حمید و ...
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      حمید و ... (؟)
٣۶١- دختر بازی !!! نویسنده: حمید و ... - پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸

تا حالا در این مکان مقدس نیشخند در مورد دختر بازی صحبت نکرده بودم ولی خوب با مزدوج شدن رومینا خانم ، دست و پای ما هم باز تر شده واسه اعترافات دوران دختر بازی .

یک درس تو دوران کارشناسی داشتیم به اسم برنامه نویسی به زبان پاسکال ، من یک ترم قبل از اینکه این درسو بگیرم ، تصمیم گرفتم که برم سر کلاسایی که گروه کامپیوتر برای برنامه نویسی به زبان پاسکال ارائه میداد ، چون میدونستم تو گروه کامپیوتر تخصصی تر و تکمیل تر تدریس میشه .

سرتونو درد نیارم ، هر طوری بود در این کلاس حضور پیدا کردم و انصافا هم استادش خوب درس میداد ، یادش بخیر ترم بعد که این درسو با گروه خودمون یعنی گروه صنایع گرفتم ، نمره م ١٨ شد . ولی از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است ، در طی زمانی که ما هر هفته میرفتیم سر کلاس ، استغفرالله ، روم به دیوار ، از یه دختری به اسم نگار خوشمون اومد ، تنها چیزی که داشت این بود که خوشگل و خوش هیکل بود ، ما هم سر به زیر و مظلوم ، تصمیم گرفتیم که باهاش ارتباط برقرار کنیم . البته اینو تو پرانتز داشته باشید که این ماجرا قبل از آشنایی با رومینا خانم بود ( شاید هم بعد از دوران آشنایی نیشخند ) .

تو طول ترم هیچ عکس العملی نشون ندادم تا متوجه نشه که من ازش خوشم اومده ، همه ی کارارو گذاشته بودم واسه ی آخرین جلسه که اگه اتفاقی چیزی افتاد ، دیگه چشممون تو چشم هم نیافته . خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه جلسه ی آخر شد و ما از اتفاق پشت سر این خانم نشستیم ( تاکید میکنم از اتفاق نیشخند). در ضمن اینم بگم که چون محل کلاس همیشگیمون توسط یه استاد دیگه اشغال شده بود ، بچه هارو فرستادن تو یک کلاس دیگه که کوچیکتر از کلاس همیشگی بود .

از اونجایی که کلاس ٣ ساعتی بود ، بعد از تقریبا یک ساعت و نیم ، استاد گفت یه استراحتی بکنین تا بقیه ی کلاسو ادامه بدیم . من چون جلسه ی قبلش یکم زودتر از کلاس بیرون رفته بودم ، از یکی از دوستام جزوه شو گرفتم و شروع کردم به نوشتن قسمتایی که نبودم . کلاس رفته رفته خلوت و خلوت تر میشد تا اینکه فقط ٢ نفر از دخترا با هم حرف میزدن و حواسشون به من نبود ، منم از فرصت استفاده کردم و کارتمو گذاشتم بین برگه های دفترش ، پشت کارت هم به انگلیسی نوشتم" دقیقا نفر پشت سریت تو جلسه ی آخر " . سریع از کلاس اومدم بیرون و رفتم پیش دوستام . وقتی برگشتیم سر کلاس و استاد اومد ، این خانمی که چشم مارو گرفته بود ( نگار ) هنوز نیومده بود و من خوشحال از اینکه نقشه م گرفته ، منتظر بودم بیاد و کارت و یادداشتی که پشتشه رو ببینه . تو این فکرا بودم که یک دانشجوی فضول گفت : استاد کلاس خودمون خالی شده ، بریم تو کلاس همیشگی که بزرگتر هم هست . استاد هم گفت باشه بریم !!! تایید کردن استاد همانا و کش اومدن صورت من تا زیر صندلی هم همانا . حالا همه داشتن وسایلشونو جمع میکردن که برن تو کلاس همیشگی ، منم خشکم زده بود و به دفتری که لابه لاش مشخصات من بود خیره شده بودم که الان باید چیکار کنم که دوباره پشت سرش بیافتم تا اینکه بالاخره به خودم اومدم و منم عازم کلاس همیشگی شدم . توی راه دقیقا احساس میکردم که دستام از پاهام درازتر شده و کم کم میکشه رو زمین .

رفتم یه گوشه نشستم و منتظر شدم ببینم نگار کی میآد . تا اینکه بعد از حدودا ١٠ دقیقه سر و کله ی نگار و دوستاش پیدا شد . حالا منم تو این فرصت داشتم با خودم محاسبات خارق العاده ای انجام میدادم که انیشتین هم اگه جای نگار بود مطمئنن نمیتونست به این نتایج برسه . اینطور واسه خودم حساب کرده بودم که وقتی نگار میآد سر کلاس و کارتو میبینه ، مطمئنا متوجه میشه که تو کلاس قبلی این کارت گذاشته شده چون از وقتی که اومده تو کلاس ، تمام وقت خودش تو کلاس حضور داشته و کسی نمیتونسته غیر از من این کارو بکنه . تقریبا یک نقطه های امیدی داشت روشن میشد که دیدم نگار اومد تو کلاس ولی دفتر دستش نیست ، اول فکر کردم تو کیفی جایی گذاشته ولی وقتی دوستش اومد تو ، دیدم دفتر دست دوستشه ، با خودم فکر کردم نگار وسایلشو داده به دوستش بیاره ، ولی وقتی ٢ تاییشون نشستن رو صندلی و دفتر همچنان جلوی دوستش بود فهمیدم دفتری که من بینش کارت و مشخصاتمو گذاشتم در واقع مال دوست نگار بوده . از اینهمه اتفاقات خارق العاده ای که داشت میآفتاد ، میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار . فقط یک احمق میتونست هنوز امیدوار باشه که شماره ی من به دست نگار میرسه . دوباره رفتم سراغ روابط احمقانه و با خودم گفتم وقتی که دوست نگار کارتو ببینه ، میفهمه که این کارت تو کلاس قبلی بین دفترش گذاشته شده ، تو کلاس قبلی هم دفتر جلوی نگار بوده پس نفر پشت سرش من میشم و اون به نگار خبر میده که این کارت مال اونه نیشخند ( الان که فکرشو میکنم میبینم چه روابطی واسه خودم پشت سر هم گذاشته بودم و چقدر خوش بین بودم ) . تقریبا یه یک ساعت و ربعی از کلاس رفته بود و من همچنان با اندک امیدی سر کلاس نشسته بودم تا اینکه دوست نگار یه نگاهی به نفر پشت سریش کرد و بلند شد از کلاس رفت بیرون . همون وقت متوجه شدم که کارتو دیده و فکر کرده نفر پشت سریش گذاشته و الآن هم تو راه کمیته انظباطیه ، یه نگاه به نفرپشت سریش کردم دیدم یه پسر درب داغون از همه جا بی خبره که احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه سر از کمیته ی انظباطی در میآره . سریع وسایلمو جمع کردمو فرارو بر قرار ترجیح دادم و از کلاس اومدم بیرون تا ببینم دختره کجا میره ، ولی بر خلاف تصورم به جای اینکه بره کمیته انظباطی ، رفت دستشویی .

خدارو شکر دوست نگار هیچوقت با شماره م تماس نگرفت ، چون احتمالا فکر کرده تو فرصتی که رفته دستشویی اون پسر درب داغونه شماره شو گذاشته بین دفترش واسه همین زنگ نزد . منم خودمو قانع کردم و گفتم حتما یه صلاحی توش بوده که من با نگار دوست نشدم وگرنه این همه اتفاق پشت سر هم نمیافتاد.

پ.ن : نتیجه ی اخلاقی اینکه دختر بازی بده ، نکنین از این کارا

  نظرات ()
مطالب اخیر ۴۱۶- Krakow ۴۱۵- در سوگ تو (۱) ۴۱۴- چشم و نظر ۴۱۳- دهمین سالگرد تولد وبلاگم ۴۱۲- فلوریدا (۲) ۴۱۱- فلوریدا (۱) ۴۱۰- مراسم عید نوروز و SMU شو ۴۰۹- واشنگتن ۴۰۸- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۲) ۴۰۷- کنسرت ابی و شادمهر عقیلی (۱)
کلمات کلیدی وبلاگ خاطرات (۱٢٢) عمومی (۱٠٧) سخنی از بزرگان (٦٦) رومینا و حمید (٤٤) مناسبت ها (۳٥) زندگی در امریکا (۱٥) طنز تصویری (٩) با هنرمندان (٧) تحصیل در امریکا (٦) کار در امریکا (٥) ورزشی (غیرمتعارف) (٤) سفر (٤) قرار وبلاگی (٤) کنسرت (٢) اپلیکیشن آیفون (٢) لاتاری گرین کارت (۱) پدر (۱)
دوستان من خانه دلتنگ غروبی خفته بود برای امروز، فردا و همیشه ام من به پایان دلم نزدیکم دیگه هرجور میدونی ابهامات یک حوا من و من ... کلبه ی ویوارا دو تاسوگلی روزهای من دنیای آبی سانتاماریا بهشته آبی سلاله نه گفتنی آموزشی فرمول ساز دو کلمه حرف حس یک زن حس زندگی مهندس کوچولو رد پای زندگی... برای فردای حافظه ام گاه نوشته های یک سحر دلتنگی های من خودم وسایه