+ ٣۶١- دختر بازی !!!

تا حالا در این مکان مقدس نیشخند در مورد دختر بازی صحبت نکرده بودم ولی خوب با مزدوج شدن رومینا خانم ، دست و پای ما هم باز تر شده واسه اعترافات دوران دختر بازی .

یک درس تو دوران کارشناسی داشتیم به اسم برنامه نویسی به زبان پاسکال ، من یک ترم قبل از اینکه این درسو بگیرم ، تصمیم گرفتم که برم سر کلاسایی که گروه کامپیوتر برای برنامه نویسی به زبان پاسکال ارائه میداد ، چون میدونستم تو گروه کامپیوتر تخصصی تر و تکمیل تر تدریس میشه .

سرتونو درد نیارم ، هر طوری بود در این کلاس حضور پیدا کردم و انصافا هم استادش خوب درس میداد ، یادش بخیر ترم بعد که این درسو با گروه خودمون یعنی گروه صنایع گرفتم ، نمره م ١٨ شد . ولی از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است ، در طی زمانی که ما هر هفته میرفتیم سر کلاس ، استغفرالله ، روم به دیوار ، از یه دختری به اسم نگار خوشمون اومد ، تنها چیزی که داشت این بود که خوشگل و خوش هیکل بود ، ما هم سر به زیر و مظلوم ، تصمیم گرفتیم که باهاش ارتباط برقرار کنیم . البته اینو تو پرانتز داشته باشید که این ماجرا قبل از آشنایی با رومینا خانم بود ( شاید هم بعد از دوران آشنایی نیشخند ) .

تو طول ترم هیچ عکس العملی نشون ندادم تا متوجه نشه که من ازش خوشم اومده ، همه ی کارارو گذاشته بودم واسه ی آخرین جلسه که اگه اتفاقی چیزی افتاد ، دیگه چشممون تو چشم هم نیافته . خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه جلسه ی آخر شد و ما از اتفاق پشت سر این خانم نشستیم ( تاکید میکنم از اتفاق نیشخند). در ضمن اینم بگم که چون محل کلاس همیشگیمون توسط یه استاد دیگه اشغال شده بود ، بچه هارو فرستادن تو یک کلاس دیگه که کوچیکتر از کلاس همیشگی بود .

از اونجایی که کلاس ٣ ساعتی بود ، بعد از تقریبا یک ساعت و نیم ، استاد گفت یه استراحتی بکنین تا بقیه ی کلاسو ادامه بدیم . من چون جلسه ی قبلش یکم زودتر از کلاس بیرون رفته بودم ، از یکی از دوستام جزوه شو گرفتم و شروع کردم به نوشتن قسمتایی که نبودم . کلاس رفته رفته خلوت و خلوت تر میشد تا اینکه فقط ٢ نفر از دخترا با هم حرف میزدن و حواسشون به من نبود ، منم از فرصت استفاده کردم و کارتمو گذاشتم بین برگه های دفترش ، پشت کارت هم به انگلیسی نوشتم" دقیقا نفر پشت سریت تو جلسه ی آخر " . سریع از کلاس اومدم بیرون و رفتم پیش دوستام . وقتی برگشتیم سر کلاس و استاد اومد ، این خانمی که چشم مارو گرفته بود ( نگار ) هنوز نیومده بود و من خوشحال از اینکه نقشه م گرفته ، منتظر بودم بیاد و کارت و یادداشتی که پشتشه رو ببینه . تو این فکرا بودم که یک دانشجوی فضول گفت : استاد کلاس خودمون خالی شده ، بریم تو کلاس همیشگی که بزرگتر هم هست . استاد هم گفت باشه بریم !!! تایید کردن استاد همانا و کش اومدن صورت من تا زیر صندلی هم همانا . حالا همه داشتن وسایلشونو جمع میکردن که برن تو کلاس همیشگی ، منم خشکم زده بود و به دفتری که لابه لاش مشخصات من بود خیره شده بودم که الان باید چیکار کنم که دوباره پشت سرش بیافتم تا اینکه بالاخره به خودم اومدم و منم عازم کلاس همیشگی شدم . توی راه دقیقا احساس میکردم که دستام از پاهام درازتر شده و کم کم میکشه رو زمین .

رفتم یه گوشه نشستم و منتظر شدم ببینم نگار کی میآد . تا اینکه بعد از حدودا ١٠ دقیقه سر و کله ی نگار و دوستاش پیدا شد . حالا منم تو این فرصت داشتم با خودم محاسبات خارق العاده ای انجام میدادم که انیشتین هم اگه جای نگار بود مطمئنن نمیتونست به این نتایج برسه . اینطور واسه خودم حساب کرده بودم که وقتی نگار میآد سر کلاس و کارتو میبینه ، مطمئنا متوجه میشه که تو کلاس قبلی این کارت گذاشته شده چون از وقتی که اومده تو کلاس ، تمام وقت خودش تو کلاس حضور داشته و کسی نمیتونسته غیر از من این کارو بکنه . تقریبا یک نقطه های امیدی داشت روشن میشد که دیدم نگار اومد تو کلاس ولی دفتر دستش نیست ، اول فکر کردم تو کیفی جایی گذاشته ولی وقتی دوستش اومد تو ، دیدم دفتر دست دوستشه ، با خودم فکر کردم نگار وسایلشو داده به دوستش بیاره ، ولی وقتی ٢ تاییشون نشستن رو صندلی و دفتر همچنان جلوی دوستش بود فهمیدم دفتری که من بینش کارت و مشخصاتمو گذاشتم در واقع مال دوست نگار بوده . از اینهمه اتفاقات خارق العاده ای که داشت میآفتاد ، میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار . فقط یک احمق میتونست هنوز امیدوار باشه که شماره ی من به دست نگار میرسه . دوباره رفتم سراغ روابط احمقانه و با خودم گفتم وقتی که دوست نگار کارتو ببینه ، میفهمه که این کارت تو کلاس قبلی بین دفترش گذاشته شده ، تو کلاس قبلی هم دفتر جلوی نگار بوده پس نفر پشت سرش من میشم و اون به نگار خبر میده که این کارت مال اونه نیشخند ( الان که فکرشو میکنم میبینم چه روابطی واسه خودم پشت سر هم گذاشته بودم و چقدر خوش بین بودم ) . تقریبا یه یک ساعت و ربعی از کلاس رفته بود و من همچنان با اندک امیدی سر کلاس نشسته بودم تا اینکه دوست نگار یه نگاهی به نفر پشت سریش کرد و بلند شد از کلاس رفت بیرون . همون وقت متوجه شدم که کارتو دیده و فکر کرده نفر پشت سریش گذاشته و الآن هم تو راه کمیته انظباطیه ، یه نگاه به نفرپشت سریش کردم دیدم یه پسر درب داغون از همه جا بی خبره که احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه سر از کمیته ی انظباطی در میآره . سریع وسایلمو جمع کردمو فرارو بر قرار ترجیح دادم و از کلاس اومدم بیرون تا ببینم دختره کجا میره ، ولی بر خلاف تصورم به جای اینکه بره کمیته انظباطی ، رفت دستشویی .

خدارو شکر دوست نگار هیچوقت با شماره م تماس نگرفت ، چون احتمالا فکر کرده تو فرصتی که رفته دستشویی اون پسر درب داغونه شماره شو گذاشته بین دفترش واسه همین زنگ نزد . منم خودمو قانع کردم و گفتم حتما یه صلاحی توش بوده که من با نگار دوست نشدم وگرنه این همه اتفاق پشت سر هم نمیافتاد.

پ.ن : نتیجه ی اخلاقی اینکه دختر بازی بده ، نکنین از این کارا

نویسنده : ... & Hamid ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: خاطرات