حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
‏‎‏‎‏‎۳۳۳- یه سفر غافلگیرانه به شمال نویسنده: حمید و ... - دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

رویان

چقدر خوب میشد اگه هر چند ماه یکبار یه همچین تعطیلات طولانی تو سال می داشتیم نیشخند

جاتون خالی با خانواده ی شوهرخالم این چند روز تعطیلی رو رفتیم شمال ، خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ، درحدی که میتونم بگم تا حالا یه همچین شمالی نرفته بودم . البته لازم به ذکره که از تهران تا شمال 11 ساعت تو راه بودیم ، به دلیل ترافیک زیاد ولی چون تعدادمون زیاد بود ، اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت . خلاصه جای همتون خالی بود. سفر غافلگیرانه ش از این لحاظ بود که شب قبل از تعطیلات خالم زنگ زد و گفت ما داریم میریم شمال ، تو هم باهامون میآی ، منم با کمال میل پذیرفتم بغل

چند روز پیش از طرف بهداشت یه چندتا دکتر اومده بودن برای چک آپ سالیانه ی پرسنل که مثلا ببینن کسی به بیماری خاصی مبتلا نباشه ، همه نوع آزمایشی میکردن ، از گوش و چشم و حلق بینی گرفته تا آزمایش خون و ادرار ، خلاصه اینقدر آزمایشت میکردن که بالاخره یه عیبی روت بذارن نیشخند . آزمایشی که بیشتر از همه طول میکشید ، آزمایش چشم بود که به غیر از تعیین درصد بینایی ، یه سری سئوالات متفرقه هم ، جهت تکمیل پرونده میپرسید . مثلا میپرسید که قبلا سابقه ی بیماری خاصی داشتین یا نه ؟ تو فامیلتون کسی به سرطان مبتلا بوده یا نه ؟ سیگار میکشین یا نه ؟ ...

چون هم تعداد سئوالا و هم تعداد پرسنل زیاد بود ، این خانم دکتری که داشت آزمایش میکرد یکمی کلافه شده بود و عصبی به نظر میرسید ، ما هم که حس انسان دوستیمون تا عرشه عینک ، تصمیم گرفتیم که از این حال و هوا درش بیآریم . وقتی نوبتم شد ، مثل بقیه اول درصد بینایی رو تعیین کرد و بعد هم شروع به سئوال پرسیدن کرد ، یکی از سئوالا این بود : به ماده ی خاصی حساسیت دارین ؟ وقتی این سئوالو ازم پرسید گفتم : بله ، گفت به چی ؟ گفتم : به سس مایونز ، وقتی میخورم لبام باد میکنه نیشخند . هنوز جمله م تموم نشده بود که دیگه نتونست خودشو کنترل کنه ، زد زیر خنده ، هرچقدر میخواست با خودش مبارزه کنه که نخنده نمیتونست ، تا آخر سئوالا نیشش تا نزدیک گوشش باز بود ( اینجوری => نیشخند ) .

مطمئنم اگه با اون روحیه ی خشمگینانه ادامه میداد ، بعد از ظهر شمشیر به دست تست میگرفت که هرکس درست جواب نداد چشمشو در بیآره تعجب .

پ.ن : دلیل اینکه فونت متنارو کوچیکتر کردم بعدا معلوم میشه ، یهو فکر نکنین حواسم نیست

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه