
چند روز پیش سر یک موضوعی یکی از همکارا یه حرف جالبی زد ، که شاید به طور ناخودآگاه همیشه باهاش سر و کار داریم ولی ممکنه زیاد توجه نکرده باشیم !
گفت : وقتی با یک نفر برای اولین بار آشنا میشی ، سه حالت بیشتر رخ نمیده : یا ازش خوشت میآد ، یا خوشت نمیآد یا احساسی نسبت بهش نداری
البته این فقط در لحظه ی آشناییه ، یعنی ممکنه در نگاه اول از یه نفر خوشت نیاد ولی به مرور زمان با رفتار و حرفاش تو دل آدم جا باز کنه و متوجه بشیم که زود در موردش تصمیم گرفتیم ، عکس این قضیه هم صادقه .
این مقدمه چینی هارو کردم که یک اعترافی بکنم ! راستش من هر کاری کردم تا بتونم احساس بدی نسبت به ناشناس پیدا کنم ، نتونستم !!! حالا خوشبختانه یا متاسفانه ش هنوز واسم مشخص نیست ولی ناشناس برای من جزو اون افرادیه که در لحضه ی آشنایی حس بدی نسبت بهش نداشتم و هنوز هم ندارم . مخصوصا اینکه در کنار اومدن من با این قضیه بی تاثیر نبود ، چون قبلش یه جورایی آمادگی یه همچین خبری رو بهم داده بود ، یعنی با کامنتایی که میذاشت یه بوهایی برده بودم ولی جرات نمیکردم مستقیم ازش بپرسم .
مثل اینکه ناشناس عزیز حرفایی در مورد رومینا و همینطور عاشقای دلباخته داره ، خوشبختانه تو ساختن جمله های ادبی هم مهارت خاصی داره
، منم اگه یادتون باشه یه قسمتی تو وبلاگم دارم با عنوان " با دیگران " که مطالبی که به نقل از اشخاص دیگه ست به همین رنگ تو وبلاگم میذارم . از این به بعد هر مطلبی که برای من فرستادن ، اگه مورد سانسوری توش نباشه ، عینا با اسم ناشناس توی ویلاگ منعکس میکنم .
همیشه از همچین کامنتی وحشت داشتم ، نمیدونستم اگه بهم خبر برسه که رومینا ازدواج کرده ، چیکار باید بکنم . تا یه چند روزی که تو شوک بودم ، جرات نمیکردم برم پیگیر بشم ببینم این حرف صحت داره یا نه . تو این مدت سعی کردم با کار و کلاسای مختلف فرصت فکر کردن به این مساله رو از خودم بگیرم ولی زیاد فایده ای نداشت و باز فکر و خیال میومد سراغم . ولی از اونجایی که خدای مهربون هیچوقت تنهام نمیذاره ، یه سری اتفاقای باور نکردنی جلوی پام قرار داد که هنوز خودمم باورم نمیشه . مثلا یکیش اینکه تو شرکت نفت استخدام شدم ، جالب اینجاست که من اصلا قصد تغییر شغل نداشتم ، یه شب یکی از همکارا زنگ زد گفت شرکت نفت نیرو میخواد ، به این شماره زنگ بزن ببین به چه تخصصایی احتیاج دارن ، منم کاملا ناامیدانه زنگ زدم و مشخصاتمو گفتم ، اونم گفت فردا تشریف بیارین مصاحبه ، منم ساعت ۳ بعد از ظهر تشریفمو بردم اونجا ، و بعد از یک ساعت مصاحبه گفت باهاتون تماس میگیریم ، ۲ روز بعد تماس گرفت گفت دوباره تشریف بیارین ، منم دوباره تشریف بردم البته ، اینبار یکساعت و نیم طول کشید و آخرش گفت خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم . به همین راحتی !!!
مورد دومی که واسم پیش اومد این بود که بعد از ظهر روز نهم تیرماه وقتی از سر کار اومدم ، رو تختم دراز کشیدم تا یکم خستگیم در بره ، هنوز یک ربع نشد بود خوابیده بودم که مامانم از بیرون اومد و یه راست اومد تو اتاقمو خیلی آروم صدام زد و گفت بیداری ؟ منم چون هنوز خوابم نبرده بود گفتم بله ، چطور ! گفت : این نامه واسه تو اومده !!!
وقتی نامه رو باز کردم باورم نمیشد که این نامه مال من باشه ، ۲-۳ بار اسم و فامیلمو چک کردم که ببینم اشتباه نکرده باشم ، آخه احتمال برنده شدن تو یه همچین قرعه کشی خیلی کمه ، ولی چشمام درست میدید و من برنده شده بودم ، البته یه سری مراحلی داره که ممکنه رد بشم ولی احتمال قبولی ۸۰ درصده ، ایشالا وقتی صد درصد و قطعی شد میگم قرعه کشی چی بوده .
اینکه تو این مدت چیزی ننوشتم به خاطر این بود که واقعا نمیدونستم چی باید بگم ، یه جورایی احساس میکردم موجودیت این وبلاگ رفته زیر سوال ، چون حتی اسم این وبلاگ هم مربوط به رومینا میشه . ولی به مرور زمان دیدم نمیتونم وبلاگمو رها کنم ، تموم خاطراتم تموم لحظات به یاد موندنی زندگیم ، تموم دوستای خوب اینترنتیم اینجان ! چطوری میتونم همشونو کنار بذارم !
با تمام علاقه ای که به رومینا دارم ، بالاخره تونستم یه جورایی با خودم کنار بیام که همه چیز تموم شده و حالا تنها کاری که میتونم بکنم آرزوی خوشبختیشه ، امیدوارم هرجا با هرکی که هست خوشبخت ترین دختر دنیا بشه .
از دوستای خوبی که تو این مدت با کامنتای آرامش بخششون منو تنها نذاشتن تشکر میکنم ، امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم.