۴ سالی که مثلا درس خونده بودیم خستیگیمون در بره نیشخند . تو این مدت هرکی ازم میپرسید چیکار میکنی ، واسه ی اینکه حوصله ی توضیح دادن زیادی رو نداشتم ، میگفتم دارم واسه ی فوق میخونم . تنها کسایی که میدونستن من فعلا در حال استراحت هستم ، خانواده م و دوستای صمیمیم بودن . یکی از همین دوستای صمیمیم ( محسن ) هر هفته از من سئوال میکرد که حمید تو بالاخره چیکار میکنی ؟ منم طبق معمول میگفتم : فعلا هیچی .

تا اینکه شب تولدم بهم زنگ زد و گفت کارم داره و ساعت ۶:٣٠ میآد دنبالم ، منم فکر کردم حتما مثل سالای قبل میخوان واسه ی تولدم سورپرایزم کنن این بود که خودمو زدم به اون راه و سئوالی نکردم که باهام چیکار داری .

ساعت ۶:٣٠شد و اومد دنبالم و منو برد به یه آدرسی و دم یه آپارتمان پارک کرد و گفت که پیاده بشم . با هم وارد ساختمان شدیم و رفتیم طبقه ی سوم ، اونجا در ِ یکی از خونه ها زنگ زد . برادر محسن درب رو از رومون باز کرد ، ما هم رفتیم تو .

اونجا محسن راهنماییم کرد که برم توی یکی از اتاقا ، خودش هم همراهم اومد تو و درو بست . از طرز چیده شدن صندلی ها و میز به سرعت  ٢م افتاد که قضیه از چه قراره ولی باورم نمیشد که دوست صمیمی من رفته تو این کار ناراحت

بهش گفتم محسن منو آوردی Presentم کنی ؟ گفت : آره

منم واسه ی اینکه به دوستم بی احترامی نشده باشه تا آخر جلسه ی Present به حرفای پرزنتور گوش دادم و فهمیدم شبکه ای که دوستم واردش شده و منم به اون کار دعوت کرده همون شرکت معروف G o l d Q u e s t  . از اینکه دوستم و داداشش وارد این سیستم شده بودن خیلی ناراحت شدم ولی کاری از دستم بر نمیومد ، هر سئوالی که میکردم ، یه جواب آماده واسش داشتن ، هر بهونه ای که میآوردم به زیبایی هرچه تموم تر واسم حلش میکردن . تا اینکه جلسه ی Present تموم شد . از فردای اون شب ، تلفنای محسن شروع شد ، از اول صبح زنگ میزد تا آخر شب که یه وقتی با هم بریم دفترای این شرکتو تو اصفهان بگردیم . بعدا فهمیدم به این روش میگن Follow چسبی نیشخند .

با خودم گفتم من که هیچ رقمه وارد این سیستم نمیشم که ، پس بذار دل دوستمو نشکنم و هرجا که میخواد ببرتمون . خلاصه اینقدر مارو اینطرف و اونطرف کشوند ، اینقدر Follow نامحسوسمون کرد ، اینقدر کتابای مختلف مثل : کی پنیر منو دزدید ، غورباقه ، ... بهمون داد خوندم که ما هم تو جو قرار گرفتیم و با اون همه مخالفتی که اول کرده بودم ، وارد سیستم شدم . البته وارد شدن دو تا دیگه از دوستای صمیمیم ( داوود و وحید ) توی این سیستم ، بی تاثیر بر تصمیمم نبود تازه ، یکی دیگه از دوستامم ( رضا ) در شرف وارد شدن بود .

 

خلاصه اینطوری شد که ما هم با انرژی هرچه تمامتر به جمع Networker ها پیوستیم . حدودا یک هفته طول کشید تا CDها و جزوه های آموزشی رو یاد گرفتم .

 

اونایی که دست اندر کار این برنامه ها هستن یا بودن ، میدونن که هر هفته جمعه ها ، اعضای گروه دور هم جمع میشن تا درباره ی موضوعات مختلف صحبت کنن و تجربیاتشونو در اختیار همدیگه بذارن ، بعضی وقتا هم کسایی که به سقف درآمدی رسیده بودن از تهران میومدن و بچه هارو تشویق و راهنمایی میکردن .

نمیدونم چرا هیچوقت از اینجور جلسات خوشم نمیومد ، واسه همین تا میتونستم ، جمعه ها محسن رو میپیچوندم که تو جلسه ها شرکت نکنم ، ولی یکی دو بار دیگه هیچ بهونه ای نتونستم جور کنم و مجبور شدم باهاش برم .

مرتبه ی دومی که مجبور شدم برم جلسه ی هفتگی ، وقتی بود که روز قبلش یکی از دوستامو Present کرده بودم و میخواستم بیشتر با سیستم آشناش کنم ، واسه همین بهش زنگ زدم که اگه وقت داره ، با هم بریم جلسه ، اونم قبول کرد . منم به محسن زنگ زدم تا بیاد دنبالم ، اونم خوشحال شد که بالاخره من میخوام تو یکی از این جلسات شرکت کنم .

وقتی محسن اومد دنبالم و سوار ماشین شدم ، دوستم SMS زد که یه کاری واسش پیش اومده و نمیتونه بیاد . خداییش روم نشد به محسن بگم منو پیاده کنه وگرنه حتما میگفتم نیشخند

 

از محسن پرسیدم موضوع جلسه چیه ؟ محسن گفت : قراره یه نفر به اسم ممد Followچی بیاد حرف بزنه . گفتم حالا این محمد Followچی کی هست ؟ گفت : بچه ها میگن طرز Follow کردنش حرف نداره ، واسه همینه که این اسمو روش گذاشتن .

بالاخره رسیدیم به محل جلسه ، وقتی وارد شدیم تقریبا همه اومده بودن که حدودا ٨٠ – ٩٠ نفری میشدن ، من و محسن هم رفتیم یه گوشه نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن . تا اینکه دیدیم یه نفر اومد تو و با یه لحن بد گفت : " موبایلاتونو بدین من " و شروع کرد یکی یکی موبایلارو گرفت . من رو به محسن کردم و گفتم : " من موبایلمو به این عوضی نمیدما ، این چه طرز صحبت کردنه "

جمله م هنوز تموم نشده بود که دیدم یه نفر با یه هیکل غول آسا در حالی که یه بی سیم دستش بود و داشت گزارش میداد اومد تو ، پشت سرش هم یه نفر دیگه با ١۴- ١۵ تا دستبند اومد تو . من که تا اون موقع دستبند رو از نزدیک ندیده بودم ، چشمام داشت ار حدقه میزد بیرون ، اخه من فکر کردم اونکه موبایلارو میگرفت از دار و دسته ی ممد Followچی بوده و میخواسته نظم جلسه به هم نخوره ، ولی وقتی فهمیدم که اینا از برادران نیروی ا ن تظ ا م ی هستن ، صورتم تا طبقه ی اول کش اومد .

 

همینطور که داشت موبایلارو میگرفت ، من موبایلمو خاموش کردمو گذاشتم تو جورابم و رفتم تو فکر گوشتایی که مامانم واسه ی کباب کردن گذاشته بود بیرون تا یخش وا بره و اینکه الآن منتظرن تا من برگردم خونه ، شروع کردم به فکر کردن که چه کاری میتونم بکنم تا از این وضعیت خلاص بشم . تا اون موقع همه ی موبایلارو گرفته بود و داشتن توی اتاقارو خالی میکردن و جزوه ها و CDهارو جمع میکردن ، منم عقلم به جایی قد نمیداد ، تا اینکه یه نفرشون اومد گفت : یکی یکی میرین کفشاتونو میپوشین و دوباره میاین سر جاتون .

منم همچنان داشتم فکر میکردم ، تا اینکه به ذهنم رسید تو فیلما این دزدا و قاتلا اکثرشون به ٢ روش از دست مامورا فرار میکنن ، روش اول اینه که میگن دستشویی دارن و از تو پنجره ی توالت فرار میکنن ، روش دوم اینه که یه بلایی سر خودشون میآرن تا ببرنشون بیمارستان ، بعد از تو بیمارستان فرار میکنن . الآن که فکر میکنم تو اون موقعیت به چه چیزایی فکر میکردم ، خنده م میگیره . خلاصه تو این فکرا بودم که یکی زد سر شونه م و گفت : " پاشو کفشاتو بردار بیار "

سرمو بالا گرفتم که ببینم کیه ، دیدم همون غوله س ، یهویی جرقه ی یه فکر باحال تو مغزم زد . همینطور بهش نگاه کردم و هیچ کاری نکردم ، دوباره زد رو شونه م و این دفعه با لحن شدیدتری گفت : "پاشو کفشاتو بردار و بیا "

منم باز زل زدم تو چشماشو دهنمو باز کردم و یه حروف نا مفهومی به لب آوردم و بعد شروع کردم سرمو به حالت رعشه تکون دادن و همینطور اون حروف بی معنی رو تکرار میکردم ، یهویی دیدم غوله حول کرد و گفت : " چی شدی ؟ چته ؟ " ومن همچنان میلرزیدم و یه سری کلمات رو تکرار میکردم ، بعد اِفه ی اینایی رو گرفتم که تنگی نفس دارن و همینطور تند تند نفس نفس میزدم . اینبار دیگه جدی جدی غوله ترسید و داد زد و گفت : " مسئول اینجا کیه ؟ ببینین با این چیکار کردین !!! " مثلا میخواست با این حرفش ، اگه بلایی سر من اومد بندازه گردن خود بچه ها ، بعد با بی سیمش اطلاع داد که یه نفر اینجا حالش خیلی بده و یه آمبولانس بفرستن ، من دیدم اگه آمبولانس بیاد ، معلوم میشه که خودمو به مریضی زدم ، این بود که لرزشارو شدت دادم و خودمو انداختم رو زمین ، خدارو شکر بچه هایی که اونجا بودن ، زیر سرمو گرفتن . محسن که از همه بیشتر ترسیده بود ( آخه اون این سیستمو به من معرفی کرده بود )  دوید آب آورد پاشید تو صورتم ، منم همچنان میلزیدم ، حالا تو اون موقعیت یه نفر بالا سر من شعر میخوند که مثلا بهم روحیه بده ، میگفت : " در ره عشق سفرها باید کرد ... "

غوله وقتی دید حال من بدتر شده ، داد زد و گفت : " کی اینو آورده اینجا ؟ " محسن گفت : من آوردمش ، گفت : اینو سریع برسونش بیمارستان

محسن هم زیر بغلای منو گرفتو بلندم کرد و راه افتاد که ببرتم ، تو همین حین دیدم یه نفر دیگه اومد زیر اون بغلمو گرفتو میخواست با ما بیآد بیرون ، غوله بهش گفت تو کجا میری ؟ گفت : من دانشجوی دکترا هستم و میتونم تو راه بهش کمک کنم نیشخند غوله بهش گفت : تو راه کمک نمیخواد ، بشین سر جات .

از در که اومدیم بیرون ، یه چشمامو باز کردم دیدم واویلا ، ۵-۶ تا از این الگانسا با ٢٠ – ٣٠ تا پلیس و یکی از این مینی بوسا که مال نیرو ا ن ت ظا م یه دم درب ایستادن . دقیقا انگار یه مشت دزد و قاتل گرفتن . اونجا از محسن یه کارت شناسایی گرفتن که حداقل خودش برگرده . خلاصه ما نشستیم تو ماشین و راه افتادیم ، من سرمو گذاشته بودم رو صندلی و چشمامو بسته بودم ، یکم که دور شدیم ، گفتم : محسن من حالم خوبه ، فقط برو دم یه بیمارستان که اگه احیانا کسی دنبالمونه ، بفهمیم ، محسن گفت : فهمیدم همه ش فیلمه . گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت : " اون موقع که آبارو پاشیدم تو صورتت ، چشماتو زیاد از حد باز کردی و اونجا بود که فهمیدم داری نقش بازی میکنی ، ولی تا قبلش داشتم از دلواپسی تو میمیردم"

 

رسیدیم دم یه بیمارستان ، به محسن گفتم تو آینه ببینه کسی دنبالمونه یا نه ، خدارو شکر کسی تعقیبمون نکرده بود ، محسن منو رسوند دم خونمون و رفت . وقتی اومدم بالا و مامان و بابامو دیدم ، اینقدر به خودم فحش دادم که چرا من وارد این سیستم شدم ، آخه اگه میفهمیدن که پسرشونو مامورا دستگیر کردن ، چه حالی میشدن ؟؟؟مخصوصا اینکه من بهشون نگفته بودم و وارد این سیستم شده بودم ناراحت

اصلا به فکرمم نمیرسید که تونسته باشم از اون موقعیت خلاص بشم ، فقط پشت سر هم خدارو شکر میکردم .

اونایی رو که گرفته بودن به مدت ٢۴ ساعت بازداشت کردن و واسه ی سرگروه ها تشکیل پرونده دادن.

از محسن شنیدم همه ی بچه هایی که اونجا بودن و منو میشناختن بیشتر از اینکه دلواپس خودشون باشن ، دلواپس من بودن که چه بلایی سرم اومده ، جالب اینجاست که وقتی دوباره دیدمشون و واسشون تعریف کردم که همش فیلم بوده ، هیچکدومشون باورشون نشد و فکر کردن من برای اینکه ضعف از خودم نشون ندم ، دارم دروغ میگم .

خلاصه نتیجه گیری این یادداشت این شد که اگه خدای نکرده یهو گرفتنتون ، یا به بهونه ی دستشویی و یا بیمارستان از چنگشون فرار کنین نیشخند

 

پ.ن١ : شما اگه جای من بودین و عمه نداشتین چیکار میکردین ؟ ( هیچی )

پ.ن٢ : حالا اگه عمه داشتین و E-mailش رو نداشتین چیکار میکردین ؟ ( خوب معلومه ازش میخواستیم که E-mail ش رو بهمون بده )

پ.ن٣ : همه ی اینارو گفتم که بگم خوش به حال اونا که عمه ندارن ، چون هرچی فحشه تو جامعه ی ما به عمه ها میدن ، اگه عمه نداشتین که چه بهتر ، ولی اگه عمه داشتین ، فحشایی که بهش میدن رو واسش E-mail کنین

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه